گردآوري و تدوين: مؤسسه فرهنگي هنري قدر ولايت





 


سپاسگزارم که مجروح شدم!

شهيد حسين صنعتکار

در يکي از عمليات ها از ناحيه ي پا مجروح شد و پايش شکست. او را به بيمارستاني در کاشان منتقل کردند. براي ديدار او به همراه جمعي از بچه ها و رزمندگان نجف آباد به کاشان رفتيم.
در گوشه اي از اتاق دراز کشيده بود و توي خودش بود. پس از سلام و احوال پرسي و قدري صحبت درباره ي وضعيت لشکر، از او خواستيم کمي برايمان صحبت کند. او که انگار آماده ي چنين درخواستي از طرف ما بود، دستي به محاسنش کشيد و گفت: «من از خدا خيلي ممنون و سپاسگذارم که مجروح شدم.»
بعضي از بچه ها کمي تعجب کردند و با خود گفتند که «مگر مي شود که صنعتکار، يکي از ارکان لشکر از جبهه ها فراري باشه؟» او ادامه داد: «قبل از عمليات، خيلي تلاش کردم کارها را هماهنگ کنم و موفق هم بودم. همين مسئله باعث ايجاد نوعي غرور در من شد و فکر کردم که اگر وجودم در لشکر نباشد، ممکنه خللي در روند کارها يا هماهنگي پيش بيايد.
ولي حالا که مجروح شدم و بستري هستم، وقتي اوضاع و احوال لشکر را از شماها مي پرسم، متوجه شدم که بودن يا نبودن من هيچ فرقي نمي کنه و در اصل من نبوده ام که کارها را انجام مي دادم، بلکه مشيت الهي و تقدير خدا و خواست او بوده که کارها را انجام مي داده و من واسطه اي بيش نيستم. من به دليل اينکه خدا اين مطلب مهم را به من فهماند، شکرگزارش هستم.» (1)

صورت دژبان را که به صورت او زده بود، بوسيد!

شهيد عباس کريمي

شهيد حاج عباس کريمي هيچ گاه به ابهت هاي ظاهري يک فرمانده تن در نداد. اصولاً او فرماندهي را يک خدمت و خدمتگزاري مي دانست. با اين که فرمانده لشکر بود، اما وقتي در بين نيروها مي رفت نمي شد او را از بقيه تميز داد.
يک بار مي خواستيم با او به منطقه ي مانور برويم. يکي از فرماندهان ارتش نيز همراهمان بود. جلوي دژباني که رسيديم، من پياده شدم، گفتند بايد کارت جديد همراه داشته باشيد. ما هنوز کارت جديد نگرفته بوديم، برگه ي قديمي را نشان دادم که يک دفعه يک دژبان آن را گرفت و گفت: «کارت شما توقيفه و خودتان هم بازداشتين.» جا خوردم، بحثمان بالا گرفت، دژبان خيلي سخت گيري مي کرد.
در همين حين عباس از ماشين پياده شد و به طرف آن دژبان آمد. دژبان يقه ي او را گرفت و با سر محکم به صورت او کوبيد. بچه ها تا اين صحنه را ديدند، از ماشين پايين پريدند، دژبان چند تير شليک کرد، اسلحه اش را گرفتيم و داخل ماشين گذاشتيم.
بچه ها عباس را معرفي کردند و گفتند که فرمانده ي لشکر است. درگيري با خير و خوشي پايان يافت. وقتي مي خواستيم راه بيفتيم، عباس اسلحه ي دژبان را پس داد و صورت او را نيز بوسيد. دژبان هم شرمنده و خجالت زده از ما معذرت خواهي کرده و با حسرت خاصي به عباس نگاه مي کرد. (2)

ماندم تا بچه ها را سرگرم کنم!

شهيد مصطفي چمران

همسر دکتر، ‌خانم غاده نقل مي کند: اولين عيد بعد از ازدواج مان بود. لبناني ها هم رسم دارند که دور هم جمع شوند. مصطفي به خانه ي پدرم نيامد و در مؤسسه ماند. شب از او پرسيدم: «خيلي دوست دارم بدانم چرا نيامدي؟» گفت: «الآن عيده، خيلي از بچه ها رفتن پيش خانواده هايشان، آنها وقتي برمي گردن، براي اين 300-200 نفري که توي مدرسه ماندن تعريف مي کنن که چنين و چنان شد. من بايد توي مؤسسه بمانم، با اينها ناهار بخورم، سرگرم شان کنم، تا وقتي آنها تعريف کردن، اينها هم چيزي براي گفتن داشته باشن.» گفتم: «خب، چرا غذايي را که مادرم فرستاده بود، نخوردي؟ نان و پنير و چاي خوردين؟» گفت: «آن غذا، غذاي مدرسه نبود.» گفتم: «شما دير آمديد بچه ها نمي ديدن که شما چي خوردين.» اشک هايش جاري شد و گفت: «خدا که مي بيند...» (3)

با لذت نان خشک ها را خورد!

شهيد مصطفي چمران

هميشه براي غذا دادن به او مشکل داشتيم. اصلاً او خجالت مي کشيد بگويد من گرسنه ام يا برايم غذا تهيه کنيد. غذا هم هميشه نبود.
آن روز بعدازظهر بود که وارد پادگان مريوان شد و بعد از حال و احوال به سراغ کارهايش رفت. نزديک هاي غروب، ديدم صورت دکتر سياه شده و تب و لرز هم دارد. گفتم: «چي شده دکتر؟ خداي نکرده مريضيد؟» گفت: «چيزي نيست.» بيمارستان دور بود و اگر مي خواستيم به آنجا برويم، بايد با گارد مي رفتيم و مي آمديم. گفتم: «بفرستم بروند دکتري، چيزي بياورند؟» گفت: «نه، نه عزيزم. فقط گرسنه ام!» گفتم: «از کي؟» گفت: «فکر کنم سه روزي مي شود.»
يعني...، از سه روز پيش که من رفته بودم مأموريت، تا حالا چيزي نخورده بود!!!
رفتم تمام پادگان را گشتم. غذايي پيدا نکردم شهر هم در محاصره بود و نمي شد بيرون رفت. روزها مي شد، اما شب ها نه.
هر چه گشتم حتي يک دانه خرما يا قندي که بشود چاي را با آن شيرين کنم، پيدا نکردم. خجالت کشيدم برگردم. رفتم به خانمش که او هم آنجا بود، گفتم: «به دکتر بگو چيزي پيدا نکردم، اگر اجازه مي دهد برويم توي شهر برايش خريد کنيم.» گفته بود: «نه، لازم نيست. بگرديد نان خشک هاي ته سفره ي بچه ها را برايم بياورين.»
رفتم نان خشک هايي را که کپک نزده بود، سوا کردم، آب زدم و با شرمندگي گذاشتم جلوي او و گفتم: «خجالت مي کشم بگويم نوش جان.»
تکه اي نان برداشت، گذاشت توي دهانش، چشم هايش را مانند کسي که مشغول خوردن بهترين غذاهاست بست و شروع به جويدن نان کرد. بعد خنديد و گفت: «اگر مي دانستي همين نان خشک چه طعمي دارد، هيچ وقت به خودت اجازه نمي دادي همچين حرفي بزني؟» و بعد با خونسردي و لذت نان خشک ها را خورد. (4)

بگو ورشکسته ي معنوي شدم!

شهيد مهدي باکري

از مخابرات خسته شده بودم، دوست داشتم توي عمليات باشم. در پادگان سر پل ذهاب بوديم که رفتم سراغ آقا مهدي و گفتم: «ديگر نمي خواهم توي مخابرات باشم.» بعد هم ادله اي را گفتم، ده دقيقه اي صحبت کردم و حرفه هايم را به اين نتيجه رساندم که اگر در جايي غير از مخابرات باشم، بهتر است. آقا مهدي خوب به حرف هايم گوش کرد و در حين صحبت هايم، حتي يک کلمه هم حرف نزد.
بعد از اينکه صحبتم تمام شد، گفت: «شما روزي چقدر قرآن مي خواني؟» گفتم: «همين ديگر، ما آن قدر توي مخابرات سرمان شلوغه و صبح تا شب مي دويم که ديگر وقتي نمانده که قرآن بخوانيم.» گفت: «چقدر نهج البلاغه مي خواني؟» گفتم: «ما وقتي براي مطالعه نداريم.» همين طور از من سؤال کرد که فلان کار را انجام مي دهيد يا نه، تمام کارهايي هم که مي گفت، جنبه ي معنوي داشت. من هم همان جواب ها را مي دادم. آخرش با عصبانيت گفت: «بدبخت، بگو ورشکسته شدم.» گفتم: «چرا ورشکسته؟» گفت: «شما با يک ايمان سنتي که داشتي، آمدي جبهه. اندوخته ي ديگري هم نداشتي. اين ها را خرج کردي، الآن ديگر چيزي در بساط نداري. نه مطالعه داشتي، نه قرآن خواندي، نه نهج البلاغه خواندي؛ نگو نمي توانم توي مخابرات کار کنم، بگو ورشکسته شدم. سرمايه ي اوليه اي را که داشتي خرج کردي، ولي چيزي به آن اضافه نکردي. مي گويي وقت نمي کنم، چرا وقت نمي کني؟ روزي يک ساعت در اتاق يا سنگرتو ببند، ولو دشمن هم بياد، تو کار خودتو انجام بده.» بعد ادامه داد: «هر کسي با يک تواني وارد مجموعه مي شود، اگر به آن توان چيزي اضافه نکنه، از نظر فکري ورشکسته مي شود.» با صحبت هايش به من فهماند که دنبال چه چيزي باشم. من هم قانع شدم و از فرداي آن روز دستورالعمل آقا مهدي را اجرا کردم. (5)

معرفت به خدا در عمق سختي ها

شهيد علي صياد شيرازي

دوره ي رنجري و هوابرد در مرکز پياده ي شيراز بود. بايد از ساعت سه صبح پياده روي هاي طولاني را شروع مي کرديم، آن هم با کوله و تجهيزات سنگين. آن قدر بايد پياده روي مي کرديم که عرق از تمام بدنمان سرازير شود.
يک بار در همين پياده روي ها ديدم عرق از سر و روي صيّاد جاري شده، طوري که وقتي نزديکش رفتم، حرارت از او بلند مي شد. به او گفتم: «دانشجو شيرازي، شما مي توانيد کارتان را آرام تر انجام بدهيد.» البته اين جزء قواعد آموزش تکاوري هم بود. او جوابي نداد و به فعاليت خود ادامه داد.
پشت سرش، يکي از دوستانش آمد و گفت: «استاد، تازه ايشان هفده روز هست که روزه مي گيرد!» با تعجب گفتم: «توي اين آموزش به اين سختي، روزه هم مي گيري؟» علت تعجبم اين بود که اغلب دانشجوها با اينکه جيره ي غذايي قوي داشتند، باز هم کم مي آوردند و جا مي زدند.
او با تلاش و زحمت توانست دوره را با بالاترين نمرات به پايان برساند. بعد از اتمام دوره او را خواستم. برايم جالب بود که ببينم تفکرش چيست. آمد و احترام نظامي انجام داد، پرسيدم: «دانشجو شيرازي، شما که در اين دوره ي سخت، بيشترين نمرات را آوردي، از اين دوره چه درسي گرفتي؟» هنوز که هنوز است جوابش را از ياد نبرده ام. از جواب او حسابي جا خوردم اما به روي خودم نياوردم. او گفت: «ايستادگي در برابر مشکلات و معرفت به خدا در عمق سختي ها.» (6)

کمال آرامش و ادب و کنترل خود

شهيد محمّد ابراهيم همّت

در سنگر فرماندهي با حاجي نشسته بوديم که ناگهان يک نفر با داد و فرياد وارد شد. بدون مقدمه حاجي را خطاب قرار داده و در مقابل همه با لحني اهانت آميز سر حاجي فرياد مي کشيد. وسط حرف هايش پريدم و گفتم: «مرد حسابي! اين چه وضع حرف زدنه!؟ درست صحبت کن، داري با فرمانده ي لشکر حرف مي زني ها. گيرم که حق با تو باشه، ‌ولي کي به تو همچين اجازه اي داده که با حاجي اين جوري صحبت کني؟» گفت: «بشين سر جايت! تو ديگر چي کاره اي؟» بعد هم دوباره به حرف هايش ادامه داد. سر مسئله اي اعتراض داشت و حاجي را مقصر مي دانست که چرا توجه نمي کند.
در تمام مدتي که او سر حاجي فرياد مي کشيد، حاجي ساکت و آرام نشسته بود و بدون کوچک ترين عکس العملي به حرف هاي او گوش مي کرد. آخر سر هم وقتي حرف هايش تمام شد، به او گفت: «حق با شماست، ناراحت نباش، خونسردي خودت را هم حفظ کن. من حتماً قضيه را پي گيري مي کنم، ان شاء الله درست مي شود.»
همه از اين نحوه ي برخورد حاجي درس گرفتيم که او چطور توانست خودش را کنترل کند و در کمال آرامش و ادب جواب او را بدهد و خشمگين نشود. (7)

اين کار توبيخ دارد

شهيد حبيب الله شمايلي

هر دوتاشان زخمي شده بودند. آقا حبيب و حسين آقا کلاه کج (ستايش فر) فرمانده تيپ را مي گويم. وقتي که به مقر تيپ وارد شدند. هر دو مي لنگيدند. مسؤول تدارکات به من زنگ زد و گفت: اگر گوسفندي داريم، آن را ذبح کنيد و جگرش را براي حبيب و حسين بريان کنيد.
در عجب شدم که خدايا! هيچ گاه مسؤول تدارکات چنين دستوري نداده بود. او هميشه مي گفت: بسيجي و پاسدار نزد ما يکي است و فرقي با هم ندارند. حال چرا چنين...!
من هم اجابت کردم و دو گوسفند را سر بريده و جگرش را براي آنان بريان کردم. بعد يکي از بچه ها آنها را براي دو مجروحمان به اتاق فرماندهي برد. چند لحظه بعد که برگشت، رو کرد به من و گفت: «لطف الله! آقا حبيب و حسين آقا مي گويند بيا بالا که با تو کار داريم.
با خود گفتم: «احتمالاً مي خواهند تشويق و تشکر کنند!»
وقتي که به نزد آنان رفتم، سلام کردم. ديدم هر دو به من خيره شده اند.
حسين آقا گفت: «توهيني بالاتر از اين بود که نصيب ما کردي؟! خجالت نکشيدي؟!»
اول اندکي جا خوردم که خدايا! چه توهيني و يا خلافي از من سرزده است. ولي بعد متوجه شدم که منظورشان ترتيب دادن جگر بريان است.
نگاهم به آقا حبيب افتاد. به او گفتم: من خودسرانه به چنين کاري اقدام نکرده ام؛ بلکه مسؤول تدارکات فرمان داد و من هم اطاعت کردم.
وي سخنم را قطع کرد و گفت: اگر گفتند برو توي چاه مي روي؟
پاسخ دادم: مگر خودتان نمي گوييد: از فرماندهي اطاعت کنيد هر چند اگر اشتباه باشد؟
گفت: «بله، براي اين حرفت جايزه (يک دست شلوار کره اي) به تو مي دهم. ولي به خاطر آن کارت توبيخ مي شوي!»
خلاصه جگرها را برداشتم و سرافکنده از آن جا بيرون آمدم. (8)

سايبانِ مادر!

شهيد سيّد تقي بحراني

قبل از شهادت سيّد تقي، يک روز ظهر به خانه آمدم. مادرش زير آفتاب در حال ظرف شستن بود. ديدم سيد تقي پشت به آفتاب، پشت سر مادرش ايستاده است. گفتم: «سيد تقي، تو اين جا چه مي کني؟» گفت: «من ايستاده ام تا به سر مادرم آفتاب نخورد و سرش درد نگيرد.» (9)

پي‌نوشت‌ها:

1. حکايت فرزندان فاطمه 2، ص 56.
2. حکايت فرزندان فاطمه 2، ص 78.
3. چمران مظلوم بود، ص 36.
4. چمران مظلوم بود، صص 48-5.
5. نمي توانست زنده بماند، ص 50.
6. دلم برايت تنگ شده، ص 8.
7. براي خدا مخلص بود، ص 36.
8. صبح ارغواني، صص 70-69.
9. با خط سرخ، ص 46.

منبع مقاله :
مؤسسه فرهنگي هنري قدر ولايت؛ (1390)، سيره ي شهداي دفاع مقدس (29) تعليم و تربيت، تهران: مؤسسه فرهنگي هنري قدر ولايت، چاپ اول.