نويسنده: موسسه فرهنگي هنري قدر ولايت





 

اسب سواري با اسب قرمز رنگ

شهيد اسدالله رفيعي پور
شهيد رفيعي پور به اسب سواري علاقه ي فراوان داشت. به همين جهت، اسب قرمز رنگ خود را شخصاً نگهداري و مواظبت مي نمود و بر اثر تمرين زياد، به يک اسب سوار ماهر معروف شد.
در مراسم و جشن ها که شرکت مي کرد، متولّيان از ايشان مي خواستند که با اسب سواري، محفل آنها را گرم سازد؛ ايشان با کمال ميل پذيرفت که اين خاطره ها هنوز در اذهان مردم روستا تداعي دارد. (1)

300 بار در داخل لاستيک چرخيد!

شهيد اسدالله رفيعي پور
يک روز تعطيلي باتّفاق معلّم عشايري که داشتيم، در محلّ تجمّع عمومي روستا مشغول حرکات ورزشي بوديم. هر کدام از دانش آموزان، يک حرکت زيبا انجام مي دادند که مورد توجّه اهالي و معلّم قرار مي گرفت.
نوبت به شهيد رفيعي پور که رسيد، حلقه ي لاستيک بزرگي که از نوع ماشين آلات سنگين بود همراه خود آورد.
سرازيري بلندي در روستا وجود داشت. با کسب اجازه از معلّم خود که « جاويدي » نام داشت، در داخل لاستيک قرار گرفت و حدود 300 متر در آن مي چرخيد. هنوز اينگونه جرأت و شهامت ايشان زبانزد مردم روستا است. (2)

تنها داوطلب زدن پنالتي!

شهيد ناصر شاهنده پور
در ميان خاطرات، يکي از آن ها خاطرات ورزشي ايشان بود که همه ي ورزشکاران قديمي باشگاه ورزشي شهباز اهرم آن را فراموش نمي کنند. در يکي از مسابقات حذفي اهرم با يکي از تيم هاي قدرتمند مسابقه ي حساسي داشتيم که در آن بازي کار به ضربات پنالتي کشيده شد. براي زدن پنالتي آخر که حکم پيروزي را براي تيم داشت مربّي به هر کدام از بچّه ها پيشنهاد مي داد نمي پذيرفتند و تنها کسي که داوطلبانه بلند شد و با شجاعت پشت توپ قرار گرفت و با يک ضربه ي دقيق توپ را گل و تيم را به پيروزي رسانيد اين شهيد بزرگوار بود. (3)

جودو و شنا

شهيد رشيد جعفري
به ورزش خيلي علاقه مند بود. در رشته هاي جودو و شنا مهارت خوبي پيدا کرد. تابستان شد و او به سرخ ده آمد. يک روز با هم به منطقه ي تفريحي برنجستانک رفتيم. آنجا حوضچه ي بزرگي داشت. بچّه ها به خاطر عمق زياد آب، از وارد شدن در آن مي ترسيدند. رشيد داشت داخل آب مي رفت. من از ترس مي خواستم فرياد بزنم. گفتم: « داداش! خطرناکه. هيچ کس توي اين آب نمي رود. » خنديد و گفت: « شنا بلدم، خفه نمي شوم. » بعد از چند دقيقه از آب بيرون آمد و من را بغل کرد و توي آب برد. (4)

هندوانه ي خنک بعد از بازي!

شهيد رشيد جعفري
عصر يک روز گرم تابستاني در سرخ ده بوديم. رشيد بعد از تمام شدن فوتبال به خانه آمد. وقتي وارد شد، خيس عرق بود. گفتم: « خسته نباشي. بازي تمام شد؟ »
گفت: « آره مادر. »
ديدم دنبال چيزي مي گردد. گفتم: « عزيزم چيزي را گم کردي؟ »
گفت: « چيزي را که نه. »
دوباره گفتم: « بگو، شايد بتوانم کمکت کنم. »
خنديد و گفت: « همين جاست، پيدايش کردم. »
دنبال چاقو مي گشت. بعد از چند لحظه با يک دست چاقو و با دست ديگر هندوانه، از خانه به طرف زمين فوتبال رفت.
يکي از دوستانش تعريف مي کرد: « ما بچّه ها دورش حلقه مي زديم. او هندوانه را قاچ مي کرد و به هر کدام از ما يک قاچ مي داد. خنکي هندوانه اي را که بعد از دويدن و عرق ريختن نود دقيقه اي در زمين فوتبال از دست رشيد مي گرفتيم، هيچ وقت يادمان نمي رود. » (5)

کاپيتان تيم

شهيد رشيد جعفري
او سمنان بود. براي آمدنش به سرخ ده لحظه شماري مي کرديم. روزي که قرار بود بيايد، همه ي بر و بچّه ها به استقبالش مي رفتيم. سرخ ده جاده ي درست و حسابي و ماشين رو نداشت. مجبور بوديم از روستاي ملاّده به بعد را پياده يا با اسب بياييم.
رشيد براي پر کردن اوقات فراغت جوانان، تيم فوتبال تشکيل داده بود. از اعتماد به نفس زيادي برخوردار بود. او کاپيتان تيم بود. با سر گروه تيم هاي روستاي مجاور، مثل روستاي ملاّده و شلي، برنامه ريزي مي کرد و با هم مسابقه مي داديم. به خاطر تلاش و مربيگري خوبش تيم ما برنده مي شد و کاپ اخلاق را هم دريافت مي کرد. (6)

تأمين کفش و لباس ورزش بچّه ها

شهيد رشيد جعفري
علاوه بر آنکه مايحتاج خودش را تأمين مي کرد، کمک خرج خانواده هم بود. تابستان که براي ديدن پدر و مادرش به ييلاق مي آمد، چند جفت کفش ورزشي با خودش از سمنان مي آورد. بعضي از بچّه ها به خاطر نداشتن درآمد کافي، توانايي خريد يک جفت کفش ورزشي را هم نداشتند. او کفش ها و لباس هاي ورزشي را به بچّه ها هديه مي داد. آنها هم براي جبران زحمت رشيد، ازگيل مي چيدند و به او مي دادند. (7)

محکم و قوي باش

شهيد رشيد جعفري
در آموزش نظامي با هم بوديم. رشيد خوش تيپ و بلندبالا بود. به حق که نام رشيد برازنده اش بود، امّا من لاغر بودم و ضعيف بنيه. تمرين هاي ورزش صبحگاهي که تمام مي شد، از شدّت ضعف دست و پايم شروع مي کرد به لرزيدن. رشيد دستم را مي گرفت و مي گفت: « محکم و قوي باش . »
او تند و تيز بود. هر روز او براي ما صبحانه مي گرفت. اگر او نبود، بدون صبحانه مي مانديم. (8)

تور واليبال ما نخ بود!

شهيد مجيد رشيدي
روبه روي خانه شان، آن طرف خيابان يک زمين خاکي بود. با مجيد و بچّه هاي ديگر، سنگ هاي روي زمين را با دست جمع کرديم. زمين که آماده شد، تور واليبال زديم، امّا تور واليبال ما با بقيه ي تورها فرق داشت، چون به جاي تور نخ بسته بوديم.
اوقات فراغت خود را با واليبال پر مي کرديم. اگر وسط بازي هم بود، مجيد با شنيدن صداي اذان، به سرعت به طرف مسجد راه مي افتاد و ما هم پشت سرش. (9)

همين که کم نياوردي ارزش دارد

شهيد سيِّد جمال احمد پناهي
پنج کيلومتر شده بود پانصد کيلومتر. مثل اينکه مسير مسابقه کش آمده بود. هر چه مي دويدم، تمام نمي شد. پشتم کسي نبود. بين راه، بچّه هايي را مي ديدم که حالشان بد شده بود و ماشين، آنها را برمي گرداند. بعضي هم خسته شده بودند و نشسته بودند. از دور که خط پايان را ديدم، اميدوارتر شدم و با سرعت بيشتر دويدم. وقتي رسيدم، سيّد جمال تنها ايستاده بود. براي من دست زد و بعد هم صلوات فرستاد. نفس نفس زنان گفتم: « بقيّه کجا هستند؟ » سيّد جمال با خنده گفت: « دير آمدي همه رفتن! » گفتم: « خيلي وقته به خط پايان رسيدن؟ » گفت: « ده دقيقه يک ربع پيش! جايزه ها هم تقسيم شد. من ماندم تا تو را تشويق کنم. همين که وسط راه کم نياوردي و ادامه دادي، ارزش دارد! » (10)

پي‌نوشت‌ها:

1- يک آسمان ستاره، ص 111 .
2- يک آسمان ستاره، صص 113-112 .
3- انوار شفق، ص 53 .
4- پسران گل بانو، ص 19 .
5- پسران گل بانو، صص 43- 42 .
6- پسران گل بانو، ص 47 .
7- پسران گل بانو، ص 49 .
8- پسران گل بانو، ص 69 .
9- پسران گل بانو، ص 125 .
10- حجره در خاک، ص 61 .

منبع مقاله :
مؤسسه فرهنگي هنري قدر ولايت،(1390)، آمادگي جسماني، روحيه پهلواني؛ سيره ي شهداي دفاع مقدس (28)، تهران: مؤسسه فرهنگي هنري قدر ولايت، چاپ اول.