کار شبانه روزی برای تامین هزینههای زندگی و شاید هم حرص و طمع باعث شد تا من و همسرم بیش از حد، خودمان را درگیر کنیم و ازحال و روز فرزند نازنینم غافل بمانیم.
قطرات اشک مجال نمیدادند تا زن جوان به راحتی صحبت کند. آشفته بود و در حالی که سرش را بین دو دست خود گرفته بود آه و ناله می کرد!
«زهره» که برای پیگیری شکایت خود به کلانتری بانوان مشهد مراجعه کرده بود در گفتگو با کارشناس اجتماعی پلیس گفت: من کارمند یکی از سازمانها هستم و 10 سال قبل با همکارم که فردی متعهد و خانوادهدار است آشنا شدم. او به خواستگاریآم آمد و پس ازطی مراسمی با هم ازدواج کردیم و پس از سه سال صاحب دختری شدیم به اسم« نگار».
زن جوان ادامه داد: کار شبانهروزی برای تامین هزینههای زندگی و شاید هم حرص و طمع باعث شد تا من و همسرم بیش از حد، خودمان را درگیر کنیم و ازحال و روز فرزند نازنینم غافل بمانیم.
ما «نگار» را هر روز صبح زود به خانه مادرم میبردیم و او تا شب با بچههای هم سن و سال خودش توی کوچه بازی میکرد و در واقع از نعمت پدر و مادر محروم میماند و شب هم که به دنبالش میرفتیم و به خانه برمیگشتیم همگیمان آن قدر خسته بودیم که پس از خوردن شام به خواب میرفتیم.
این داستان تکرای هم چنان ادامه داشت تا این که از چند روز قبل متوجه رفتار عجیب فرزندم شدم.
«نگار» حال خوبی نداشت و مدام در خواب گریه میکرد. من که نگرانش شده بودم در اینباره با مادرم مشورت کردم و او گفت: نگران نباش، بازی و جست و خیز این بچه را خسته کرده است و نیاز به کمی استراحت دارد. اما با گذشت دو روز و مشاهده افسردگی دخترم قانع نشدم و یک شب او را در آغوش گرفتم و پس از این که برایش قصهای تعریف کردم، پرسیدم: عزیز دلم، اتفاقی افتاده؟ چرا ناراحت هستی و توی خواب گریه می کنی؟
دختر 6 سالهام در حالی که مثل همیشه انگشتش را روی چانهاش گذاشته بود به چشمانم نگاهی کرد و با ناز کودکانهای گفت: «مامانجان، دیگه دوست ندارم به خانه مادر بزرگ بروم!» با شنیدن این حرف نگرانیام چند برابر شد و فوری پرسیدم: برای چی دختر گلم؟ مامان بزرگ یا بابا بزرگ با تو بداخلاقی میکنند؟
در این لحظه او با گریه جواب داد: نه مامان، فقط آقای همسایه که همیشه میگفتی او را هم بابا بزرگ صدا بزنم مرا هر روز به داخل خانهاش میبرد و ...!
صدای شکستن شیشه دلتنگی و خرد شدن احساسات مادری نگران ، آهنگ غم انگیزی به ضجههای «زهره» داده بود. او بیتاب از روی صندلی بلند شد و به داخل راهرو کلانتری رفت تا دخترک معصوم را در آغوش بگیرد.
اما به راستی چرا باید غفلت کنیم و به این نکات پیش پا افتاده اما مهم ساده انگارانه بنگریم تا یک دختر بچه کوچک مورد سوء استفاده قرار بگیرد و از نظر روحی و روانی آسیب ببیند و چگونه فردی شیطان صفت حاضر میشود این چنین جنایتی را مرتکب شود.
/2759/
قطرات اشک مجال نمیدادند تا زن جوان به راحتی صحبت کند. آشفته بود و در حالی که سرش را بین دو دست خود گرفته بود آه و ناله می کرد!
«زهره» که برای پیگیری شکایت خود به کلانتری بانوان مشهد مراجعه کرده بود در گفتگو با کارشناس اجتماعی پلیس گفت: من کارمند یکی از سازمانها هستم و 10 سال قبل با همکارم که فردی متعهد و خانوادهدار است آشنا شدم. او به خواستگاریآم آمد و پس ازطی مراسمی با هم ازدواج کردیم و پس از سه سال صاحب دختری شدیم به اسم« نگار».
زن جوان ادامه داد: کار شبانهروزی برای تامین هزینههای زندگی و شاید هم حرص و طمع باعث شد تا من و همسرم بیش از حد، خودمان را درگیر کنیم و ازحال و روز فرزند نازنینم غافل بمانیم.
ما «نگار» را هر روز صبح زود به خانه مادرم میبردیم و او تا شب با بچههای هم سن و سال خودش توی کوچه بازی میکرد و در واقع از نعمت پدر و مادر محروم میماند و شب هم که به دنبالش میرفتیم و به خانه برمیگشتیم همگیمان آن قدر خسته بودیم که پس از خوردن شام به خواب میرفتیم.
این داستان تکرای هم چنان ادامه داشت تا این که از چند روز قبل متوجه رفتار عجیب فرزندم شدم.
«نگار» حال خوبی نداشت و مدام در خواب گریه میکرد. من که نگرانش شده بودم در اینباره با مادرم مشورت کردم و او گفت: نگران نباش، بازی و جست و خیز این بچه را خسته کرده است و نیاز به کمی استراحت دارد. اما با گذشت دو روز و مشاهده افسردگی دخترم قانع نشدم و یک شب او را در آغوش گرفتم و پس از این که برایش قصهای تعریف کردم، پرسیدم: عزیز دلم، اتفاقی افتاده؟ چرا ناراحت هستی و توی خواب گریه می کنی؟
دختر 6 سالهام در حالی که مثل همیشه انگشتش را روی چانهاش گذاشته بود به چشمانم نگاهی کرد و با ناز کودکانهای گفت: «مامانجان، دیگه دوست ندارم به خانه مادر بزرگ بروم!» با شنیدن این حرف نگرانیام چند برابر شد و فوری پرسیدم: برای چی دختر گلم؟ مامان بزرگ یا بابا بزرگ با تو بداخلاقی میکنند؟
در این لحظه او با گریه جواب داد: نه مامان، فقط آقای همسایه که همیشه میگفتی او را هم بابا بزرگ صدا بزنم مرا هر روز به داخل خانهاش میبرد و ...!
صدای شکستن شیشه دلتنگی و خرد شدن احساسات مادری نگران ، آهنگ غم انگیزی به ضجههای «زهره» داده بود. او بیتاب از روی صندلی بلند شد و به داخل راهرو کلانتری رفت تا دخترک معصوم را در آغوش بگیرد.
اما به راستی چرا باید غفلت کنیم و به این نکات پیش پا افتاده اما مهم ساده انگارانه بنگریم تا یک دختر بچه کوچک مورد سوء استفاده قرار بگیرد و از نظر روحی و روانی آسیب ببیند و چگونه فردی شیطان صفت حاضر میشود این چنین جنایتی را مرتکب شود.
/2759/