نويسنده: مرتضي مدرسي چهاردهي




 

شادروان حسين دانش از دانشمندان بنام ايران و ترکيه (1) درباره ي سيد جمال الدين اسدآبادي چنين گويد:
برخي حکما گفته اند که حادثات بزرگ مردمان بزرگ را مي رسانند و برخي ديگر را رأي بر آن است که در همه جا مردمان بزرگ حادثات بزرگ را توليد کرده اند. در هر حال سيد جمال الدين يکي از مردان بزرگ است که دوره ي زندگاني او مصادف با بيداري ايرانيان و انتباه مصريان و تيقظ ترکان است و در صورت تسليم استعداد زمين، در اينکه افشاننده ي تخم چندين واقعات خطير، که در اين سي سال اخير خاصه در مصر و ايران سر زد، اين مرد بزرگ بوده در آن جاي هيچ شبهه نيست.

سيماي سيد جمال الدين اسدآبادي

سيد يک پيشاني فراخ برجسته، يک سر پر مغز معمم و مزين با گيسوهاي چين چين و حلقه حلقه ي دراز که از زير عمامه تا بن گوشها فرود مي آمد، يک بيني موزون و خوش ترکيب، يک استخوان چانه ي بزرگ و ستبر که نشانه ي صلابت و متانت طبع است با لبهاي زمخت، يک ريش فلفل نمکي کوسه که بيشتر دلالت به افغانيت او مي کرد تا ايرانيت او، يک سينه ي پهن و گشاده با يک اندام کوتاه معتدل تنومند، يک نگاه بر حشمت شيرانه وجود پسندانه با دو ديده ي سيه رنگ وسيع و احداق جسيم، يک دهان عريض با يک صورت مردانه ي درشت، دو دست کوچک و انگشتان نازک و خوشنما داشت.
در وقت صحبت پر از حدت و هيجان و بشاشت بود، در هنگام جدال و در وقت تهور سلسله هاي گيسو را از دو طرف دو گوش، مانند يال يک نره شير، تکان مي داد. سخن را بي پروايانه و بي باکانه مي گفت و آوازي چنان قوي و رسا داشت که مانند غرش شير در بيشه رعب و وحشت در دلها مي انداخت.
جاذبه ي غريبي در نگاه کردن و سخن گفتن اين مرد بود که شنوندگان را در جلسه ي نخستين مسخر خود مي کرد. لباس را که - در هنگام اقامت اسلامبول - مرکب از دستار و فينه ي سرخ و عمامه ي سفيد و شلوار سيه بود همواره پاک و شسته نگه مي داشت.
قهوه و سيگار برگي سياه ( پاپيروس ) در حد افراط مي خورد و مي کشيد. مشروب الکلي از قبيل شراب و غيره به دهن نمي گذاشت. مواظبت بسيار به لوازم تندرستي مي کرد. بر سر سفره، خوراک کم مي خورد و بيشتر ميلش به ترشي بود تا به شيريني. با وجود اينکه سفره ي طعامش بر روي ميزي بلند و به طرز فرنگي چيده مي شد و ميهمانان همه با چنگال و کارد غذا مي خوردند، او ميزبان تنها با پنج انگشت صرف غذا مي کرد و وقعي به آداب و عادات زمان نمي نهاد.

ترک دنيا و هوس

سيد با زن و زناشويي هيچ ميانه نداشت و در مدت عمر خويش هيچ زن نگرفت. در هنگام اقامت اخير مشاراليه در اسلامبول ( که از سال 1892 م. تا 1897 طول کشيد و منتهي به مرگ شد ) اگرچه سلطان عبدالحميد خان ثاني خواست يکي از دختران سراي خلافت را بدو تزويج کند، سيد جمال الدين زير اين بار نرفت و اين تکليف را رد کرد. در آن ايام بود که سيد جمال الدين اسدآبادي در وقت صحبت گاهي مي گفت:
« سلطان مي خواهد که من زن کنم. من زن مي خواهم چه کنم؟ من دنياي به اين خوبي و اين بزرگي را به زني نگرفته ام. »
سيد درباره ي مهمانان و مسافران هميشه جوانمردي و سخا نشان مي داد و هر يکي را به فراخور قدر و مرتبه نوازش مي کرد فقرا و ضعفا را پول مي داد و اغنيا و نجبا را به سماط مي نشاند و در وقت خوردن طعام با مسافران اغلب خطاب به اين و آن کرده مي گفت: « تفضل، تفضل، بخوريد که اين مائده ي سلطاني است. چشيدن آن ثواب است. » اما خود قناعت با چند لقمه سبزي يا ترشي مي کرد و صحبتهاي سر سفره اش بيشتر لااباليانه و مستهزانه بود.

روزه گرفتن سيد جمال الدين اسدآبادي

سيد جمال الدين تمامي ماه رمضان را در اسلامبول سراسر روزه دار بود و شب زنده دار و شبها را تا به سحور به جاي اذکار و عبادات، در مذاکرات علمي و فلسفي با آشنايان و ادبا و فضلا و رجال سياسي شرق در مهمانخانه ي سلطاني ( در محله ي تشويقيه نشانطاشي در اسلامبول ) به سر مي برد.
روزهاي جمعه مرتباً به نماز جمعه در مسجد حميديه حاضر مي شد. در چنين شبها گاهي بي هيچ مقدمه روي به شخصي علي الاطلاق يا به خرقه پوشي از ميان مهمانان کرده از سر شوخي مي گفت:
« اي درويش فاني، از چه مي انديشي؟ برو، نه از سلطان بترس نه از شيطان؟ » و حال آنکه مجلس سيد جمال الدين اسدآبادي خالي از مأموران خفيه سلطان نبود.

اصحاب سيد جمال الدين اسدآبادي

بعضي از آن کسان که در آن اوان در اسلامبول مداوم محفل انس سيد جمال الدين اسدآبادي بودند اينانند: ميرزا عبدالحسين خان کرماني معروف به آقاخان، شيخ احمد روحي کرماني، حاج ميرزا حسن خان خبيرالملک، آقا محمدطاهر تبريزي ( صاحب روزنامه ي اختر )، شاهزاده ي آزاده ابوالحسن ميرزا معروف به شيخ الرئيس، معلم فيضي تبريزي، ابراهيم المويلهي مصري سلاوي افندي عرب، حسين رضا پاشا ( وزير و رئيس کميسيون مهاجران ترکيه ) که در همه جا علناً اظهار تشيع مي کرد، محمد امين بک شاعر ترک، که هنوز زنده است و يکي از وکلاي مجلس ملي آنقره است، سيد برهان الدين بلخي، سياحان و جوانان مصري و ايراني و غيره که اکنون نامهايشان از يادم رفته است.

شعر و شاعري از نظر سيد

سيد جمال الدين در افکار و اطوار چنان تند و با صلابت بود که طبع جوال و آتشينش بيشتر مايل به مطالب حقيقي سياسي و مجادلات علمي شفاهي يا قلمي بود، و چندان با موضوعات باريک ادبي سازش نداشت و شاعري را کمتر از پايه ي خود مي انگاشت و اغلب مي گفت: « من در جواني شعر مي سرودم وليکن در بزرگي ترکش گفتم. »
ياد دارم در هنگام صحبت به صرافت طبع و براي پروراندن مطلب و تأييد کلام بيتي مناسب مقام از شاعري عرب يا فرس مي سرود و تفسير معني فلسفي آن را با بياناتي غرا که مخصوص خود بود ادا مي نمود.
از آن جمله است اين بيانات از گفته هاي عراقي و حافظ که گاه و بيگاه ورد زبانش بود.

نخستين باده کاندر جام کردند *** ز چشم مست ساقي وام کردند

چو خود کردند سرّ خويشتن فاش *** عراقي را چرا بد نام کردند

خار ارچه جان بکاد، گل عذر آن بخواهد *** سهل است تلخي مي، در جنب ذوق مستي

در ضمن توضيح اين بيت اخير مي گفت: « عمرم دراز بوده يا کوتاه، اين هر دو براي من يکي است به شرطي که نايل به مقصد آيم و آن گاه بگويم: فزت به رب الکعبة. »

ميرزا آقاخان کرماني

ميرزا آقاخان کرماني به سبب سادگي لوح و طبع خيال آزماي بلندپرواز خود چندان شيفته ي گفتار و کردار سيد جمال الدين اسدآبادي بود که اين بيت را هميشه در حق او بر زبان داشت:

عرب ديده و ترک و تاجيک و روم *** ز هر جنس در نفس پاکش علوم

ميرزا آقاخان کرماني به عشق جمال الدين زمزمه ها از اين قبيل مي کرد و فينه را کج نهاد، و بر ابرو افکنده به تأثير يک جذبه ي شديد رقص کنان و سراسيمه وار در کوچه هاي اسلامبول مي گشت و چنانکه شاعر گويد:

رشته اي بر گردنم افکنده دوست *** مي کشد هر جا که خاطر خواه اوست

سراپا محو جمال الدين بود.

شيخ محمد عبده

شيخ محمد عبده مرحوم، مفتي ديار مصر، هم که سرآمد مجتهدان و نويسندگان عرب شمرده مي شد، چنان مفتون سيد جمال الدين بود که مي گفت: « انا حمد من تلامذته، فاني لو قلت ان ما اتاه الله من قوة الذهن و سعه العقل و نفوذ البصيرة هو اقصي ما قدر لغير الانبياء لکنت غير مبالغ ».
سيد جمال الدين با وجود داشتن يک مشرب فلسفي و علي رغم جزئي تمايلش در ظاهر به طريقت صوفيه، سالک مذهب حنفي بود و اهتمام شديد به اداي فرايض مذهبيه داشت. چنانکه شيخ محمد عبده خود مي گويد:
« هو اشد من رأيت في المحافظه علي اصول مذهبه و فروعه. »

مخالفت با سياست انگليس

در ظاهر، مقصد سياسي سيد جمال الدين و چيزي که در مدت عمر خويش همت و عزم بر آن گماشته افکار خود را متوجه بدان ساخت و به سبب آن دچار چندين بليات گرديد، همانا وارهاندن ملل اسلاميه از ضعف و هزال و سوق و هدايت آنها به ترقي و کمال بود، و سعي اش هميشه و به هر وسيله مصروف به تنکيس دولت انگليس و تقليص سايه ي او از رئوس طوايف اسلام بود.
عداوتش به دولت انگليس در هر خطوه اي از خطوات زندگاني اش پيداست. اما در اينکه آرزوي شهرت ذاتي و غرور نفس جبلي، مدخلي بزرگ در اين حرکات داشت، جاي هيچ اشتباه نيست. سيد جمال الدين اسدآبادي همواره خوش مي داشت که با بزرگتر از خود بياويزد و با قويتر از خود بستيزد.

قدرت بيان

چنانکه پيشتر عرض کردم، به ضرب قدرت ناطقه ي غرا و به تأثير جادويي دو چشم گيرا بود که شيخ جمال الدين همه را اسير مؤانست خود مي کرد و دلها را از دست مي ربود. زبان تازي را با يک فصاحت فوق العاده و به قول خودش بهتر از زبان مادرزاد خود که فارسي باشد مي گفت و مي نوشت و فارسي را اندکي به شيوه ي عرب متکلم بود.

قدرت قلم

قدرت وي را در تحرير زبان عرب، مندرجات مجله هاي العروة الوثقي و ضياء الخافقين، که مدتي در پاريس و لندن انتشار يافتند، دليلي است روشن و برهاني است کافي.
وليکن انشا و کتابت سيد جمال الدين اسدآبادي در عربي به صحت و صفاي بيان شيخ محمد عبده نمي رسد و خالي از معجمات نبود. اما چون جلادت افکار سيد جمال الدين و جيادت گفتار شيخ محمد عبده به هم مانند شهد و شکر مي آميختند اعجازها در طرز نگاشتن عربي پديد مي آوردند.

سيد افغاني يا ايراني؟!

افغانان و مصريان مي گويند که سيد جمال الدين در قريه ي اسدآباد از مضافات « کنر » که از اعمال کابل است زاييده شده. ولي ايرانيان مي گويند که اين اسدآباد ايران است و از مضافات همدان و سيد جمال الدين اسدآبادي ايراني نژاد است. حال آنکه افغانان به خروج چنين آدمي از افغانستان مفتخرند و ايراني بودن اصل و نژاد او را قبول ندارند.

و کل يدعي و صلا بليلي *** و ليلي لاتقر لهم بذاکا

اذا انبجست دموع في عيون *** تبين من بکا ممن تباکا

گروهي از نويسندگان و مستشرقان اروپا را عقيده بر آن است که سيد جمال الدين اسدآبادي ايراني الاصل است و اگر خود را در دنيا به افغاني شهرت داد به علت آن بود که اعتماد بر قدرت حمايت دولت ايران از اتباع ايراني در ممالک خارجه نداشت و مسندي قوي براي حفظ حقوق و شئون خود در آن دولت نمي ديد.

زيارت سيد جمال الدين اسدآبادي در اسلامبول

ياد دارم که روزي به وقت صبح به عزم زيارت به خانه ي سيد جمال الدين در نشانطاشي رفتم و اذن دخول خواستم و همين که به پيشش رسيدم، ديدم که سيد جمال الدين اسدآبادي چشم به زير افکنده از يک سر تالار عمارت به آن سر هي با خشم و خشونت قدم مي زند و هي ديوانه وار و بي آنکه مخاطبي پيش خود داشته باشد با بانگ بلند مي گويد:
« لا نجاه الا في القتل، لا خلاص الا في القتل، لا سلامه الا في القتل، لا راحه الا في القتل... ». سيد جمال الدين اسدآبادي در آن دم چنان غرق تهور گشته و از خود گذشته بود و سر به پايين انداخته پاي مي زد که از آواز پاي من و از ورود من به آنجا خبردار نشد.
من هم چون او را چنين با خود مشغول يافتم، تعجبها از آن حالت مجنونانه اش کردم و هيچ نشاني از خود نداده به آهستگي از همان راهي که آمده بودم برگشتم و او را به حال خود گذاشتم. بيست و پنج روز يا يک ماه پس از آن، خبر کشته شدن ناصرالدين شاه به شش لول ميرزا رضاي کرماني از تهران رسيد.

دو نوع فلسفه در دنيا

سيد جمال الدين هرگز حاکم بر نفس خود نبود و ترک دنيا و قناعت به اندک و رياضت و غيره، که از علامات درويشان و از صفات صوفيان است، در او نبود. من بارها از او شنيدم که مي گفت: « دو نوع فلسفه در دنيا هست. يکي آنکه هيچ چيز در دنيا مال ما نيست و قناعت به يک خرقه و يک لقمه بايد کرد. و ديگر آنکه همه ي چيزهاي خوب و مرغوب دنيا مال ماست و بايد مال ما باشد. اين دويمي خوب است اين دويمي را بايد شعار خود ساخت نه اولي را که به پشيزي نمي ارزد. »
پرواضح است که اين چنين کسي نه درويش مي تواند بود نه زاهد، نه مرشد و نه مريد. از اينجاست که مي گويم که سيد جمال الدين اسدآبادي جز از يک « مقلب » (2) بسيار آتشين با بصيرت و دانا و يک « محرک » (3) فلسفي مشرب غليظ القلب و شديد البطش چيز ديگر نبود و به پيشرفت يک ملت از راه « تکامل » (4) اعتقاد نداشت.

راندن از ايران

پس از آنکه از ايران به حکم ناصرالدين شاه و به تصويب ميرزا علي اصغرخان اتابک در يک فصل زمستان و موسم برف و باران به قوه ي جبري از بست شاهزاده ي عبدالعظيم گرفته شده به حدود عراق تبعيد شد، ديگر نتوانست اين حقارت را که درباره ي او روا ديده بودند بر اين پادشاه و وزيرش ببخشايد و طريق اخذ ثار نپيمايد.
حکايت مي کرد که چگونه او را در شدت سرما در حالتي که بيمار و سوار يک يابو بوده و تا بالاي زانوهايش به برف فرو مي رفته، سربازان شاه تحت الحفظ از منزل به منزلي مي رسانيده اند و بعد از در زدن، به دربان هر کاروانسرا از بيرون در فرياد زده مي گفته اند: « باز کنيد در را که سربازيم و مقصر آورده ايم! »
و در عقب اين حکايت مي گفت: « آن مقصر من بودم آقايان، من عجب جان سختي داشتم که در آن بلا نمردم و خود را از آن مهلکه بيرون بردم. » در وقت تعريف اين ماجرا چشمهايش سرخ شده به حرارت و حدت در حدقه ها مي گرديد و ماند دو مشعل مي تافت و تا مدتي سکون نمي يافت کظم غيظ نمي توانست کرد.
تمامي روي زمين به چشم جمال الدين گويا يک تخته ي شطرنج بود. همواره مي گفت: « الدنيا لعب. هرکه برد، برد و هرکه باخت، باخت. »

بابيگري

وقتي که صحبت از بابي مي شد، سيد جمال الدين به هر ملاحظه که بود، علناً جرح دين ايشان را مي کرد و با وجود بودن طالب اصلاح دين اسلام، فايده و مزيتي در دين « باب » نمي ديد و مي گفت: با بيان چه همتي در راه تخفيف تکاليف دين محمدي کرده اند؟ چه خدمتي به مسلمانان نموده اند؟ جز اينکه قرآن را مبدل به بيان کنند و مکه را مبدل به عکه؛ اين را نمي توان در حقيقت اصلاح ناميد. مسلمانان هيچ احتياج به دين تازه ي ديگر نداشتند. دين اسلام تنها به مقتضاي مکان و زمان احتياج به ساده تري بهتري داشت و بس. دين بابي، رفع احتياج را نکرد. (5)

تعديل احکام و قوانين اسلام

باز در لزوم تعديل احکام و قوانين دين اسلام مي گفت: « اسلام بايد بر موجب حاجات و لوازم هر قرني تبديل يابد تا تطابق با آن احتياجات کند والا آن را ترس زوال است که ان الله يبعث في رأس کل قرن رجلا ليصلح امر هذه الامة. »
با وجود اينکه در دوره ي زندگاني او اسلام هشت قرن نزديکتر از امروز به منبع ظهورش بود و هنوز چندان آلوده با خرافات نشده بود، خطاب به پيامبر آخرالزمان کرده مي گفت:

دين تو را در پي آرايشند *** در پي آرايش و پيرايشند

بس که ببستند بر او برگ و ساز *** گر تو ببيني نشناسيش باز

معارف سيد جمال الدين اسدآبادي

چنانکه عرض کردم سيد جمال الدين در عربي گفتن و نوشتن زبانهاي ديگر، کتب علمي و ادبي فرانسوي را مي خواند و مي فهميد وليکن قادر به صحبت بدون غلط در اين زبان نبود. مي گفتند که اندکي به زبان انگليسي نيز آشنا بوده. سيد جمال الدين اسدآبادي حکمت يوناني را از ترجمه هاي عربي آن وقت نموده و از فلسفه ي جديد اروپايي نيز بي اطلاع نبود. اما دست در علوم و فنون غرب نداشت مگر به طور اجمال. رسوخ و ممارسه سيد جمال الدين اسدآبادي بيشتر در تاريخ ملل مشرق، در تاريخ انبيا حکمت قديم و جديد، علم اديان، علم فقه اسلام، تفسير، حديث، معاني، بيان، کلام و علي الاطلاق و در تمامي شعبات علوم شرقيه، اسلاميه بود.

قدرت بيان سيد جمال الدين اسدآبادي

تاکنون من ناطقي به اين فصيحي و با جربزه در ملت عرب نديدم. مهارتش بيشتر در ابداع معاني و اختراع مضامين بود تا در انتخاب الفاظ و تطريز اسلوب کلام. در لسان جدل و در صناعت حجت، حذاقت تمام داشت و در اين فن هيچ کس با او برابري نمي توانست کرد. چنين گويد: شيخ محمد عبده رحمه الله در باب: « انه ما خصم احداً الا خصمه و لا جادله عالم الا الزمه و قد اعتراف له الاروبيون بذلک بعد ما اقوله الشرقيون ». في الجمله بيشتر از همه چيز حدت ذهن، جلادت طبع، حريت فکر، کثرت تجارب و وسعت علم اين مرد است که آشنا و بيگانه را مفتون شمايلش کرده و شهرتش را در اطراف جهان دوانيده بود.

سيد جمال الدين اسدآبادي و ارنست رنان فرانسوي

چون در سال 1883 م. سيد جمال الدين اسدآبادي در پاريس با فيلسوف و مورخ مشهور ارنست رنان آشنا شد و در رد يک کنفرانس او در مدرسه ي سوربون در باب دين اسلام و علوم مقاله اي در روزنامه ي دبا انتشار داد، فرداي آن روز يعني 19 ماه ايار 1883 رنان حکيم جوابي بسيار مؤدبانه در همان روزنامه به او داد. رنان در آن مقاله ي جوابي خود، درباره ي سيد جمال الدين چنين مي گويد و وصفي و حکمي پرنوازشتر از اين از زباني صالحتر از اين در حق سيد جمال الدين اسدآبادي هيچ وقت کسي نشنيده است:
« کمتر اشخاص در من تأثير شديدتر از اين توليد کرده اند، همين مکالمه ي من با وي ( سيد جمال الدين ) بيشتر از همه مرا وادار کرد که موضوع کنفرانس خود را در سوربون به قرار ذيل انتخاب کنم: "روابط روح علمي و اسلام" »
« شيخ جمال الدين يک افغاني است که کاملاً از خرافات اسلام آزاد و وارسته است. او از اين نژادهاي قوي نهاد سمت فراز ايران است که همسايه ي هند مي باشد و در آنجا روح آريايي در زير طبقه ي سطحي اسلام رسمي هنوز زنده است. شيخ بهترين دليلي است به وجود آن حقيقت بزرگ که غالباً اعلام کرده ايم و آن عبارت است از اين که قيمت اديان به قدر آن قيمتي است که پيروان آن اديان دارند. حريت افکار شيخ، طبيعت نجيب و درست وي در موقع صحبت، مرا به اين اعتقاد واداشت که در پيش خودم يکي از آشنايان قديم خويش، مثلاً ابن سينا يا ابن الرشد را بار ديگر زنده شده مي بينم يا يکي از آن آزاد مردان بزرگ را که در دنيا، مدت پنج قرن تمام، نماينده ي روح انسانيت بوده اند مشاهده مي کنم. »

سنجش مابين ارنست رنان و سيد

با وجود اين، بايد بگويم که مقاله ي ارنست رنان در علوم، هيچ قياس با مقام سيد جمال الدين نيست. رنان کسي است که با نوشته هاي خود انقلابي بزرگ در دين و افکار تمامي اروپا پديد آورد و يکي از متبحران فلاسفه و مورخان و يکي از بهترين نويسندگان فرانسه در قرن نوزدهم بود. حال آنکه سيد جمال الدين در نظر تاريخ يکي از محرکان منورالفکر و آتش زبان شرق است و بس.

ميرزا آقاخان به آتش سيد جمال الدين اسدآبادي سوخت

اما من شخصاً هرگز پيش فکر و وجدان خود نتوانسته ام بعضي از گفتارها و کردارهاي عجيب سيد جمال الدين اسدآبادي را به هم تأليف کنم و پيش خود تفسير نمايم و به آدمي بدان حشمت علم و عظمت خلق بپردازم.
از آن جمله است صحبتهاي او درباره ي « ميرزا آقاخان کرماني » مرحوم و دو رفيق ديگرش پس از گرفتاري و حبس آنها در بندر طرابوزان و يأس خود از خلاص کردن آنها از پنجه ي دولت عثماني. مثلاً در باب ميرزا آقاخان بيچاره در آن ايام، با دهاني پر از خشم و با زباني تند پيش دوستان و مهمانان خود مي شنيدم که از روي نوميدي مي گفت:
« نمي دانم چرا اين آدم بيچاره را گرفتند و به چه تهمت حبسش کردند. اين آدمي است بسيار عاجز و بي دست و پاي و بدلا ( اين کلمه را ترکان به معني احمق به کار مي بردند ) از چنين شخصي چه خيزد؟ » و حال آنکه در آن روزها در افواه ناس شايع شده بود که ميرزا آقاخان و ميرزا حسن خان خبيرالملک و شيخ احمد روحي را سيد جمال الدين اسدآبادي بالذات و بلکه به صوابديد سلطان عبدالحميد ثاني تحريک و تشويق به گشودن باب مراسلات سياسي به قصد توحيد و تمرکز دادن دول اسلام در زير لواي خلافت با مجتهدان و علماي عتبات کرده بود.
پس از توقيف و تبعيد ايشان از اسلامبول بنا بر طلب و اصرار سفير ايران، ميرزا محمودخان علاءالملک، به نام دولت ايران سيد جمال الدين اسدآبادي ديگر قادر به برگرداندن و رهانيدن ايشان نشد. سيد جمال الدين اسدآبادي هنوز زنده بود که خبر کشته شدن ابن انصار او در تبريز به دست جلاد محمدعلي ميرزاي بدبخت شنيده شد.
من بسيار تأسف مي خورم بر قتل ميرزا آقاخان علي الخصوص که علمي وسيع و طبيعتي مطبوع و نرم مانند پنبه داشت و در آتش سيد جمال الدين بيجا سوخت.

گرفتاري سيد جمال الدين اسدآبادي به بيماري سرطان

اگرچه در باب تسليم سيد جمال الدين اسدآبادي به دولت ايران در حادثه ي قتل ناصرالدين شاه به عنوان محرک کشنده ي پادشاه شهيد ميرزا محمودخان علاءالملک بسيار کوشيد و اقداماتي در سراي سلطاني و در باب عالي به عمل آورد، از آن اقدامات نتيجه اي نگرفت و سلطان عبدالحميد خان سيد جمال الدين اسدآبادي را عودت به ايران نداد و به اصرار تمام در حمايت خود نگاه داشت؛ وليکن چندان از اين واقعه نگذشت که سيد جمال الدين اسدآبادي گرفتار سرطاني در دهان شد و در انجام قطع آن سرطان از طرف جراحان ترک درگذشت.

آهنگ سفر به اروپا

مي گويند که سيد جمال الدين اسدآبادي در هنگام مرض اذن رفتن به اروپا براي مداوات از سلطان طلبيد ولي نتوانست گرفت.
برخي نيز مي گويند که در هنگام اجراي عمل جراحي در دهن مسموم گرديد و نيز مي گويند که در دم واپسين جز از يک خادم صادق نصراني کسي در پيشش نبود و در آغوش او جان به جان بخش داد و در بشکطاش در حظيره ي « يحيي افندي درگاهي » به خاک سپرده شد. رحمه الله عليه و غفرانه.

آوازه ي سيد جمال الدين اسدآبادي در جهان

سيد جمال الدين در وقت صحبت اغلب مي گفت: « من به هر کجاي دنيا که رفتم، آوازي در آنجا افکندم و جنبشي به اهل آنجا دادم. » زيرا کار سيد جمال الدين اسدآبادي همه با حرف و نطق بود و قلم کمتر روي کاغذ مي گذاشت.

ارزش نوشته هاي سعدي

در زماني که به تأثير چيز نويسي ميرزا آقاخان مرحوم بر سر شوق آمده مي خواست مطالبي چند به زبان فارسي نوشته به شکل رساله درآورد و منتشر سازد، مي گفت:
« عجب دارم از اينکه مردم چندان به نوشته هاي سعدي و امثال او گرويده اند. شماها چنان مي انگاريد سعدي هم چيز نوشته است! مگر گلستان يا نوشته هاي ديگر او چيزي است! ما بايد چيزها بنويسيم و خيلي بهتر از او بنويسيم تا مردم بدانند که چيزنويسي کدام است. »

ارزش ياران ايراني سيد جمال الدين اسدآبادي در اسلامبول

از سه انصار سيد جمال الدين اسدآبادي در اسلامبول تنها يک ميرزا آقاخان بود که هم منشي، هم آگاه از کل معارف مشرق زمين بود والا ميرزا حسن خان خبيرالملک جز يک اديب خوش خط نکته پرداز به طرز قديم، و شيخ احمد روحي جز يک مرد انقلابي متهيج حراف چيز ديگري نبودند.
هيچ يک از اين سه کس آشنا به علوم و آداب مدني غرب يا به يک زبان اروپايي به حد کمال نبود. با وجود اين مي خواستند کاري را که ولتر و ژاک روسو و « وولني » به ضرب نطق و قلم در قرن هجدهم مسيحي در فرانسه و اروپا کردند، در ايران کنند!

سنجش فداکاريها

وقتي که کسي از جودت ذکار و عزارت علم و کثرت تجاريب و سياحات مديد سيد جمال الدين آگاه مي گردد و مساعي او را در تأسيس وحدت دول اسلام مي شنود، دلش مي خواهد که عاقبت او را مانند عاقبت يک فيلسوف بزرگ حقيقي يا يک مرد دانا که در مدت عمر خويش جز تخم نيکي در مزرعه ي زندگاني نکاشته، صاف و روشن آرميده و روز بازپسين او را در جهان مانند شام بي ابر و با صفاي يکي از روزهاي خوش تابستان به انجام رسيده ببيند وليکن افسوس که چنين نيست.
اين اعجوبه ي دهر - که به حقيقت يکي از تجليات مستثناي قدرت فاطر بود - مانند يک شعله ي برق در ميان يک طوفان بر جهان تافت و گذشت و چيزي از خود باقي نگذاشت مگر اينکه بگويم که اگر سي سال پيش از اين تحريکات و مجادلات سيد جمال الدين اسدآبادي در ايران به قصد تخريب سلطنت مستبد ناصرالدين شاه و هدم سطوت او به وقوع نپيوسته بود، يحتمل که از بيست و اند سال به اين طرف ملت ايراني چندين مسافات در راه تيقظ و تجدد نپيموده و بلکه روي آزادي را هم به اين زودي نديده بود.
سيد جمال الدين اسدآبادي يک امر حتمي الوقوع را در ايران تعجيل کرد و راه را براي ملت ايران کوتاهتر نمود. والا سياست اتحاد دول اسلام که سيد جمال الدين اسدآبادي آن را سي سال پيش از اين وجهه ي عزيمت خود قرار داده بود، امروز ديگر باطل و منسوخ است و هيچ يک از ملل شرق اکنون آرزومند عود چنين سياستي نيست و همه مي دانند که امتداد و دوام هستي هر ملتي اکنون بسته به ثبات و دوام نيروي زندگي آن است در طريق تمدن و تکامل غربي با نگاه داشتن زبان و آداب و عوايد پسنديده ي خود.
« ره چنان رو که رهروان رفتند »

مصاحبه ي خبرنگار روزنامه ي تان

هيچ فراموش نمي کنم که روزي پس از قتل ناصرالدين شاه خبرنگار روزنامه ي تان در اسلامبول ملاقاتي از سيد جمال الدين اسدآبادي خواست. سيد جمال الدين اسدآبادي خبرنگار را به نزد خود پذيرفت. مخبر تان از او پرسيد که چه مي گوييد در تصديق يا تکذيب کساني که تحريک فعل قتل شاه را به شما نسبت مي دهند؟
سيد با جرئت و خشم بدو پاسخ داد: « من هنوز چنان تنزل نکرده ام که دست به کارهاي چنين ملتي پست و فرومايه ( به عبارت خود سيد جمال الدين چيکان يعني چنگانه ) بيالايم. تفو بر چنين قومي و بر پادشاهانش! » اين ملاقات را که مفصل است مي توان در کلکسيون سي سال پيش از اين در روزنامه ي تان در پاريس پيدا کرد.
في الجمله، اگر مقصود تحليل سانحات زندگاني سيد جمال الدين بود و شرح حادثات دوره ي حيات او، اين مختصر از آن بس است.

من از مفصل اين قصه مجملي گفتم *** تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل

حسين دانش اصفهاني
انتشارات ايرانشهر، چاپ برلين، اسلامبول، 21 ژانويه ي 1926

پي‌نوشت‌ها:

1. شرح احوال و آثار حسين دانش رک. رساله ي بسيار نفيس « وفيات معاصرين ». تأليف شادروان محمد عبدالوهاب قزويني. تهران.
2. Revolutionnaire.
3. Agitateur.
4. Evolution.
5. رک. شيخيگري - بابيگري. تأليف مرتضي مدرسي چهاردهي. چاپ دوم. ( تهران، فروغي ).

منبع مقاله :
مدرسي چهاردهي، مرتضي؛ (1381)، سيد جمال الدين و انديشه هاي او، تهران: مؤسسه ي انتشارات اميرکبير، چاپ هشتم