نويسنده: دکتر محمدکاظم شاکر




 

سير تحوّل در معناي تأويل

جهت روشن شدن معناي تأويل و سير تحول آن، اين واژه را در کتب لغت به ترتيب تاريخي مورد بررسي قرار مي دهيم.
در تهذيب اللغه، نوشته ي ابومنصور محمد بن احمد ازهري (متوفاي 370 ه‍.ق.) - که يکي از قديمي ترين معجم هاي لغوي است - آمده است: « اَوْل » يعني رجوع و از اصمعي نقل شده که « آل القَطِران يؤول اَوْلاً » يعني قَطِران (1) بسته شد. « و آلَ الشرابُ » هنگامي گفته مي شود که شراب به غلظت مطلوب رسيده باشد، به طوري که بالاترين درجه ي مست کنندگي را داشته باشد. و « آلَ يَؤولُه اِيالَةً » يعني او را سياست و تأديب کرد. (2) ابن فارس (متوفاي 390 ه‍.ق.) در مقاييس اللغه آورده است: « اَوْل »، داراي دو اصل است: 1. ابتداي امر، که واژه ي اَوْل، به معناي ابتدا، از اين اصل است؛ 2. انتهاي امر، تأويل کلام به معناي عاقبت و سرانجام کلام، از اين باب است و آيه ي « هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ » (3)، در همين معنا استعمال شده است، يعني سرانجامِ کتاب خدا را در هنگامي که برانگيخته مي شوند، درمي يابند [يعني هنگام قيامت، وعده و وعيدهاي قرآن را تحقق يافته مي يابند]. وي مي نويسد: « اَوَّلَ الحُکْمَ اِلَي اَهْلِه؛ يعني، حکم را به ايشان ارجاع داد. » (4)
جوهري (متوفاي 393 ه‍.ق.) در صحاح مي نويسد: آلَ يعني رَجَعَ (برگشت) و « التأويل تَفْسِيرُ مَا يَؤُولُ اِلَيْهِ الشَّيْءُ؛ تأويل تفسير سرانجام و عاقبت شئ است » (5). اِبن اثير (متوفاي 606 ه‍.ق.) در نهايه، بعد از ذکر معناي رجوع براي « اَوْل »، مي نويسد: مراد از تأويل، برگرداندن ظاهر لفظ از معناي اصلي است، به معنايي که دليلي بر آن قائم است، که اگر آن دليل نباشد، نبايد از معناي ظاهريِ لفظ دست کشيد.
وي در ادامه مي نويسد: اما مراد عايشه از اين سخن - که گفت: « کَانَ النَّبيُّ (صلي الله عليه و آله و سلم) يُکْثِرُ اَنْ يَقُولَ فِي رُکُوعِهِ وَ سُجُودِهِ: سُبْحَانَکَ الَّلهُمَّ وَ بِحَمْدِکَ، يَتَأوَّلُ القُرْآنَ (6). » - آن است که اين تسبيح و تحميد پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در رکوع و سجود، از آيه ي « فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ » اخذ و اقتباس شده است (7).
ابن منظور (متوفاي 711 ه‍.ق.) در لسان العرب، ضمن بيان آنچه ازهري، ابن فارس، جوهري و ابن اثير آورده اند، مي نويسد: از ابوالعباس احمد بن يحيي درباره ي تأويل، سؤال شد. وي گفت: واژه هاي تأويل، معني و تفسير، يکي هستند. از ليث نيز نقل شده است که گفت: تَأَوُّل و تأويل، تفسير کلامي است که معناي مختلف دارد و بيان آن جز با کلام ديگر ممکن نيست. ابن منظور مي افزايد:
« اَوَّلَ الکلامَ و تَأوَّلَهُ » يعني « دَبَّرَه و فَسَّرَه؛ آن را تدبير و تفسير کرد. » وي آيه ي « و لَمّا يَأتِهِمْ تَأوِيلُه » (8) را چنين معنا مي کند: « لَمْ يَکُنْ مَعَهُمْ عِلْمُ تَأوِيلِهِ؛ دانش تأويلش با آنان نيست ». او در اين باره مي افزايد: بعضي نيز آيه را چنين معنا کرده اند: « لَمّا يَأْتهِمْ مَا يَؤُولُ اِلَيْهِ اَمْرُهُمْ فِي التَّکْذِيب بِهِ مِنَ الْعُقُوبَةِ؛ هنور به سرانجام کارشان در تکذيب که همان عقوبت است نرسيده اند ». دليل اين معنا، ادامه ي همين آيه است که مي فرمايد: « كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِينَ ». (9)
ابن منظور از ابوعبيده نقل کرده که گفته است: « التأويل المرجع و المصير؛ تأويل محل رجوع و بازگشت است. » (10)
زبيدي (متوفاي 1205 ه‍.ق.) در تاج العروس مي نويسد: « اَوَّلَه اِلَيْهِ تَأوِلاً؛ يعني آن را تفسير کرد ». وي مي نويسد: « ظاهر کلام مصنف [يعني فيروزآبادي در قاموس] آن است که تأويل و تفسير به يک معناست ». و برخي ديگر گفته اند: « تفسير »، بيان تفصيلي از قصص است که در قرآن، به طور مجمل آمده است و نيز تقريب به ذهن کردن معناي الفاظ غريب قرآن را گويند و نيز تبيين اموري است که آياتي از قرآن درباره ي آنها نازل شده است و « تأويل »، بيان کردن معناي الفاظ متشابه آن است که نصّ نيست، لذا قطع به مدلول آن نداريم.
راغب گفته است: « تأويل، برگرداندن شيء به غايتي است که از آن اراده شده است، چه قول باشد و چه فعل. »
در « جمع الجوامع » آمده است: « تأويل عبارت است از حمل ظاهرِ لفظ بر معناي محتملِ مرجوح، که سه قسم است: اگر از روي دليل باشد، « صحيح » است و اگر بر مبناي چيزي باشد که گمان دليل بودنِ آن رفته است، « فاسد » است و اگر هيچ دليل يا شبه دليلي در کار نبوده، « لعب » و بازي است و نه تأويل. »
ابن کمال گويد: « تأويل، عبارت است از برگرداندن آيه، از معناي ظاهرش به معنايي که درباره ي آن محتمل است؛ البته در جايي که معناي محتمل با کتاب و سنت موافق باشد، مانند « يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ » (11) که اگر گفته شود: مراد از آن، بيرون آوردن پرنده از تخم است، تفسير، و اگر گفته شود: مراد از آن، بيرون آوردن مؤمن از کافر و عالِم از جاهل است، تأويل به شمار مي آيد. » (12)
ابن جوزي گويد: « تأويل، انتقال دادن کلام از جايگاه اصلي خويش، به جايگاه ديگري است که اثبات آن، نيازمند دليلي است که اگر آن دليل نباشد، ظاهر لفظ رها نمي شود. (13)
با توجه به آنچه از کتب لغت نقل شد، ذکر نکات زير قابل توجه است:
نکته ي اول آن که واژه ي « اَوْل » جز به معناي « رجوع » يا « مرجع »، به معناي ديگري نيامده است، گرچه براي مشتقات آن مانند « اَوَّلَ » (صيغه ي فعلي از باب تفعيل) و تأويل (مصدر باب تفعيل)، معناي ديگري ذکر شده است.
نکته ي دوم آن که « اَوْل » و « تأويل » گاهي به معناي مصدري به کار رفته اند و گاهي به غير معناي مصدري. به طور مثال، گاهي به معناي رجوع و ارجاع و گاهي به معناي مرجع و عاقبت به کار رفته اند. در اين ميان استعمال واژه ي تأويل به معناي غير مصدري شيوع بيشتري دارد، تا معناي مصدري آن.
نکته ي سوم آن که در کتب لغت، مجموعاً چهار معنا براي تأويل ارائه شده که به ترتيب زير است: (14)
1. مرجع و عاقبت؛
2. سياست کردن؛
3. تفسير و تدبير؛
4. انتقال از معناي ظاهري لفظ به معناي غير ظاهر.
در ميان اين معاني، در کلام قُدما بيش از همه، معناي اول و سپس معاني دوم و سوم ذکر شده است و ملاحظه مي کنيم که معناي چهارم در معجم هاي قديمي تر، مانند تهذيب اللغه، مقاييس اللغه و صحاح اللغه يافت نمي شود، بلکه براي اولين بار آن را در کتاب نهايه ي ابن اثير مي يابيم. اين معنا، اصطلاحي است که متکلمان و اصوليين آن را وضع کرده اند. مؤيد اين نظر آن که زبيدي در تاج العروس اين معنا را به ابن کمال، سبکي و ابن جوزي نسبت داده است که هيچ کدام از آنها، لغوي نبوده اند، بلکه يا فقيه بوده اند، يا متکلم، يا اصولي. ديگر آن که براي معناي چهارم شاهد يا مثالي از کلام گذشتگان ذکر نشده است، در حالي که در کتب لغت براي معاني ديگر تأويل، شواهد و امثله اي آورده شده است، به طور مثال گفته شده که پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) تأويل را در دو معناي « عاقبت و مرجع » و « تفسير و تدبّر » به کار برده اند؛ اما در مورد اول وقتي آيه ي « قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى‏ أَن يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَاباً مِن فَوْقِكُمْ » (15) نازل شد، فرمود: « اِنَّها کائِنَةٌ وَلَمْ يَأتِ تَأْوِيلُهَا بَعْدُ؛ اين امر واقع خواهد شد، ولي هنوز تأويلش نيامده است » (16). در اين حديث، پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) وقوع عذاب را تأويلِ اين آيه ناميده اند. اما در مورد دوم، تأويل در دعاي پيامبر در حق ابن عباس به معناي تفسير است که فرمود: « الَّلهُمَّ فَقِّهْهُ فِي الدّينِ وَعَلِّمْهُ التَّأْوِيلَ » (17). طبري در تفسيرش، تأويل را به معناي تفسير و بيان استعمال کرده است و به طور مکرر مي گويد: « و تأويل الآية عندنا... ». و يا مي گويد: « قالَ اَهلُ التأويل... ». شايان ذکر است که در ميان معاني چهارگانه ي مذکور، آنچه مي تواند در تأويل کلام کاربرد داشته باشد، معاني اول، سوم و چهارم است و معناي دوم به تأويلِ کلام ارتباطي ندارد.
نکته ي چهارم آن که ممکن است معاني اول و دوم و سوم را به يک اصل برگرداند، به اين صورت که معاني دوم و سوم را در راستاي معناي اول بدانيم. توضيح آن که اصلِ واحد در معناي « تأويل »، همان رجوع است (18)، يا به اعتبار تقدّم و سرآغاز بودن و يا به اعتبار نهايت و سرانجام بودن و يا به لحاظ حقيقت و مراد بودن. بر همين اساس بر عدد آغازين، واژه ي « اَوّل » اطلاق شده است، چون مرجع ساير اعداد است (19). کاربرد واژه ي تأويل در تأديب و سياست کردن نيز به معناي رجوع دادن به غايت و حقيقت امر است؛ چون معمولاً کساني مورد تأديب قرار مي گيرند که پا را از حدّ خود فراتر نهاده اند، که با تأديب، فرد به حالت اصلي مورد نظر برگردانده مي شود. در مورد معناي سوم؛ يعني تفسير بايد بگوييم: اولاً، در کتب لغت در کنار واژه ي تفسير، واژه ي تدبير آمده است و اين نشان اين مطلب است که تفسير در اين جا به معناي عاقبت انديشي است، چون تدبير از ريشه ي « دَبْر » است که به دنباله و عقب هر چيزي گفته مي شود. ثانياً در بيان اين معنا از تأويل، از قول بعضي لغويان اين عبارت نقل شده است که « التأويل تفسير مَايَؤُولُ اِلَيْهِ الاَمْر ». پس هر تفسيري را تأويل نناميده اند، بلکه تفسير و بيانِ عاقبت و سرانجام يک امر را، تأويل آن ناميده اند.
تأويل به معناي چهارم که اصطلاح اصوليين و متکلمان است، نيز ممکن است به معناي اول برگردانيم، با اين بيان که تأويلِ کلامِ متکلم، يعني رجوع دادن معناي کلام به آنچه متکلم قصد و اراده کرده است، خواه ظاهر لفظ بر مراد متکلم دلالت داشته باشد يا نه. پس در واقع، « تأويل »، اعم از آن چيزي است که اصوليين و متکلمان گفته اند، و در واقع، اصطلاح آنها نوعي نام گذاري اسم عام بر مورد خاص است.
نکته ي آخر آن که، تأويل به معناي چهارم، آن قدر در لسان متکلمان، اصوليين و مفسران به کار رفته است که ذهن انسان هنگام شنيدن لفظ تأويل، به اين معنا متبادر مي شود. به طور مثال، وقتي گفته مي شود « جريان هاي تأويلي » مراد از آن جريان هايي است که قرآن را برخلاف ظاهر آن حمل کرده اند. تأويل به اين معنا را حتي کساني که آن را ساختگي دانسته و آن را بدون هرگونه ارتباطي با معناي لغوي اش مي دانند، استعمال مي کنند، بدون آن که خود توجه داشته باشند.

رابطه ي بين تأويل و تفسير در نظر علماي لغت، تفسير و علوم قرآني

بعد از ذکر معاني تأويل و نقد و بررسي آنها، بي مناسبت نيست اشاره اي داشته باشيم به آنچه علماي لغت، تفسير و علوم قرآني در بيان رابطه ي تأويل و تفسير آورده اند. عبارات اهل لغت و تفسير و علوم قرآني درباره ي رابطه ي تفسير و تأويل مختلف است، به طوري که بعضي آن را مترادف و برخي تفسير را عام و تأويل را خاص و بعضي تأويل را عام و تفسير را خاص و برخي آن دو را متباين دانسته اند.

1. مترادف

از ثعلب و ابن الاعرابي نقل شده که گفته اند: تفسير و تأويل يکي است (20). بهضي از مفسران، مانند ابن جرير طبري نيز اين دو واژه را مترادف دانسته اند و به طور مکرر به جاي کلمه ي تفسير، تأويل استعمال کرده اند.

2. عموم و خصوص

همان طور که اشاره شد، بعضي تفسير را اعم از تأويل دانسته و برخي به عکس، تأويل را اعم از تفسير گرفته اند. راغب اصفهاني مي گويد: « تفسير، اعم از تأويل است و بيشترين مورد استعمال آن، در الفاظ و مفردات کلام است و بيشترين استعمال تأويل، در معاني و جمله هاست، مانند تأويل رؤيا. تأويل بيشتر در مورد کتب آسماني به کار مي رود، در حالي که تفسير در غير آن نيز استعمال مي شود. » (21)
برخي نيز گفته اند: « تأويل »، عام تر از تفسير است، چون در مورد کلام و غير کلام به کار مي رود، يعني گاهي گفته مي شود: تأويل آن کلام، چنين است و گاهي گفته مي شود: تأويل آن فعل، چنين است. برخلاف تفسير که ويژه ي کلام و مدلول آن است (22).

3. تباين

بيشترين اقوال، و نظريات، حکايت از تباين تفسير و تأويل دارد که برخي از آنها را يادآور مي شويم:
ماتريدي گفته است: « تفسير » قطع به مراد خداوند است که اگر دليل قطعي بر آن قائم باشد، « تفسير صحيح » است وگرنه « تفسير به رأي » خواهد بود که مورد نهي پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) واقع شده است. و « تأويل » ترجيح يکي از معاني محتمل بر ديگر معاني است، بدون اين که قطع به مراد خداوند وجود داشته باشد (23).
ابوطالب ثعلبي گفته است: « تفسير » بيان معناي وضعي لفظ است، چه حقيقي باشد و چه مجازي، مانند تفسير واژه ي « صراط » به « راه » و تفسير واژه ي « صَيِّب » به « باران »؛ و « تأويل »، بيان باطن لفظ است که از ريشه ي « اَوْل » به معناي رجوع به سرانجام امر است. پس تأويل، خبر دادن از حقيقت مراد است، در حالي که تفسير، خبردادن از دليل مراد است؛ زيرا لفظ، کاشف از مراد است و کاشف، دليل است، مانند: « اِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرصَادِ » (24) که تفسيرش چنين است: « مِرصاد » از ريشه ي « رصد » است و وقتي گفته مي شود: رَصَدْتُه يعني او را تحت نظر و مراقبت گرفتم، و تأويلش چنين است: بايد از سبک شمردن امر خداوند اجتناب کرد و براي حضور در محضر حق آماده شد (25).
ابونصر قشيري گويد: « تفسير، منحصر بر سماع و شنيدن است و تأويل، به استنباط مربوط مي شود. » (26)
گروهي از جمله بغوي و کوشي گفته اند: « تأويل » برگرداندن معناي آيه به معنايي است که موافق آيات قبل و بعدش باشد و خود آيه نيز آن را تحمل کند و مخالف کتاب و سنت نباشد و اين معنا از راه استنباط به دست آمده باشد (27) [و تفسير غير از: آن است].
جرجاني گفته است: « تفسير » در اصل، کشف و بيان است و در شرع، عبارت است از بيان شأن نزول و سبب نزول آيه، همراه با معناي آن، به طوري که لفظ آيه به روشني بر آن دلالت کند. « تأويل » در اصل به معناي ترجيح است و در شرع، عبارت است از برگرداندن لفظ از معناي ظاهري اش به معناي محتمل، در صورتي که آن معنا موافق کتاب و سنت باشد، مانند: « يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ » (28) که اگر مراد از آن بيرون آوردن پرنده از تخم باشد، تفسير و اگر مراد بيرون آوردن مؤمن از کافر و عالم از جاهل باشد، تأويل است (29).
برخي گفته اند: « تفسير » به روايت مربوط است و « تأويل »، به درايت.
ابن خازن مي گويد: فرق تفسير و تأويل در اين است که « تفسير »، متوقف به نقل صحيح است و « تأويل »، متوقف بر فهم صحيح (30). مثال تفسير: آيه ي « وَإِن طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا » (31) که مراد از ان، دو طايفه ي اوس و خزرج است و مانند آيه ي « سَتُدْعَوْنَ إِلَى‏ قَوْمٍ أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ » (32) که مراد از آنها، فارس و اهل يمن است و يا مانند آيه ي « وَمِنَ النَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا » (33) که مراد از اين شخص، اخنس بن شريق است. اين گونه مطالب فقط از راه نقل، قابل اثبات است. مثال تأويل: آيه ي « انفِرُوا خِفَافاً وَثِقَالاً » (34) که درباره ي « خِفَافاً وَثِقَالاً » برخي گفته اند: « جوانان و پيران » و برخي گفته اند: « فقيران و ثروتمندان » و گروهي گفته اند: « مجردان و متأهلان » و جمعي گفته اند: « سالم ها و بيماران » و طايفه اي گفته اند: « افراد با نشاط و افراد بدون نشاط » مرادند. (35)
مجدالدين فيروزآبادي در قاموس مي نويسد: « تفسير » کشف مراد از لفظ مشکل است و « تأويل » برگرداندن يکي از معاني محتمل لفظ به معناي ظاهري لفظ است (36).
گروهي گفته اند: آنچه در قرآن به روشني بيان و در سنتِ صحيح، معين شده است، « تفسير » ناميده مي شود، زيرا معنايش ظاهر و آشکار است و کسي نمي تواند در مقابل آن به اجتهاد بپردازد؛ بلکه بايد بر همان معنايي که وارد شده است، حمل کرد، و « تأويل » به مواردي گفته مي شود که علما از قرآن استنباط مي کنند (37).
ديگري گفته است: « تفسير »، بيان لفظي است که جز يک معنا، احتمال ديگري درباره ي آن نمي رود و « تأويل »، حمل لفظ داراي معاني مختلف، بر يکي از آن معاني است؛ معنايي که ادله بر مراد بودن آن دلالت دارد (38).
سهروردي در عوارف المعارف گفته است: « تفسير »، علم نزول آيه و اسباب نزول آن با بيان معناي وضعي لفظ است، چه حقيقي باشد و چه مجازي (39).
برخي در همين مورد گفته اند: « تفسير » در اصطلاح، علم نزول آيات و بيان شأن نزول و داستان و اسباب نزول آنها و نيز بيان ترتيب نزول، مکي و مدني، محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ، خاص و عام، مطلق و مقيد، مجمل و مفسَّر، حلال و حرام، وعد و وعيد، امر و نهي و عبرت ها و مثل هاي آيات است (40).

پي‌نوشت‌ها:

1. قَطِران، صمغي است که با تقطير چوب درخت کاج و سرو و جز آن به دست مي آيد و سخت قابل اشتعال است. « فرهنگ لاروس ». در قرآن کريم آمده است: « سَرَابِيلُهُم مِنْ قَطِرَانٍ؛ جامه هاي آنان از قطران است ». (ابراهيم (14) آيه ي 50).
2. محمد بن احمد ازهري، تهذيب اللغه، ج 15، ص 437.
3. اعراف (7) آيه ي 52 و 53: « وَلَقَدْ جِئْنَاهُمْ بِكِتَابٍ فَصَّلْنَاهُ عَلَى‏ عِلْمٍ هُدىً وَرَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ يَقُولُ الَّذِينَ نَسُوهُ مِن قَبْلُ قَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ. »
4. احمد بن فارس، معجم مقاييس اللغه، ماده ي اَوْل.
5. اسماعيل بن حماد جوهري، الصحاح، ماده ي اَوْل.
6. پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در رکوع و سجودشان فراوان مي گفتند: « سُبْحَانَکَ الَّلهُمَّ وَبِحَمْدِکَ » [و اين سخن] تأويل قرآن است.
7. ابن اثير، النهاية في غريب الحديث و الاثر، ماده ي اَوْل.
8 و 9. يونس (10) آيه ي 39.
10. ابن منظور، لسان العرب، ماده ي اَوْل.
11. انعام (6) آيه ي 95.
12. اين مطلب را جرجاني نيز در کتاب « التعريفات » آورده است.
13. زبيدي، تاج العروس، ماده ي اَوْل.
14. شايان ذکر است، معناي اول به صورت معناي غير مصدري بيان شده و معناي دوم و سوم و چهارم به صورت معناي مصدري.
15. انعام (6) آيه ي 65.
16. سنن ترمذي، ج 5، ص 244، کتاب تفسير قرآن، ذيل سوره ي انعام، وي گفته است که حديث فوق حسن است.
17. مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 266، 314، 328 و 335.
18. در نکته اول يادآور شديم که واژه ي « اَوْل » جز به معناي رجوع به معناي ديگري نيامده است.
19. ر.ک: حسن مصطفوي، التحقيق في کلمات القرآن الکريم، ج 1، ماده ي اَوْل.
20. ر.ک: مقدمه في اصول التفسير، ص 3 و 4.
21. الاتقان، ج 2، ص 173.
22. بحوث في اصول التفسير و مناهجه، ص 9، (نقل از: الاکسير في علم التفسير، ص 2).
23. مقدمه في اصول التفسير، ص 8.
24. فجر (89) آيه ي 14.
25. سيوطي الاتقان، ج 2، ص 173؛ مقدمه في اصول التفسير، ص 8 و 9.
26. مقدمه في اصول التفسير، ص 10.
27. همان، ص 10 و نيز ر.ک: سيد حيدر آملي، تفسير المحيط الاعظم، ص 234.
28. انعام (6) آيه ي 95.
29. مقدمة في اصول التفسير، ص 11.
30. علي بن محمد بغدادي، تفسير خازن، ج 1، ص 10.
31. حجرات (49) آيه ي 9.
32. فتح (48) آيه ي 16.
33. بقره (2) آيه ي 204.
34. توبه (5) آيه ي 41.
35. اصول التفسير و مناهجه، ص 10 و 11 (نقل از: حامد العمادي، التفصيل في الفرق بين التفسير و التأويل، ص 6). (اين کتاب به صورت خطي است).
36. مجدالدين فيروزآبادي، القاموس المحيط، باب الراء، فصل الفاء و نيز ر. ک: لسان العرب، ماده ي فسر.
37. مقدمة في اصول التفسير، ص 10.
38. همان، ص 8.
39. الامام ابن تيمية و موقفه من قضية التأويل، (نقل از: عوارف المعارف، ص 48). (حاشيه ي احياء علوم الدين).
40. مقدمة في اصول التفسير، ص 10.

منبع مقاله :
شاکر، محمدکاظم؛ (1376)، روش هاي تأويل قرآن: معناشناسي و روش شناسي در سه حوزه روايي، باطني و اصولي، قم: مؤسسه بوستان کتاب، چاپ سوم