1- میهمان کعبه
کنار کعبه، عباس بن عبدالمطلب و چند تن از بزرگان قریش نشسته بودند.
ناگهان نگاهها به زنی افتاد که با گامهایی آرام، اما سنگین از درد زایمان، به سوی خانه خدا میآمد.
فاطمه بنت اسد، دست بر دیوار کعبه گذاشت و زمزمه کرد:
«پروردگارا... به تو ایمان دارم؛ به پیامبرانت، به کتابهایت و به ابراهیم، سازنده این خانه، تو را به حرمت خانه ات و به حق کودکی که در رحم دارم، سوگند میدهم، زایمانم را بر من آسان گردانی...»
هنوز دعایش به پایان نرسیده بود
که دیوار کعبه شکافته شد!
نه در گشوده شد... نه پرده کنار رفت...
دیوار، مادر را به درون خانه خدا فراخواند.
همه برخاستند. به سوی در دویدند! کلید آوردند! هر چه کوشیدند، درِ کعبه گشوده نشد!
چهار روز گذشت، مکه در انتظار بود.
سرانجام، همان دیوار دوباره شکافته شد.
فاطمه بنت اسد بیرون آمد...
در حالی که نوزادی نورانی در آغوش داشت.
نگاهی به مردم کرد و گفت:
«خداوند مرا بر زنان پیش از من برتری داد؛ زیرا در خانه خودش، مهمان او بودم و فرزندم مولود کعبه شد»
از آن روز، کعبه
گواهِ تولد تنها مولودی شد که چشم جهانی را به خود جلب خواهد کرد!
{منابع: شیخ صدوق، علل الشرایع، ج۱، باب ۱۲۹؛ شیخ مفید، الإرشاد، ج۱؛ حاکم نیشابوری، المستدرک، ج۳، ص۴۸۳، علامه امینی، الغدیر، ج۶، ص۲۲–۲۸ }
2- درِ خیبر
باد، شنهای خیبر را بلند کرده بود.
جنگ گره خورده بود؛ هیچ دستی درِ عظیم قلعه را تکان نمیداد.
علی علیه السّلام پیش رفت.
دست بر در گذاشت.
قلعه لرزید.
در از جا کنده شد و همان در، سپری شد میان او و تیرهای دشمن.
سالها بعد، از او پرسیدند:
«چگونه آن در را بلند کردی؟»
فرمود:
«آن را با نیروی جسم برنداشتم؛ با نیرویی الهی بود.»
{منبع: حاکم نیشابوری، المستدرک - ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه}
3- قدرت مهمتر از فتح خیبر
ریسمان که به گردن امیرالمومنین علی علیه السّلام انداختند
چند نفر یهودی گفتند این همان نبود که در خیبر را از جا کند؟!
گفتند چرا همان است.
فوری گفتند: «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله»
این صبر از عالم بالا و برای خداست.
4- نان و نمک
شب، آرام روی کوچههای کوفه پهن شده بود.
مرد نابینا، کاسه خالی را جلوتر کشید و زیر لب گفت:
«خدایا... آن مرد ناشناس امشب هم میآید؟»
صدای قدمهایی رسید؛ همان قدمهای آشنا.
نان را کنار دستش گذاشت، کاسه شیر را پر کرد و بیآنکه نامی بگوید، رفت.
چند روز گذشت...
آن مرد دیگر نیامد.
وقتی خبر شهادت امیرالمؤمنین علیه السّلام در شهر پیچید، پیرمرد نابینا با صدایی لرزان گفت:
«پس... آن ناشناس، علی بود؟»
و کوفه، وقتی علی را شناخت که دیگر شبهایش، بوی نان و شیر نمیداد.
{منبع: شیخ مفید، الإرشاد - ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه}
5- انگشتر
سائل، آرام وارد مسجد شد.
چشمها از او گذشتند؛ کسی چیزی نداد.
علی علیه السّلام در رکوع بود.
تنها انگشتش را اندکی حرکت داد.
فقیر، انگشتر را برداشت و رفت.
اندکی بعد، آیه نازل شد:
«إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ...»
از آن روز، آن انگشتر فقط یک انگشتر نبود؛ نشانی از ولایت شد.
{منبع: تفسیر طبری، تفسیر زمخشری، تفسیر طبرسی، اسباب النزول واحدی}
6- شامِ عرشیان
مردی گرسنه وارد مسجد شد.
گفت: «یا رسولالله... چیزی برای خوردن ندارم.»
پیامبر نگاهی به خانه خود انداخت.
خبر آوردند: «در خانه، جز آب چیزی نیست.»
حضرت رو به یاران کرد:
«چه کسی امشب، مهمان خدا را مهمان میکند؟»
پیش از آنکه سکوت مسجد طولانی شود، صدایی برخاست:
«یا رسولالله، او مهمان من است.»
علی بود.
وقتی به خانه رسیدند، آرام از فاطمه سلاماللهعلیها پرسید:
«غذایی داریم؟»
فاطمه نگاهی به کودکان انداخت و گفت:
«تنها یک وعده... آن هم به اندازه یک نفر.»
علی فرمود:
«پس امشب، سهمِ مهمان است.»
حسن و حسین را خواباندند. سفره را پهن کردند.
چراغ را خاموش کردند تا مهمان نبیند که میزبان، لقمهای برنمیدارد.
پیرمرد، با خیال آسوده، همه غذا را خورد...
و آن دو، گرسنه سر بر بالین گذاشتند.
سپیده که دمید، علی همراه مهمان به مسجد رفت.
هنوز به در مسجد نرسیده بودند که پیامبر با چشمانی اشکبار به استقبالشان آمد.
علی را در آغوش گرفت و فرمود:
«یا اباالحسن! دیشب عرشیان شگفت زده از رفتار و ایثار تو گشتند و این آیه بر من نازل شد»
«وَیُؤْثِرُونَ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ...» دیگران را بر خود مقدم میدارند، هرچند در خودشان احتیاجی باشد. (حشر، ۹)
آن شب...
سفرهای در مدینه جمع شد؛ اما تا عرش خدا گسترده ماند.
{منابع: تفسیر طبری؛ تفسیر طبرسی؛ تفسیر قمی؛ بحارالأنوار، ج۳۵؛ الکافی}
| علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را | که به ماسوا فکندی همه سایه هما را |
| دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین | به علی شناختم من به خدا قسم خدا را {شهریار} |
7- ادب خورشید
خورشید غروب کرده بود.
علی علیه السّلام سر پیامبر را بر زانو داشت و نمیخواست آرامش او را بر هم بزند.
نماز عصر از وقتش گذشت.
پیامبر دعا کرد.
ناگهان، سرخی افق برگشت.
خورشید، گویی بار دیگر از پشت افق سر برآورد.
علی برخاست و نماز را خواند.
آن روز، خورشید برای علی بازگشت...
تا تاریخ بداند، آسمان هم حرمتِ ولیّ خدا را نگاه میدارد.
{منبع: قاضی عیاض، الشفا؛ طحاوی، مشکل الآثار (روایت «ردّ الشمس»)}
8- چاه
چاه خشک بود.
مردم با نگرانی نگاه میکردند.
علی علیهالسلام کنار چاه نشست، دعایی زمزمه کرد و خاک را کنار زد.
ناگهان صدای جوشش آب برخاست.
لبهای تشنه، پیش از آنکه چیزی بگویند، خدا را شکر کردند.
گاهی بزرگترین کرامت، جاری شدن امید است. قلم و دوات خواست و آن را وقف کرد.
علی، هر جا آبی جاری میکرد...
تشنگیِ خودش را سیراب نمیکرد؛ تشنگیِ مردم را می دید!
{منبع: روایات تاریخی درباره حفر چاهها و قنوات توسط امام علی علیهالسلام در مدینه، از جمله الکافی و بحارالأنوار}
9- نخلهای یتیم
کودکان، دور نخلستان میدویدند.
مردی با دستهای پینهبسته، بیل میزد، چاه میکند و نهال میکاشت.
یکی پرسید:
«این همه زحمت برای چیست؟»
لبخندی زد و گفت:
«روزیِ بندگان خدا.»
وقتی آب جاری شد، نخلستان را وقف فقرا کرد و بیآنکه نامی بر آن بگذارد، رفت.
کرامت همیشه شکافتن دریا نیست؛
گاهی جاری کردن آب برای تشنگان است.
{منبع: الکافی، ج۵؛ بحارالأنوار، ج۴۱.}
10- ابوتراب
آفتاب، مدینه را داغ کرده بود.
پیامبر وارد مسجد شد.
علی را نیافت.
گفتند:
«در نخلستان است.»
رفت.
دید مردی روی خاک خوابیده؛ ردای سادهاش کنار رفته و غبار، شانههایش را پوشانده است.
پیامبر آرام کنار او نشست.
غبار را با دست از پشتش تکاند و با لبخندی فرمود:
«برخیز، ای ابوتراب!»
از آن روز، این لقب برای علی، از هر عنوانی شیرینتر شد.
گاهی بزرگترین کرامت، این نیست که سنگی را از جا بکنی؛
این است که محبوبترین انسان روی زمین، تو را با مهربانترین نام صدا بزند.
{منبع: صحیح بخاری، کتاب المناقب؛ صحیح مسلم، کتاب فضائل الصحابة}
11- نانِ پدر
مردی فقیر، مهمان سفره امام حسن مجتبی علیه السّلام شد.
گرسنه بود. با اشتها لقمه برمیداشت؛ اما هر چند لقمه، تکهای از غذا را آرام در کیسهاش میگذاشت.
امام حسن لبخندی زد و فرمود:
«غذا فراوان است؛ هرچه میخواهی بخور و هرچه خواستی با خود ببر.»
اما این کارِ مرد، ذهن حضرت را درگیر کرد.
پرسید: «برای خانوادهات میبری؟»
مرد گفت: «نه!»
لحظهای سکوت کرد و ادامه داد:
«در راه، پیرمردی را دیدم که مرا بر سفرهاش نشاند. خودش نان خشکی میخورد که به زحمت از گلویش پایین میرفت؛ دلم نیامد دست خالی از کنار سفره شما برگردم. میخواهم این غذا را برای او ببرم.»
امام حسن لبخندی زد؛ لبخندی که بوی افتخار میداد.
فرمود:
«آن مرد را میشناسم...
صاحب این سفره، پدرم علی بن ابیطالب است.»
مرد، سرش را پایین انداخت.
آن روز فهمید...
سفره کریمان، نامهای گوناگون دارد...
اما نانش، همیشه بوی علی میدهد.
12- رازهای جهان
روزی رسول خدا صل الله علیه و آله رو به اصحاب کرد و فرمود: هر کس برود و علی را نزد من آورد من یکی از آرزوهای او را برآورده می کنم.
سلمان رفت و توانست علی علیه السّلام را پیدا کند.
سلمان ماجرا را به حضرت علی گفت.
علی به سلمان فرمود که اگر خواستی از رسول خدا چیزی درخواست کنی به ایشان بگو که یکی از رازهای معراج را برای تو بازگو کند.
سپس دو تایی نزد پیامبر رفتند. سلمان خواسته خود را عرض کرد.
پیامبر فرمود یک کاسه آب و یک سوزن بیاورید.
پیامبر سوزن را در آب زدند و به علی و سلمان فرمودند به قطرات آب روی این سوزن نگاه کنید.
سپس فرمود هر کس به اندازه ای این قطرات آب روی سوزن علی و ولایت او را قبول داشته باشد وارد بهشت میشود.
13- خرماها
زن بیوه، از گرسنگی کودکانش اشک میریخت.
مردی ناشناس، کیسه آرد و خرما را بر دوش گرفت.
همسایه گفت:
«بگذار من حمل کنم.»
فرمود:
«آیا روز قیامت هم بار مرا بر دوش میگیری؟»
کیسه را خودش برد.
نان پخت، خرما میان بچهها تقسیم کرد و با آنان بازی کرد تا لبخند بر لبشان بنشیند.
کسی نفهمید آن مرد، خلیفه مسلمانان بود.
{منبع: شیخ مفید، الإرشاد؛ بحارالأنوار، ج۴۱.}
14- یتیم نواز
زن، مشک آب را به زحمت بر دوش میکشید.
مردی نزدیک شد، مشک را گرفت و تا خانه رساند.
در راه پرسید:
«چرا تنهایی؟»
زن آهی کشید:
«شوهرم در سپاه علی شهید شد؛ ماندهام با چند یتیم و بیپناه...»
آن مرد، بیآنکه چیزی بگوید، رفت؛ اما آن شب، خواب به چشمانش نیامد.
سپیده که زد، زنبیلی از آرد، خرما و گوشت برداشت و راهی همان خانه شد.
در زد.
زن او را شناخت؛ همان مرد دیروز بود.
گفت:
«خدا بین من و علی بن ابیطالب داوری کند.»
مرد لبخندی زد.
تنور را روشن کرد، نان پخت، گوشت را کباب کرد و لقمهلقمه در دهان کودکان گذاشت.
هر بار زیر لب میگفت:
«بچهها... علی را حلال کنید.»
همسایه که وارد شد، با تعجب فریاد زد:
«میدانی این مرد کیست؟! این، علی بن ابیطالب، امیر مؤمنان است.»
زن از شرم، سر به زیر انداخت.
اما علی علیهالسلام فرمود: «شرمنده منم...
که حاکم شما بودم و دیر فهمیدم در این خانه، کودکی گرسنه خوابیده است.»
{منبع: شیخ مفید، الإرشاد؛ علامه مجلسی، بحارالأنوار، ج۴۱}
15-سپر گمشده
مرد مسیحی، سپر را در دست گرفته بود.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود:
«این سپر، مال من است.»
قاضی پرسید:
«شاهد داری؟»
حضرت فرزندش حسن علیهالسلام را معرفی کرد.
قاضی گفت:
«گواهی فرزند برای پدر پذیرفته نیست.»
علی علیهالسلام سکوت کرد.
حکم به سود مرد مسیحی صادر شد.
مرد، چند قدم دور شد؛ ایستاد، برگشت و اشک در چشمانش نشست.
گفت:
«این چه دینی است که حاکمش در دادگاه مانند یک شهروند عادی محاکمه میشود؟»
همانجا اسلام آورد و سپر را بازگرداند.
{منبع: ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه- داستان راستان}
16- جانفدا
آن شب، مکه بیدار بود.
شمشیرها را تیز کرده بودند؛ از هر قبیله، مردی آمده بود تا با یک ضربه، کار محمد ﷺ را تمام کند.
جبرئیل پیام را رساند:
«امشب از مکه خارج شو.»
اما یک نفر باید در بستر پیامبر میخوابید...
پیامبر رو به علی علیهالسلام کرد و فرمود:
«حاضری جای من بخوابی؟»
علی فقط یک سؤال پرسید:
«اگر من بخوابم، شما سالم میمانید؟»
فرمود:
«آری.»
لبخندی بر لبان علی نشست.
آرام بر بستر پیامبر خوابید و عبای سبز را بر خود کشید؛ گویی نه در محاصره شمشیرها، که در امنترین جای عالم آرمیده است.
سپیده که زد، مهاجمان به خانه ریختند.
با کنار رفتن عبا، به جای پیامبر، علی را دیدند...
آن شب، تاریخ فهمید گاهی برای زنده ماندن یک پیامبر، باید مردی از جان خود گذشته باشد.
و خدا، همان شب این آیه را نازل کرد:
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ...»
«و از مردم کسی است که جان خود را برای جلب رضای خدا میفروشد.» (بقره: ۲۰۷)
{منابع: سیره ابن هشام، ج۲؛ تاریخ طبری، ج۲؛ تفسیر طبری ذیل آیه ۲۰۷ سوره بقره؛ شیخ مفید، الإرشاد}
17- محافظ
شب، کوچههای کوفه در سکوت فرو رفته بود.
قنبر، شمشیر به دست، چند قدم پشت سر امیرالمؤمنین علیه السّلام حرکت میکرد.
حضرت ایستاد و پرسید:
«قنبر! چرا پشت سر من میآیی؟»
گفت:
«مولای من... مردم را میشناسم. میترسم آسیبی به شما برسد. آمدهام نگهبانتان باشم.»
امام نگاهی به او کرد و فرمود:
«از چه کسی مرا محافظت میکنی؛ اهل آسمان یا اهل زمین؟»
قنبر گفت:
«از اهل زمین.»
حضرت لبخندی زد و فرمود:
«اگر آسمان اذن ندهد، زمین توان آسیب رساندن به علی را ندارد؛ و اگر خدا بخواهد، هیچ شمشیری مانع تقدیر او نمیشود.»
قنبر، شمشیر را پایین آورد و آرام بازگشت.
آن شب فهمید...
مردی که همه عمر، نگهبان دین خدا بود، نگهبانی جز خدا نداشت.
{منبع: توحید صدوق ص۳۵۰ - شیخ کلینی، الکافی، ج۱ (با نقل مضمون از روایت امام صادق علیهالسلام)}
18- شمشیر
عمرو بن عبدود بر خاک افتاده بود.
ناگهان بر چهره علی علیه السّلام آب دهان انداخت.
شمشیر پایین آمد.
چند لحظه بعد، دوباره برخاست.
عمرو با شگفتی پرسید:
«چرا همان لحظه مرا نکشتی؟»
فرمود:
«اگر همان دم میکشتم، سهمی از خشم شخصی در آن بود؛ اکنون تنها برای خدا میجنگم.»
این بار
شمشیر، فقط برای حق فرود آمد.
{منبع: این روایت با مضامین مشابه در آثار اخلاقی و عرفانی مانند مثنوی معنوی و برخی منابع مناقب نقل شده}
19- جایزه خون
نماز صبح تازه تمام شده بود.
مردی غبارآلود، با لباس سفر، وارد مسجد شد.
امیرالمؤمنین علیه السّلام نگاهی به او کرد و فرمود:
«از شام آمدهای؟»
مرد با تعجب گفت: «آری.»
حضرت پرسید:
«میخواهی خودت بگویی برای چه آمدهای، یا من بگویم؟»
رنگ از چهره مرد پرید.
امام فرمود:
«معاویه سه بار جایزه تعیین کرد؛ ده هزار، بیست هزار، و سرانجام سی هزار دینار... تو همان مردی هستی که پذیرفتی علی را بکشی.»
مرد، سرش را پایین انداخت.
همه چیز را درست گفته بود.
سکوت مسجد را فرا گرفت. همه منتظر بودند حکم قاتل صادر شود.
اما علی علیهالسلام فقط پرسید:
«حالا چه تصمیمی داری؟»
مرد با صدایی لرزان گفت:
«آمده بودم شما را بکشم... اما اکنون، شرمندهام. اجازه بدهید برگردم.»
امیرالمؤمنین رو به قنبر کرد و فرمود:
«شترش را آماده کن؛ زاد و توشه راهش را هم بده.»
مرد با چشمانی اشکآلود از مسجد بیرون رفت.
آمده بود تا سرِ علی را ببرد...
اما
بزرگواری علی، سرِ دشمنی را برید.
{منبع: مدینةالمعاجز، سید هاشم بحرانی، ج۱؛ مناقب آل ابی طالب/۴۲۰/۱}
20- غربت علی
امیرالمؤمنین علیهالسلام از مسجد بیرون آمد.
نگاهش به گلهای افتاد؛ سی گوسفند آرام کنار هم میچریدند.
آه بلندی کشید و فرمود:
«به خدا سوگند، اگر به تعداد این گوسفندان یاور داشتم، حکومت را از دست غاصبانش بازمیستاندم.»
خبر در شهر پیچید.
غروب، سیصد و شصت نفر آمدند؛ دست در دست علی گذاشتند و گفتند:
«تا پای جان با تو هستیم.»
حضرت نگاهی به آنان کرد و فرمود:
«اگر در پیمانتان صادقید، فردا با سرهای تراشیده در "احجارالزیت" حاضر شوید.»
سپیده دمید...
علی علیهالسلام نخستین کسی بود که با سر تراشیده به وعدهگاه آمد.
سکوت بود...
دقایقی گذشت.
فقط ابوذر آمد، بعد مقداد، عمار، حذیفه و سلمان
از آن همه بیعت، تنها پنج نفر ماندند.
امیرالمؤمنین دستهایش را به آسمان بلند کرد و زمزمه نمود:
«پروردگارا! این مردم مرا تنها گذاشتند؛ همانگونه که بنیاسرائیل، هارون را تنها گذاشتند.»
و تاریخ نوشت...
غربتِ علی، از محراب کوفه آغاز نشد؛
از همان روزی آغاز شد که سیصد و شصت پیمان، به پنج وفادار رسید.
{منبع: سلیم بن قیس هلالی، کتاب سلیم بن قیس؛ شیخ طبرسی، الاحتجاج؛ علامه مجلسی، بحارالأنوار، ج۲۸.}
21- روضه از زبان امام علی(ع)
سلیم بن قیس هلالی گوید
در حلقه ای در مسجد رسول خد صل الله علیه و آله حاضر شدم که به غیر از سلمان، ابوذر، مقداد، محمّد بن ابی بکر، عمر بن ابی سلمه، قیس بن سعد بن عباده، همه از بنی هاشم بودند.
عباس به حضرت عرض کرد:
به نظر شما، چرا عمر، قنفذ را مانند دیگران وادار به پرداخت غرامت نکرد؟
حضرت علی علیه السّلام نگاهی به اطراف انداخت.
چشمانش پر از اشک شد،
سپس فرمود: این پاداش ضربة تازیانه ای بود که به حضرت فاطمه علیها السّلام زد، وقتی او از دنیا رفت، اثر این ضربه همچون بازوبندی روی بازوی او بود...
22- قرار آخر
بستر بیماری، توان را از حارث همدانی گرفته بود.
خبر به امیرالمؤمنین علیه السّلام رسید.
کنار بسترش نشست، دستش را گرفت و با مهربانی فرمود:
«ای حارث! تو مرا خواهی دید...»
چشمهای حارث برق زد.
حضرت ادامه داد:
«هنگام جان دادن، بر صراط، کنار حوض کوثر و آن روز که بندگان را از آتش جدا میکنند.»
حارث پرسید:
«آن روز چگونه خواهد بود؟»
امام فرمود:
«به آتش میگویم: این، دوستِ من است؛ رهایش کن... و آن، دشمنِ من است؛ او را دربرگیر.»
سپس دست حارث را فشرد و فرمود:
«همانگونه که اکنون دست تو در دست من است، روزی رسول خدا دست مرا گرفت و فرمود: تو و شیعیانت، به ریسمان الهی چنگ میزنید و از هم جدا نخواهید شد.»
لحظهای سکوت کرد.
بعد، سه بار با لحنی سرشار از اطمینان فرمود:
«ای حارث... انسان با همان کسی خواهد بود که دوستش دارد.»
اشک بر گونههای حارث جاری شد.
از بستر برخاست، عبایش را تکاند و لبخند زد.
گفت: «دیگر فرقی نمیکند من به استقبال مرگ بروم یا مرگ به استقبال من بیاید؛ من قرار آخرم را میدانم.»
{منبع: شیخ صدوق، الأمالی؛ شیخ مفید، الإرشاد؛ علامه مجلسی، بحارالأنوار، ج۶ و ج}۳۹
این روایت با مضمون مشهور «یا حار همدان...» نیز در منابع حدیثی و ادبی شیعه نقل شده است. شاعر اهل بیت سید حمیری این روایت زیبا را اینگونه به شعر در آورده است:
| یَا حَارِ هَمْدَانَ مَنْ یَمُتْ یَرَنِی | مِنْ مُؤْمِنٍ أَوْ مُنَافِقٍ قُبُلًا |
| یَعْرِفُنِی طَرْفُهُ وَ أَعْرِفُهُ | بِنَعْتِهِ وَ اسْمِهِ وَ مَا عَمِلَا ... |
23- جامعه ای که توان پذیرش فضایل علی را نداشت
پیغمبراکرم صل الله علیه و آله فرمودند:
«یا علی علیه السّلام اگر بیم آن را نداشتم که مسلمانان درباره تو آن کنند که مسیحیها درباره عیسی علیه السّلام نمودند،
درباه تو چیزی میگفتم که به هر کجا گذر کنی، از خاک کف پایت تبرک جویند».
آیت الله بهجت با بیان این روایت گفتند تازه هنوز علی را معرفی نکرد، با اینکه این همه بیانات در این حدیث و احادیث دیگری فرموده است. فضایل علی گفتنی نیست؛ حق است اما گفتنی نیست!
زیرا ما ضعیفُالعقل والایمان هستیم و ظرفیت نداریم. اگر بیان میکرد، بسیاری از مردم کافر میشدند و عدهای معدود ایمان میآوردند، همچنان که درباره حضرت عیسی مسیح چنین اتفاق افتاد.
اصل روایت: «لَوْلا أَنْ تَقُولَ فیک طَوائِفُ مِنْ أُمتی ما قالَتِ النصاری فی عیسَی بْنِ مَرْیمَ، لَقُلْتُ فیک قَوْلاً لاتَمُر بِمَلَأٍ مِنَ الناسِ إِلا أَخَذُوا الترابَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَیک یلْتَمِسوُنَ بِذلِک الْبَرَکةَ؛
{کافی، ج۸، ص۵۷، روایت ۱۸}
24- سلطان کرم
یکی آمد پیش حضرت علی علیه السّلام
گفت یا علی گرفتارم؟
حضرت به غلامش فرمود:
"هزار به او بده"
فرمود: هزار درهم بدهم یا هزار دینار؟
حضرت فرمود ببین کدام مناسب حال او است؟ هر دو نزد من مثل سنگ است، اما ببین نیاز واقعی او چقدر است؟!
آیت الله وحید خراسانی در ایام فاطمیه با بیان این داستان (داستان صوتی) فرمود:
وقتی امیرالمومنین علیه السّلام بخواهد پاداش کار تو را بدهد به حساب تو می دهد یا به حساب به خود؟...
25- سنگِ بدهکاری
عمار یاسر، اندوهگین به دیدار امیرالمؤمنین علیه السّلام آمد.
حضرت نگاهی به چهرهاش کرد و فرمود: «عمار... چه چیزی دلت را سنگین کرده است؟»
گفت:
«بدهکارم، و طلبکارم هر روز درِ خانهام را میزند.»
امام، به سنگی که کنار دیوار افتاده بود اشاره کرد و فرمود:
«آن را بردار.»
عمار با تعجب گفت:
«مولای من... این که فقط یک سنگ است!»
حضرت فرمود: «خدا را به حقی که بر تو دارم بخوان.»
عمار دعا کرد...
ناگهان سنگ، در دستانش به طلایی ناب تبدیل شد.
هنوز حیرتش پایان نیافته بود که پرسید:
«این را چگونه ببرم؟»
امام فرمود: «باز هم خدا را بخوان.»
طلا، چون موم نرم شد.
عمار تنها به اندازه بدهیاش از آن جدا کرد.
حضرت فرمود:
«اکنون دوباره خدا را بخوان.»
آنچه باقی مانده بود، بار دیگر به همان سنگ نخستین بازگشت.
عمار، طلا را برد؛ نه برای ثروتمند شدن...
فقط برای آنکه بدهکار نماند.
و آموخت که
کرامتِ اولیای خدا، هرگز برای دنیاطلبی نیست؛ برای گرهگشایی از بندگان خداست.
{منابع: مشارق أنوار الیقین فی أسرار أمیرالمؤمنین، ص۲۷۱؛ سید هاشم بحرانی، مدینة معاجز الأئمة الاثنی}
26- دفترِ حساب
تاجر کوفه بود.
هرگاه یکی از سادات، دست نیاز به سویش دراز میکرد، بیدرنگ قرض میداد.
غلام میپرسید: «به نام چه کسی بنویسم؟»
لبخند میزد و میگفت:
«بنویس... علی بن ابیطالب ضامن است.»
سالها گذشت. کار و بارش کساد شد. سرمایهاش از دست رفت.
یک روز دفتر حساب را ورق زد؛
بدهکاران مرده را خط زد و از غلام خواست باقی طلبها را وصول کند.
اما چیزی عایدش نشد.
همان روز، رهگذری با تمسخر گفت: «پس آن کسی که ضامنش مینوشتی، چه شد؟»
دل تاجر شکست.
آن شب، با همان اندوه خوابید.
در رؤیا، پیامبر اکرم صل الله علیه و آله را دید. علی علیه السّلام نیز آنجا بود.
پیامبر فرمود:
«یا علی... چرا بدهی این مرد را نمیپردازی؟»
امیرالمؤمنین، کیسهای سفید به دستش داد و فرمود:
«این حق توست؛ بگیر...
و از این پس، هرگاه فرزندانم از تو قرض خواستند، دریغ نکن.»
تاجر از خواب پرید... کیسه، هنوز در دستش بود.
با دستانی لرزان دفتر حساب را گشود.
هر جا نوشته بود: «علی بن ابیطالب ضامن است...»
دیگر هیچ عددی دیده نمیشد.
گویی...
آسمان، پیش از آنکه دفترِ حسابِ او بسته شود، دفترِ حساب علی تسویه شده بود.
{منبع: الشرایع، باب «فضائل امیرالمؤمنین علی علیهالسلام»}
27- لبخندِ کودک
مرد فقیر، با شرمندگی گفت:
«آقا... بچههایم گاهی از شاخههای نخلی که به حیاطمان آمده، چند خرما میچینند. صاحب درخت راضی نیست؛ هر روز دعوا میشود.»
امیرالمؤمنین علیه السّلام همراه او رفت.
با صاحب نخل سخن گفت.
خواهش کرد. اما مرد نپذیرفت.
حضرت لحظهای سکوت کرد.
سپس فرمود:
«اگر این خانه را با نخلستان من عوض کنی، راضی میشوی؟»
مرد، با ناباوری نگاهش کرد.
نخلستانی آباد... در برابر خانهای کوچک!
پیشنهاد را پذیرفت و پرسید:
«یا علی! چرا چنین معاملهای میکنی؟»
امام لبخند زد و فرمود: «دوست دارم این کودکان، خرما را با لبخند بچینند؛ نه با ترس.»
خانه را به پدر آن کودکان بخشید و گفت:
«از امروز اینجا خانه شماست... بگذارید بچهها هر وقت دلشان خواست، از این نخل خرما بچینند.»
آن روز...
نخل، فقط خرما نداد.
لبخند بر شاخههایش رویید.
28- سهمِ علی
هدیهها را نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله آوردند.
یاران گرد او نشسته بودند.
حضرت، همه را میان آنان تقسیم کرد.
چیزی باقی نمانده بود...
در همان لحظه، مردی فقیر از مهاجران وارد مسجد شد.
از تقسیم بیخبر مانده بود.
پیامبر نگاهی به یاران انداخت و فرمود:
«چه کسی سهم خود را به این برادرش میبخشد؟»
پیش از آنکه کسی سخنی بگوید، صدایی برخاست:
«سهم مرا به او بدهید.»
علی علیه السّلام بود.
پیامبر، سهم او را برداشت و به مرد فقیر داد.
سپس با نگاهی سرشار از مهر، به علی فرمود:
«خدا تو را پیشگامِ نیکیها و بخشندهترین مردم در ایثار قرار داده است.
تو پیشوای مؤمنانی...»
علی چیزی نگفت.
او پاداشِ بخشش را همان لحظه گرفته بود...
کسی که از سهم خود میگذرد، خدا او را سهمِ دلهای مؤمنان میکند.
{منبع: تأویل الآیات الظاهرة، ص ۶۵۴؛ همچنین با مضامین نزدیک در فضائل امیرالمؤمنین علیهالسلام در منابع روایی شیعه نقل شده}
29- دعا
جوانی، دست به دعا برداشت و گفت:
«خدایا، به من صبر بده.»
امام علی علیه السّلام فرمود:
«از خدا عافیت بخواه؛ زیرا وقتی صبر میخواهی، گویی خودت را برای بلا آماده میکنی.»
جوان، آرام سرش را پایین انداخت.
گاهی یک جمله، مسیر یک عمر زندگی را عوض میکند.
{منبع: نهجالبلاغه، حکمتها}
30- چاه راز
شب بود.
علی علیه السّلام کنار چاهی ایستاد.
سرش را خم کرد و با چاه سخن گفت.
یاران پرسیدند:
«با چاه چه میگویی؟»
فرمود:
«دل، رازهایی دارد که همه تاب شنیدنش را ندارند.»
چاه، امینِ دردهای مردی شد که بار امت را بر دوش میکشید.
{منبع: مضمون مشهور در نهجالبلاغه و گزارشهای تاریخی مرتبط با مناجاتهای امام.}
31- نان جو
سفره را گشودند.
نانی خشک از جو بود و اندکی نمک.
گفتند:
«شما حاکم سرزمین پهناوری هستید.»
فرمود:
«آیا راضی باشم مرا امیر مؤمنان علیه السّلام بخوانند، اما در سختی زندگی با آنان شریک نباشم؟»
نان خشک، آن شب از هزار سفره رنگین، سیرکنندهتر بود.
{منبع: نهجالبلاغه، نامه ۴۵ به عثمان بن حنیف.}
32- زبان ناقوس
در راه حیره، صدای ناقوس دیر در دشت پیچید.
حارث همدانی، محو آن صدا بود. امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود:
«ای حارث! میدانی این ناقوس چه میگوید؟»
حارث پاسخ داد:
«خدا و رسولش و شما داناترید.»
حضرت فرمود: مَثَل می زند برای دنیا و خرابی و بی وفایی آن و می گوید:
لا اله الا الله حَقاً حَقاً، صِدقاً صِدقاً اِنَّ الدُّنیا قَد غَرَّتنا وَ شَغَلَتنا وَ استَهوَتنا، یَابن الدُّنیا مَهلاً مَهلاً ...
«این ناقوس، از بیوفایی دنیا میگوید؛
میگوید: دنیا شما را فریب داد، سرگرمتان کرد، عمرتان را گرفت و خانه جاودان را از یادتان برد...»
حارث، سخنان امام را به خاطر سپرد.
فردای آن روز، دوباره به همان دیر رفت.
از راهب خواست ناقوس را مانند دیروز بنوازد.
هر بار که چکش بر ناقوس فرود میآمد، حارث یکی از جملاتی را که از علی علیهالسلام شنیده بود، میخواند.
شگفتا...
آهنگ ناقوس، درست با همان کلمات هماهنگ بود.
راهب، مبهوت پرسید:
«چه کسی این راز را به تو آموخت؟»
حارث گفت:
«مردی که دیروز همراه من بود؛ علی بن ابیطالب.»
راهب پرسید:
«او با پیامبر شما چه نسبتی دارد؟»
گفت:
«پسرعمو و جانشین اوست.»
راهب لحظهای سکوت کرد. اشک در چشمانش نشست و گفت:
«به خدا سوگند، در تورات خوانده بودم که در آخرالزمان، وصیِ پیامبر خاتم، زبانِ ناقوس را خواهد فهمید...»
همانجا شهادتین بر زبان جاری کرد.
آن روز...
ناقوس دیر، کسی را به کلیسا فرا نخواند؛ به حقیقت فراخواند.
{منبع: بحارالأنوار، ج۴۰؛ سید هاشم بحرانی، مدینةالمعاجز}
33- آتش
عقیل گفت:
«سهم بیشتری میخواهم.»
علی علیه السّلام آهنی را در آتش گذاشت.
وقتی سرخ شد، نزدیک دست برادر آورد.
عقیل از حرارتش فریاد کشید.
فرمود:
«از آتش چند لحظهای میترسی؛
مرا به آتشی دعوت میکنی که خاموش نمیشود؟»
{منبع: نهجالبلاغه، خطبه ۲۲۴ }
34- چراغ
شب بود.
چراغ بیتالمال روشن.
مردی برای گفتوگوی شخصی وارد شد.
علی علیه السّلام چراغ را خاموش کرد.
چراغ دیگری روشن نمود.
مرد پرسید:
«چه تفاوتی داشت؟»
فرمود:
«آن یکی از بیتالمال بود...
این یکی از مال خودم.»
نور،
گاهی از یک چراغ خاموش آغاز میشود.
{منبع: شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید}
35- شمشیر
ذوالفقار در دستش بود.
اما پیش از آنکه شمشیر بکشد،
بارها حق را با زبان گفت.
علی علیه السّلام
آخرین کسی بود که به جنگ میرسید...
و اولین کسی که برای صلح قدم برمیداشت.
{نهجالبلاغه، خطبه ۲۷ و خطبه ۵۵ (دعوت به اتمام حجت و پرهیز از آغاز جنگ) - شیخ مفید، الجمل (دستور امام به یاران که آغازگر جنگ نباشند)}
36- کفش کهنه
کفش کهنهاش را وصله میزد.
ابنعباس نگاه میکرد.
فرمود:
«این کفش نزد من،
از حکومت بر شما ارزشمندتر است؛
مگر آنکه حقی را برپا دارم
یا باطلی را از میان بردارم.»
حکومت،
برای او علیه السّلام تخت نبود...
تکلیف بود.
منبع: نهجالبلاغه، خطبه ۳۳.
37- نخلهای یتیم!
کودکان، دور نخلستان میدویدند.
مردی با دستهای پینهبسته، بیل میزد، چاه میکند و نهال میکاشت.
یکی پرسید:
«این همه زحمت برای چیست؟»
لبخندی زد و گفت:
«روزیِ بندگان خدا.»
وقتی آب جاری شد، نخلستان را وقف فقرا کرد و بیآنکه نامی بر آن بگذارد، رفت.
کرامت همیشه شکافتن دریا نیست؛
گاهی جاری کردن آب برای تشنگان است.
{منبع: الکافی، ج۵؛ بحارالأنوار، ج۴۱}
38- نخل
هر بار چاهی حفر میکرد...
هر بار آب میجوشید...
و هر بار سندش را مینوشت:
«وقف فقرا !»
دیگران باغ میساختند...
علی علیه السّلام بهشت میساخت.
{منبع: الکافی، ج۵}
39- امانت
مرد، کیسه سکه را روی زمین گذاشت و گفت:
«یا علی! تا از سفر برگردم، این امانت نزد شما باشد.»
چند روز بعد، خبر شهادت امیرالمؤمنین علیه السّلام در کوفه پیچید.
مرد، سراسیمه خود را به خانه رساند.
حسن بن علی علیه السّلام کیسه را به دستش داد و فرمود:
«پدرم پیش از شهادت، سفارش کرده بود این امانت، سالم به صاحبش برسد.»
زهر شمشیر، امانت را از یاد علی نبرد.
{منبع: برگرفته از سیره امیرالمؤمنین در الإرشاد شیخ مفید}
40- عسل
پزشک گفت:
«برای درمان، کمی عسل لازم است.»
از بیتالمال ظرفی آوردند.
علی علیه السّلام انگشت در آن نزد.
فرمود:
«تا مسلمانان اجازه ندهند، حق ندارم از آن بردارم.»
کاسه عسل همانجا ماند...
و تاریخ فهمید عدالت، از بستر بیماری هم عقبنشینی نمیکند!
{منبع: ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه}
داستان های مرتبط را در ستون نظرات همین پست ثبت کنید
مرتبط:
داستانک های مادر | داستان کوتاه درباره مادر