نويسنده: تيتوس بوركهات
مترجم: سيدحسن آذركار



 

« هنرهاي هفت گانه ي آزادمردان » (1) در قرون وسطي، موضوع رشته هايي بود كه بشر متجدد به طور طبيعي آنها را به عنوان «علوم» مي شناسد، رشته هايي نظير حساب، نجوم، فن جدل و هندسه. يكي دانستن علم و هنر در قرون وسطي، كه كاملاً با ساختار تدمل گرايانه علوم سه گانه (2) و چهارگانه (3) منطبق است (4)، به روشني سرشت بنيادين چشم انداز جهان شناختي سنتي را بيان مي كند.
وقتي مورخان جديد جهان شناسي سنتي را بررسي مي كنند ( خواه آموزه هاي جهان شناختي تمدن هاي باستان و شرق باشد و خواه آموزه هاي جهان شناختي قرون وسطاي غرب )، عموماً در آن به جز تلاش هاي كودكانه و ناشيانه به منظور تبيين رابطه علت و معلولي پديدارها چيزي نمي يابند. بدين سان اينان در شيوه ي نگرش خود به امور خطايي را مرتكب مي شوند كه شبيه به خطاي كساني است كه اثار هنري قرون وسطي را، با نوعي تعصب « طبيعت گرايانه » مطابق با معيارهاي مشاهده ي دقيق« طبيعت و خلاقيت » هنرمندانه داوري مي كنند. از اين روي عدم درك متجددان از هنر قدسي و جهان شناسي تأمل گرايانه (5) از خطاي واحدي نشأت مي گيرد؛ و اين سخن منافاتي با اين واقعيت ندارد كه برخي از پژوهشگران ( و اغلب همان ها كه به جهان شناسي هاي شرقي يا قرون وسطايي با آميزه اي از تأسف و ريشخند مي نگرند ) به تعظيم و تجليل هنرهاي مزبور زبان مي گشايند و به هنرمند اجازه مي دهند كه در حق برخي از مشخصه هاي مدل هاي طبيعي خود « اغراق » كند و برخي ديگر از آن مشخصه ها را پنهان دارد تا واقعياتي را با سرشتي دروني تر اظهار كند. اين رواداري تنها ثابت مي كند كه، نزد بشر متجدد، رموز هنري به جز نوعي ارتباط فردي يا روان شناختي ( و يا حتي صرفاً احساسي ) نيست. پژوهش گران متجدد به وضوح از اين نكته غافلند كه انتخاب هنرمندانه ي صورت ها، آن گاه كه با اصول الهامي كه به طور منظم انتقال يافته است مرتبط باشد، قابليت آن را دارد كه به طرز آشكار و ملموسي محمل مقدورات جاويدان و پايان ناپذير روح (6) گردد، و غافلند از اين كه هنر سنتي بدين سان متضمن نوعي« منطق » به معناي عام اين اصطلاح است. (7) روحيه متجدد، از طرفي، به سبب دلبستگي به جنبه هاي احساسي صورت هاي هنري بصيرت خود را از دست داده است( و اغلب تا حد زيادي از روي نوعي توارث رواني بسيار خاص واكنش نشان مي دهد )؛ از طرف ديگر، با اين پيش داوري آغاز مي كند كه شهود هنري و علم به دو قلمرو كاملاً متفاوت تعلق دارند. و الّا مي بايد در كمال انصاف آنچه را كه به نظر مي رسد در باب هنر مي پذيريم در باب جهان شناسي هم بپذيريم، يعني بدان اجازه دهيم كه در قالب اشارات و تلميحات ظاهر گردد و از صور محسوس به عنوان تمثيلات استفاده كند.
با اين حال، از نظر بشر متجدد، هر علمي كه ساحت واقعياتي را كه به طور فيزيكي قابل تأييد است ترك بگويد، مشكوك خواهد بود، و اگر از آن نوع تعقل كه، به عبارتي، كاملاً به گونه اي از پيوستگي شكل پذير(8) قوه ذهني متكي است منفك گردد، مقبوليت خود را از دست خواهد داد. توگويي اين فرض موجه تواند بود كه كل جهان هستي چنان بنا شده است كه صرفاً جوانب « مادي » و يا كمي تخيل بشري را منعكس سازد. وانگهي، اين وجهه ي نظر حق كل حقيقت بشري را ادا نمي كند؛ بيشتر نمايانگر محدوديتي ذهني ( ناشي از اقدامي كاملاً يك جانبه و تصنعي ) است تا موضعي فلسفي، زيرا هر علمي، هرچند نسبي يا موقت باشد، نوعي تطابق ضروري بين نظمي است كه به طور طبيعي ذاتي ذهن عالِم است و هم امكاني (9) اشيا را فرض مي گيرد، والا هيچ حقيقتي از هيچ سنخ پديد نمي آمد. (10) باري از آنجا كه همانندي ميان عالم كبير و عالم صغير را انكار نمي توان كرد و نيز از آنجا كه اين موضوع در همه جا مؤيد يك وحدت بنيادي است ( بسان محوري كه همه اشيا نسبت به آن منظم شده اند)، عجيب است كه مي بينيم چگونه علم (يعني شناخت) « طبيعت »، در وسيع ترين معناي ممكن آن، تكيه گاه هايي را كه كم و بيش از تجربه كمّي فراهم آمده است به كنار نمي نهد و چگونه همه استبصارهاي عقل كلي(11) را ( كه تو گويي واجد نوعي نظر كلي و از بالا به امور است) مي بايست به عنوان فرضيات غيرموجه بلادرنگ كنار نهد. اما دانشمندان متجدد هر آن چيزي را كه فراتر از سرشت به ظاهر رو به زمين« علوم دقيق» باشد، به شدت منفور مي دارند. از نظر اين دانشمندان توسل به خصوصيت شاعرانه يك آموزه، باعث بي اعتبار شدن آن آموزه به عنوان علم مي شود. اين بدگماني شديد « علم گرايانه » نسبت به شكوه و زيبايي يك دريافت خاص، نشانگر عدم درك مطلق سرشت هنر ازلي(12) و نيز طبيعت اشيا است.

جهان شناسي سنتي همواره متضمن جنبه اي از « هنر»، به معناي ازلي اين كلمه، است: آن گاه كه علم از افق عالم جسماني فراتر مي رود و يا آن گاه كه جهان شناسان سنتي توجه خود را تنها به ظهورات كيفيات متعالي، در همين عالم، معطوف مي دارد، نمي توان متعلق شناخت را بسان حدود و جزئيات يك پديدار حسي« ثبت و ضبط » كرد. نمي گوييم كه كشف و شهود واقعيات والاتر از عالم جسماني ناقص خواهد بود؛ اشاره ما تنها به « ثبت » (13)ذهني و زباني آن است. هركدام از اين ادراكات واقعيت كه قابل انتقال باشد، ناگزير به شكل كليدهاي نظري درخواهد آمد كه به كشف مجدد نگرش « تركيبي » مذكور ياري خواهد رساند. استفاده صحيح از اين «كليدها » در كثرت بي پايان واقعيت هاي عالم به چيزي بستگي دارد كه به راستي آن را « هنر» مي توان ناميد، يعني مستلزم نوعي تحقق معنوي خاص و يا لااقل مستلزم نوعي تبحّر در برخي « ابعاد مفهومي» است. (14)

اما علم جديد، نه تنها در مطالعه طبيعت تنها به يكي از ساحات وجودي آن ( و از اين روي به تفرقه «عَرْضي» آن كه با روح تأمل گر در تضاد است ) محدود شده است، بلكه مضامين طبيعت را نيز تا حد ممكن تشريح و تحليل مي كند، تو گويي با اين كار هرچه بيشتر بر « خودمختاري مادي » اشيا تأكيد مي ورزد؛ و اين تجزيه نظري و هم تكنيكي واقعيت اساساً با سرشت هنر در تضاد است؛ چرا كه هنر تهي از وحدت، فاقد ريتم و عاري از تناسب به منزله هيچ است.
به ديگر سخن، علم جديد زشت است، و زشتي آن از رهگذر در تصرف گرفتن نفس مفهوم « واقعيت » (15) و به خود بستن شأن داوري « عيني » اشياء به نهايت رسيده است (16) و به همين سبب است كه وقتي انسان هاي متجدد همه چيز را، در علوم سنتي، به سخره مي گيرند جنبه اي از زيبايي بي آلايش آشكار مي گردد. به عكس، زشتي علوم جديد سبب مي شود كه از همه ارزش هاي علوم تأمل گرايانه و الهامي محروم گردد، زيرا موضوع اصلي اين علوم وحدت همه موجودات است، وحدتي كه در واقع دانشمندان متجدد را ياراي انكار آن نيست( زيرا همه چيز به طور ضمني مؤيد آن است )، اما مع ذلك به سبب رويكرد تشريح و تحليل كننده اي كه اختيار كرده است، خود را از «چشيدن» طعم آن محروم داشته است.

پي‌نوشت‌ها:

1.The seven liberal arts
2.Trivium
3.Quadrivium
4. منظور از علوم سه گانه، صرف و نحو، منطق و فن خطابه، و منظور از علوم چهارگانه، حساب، موسيقي، هندسه و نجوم است؛ براي آگاهي بيشتر در اين باره، ر جوع كنيد به: فصل پنجم.(مترجم).
5.contemplative cosmology
6. منظور بوركهارت از روح در اينجا همان روح اعظم در حكمت اسلامي است كه جرجاني در تعريف آن آورده است:
الروح الاعظم [عبارت است از] روح انساني كه مظهر ذات الهي از حيث ربوبيّت ذات است. بنابراين ممكن نيست كه چيزي به دور آن بگرد و يا جوينده اي وصل آن را بجويد. جز خداوند هيچ كس از كُنه آن آگاه نيست و جز او به اين مطلوب نائل نمي گردد. روح اعظم، همان عقل اول و حقيقت محمديه، نفس واحده و حقيقت اسمائيه است. روح اعظم نخستين موجودي است كه خداوند او را به صورت خود خلق كرده است. روح اعظم خليفه اكبر و جوهر نوراني است و جوهريت او مظهر ذات و نورانيتش، مظهر علم ذات است. به اعتبار جوهريت، نفس واحده و به اعتبار نورانيت، عقل اول ناميده شده است، همان گونه كه در عالم كبير مظاهر و اسمائي از عقل اول، قلم اعلي، نور، نفس كلي، لوح محفوظ و غير از آن دارد. به تعبير اهل الله، در عالم صغير انساني نيز روح اعظم مظاهر و اسمائي به حسب ظهورات و مراتب خود دارد. روح اعظم، سرّ، خفا، روح، قلب، كلمه، روع، دل، صدر، عقل و نفس است ( ميرسيد شريف جرجاني، تعريفات، ترجمه حسن سيدعرب و سيما نوربخش، فرزان روز، تهران، چاپ اول، 1377، صص 82-83). (مترجم).
7.See: Frithjof Schuon,The Transcendent Unity of Religions, chapter 4,"Concerning Forms in Art" (Perennial Books, Bedfont, Midd 1986)
8.plastic continuity
9.compossibility
10. اگر انديشه به ميزاني كه حقيقي و مطابق با واقع است، در طبيعت اشيا سهيم است، بدان سبب است كه، به عكس، خود شيء ‌نيز در طبيعت انديشه سهيم است.»رك:
Rene Gue non,Introduction to the Study of the Hindu Doctrines,(Luzae,London,1945).
11.intellectual vision
12.primordial art
13.flaxtion
14. زايجه ي طالع نمونه اي از اين "كليد"هاي نظري است. اين زايجه به طور رمزي همه نسبت هاي ميان عالم صغير انساني و عالم كبير را در خود جمع مي آورد. تفسير يك طالع متضمن كاربردهاي بي شماري است كه، ‌با اين حال، آن را فقط به واسطه « صورت » يگانه هستي، صورتي كه طالع آن را عيان و هم نهان مي سازد، به طور صحيح مي توان استنباط كرد.
15.كه كاربرد اصطلاح « رئاليسم » در زيبايي شناسي جديد از آنجا سرچشمه مي گيرد.
16.در نظر اكثريت عظيم متجددان علائم و مشخصه هاي علم عبارت است از قطعات پيچيده دستگاه ها و تجهيزات، گزارش هاي بي شمار، نوعي رويكرد « باليني» و غيره.

منبع مقاله :
بوركهارت، تيتوس، (1389)، جهان شناسي سنتي و علم جديد، ترجمه ي سيدحسن آذركار، تهران، حكمت، چاپ اول