نويسنده: سيدكمال حيدري




 

اين ديدگاه، معصومين را موجوداتي مي داند كه جز اطاعت و بندگي، از آنان عملي صادر نمي گردد، بدين معنا كه آنان بشر نيستند و ويژگي ها و غرايز بشري از جمله شهوت و غضب و... در آنان وجود ندارد، بلكه اينها موجودات ديگري هستند كه به صورت آدمي ظاهر شدند. با اين احتمال، آنان شباهت بسياري به ملائكه دارند كه قرآن كريم درباره ي آنان مي فرمايد: «لاَ يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ‌» (1). و به خاطر عدم انگيزه و عامل گناه اعم از غضب و شهوت، معصيتي از آنان سر نمي زند، بدون آنكه به توانايي يا عدم توانايي آنان بر انجام گناه توجه كنيم.
اين ديدگاه، به گروهي از متكلمين كه چه بسا اشاعره باشند، نسبت داده شده است. ابن ابي الحديد درباره ي معتقدان به اين نظريه گويد:
در مورد معناي «معصوم» در ميان مردم اختلاف وجود دارد. گروهي معتقدند: معصوم كسي است كه نمي تواند معصيتي مرتكب شود. البته قائلان به اين نظريه اندك هستند. درباره ي چگونگي ناتواني آنان در انجام گناه نيز اختلاف وجود دارد.
عده اي از آنان گفته اند: انسان معصوم، در بدن يا روح خويش و يا هر دو آنها، خصوصيت و ويژگي معيني دارد كه موجب ناتواني او در انجام گناه و معصيت مي گردد. (2)

بررسي اين ديدگاه

اين احتمال با چند اشكال مواجه است:
نخست مسئله ارائه ي الگو و اسوه براي زندگي مردم است. چنان كه گفتيم دين الهي ناگزير است، نمونه اي عملي ارائه كند تا بتواند پيشواي صالح و اسوه ي حسنه اي براي مردمان مجسم نمايد و مردم نيز در زندگي خويش بدو اقتدا كنند.
واضح است كه اسوه و پيشوا، بايد همانند همه ي مردم باشد و غرايز و انگيزه هاي نفساني ديگر آدميان را در وجود خويش داشته باشد تا مردم بتوانند با پيروي از او، در راه مبارزه با نفس، با استفاده ي صحيح از غرايز و مقاومت در برابر هواهاي نفساني و بدي هاي نفس اماره، گام بردارند.
اما اگر انسان معصوم، غرايز آدمي و انگيزه هاي نفساني آنان را در وجود خود نداشته باشد، انسان ها چگونه به اعمال او اقتدا توانند كرد، حال آنكه او با هواهاي نفساني مبارزه نكرده و شهوات و غرايز خويش را به مسير صحيح هدايت ننموده، چرا كه اصولاً فاقد آنها بوده است.
از اين رو مي بينيم كه قرآن كريم، ملائكه را اسوه و الگوي آدمي قرار نداده و او را به پيروي از آنان فرمان نداده است، بلكه انسان را به پيروي از پيامبران و انسان هاي صالح امر كرده و فرموده است: «وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ کُلاًّ هَدَيْنَا وَ نُوحاً هَدَيْنَا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسَى وَ هَارُونَ وَ کَذلِکَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ‌...» (3) تا آنجا كه مي فرمايد: «أُولئِکَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ» (4) در حالي كه مي توانست برخي از ملائكه را نيز در زمره ي آنان كه از سوي خداوند متعال هدايت شده اند نام بُرد؛ اما از آنجا كه آنان از جنس ديگري غير از آدمي هستند و در غرايز و قواي نفساني با انسان تفاوت دارند، فراخواندن مردم به پيروي از راه هدايت آنان، معقول نبوده و از اين رو از آنان نام برده نشده است.
در حديث صحيحي از عبدالله بن سنان آمده است:
از حضرت امام جعفرصادق (عليه السلام) پرسيدم ملائك برترند يا انسان ها؟ حضرت فرمود: اميرمؤمنان فرموده است: «خداوند ملائكه را از عقل مطلق و بدون شهوت و غريزه آفريده و جانوران را از غريزه و شهوت و بدون عقل خلق كرده است. اما در آدميان، هر دو را قرار داده، پس هركس كه عقلش بر غريزه چيره شود، از ملائك برتر است و هر كه غريزه اش بر عقل غالب آيد، از حيوانات پست تر». (5)
اشكال دوم اين نظريه، تضاد با نص صريح قرآن كريم و سنت شريف پيامبراكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است، چرا كه هم قرآن و هم سنت، آشكارا بر اين نكته تأكيد دارند كه اين پيشوايان نيكو سرشت، همانند ديگر مردمان هستند و تمامي حالات و قوانين بشري اعم از غرايز و عواطف در آنان وجود دارد و آنها با ديگر مردمان تفاوتي ندارند.
البته آنان بدون در نظر گرفتن رسالت و آيين الهي كه با خود آورده اند، بر اثر فضايل و كمالات و مكارم اخلاقي كه بدان آراسته شده اند، بر ديگر مردم برتري دارند؛ اما دست يابي اين فضايل و كمالات براي همگان ميسر است و همه مي توانند به آن آراسته شوند.
خداوند متعال در قرآن كريم مي فرمايد: «وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ إِلاَّ رِجَالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ» (6) و مي فرمايد: «قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ» (7).
و «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ يُوحَى إِلَيَّ» (8) و «وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْياً...» (9).
اين آيات مبارك و نظاير آن، در قرآن كريم بسيارند و همه بر اين حقيقت تأكيد دارند كه آن بزرگواران، مانند ديگر انسان ها، بشر هستند و تنها تفاوت در اين است كه آنها از سوي خداوند برانگيخته شده اند تا بيم دهنده ي آدميان باشند، چنان كه مي فرمايد: «نَذِيراً لِلْبَشَرِ» (10).
علاوه بر آن قرآن كريم با ذكر صفات انساني پيامبران، همچون خوردن و آشاميدن، مرگ و... بر «انسان بودن» آنان تأكيد مي كند و مي فرمايد: «وَ مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ‌» (11).
و نيز مي فرمايد: «وَ مَا أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ إِلاَّ رِجَالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ‌*وَ مَا جَعَلْنَاهُمْ جَسَداً لاَ يَأْکُلُونَ الطَّعَامَ وَ مَا کَانُوا خَالِدِينَ‌» (12) و مي فرمايد: «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنَا لَهُمْ أَزْوَاجاً وَ ذُرِّيَّةً...» (13).
همه اين آيات شريف به منزله دليلي بر «انسان بودن» پيامبراكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و پيامبران پيش از آن حضرت (عليهم السلام) است، چرا كه غذا مي خورده اند، در دنيا جاودان نبودند و همسر و فرزند داشته اند و همه ي اينها از صفات و ويژگي هاي انسان و از آثار «انسان بودن» است.
خداوند متعال از زبان مشركان نقل كرده كه از پيامبراكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به شگفت آمده بودند كه چگونه ممكن است با عالم غيب ارتباط داشته و پيامبر باشد، در حالي كه بشري همانند آنهاست. «وَ قَالُوا مَا لِهذَا الرَّسُولِ يَأْکُلُ الطَّعَامَ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ» (14).
و پاسخ آنان چنان كه خداوند در ادامه آيات فرموده، اين بود كه: «وَ مَا أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ إِلاَّ إِنَّهُمْ لَيَأْکُلُونَ الطَّعَامَ وَ يَمْشُونَ فِي الْأَسْوَاقِ» (15).
پس پيامبراكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، نخستين پيامبري نبود كه ويژگي هاي بشري داشت، غذا مي خورد و در بازار راه مي رفت، بلكه تمامي پيامبران پيشين نيز بشر بودند و تمامي صفات و ويژگي هاي بشر در آنان وجود داشت.
در سنت شريف پيامبر نيز احاديث متواتري وجود دارد كه به برخي از آنها اشاره كرديم و از تضرع و خشوع آنان در برابر حضرت حق و هراس و خوف آنها از عذاب الهي و دوري و اجتناب از معصيت خداوند متعال حكايت مي كند.
از جمله آن احاديث، روايتي است كه در آن حضرت امام صادق (عليه السلام) در پاسخ به پرسش شخصي كه پرسيده بود: «چگونه لزوم برانگيخته شدن پيامبران و رسولان را اثبات مي كنيد؟» فرمود:
ثابت كرديم كه ما را آفريننده و خالقي است كه متعالي و برتر از همه آفريده هاي خويش است، حكيم است و خلايق را ياراي مشاهده ي او نيست، نه او آنان را به حواس مادي ظاهر شود و نه آنان او را حس مادي توانند كرد، نه او با آنان هماورد شود و نه آنان او را همتايي كنند، نه او با آنان مجادله كند و نه آنان را ياراي مجادله با او باشد. پس از اثبات اينها، لازم مي آيد كه او را در ميان بندگان، فرستادگاني باشد كه آنان را به مصلحت و منافعشان رهنمون گردند و آنچه را كه موجب رستگاري و جاودانگي آنان است و ترك آنها مايه ي هلاكت آنها خواهد بود، براي آنان بازگويند. بدين ترتيب ثابت مي گردد كه خداوند حكيم و دانا در ميان بندگان، امر و نهي كنندگاني برمي انگيزد و نيز به اثبات مي رسد كه بايد كساني باشند كه دستورات پروردگار را (‌بر مردم) ‌بازگو كنند و آنها پيامبران و بندگان برگزيده ي اويند. آنان حكيماني هستند كه با حكمت و فرزانگي تربيت يافته و به آن برانگيخته شده اند. حالات آنها با ديگر بندگان تفاوت دارد، هر چند تركيب و آفرينش (جسمي) ‌همه يكسان است. آنها از سوي خداوند دانا و حكيم، با حكمت و دليل و برهان و معجزه تأييد شده اند، چنان كه مردگان را زنده مي كنند و كور مادرزاد و ابرص را شفا مي دهند. زمين هيچ گاه از حجت خداوند تهي نخواهد بود، حجتي كه از علمي ويژه برخوردار است. علمي كه نشان از راستي گفتار و عدالت و حقانيت رسول دارد. (16)
علاوه بر اين، تاريخ حكايت از آن دارد كه پيامبران نيز همچون ديگر مردمان، شادي و اندوه، گرسنگي و درد، خواب و بيداري و... را تجربه كرده اند، چنان كه پيامبراكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در مرگ فرزندش ابراهيم اندوهگين شد، و اشك از ديدگان مباركش جاري گرديد و فرمود:
ديده مي بارد و دل اندوهگين است، اما آنچه موجب ناخرسندي پروردگار شود بر زبان نمي آوريم، هر چند ما در فراق تو، اي ابراهيم، بسي اندوهناكيم. (17)
بدين ترتيب، بطلان و نادرستي احتمال مذكور كه معصومين را نوع ديگري از موجودات و غيربشر مي داند كه به صورت انسان درآمده اند، ثابت مي گردد، چرا كه مخالف نص صريح قرآن و سنت پيامبراكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است.

احتمال سوم: اختياري بودن عصمت

مبناي اين احتمال آن است كه انسان معصوم، در تمامي اعمال و رفتار خويش از آزادي، اختيار و اراده برخوردار است.
براساس اين احتمال، انسان معصوم، خودش اختيار نفس خويش را در انجام طاعت و پرهيز از معصيت در دست دارد و آن را به سوي خير و فضيلت سوق مي دهد. اوست كه احكام شرع مقدس را اجرا مي كند و ضمن پايبندي به ارزش هاي آن، خود را براي هر نوع فداكاري و از خودگذشتگي در راه آن اصول آماده مي گرداند و اين همه را با اختيار و اراده ي كامل خويش انجام مي دهد.
بنابراين، هيچ نيروي آسماني در هدايت انسان معصوم به سوي طاعت و عبادت و بازداشتن اراده ي او از گناه و معصيت دخيل نيست و هيچ گونه اجباري بر او وجود ندارد، بلكه او به خاطر دارا بودن ويژگي هاي علمي خاص و برخورداري از نيروي ويژه اي در به كارگيري اراده ي خويش مطابق با دستور پروردگار، به مرحله اي رسيده است كه در مقام عمل، انجام معصيت از سوي او غيرممكن است، هر چند براي انجام آن، توانايي و اختيار كامل دارد.
بسياري از علماي مكتب كلامي، به ويژه علماي مكتب اهل بيت (عليهم السلام)، با تكيه بر اصول مشهور جبر و اختيار كه از ائمه (عليهم السلام) به ما رسيده است، بر اين معنا تأكيد دارند.
شيخ مفيد در اين باره مي گويد:
عصمت، توفيق و لطف الهي بر بندگان خاص خويش و اجتناب آنان از معصيت و ترديد در دين الهي خداوند، عصمت را بر آن كسي ارزاني مي دارد كه او بر آن پايبند خواهد بود. اما عصمت، توانايي انجام معصيت را از انسان سلب نمي كند و او را به كار نيكو وادار نمي سازد... . (18)
و سيدمرتضي، درباره ي عصمت گفته است:
بدان كه عصمت، لطف الهي است كه هرگاه شامل حال بنده اي شود، او به اختيار خويش، از كار ناپسند اجتناب مي كند. (19)
و شيخ طوسي چنين آورده است:
عصمت به معناي بازداشتن از آسيب است و در اصطلاح ديني، معصوم به كسي گويند كه به لطف الهي از اعمال ناپسند مصون مانده است، نه اينكه به اجبار از آن بازداشته و توانايي انجام آن از وي، سلب شده باشد. (20)
او همچنين در جاي ديگر گويد:
و يا بدين معناست كه خداوند پليدي را از آنان دور نموده است،‌بدين صورت كه در حق آنان لطفي فرموده كه بر اثر آن، ايشان به اختيار خويش از اعمال ناپسند اجتناب مي كنند و اين نشانه ي عصمت آنان است. (21)
همچنين سيدعلي خان در رياض السالكين گويد:
عصمت در اصطلاح، همان لطفي است كه خداوند در حق برخي انسان هاي مكلف انجام مي دهد و بر اثر آن، با وجودي كه بر انجام معصيت توانا هستند، مرتكب آن نمي شوند. (22)
و ابن ابي الحديد معتزلي آورده است:
بيشتر صاحب نظران را عقيده بر آن است كه انسان معصوم، توانايي و اختيار انجام معصيت يا طاعت را دارد.
تا آنجا كه مي گويد:
ياران ما (معتزله) معتقدند كه عصمت، لطف الهي است كه بر اثر آن، انسان مكلف به اختيار خود از اعمال ناپسند اجتناب مي كند. (23)
با وجود آنكه اغلب مكاتب كلامي بر اين حقيقت تأكيد دارند كه عصمت، منافاتي با اختيار انسان ندارد و انسان معصوم، با اراده و اختيار كامل از معصيت اجتناب مي كند؛ اما در مكاتب كلامي پيشين، همچنان نوعي ابهام و پيچيدگي در مفهوم عصمت وجود داشته است. افزون بر آن، عوامل و موجبات اين لطف الهي تبيين نشده و معناي اين لطف كه به وجود آورنده ي عصمت است، به درستي آشكار نشده است.
علامه طباطبايي در تفسير ارزشمند خويش، الميزان، براي رفع اين ابهام و آشكار نمودن اين معنا در حد امكان، تلاش بسيار كرده و در بخشي از اين كتاب آورده است:
مراد ما از عصمت آن است كه در نهاد انسان معصوم، چيزي وجود دارد كه او را از انجام اعمال ناپسند اعم از اشتباه و گناه مصون مي دارد. (24)
به نظر مي ر سد كه منظور ايشان از عبارت «چيزي وجود دارد...» تعبير ديگري از همان اصطلاح به كار رفته در مكاتب كلامي پيش باشد كه آن راه لطفي از جانب خداوند متعال ناميده بودند و علامه در بيان ماهيت حقيقي آن چنين آورده اند:
آنچه كه موجب عصمت مي گردد، نوعي علم و آگاهي است كه صاحب خود را از انجام گناه و خطا باز مي دارد و به عبارت ديگر، «آگاهي بازدارنده از گمراهي» است. (25)
و در جاي ديگر آورده است:
عصمت، عاملي است از سوي خداوند متعال كه در پيامبر قرار داده شده است و اعمال ارادي و اختياري او اعم از اطاعت و عبادت، از آن سرچشمه مي گيرد. اين عامل، نوعي علم و آگاهي استوار است. (26)
و در جاي ديگر چنين گويد:
نيروي عصمت، موجب از بين رفتن اختيار و ساقط شدن تكاليف مبتني بر آن نمي گردد؛
زيرا عصمت، نوعي آگاهي و يك «ملكه» علمي است و علم و آگاهي و ادراك، نيروهاي اجرايي و حركتي اعضاء و اندام هاي انسان را از اختيار خارج نمي كند و انجام فعل يا ترك آن، همچنان امكان پذير و نسبت ميان آنها برابر خواهد بود. (27)
بدين ترتيب مي بينيم كه علامه، بر دو نكته اصلي تأكيد مي نمايند:
1. عصمت، با اختيار منافات ندارد.
2. عامل به وجود آورنده ي عصمت، «علم» است.
در اينجا ممكن است سه پرسش مطرح شود:
اول: چگونه علم موجب عصمت مي شود؟
دوم: ماهيت اين علم چيست؟
سوم: دلايل اثبات آن كدامند؟

علم، منشأ عصمت

تمامي اعمال ارادي انسان، از آگاهي هايي كه در تصميم گيري هاي او نهفته است، سرچشمه مي گيرد و اهداف و نتايجي كه هر عمل دربردارد، در تصميم انسان بازتاب يافته است. اگر آن علم و آگاهي اوليه نبود، هيچ انسان و يا موجود مختار ديگري، عملي- چه اعمال خير و چه شر- را نه براي خود و نه براي ديگري انجام نمي داد. همچنين، ترك هر عمل و انجام ندادن آن نيز ريشه در همان علم و آگاهي انسان دارد.
راز اين نكته در آن است كه هرگاه انسان بخواهد عملي را انجام دهد، ابتدا بايد تصوير درست و كاملي از آن عمل در ذهن او ايجاد شود و بداند كه آيا آن عمل، اهداف و نتايج موردنظر او را دربردارد و آيا دربردارنده سعادت او و ديگران است يا خير؟
بدون وجود اين آگاهي، انسان هيچ عملي را انجام نمي دهد، چرا كه نمي داند آن عمل، چه نتيجه و پيامدي خواهد داشت.
براي نمونه، برخي از اعمال روزمره را كه انسان براي رفع نيازهاي خويش انجام مي دهد، در نظر مي گيريم. هر انساني كه مطمئن نباشد كه خوردن، موجب رفع گرسنگي و ايجاد لذت مي شود، چيزي نخواهد خورد و اگر نداند كه نوشيدن، از بين برنده ي تشنگي است، چيزي نمي نوشد. همه ي كارهايي كه شخص براي پيشبرد امور زندگي خود و خانواده اش انجام مي دهد، به همين صورت است و اگر نداند كه موجب سعادت خود يا خانواده و يا جامعه اش مي گردد، هيچ يك از آن كارها را انجام نخواهد داد. پس تمامي اعمال و رفتار انسان، براساس آگاهي و علم او نسبت به نتيجه و پيامد آن اعمال و اطمينان از وجود منفعتي كوتاه يا بلندمدت و يا دفع ضرر و زياني انجام مي گيرد.
اين حقيقت، بديهي است و هر يك از ما در وجود خويش آن را «وجدان» مي داند و تمامي اعمال، رفتار و حركات ما بر مبناي آن قرار دارد. از اين رو افرادي با عقايد و اهداف گوناگون را مي بينيم كه در خطرناك ترين ورطه ها وارد مي شوند، چرا كه آن را عامل نيكبختي خويش در دنيا يا آخرت مي دانند.
از اين رو مشاهده مي كنيم كه هركس در طلب چيزي باشد، از هر آنچه كه با هدف او منافات دارد، دوري مي گزيند و هر مانعي را كه در برابرش قرار دارد، از ميان برمي دارد.
كسي كه خواهان زندگي و سلامتي است، از هرچه كه با صحت و سلامت او منافات دارد، دوري مي كند؛ مثلاً از سرما دوري مي جويد، چرا كه مي داند سرما موجب بيماري خواهد بود و يا اينكه خود را از بلندي پرت نمي كند، چرا كه اين كار موجب مرگ يا ناقص شدن اعضاي او مي شود؛ اما در عين حال براي بهبود بيماري، به دشوارترين درمان ها تن مي دهد، چرا كه مي داند آن دشواري، موجب سلامت و عافيت او خواهد بود.
متنبي، شاعر پرآوازه ي عرب در اين باره چنين مي گويد:

اري كلنا يبغي الحياة لنفسه... حريصاً عليها مستهام بها صبا
فحب الجبان النفس اورده البقا... و حب الشجاع النفس اورده الحريا (28)

از اين رو مي توان دريافت اين علم و آگاهي كه در مواردي، انسان را به از خودگذشتگي وامي دارد و در برخي موارد، او را به دوري از خطرات وادار مي كند، هيچ تأثيري در ماهيت اراده ي انسان ندارد، بدين معنا كه شخص، انجام يا ترك هر عملي را به اختيار و اراده ي كامل خويش برمي گزيند.
پس در واقع علم يقيني به كشنده بودن «سم» است كه انسان را وامي دارد كه به اراده و اختيار كامل، از خوردن آن اجتناب كند و خوردن آن توسط انساني كه از سم بودنش آگاهي دارد، در عمل غيرممكن و محال است.
اينجاست كه درمي يابيم قطعي و حتمي بودن انجام يك عمل، با اختيار انسان منافات ندارد؛ زيرا كسي كه از كشنده بودن سم آگاهي دارد اگر خواهان سلامت و صحت باشد و غفلت نيز بر او چيره نشده باشد، محال است كه آن را بنوشد، در عين حال كه اختيار نيز از او سلب نشده است.
به عبارت ديگر، ننوشيدن سم از سوي چنين كسي، قطعي و حتمي است؛ اما او اراده و اختيار دارد و هيچ نيرويي، اختيار را از وي سلب ننموده است. پس حتمي بودن وقوع فعل با اختيار انسان منافات ندارد.
افزون بر آن، با توجه به قدرت و اختيار مطلق خداوند متعال مي توان دريافت كه او بر ظلم و خلف وعده تواناست؛ اما انجام هر يك از آن اعمال ناپسند از ذات مقدس او محال است، در حالي كه غيرممكن بودن آن، با اختيار مطلق خداي سبحان منافات ندارد، چرا كه تصور «جبر» بر ذات مقدس او امكان ندارد. از طرفي، بسيار مشاهده مي شود كه يك عمل را شخصي انجام مي دهد و ديگري همان كار را ترك مي كند كه اين به تفاوت علم و آگاهي آن دو درباره ي آن عمل بستگي دارد. به عبارت ديگر، تصور هر يك از آنها كه منشأ و علت انجام يا عدم انجام هر كار است، با ديگري تفاوت دارد. يكي آن را مطابق با خواسته هاي خويش مي بيند و بدان مبادرت مي كند و ديگري آن را با خواسته خويش منطبق نمي يابد. با توجه به اين نكته مي توان گفت علت تفاوت انسان ها در انجام طاعت يا معصيت و حتي علت تفاوت حالات يك انسان و انجام عبادت و معصيت در شرايط مختلف همين است و به تفاوت آگاهي هاي انسان مربوط مي شود، چنان كه علامه طباطبايي آورده است:
تفاوت اعمال و رفتار ما در معصيت و طاعت، به تفاوت آگاهي و علمي كه منشأ عمل است مربوط مي شود و اگر يكي از آگاهي ها استمرار يابد، مثلاً وجوب طاعت و فرمانبرداري از خداوند متعال در انسان پايدار شود، جز طاعت و عبادت از او كاري سرنمي زند و اگر نوع ديگر آگاهي كه منشأ معصيت است در انسان پايدار بماند (العياذ بالله) جز معصيت عملي انجام نخواهد داد. (29)
گذشته از آن، اعمال عبادي انسان نيز بر اثر تفاوت سطح آگاهي و علم او كه انگيزه و عامل انجام عبادت است، تفاوت دارد. گاهي ترس از كيفر و عذاب و رنجي كه خداوند به تبهكاران وعده فرموده و گاهي اميد پاداش و دست يافتن به جايگاه رفيع و نعمت هاي جاودان و هميشگي كه زوال و پايان ندارد و گاهي نيز آگاهي از مقام الوهيت و ربوبيت و جايگاه بندگي و نياز، موجب انجام عبادت و طاعت مي شود.
از تفاوت موجود ميان اين آگاهي ها كه منشأ انجام هر كار است، انگيزه هاي عبادت نيز با يكديگر تفاوت پيدا مي كند و اين حقيقت را در اعمال عبادي بسياري از انسان ها مشاهده مي كنيم، به گونه اي كه اغلب آنان را انگيزه ي نخست يعني هراس از كيفر و عذاب الهي، به عبادت سوق داده است، اما در عين حال، كارهاي مستحب ديگري همچون صدقه دادن به فقرا و... را نيز براي كسب ثواب بيشتر و رسيدن به جايگاه والاتر در نزد خداوند متعال، انجام مي دهند.
آيه ي شريف ‌«وَ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوَانٌ وَ مَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ مَتَاعُ الْغُرُورِ» (30) نيز به همين مراتب عبادت اشاره دارد.
همچنين، ‌فرمايش حضرت اميرمؤمنان (عليه السلام) نيز بر همين مقوله تأكيد مي كند، آنجا كه فرمود:
خداي را نه به خاطر هراس (‌از عذاب) و نه از روي اميد (پاداش) مي پرستم، بلكه او را لايق عبادت ديدم و (بدين سبب) او را عبادت مي كنم. (31)
از آنچه گذشت نتيجه مي گيريم كه عامل به وجود آورنده ي عصمت، «علم بازدارنده از گمراهي است» و آن عبارت است از:
علم و آگاهي قطعي از فرجام ناخوشايند گناه و اعمال ناپسند در آخرت، علمي است كه شك و ترديد بدان راه ندارد. علمي كه بر اثر آن، پرده ها و حجاب ها از ميان مي رود و صاحب آن علم عواقب و پيامدهاي معصيت در جهان آخرت را به روشني مي نگرد و آن را به خوبي احساس مي كند. اين علم، همان است كه خداوند درباره ي آن مي فرمايد: «کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ‌*لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ‌» (32).
چنين علمي، صاحب خويش را به يك انسان آرماني مبدل مي سازد، انساني كه ذره اي با فرمان پروردگار مخالفت نمي كند. به اندازه ي سر مويي، از حدود الهي درنمي گذرد و نه تنها انجام معصيت از سوي او منتفي است، بلكه حتي انديشه ي معصيت نيز از خيال او گذر نتواند كرد. (33)
از سوي ديگر، ‌بزرگ شمردن كردگار و فنا شدن در معرفت آن ذات پاك و علم يقيني نسبت به مقام رفيع ربوبيت و الوهيت و آگاهي از جايگاه بندگي و نياز مطلق به آفريدگار يكتا، همه و همه مانع از انجام هر كار ناشايست مي گردد و بي ترديد انسان را به سوي طاعت و عبادت خداوند سوق مي دهد، آن هم عبادتي كه از شائبه ي ترس و طمع تهي است. همچنان كه اميرمؤمنان (عليه السلام) فرمود: «تو را شايسته ي پرستيدن ديدم و عبادت كردم.»
در مبحث «يقين» و آثار و بازتاب آن در رفتار انسان نيز اشاره كرديم كه يقين موجب عصمت از گناه و معصيت و خطا و فراموشي مي گردد و گفتيم كه اين نوع يقين، در نتيجه ي حضور عين حقايق در نزد انسان يقين يافته حاصل مي شود و نه بر اثر برهان ها و ادله ي عقلي و منطقي.
بدين ترتيب مشخص شد كه عامل اصلي «عصمت»، علم است و همچنان كه علم و آگاهي موجب مي شود كه هيچ انساني، سم ننوشد، برهنه در ميان مردم ظاهر نشود و يا خود را از بلندي فرونيفكند، پيامبران و امامان نيز بر اثر علم و آگاهي، از هر نوع گمراهي و نادرستي در گفتار و كردار و رفتار مصون هستند و همچنان كه هيچ يك از ما به انجام كارهاي مذكور نمي انديشيم، معصومين نيز هرگز به انجام معصيت نمي انديشند.
در واقع مي توان عصمت را به دو مرتبه تقسيم كرد:
1. عصمت نسبي كه همه ي مردم از آن برخوردار هستند.
2. عصمت مطلق كه در نزد انبياء و اوصياء و حجت هاي خداوند در ميان بندگان و امانتداران الهي در سرزمين كه درود و سلام بي پايان بر آنان باد، وجود دارد.
از آنچه گفته شد، در مي يابيم كه عصمت با اختيار منافاتي ندارد و عصمت مطلق از لحاظ مفهوم و محتوا با عصمت مطلق تفاوت نمي كند، بلكه تنها در گستره و وسعت با يكديگر تفاوت دارند.

انواع علم

حقيقت آن است كه پرداختن به موضوع علم و انواع آن، در اين مختصر نمي گنجد كه چنين بحثي به پژوهش هاي موضوعي در زمينه ي فلسفه ي علم، علم شناسي و معرفت شناسي نياز دارد. تلاش ما بر آن است كه در نگاهي گذرا، برخي از انواع علم را مورد بحث قرار دهيم و تا آنجا كه به ماهيت بحث «عصمت» ارتباط دارد، آن را تبيين نماييم.
علم پيدا كردن و آگاهي يافتن از هر موجود، تنها از دو طريق و نه بيشتر، امكان پذير خواهد بود:
نخست آنكه عين آن موجود، مستقيماً در نزد شخص حاضر باشد و علم و آگاهي نسبت به آن، از طريق عين آن حقيقت و بدون آنكه در اين ميان، واسطه اي وجود داشته باشد، حاصل شود. اين نوع آگاهي را در اصطلاح، ‌«علم حضوري» مي نامند.
دوم آنكه تصوير معلوم در نزد عالم حاضر گردد، بدين معنا كه عالِم، معلوم را از طريق عين ذات آن نمي شناسد، بلكه تصويري كه بيانگر ماهيت و ويژگي هاي معلوم است در نزد عالم پديدار مي گردد. بدين ترتيب، ميان عالم و معلوم، واسطه وجود دارد و عين معلوم در نزد عالم حاضر نمي شود و عالم، عين آن را در خود نمي يابد، بلكه تصوير يا بازتابي را كه حكايت از ماهيت معلوم دارد، مشاهده يا احساس مي كند. چنين علمي اصطلاحاً علم حصولي ناميده مي شود. واسطه اي كه ميان عالم و معلوم وجود دارد، متعدد و انواع آن مختلف است و از موجودي به موجود ديگر، تفاوت پيدا مي كند. براي مثال، آگاهي از يك شيء قابل رؤيت، تنها از طريق حس بينايي حاصل مي گردد، بدين ترتيب كه چشم انسان تصويري از آن را برگرفته و به سيستم عصبي مي رساند و نفس انسان نيز آن را درك مي كند و از اين طريق، تنها ويژگي هاي ظاهري مانند ابعاد، رنگ و... قابل درك است.
در مورد شنيدني ها نيز همين گونه است. بدين معنا كه آگاهي از آنها، تنها از طريق حس شنوايي امكان پذير خواهد بود و در ديگر چيزهايي كه از طريق حواس پنج گانه قابل درك هستند نيز وضع به همين منوال است. دامنه ي اين نوع علم (حصولي)، تنها به محسوسات و حواس پنج گانه محدود نمي گردد، بلكه حتي مفاهيم و موضوعات علمي نيز جزء همين علم طبقه بندي مي شوند و آگاهي از آنها به واسطه ي برهان ها و مقدمات منطقي صورت كه همگي نوعي علم حصولي هستند.
بنابراين علم حصولي آن است كه از طريق واسطه اي كه ميان شيء معلوم و نفس انسان قرار مي گيرد، ادراك مي شود مانند حواس ظاهري و مفاهيم عقلي و آنچه كه براي انسان «معلوم» مي شود، عين آن موجود نيست، بلكه تصوير يا مفهومي از آن است.
اين نوع آگاهي، با نوع اول علم يا همان علم حضوري تفاوت دارد، چرا كه در علم حضوري، آگاهي از يك موجود از طريق حضور ماهيت حقيقي آن در نزد علم حاصل مي گردد و نفس انسان، مستقيماً با ذات معلوم ارتباط مي يابد، بدون آنكه در اين ميان، واسطه اي مانند حس، پندار، مقدمه و يا برهان علمي وجود داشته باشد.
با توجه به ماهيت علم حضوري، يافتن تعبير و تمثيل مناسب براي بيان آن دشوار مي نمايد و براي اين منظور بهتر است از مثال هاي حقيقي كه هر يك از ما مي تواند آن را در وجود خويش بيابد استفاده كنيم.
از جمله ي اين مثال ها، مفاهيمي هستند كه انسان در وجود خود آن را درك مي كند همچون تشنگي، گرسنگي، درد، اندوه، شادماني، محبت، كينه، ترس، امنيت و ديگر مفاهيمي كه انسان مستقيماً آنها را در ضمير خود مي فهمد. كه همگي از نوع علم حضوري هستند و بديهي است كه علم و آگاهي از آن، به واسطه اي، كه بيانگر ماهيت يا ويژگي آن باشد، نياز ندارد، بلكه به محض آنكه يكي از آن مفاهيم در ضمير انسان حاضر گردد، نفس انسان مستقيماً از آن آگاهي مي يابد و او را به سوي واكنشي كه متناسب با آن احساس باشد، سوق مي دهد.
مثلاً هنگامي كه ترس بر وجود ما غالب شود، اين حالت نفساني را مستقيماً و بدون واسطه درك مي كنيم و براي آگاهي از آن، به واسطه اي مانند تصوير يا برهان عقلي نياز نداريم. همچنين هنگامي كه دوستي و عشق كسي يا چيزي در وجود ما شكل گيرد، ما در ژرفاي ضمير خويش، گرايش و تمايل به سوي آن را درك خواهيم كرد و يا آنگاه كه براي انجام كاري تصميم بگيريم، بدون نياز به واسطه، از تصميم خويش آگاه مي شويم.
هرگز امكان ندارد كه كسي چيزي را دوست بدارد يا از چيزي بترسد و يا بر انجام كاري تصميم بگيرد، اما از محبت، هراس و يا تصميم ارادي خويش آگاهي نداشته باشد. (34)
مثال ديگر علم حضوري كه از نمونه ي پيشين هم بديهي تر است عبارت است از:
آگاهي نفس انسان از نيروهاي عقلي و حركتي خويش. بدين معنا كه علم و آگاهي انسان نسبت به نيروي تفكر و انديشه ي خويش و نيز نسبت به نيروهايي كه اندام ها و اعضاي بدن را به حركت درمي آورد، علم حضوري و مستقيم است و نفس انسان بدون نياز به تصاوير يا مفاهيم ذهني، از وجود و تأثير آنها آگاه مي شود و به همين سبب، هرگز در به كارگيري آنها اشتباه نمي كند. انسان نيروي عقلي و فكري را به جاي نيروي حركتي به كار نمي برد و زماني كه مي خواهد درباره ي چيزي بينديشد، از قواي حركتي و جسمي استفاده نمي كند. (35)

پي‌نوشت‌ها:

1. از فرمان خداوند سر باز نمي زنند و آنچه را (از جانب خدا) به آنان فرمان داده شود، انجام مي دهند. (تحريم: 6).
2. شرح نهج البلاغة، ج7، ص7.
3. و اسحاق و يعقوب را بدو بخشيديم و همگي را هدايت كرديم و نوح را پيش از آن هدايت كرده بوديم و از خاندان او، داوود و سليمان و ايوب و يوسف و موسي و هارون را هدايت كرديم و نيكوكاران را اين گونه پاداش مي دهيم... آنان كساني هستند كه خداوند هدايتشان كرده، پس تو نيز در راه هدايت آنان گام نِه. (انعام: 84-90).
4. و اسحاق و يعقوب را بدو بخشيديم و همگي را هدايت كرديم و نوح را پيش از آن هدايت كرده بوديم و از خاندان او، داوود و سليمان و ايوب و يوسف و موسي و هارون را هدايت كرديم و نيكوكاران را اين گونه پاداش مي دهيم... آنان كساني هستند كه خداوند هدايتشان كرده، پس تو نيز در راه هدايت آنان گام نِه. (انعام: 84-90).
5. علل الشرايع، ابوجعفر محمد بن علي حسين بن موسي بن بابويه قمي (شيخ صدوق)، قم: چاپخانه ي حيدري 1386هـ/ 1966م، ص4.
6. پيش از تو، كسي را برانگيخته نكرديم، مگر مرداني (‌از بشر) كه بر آنان وحي مي كرديم. (نحل: 43).
7. پيامبرانشان آنان را گفتند: ما جز بشري همانند شما نيستيم. (ابراهيم: 11).
8. (اي پيامبر) ‌بگو: من بشري همانند شما هستم كه بر من وحي نازل مي شود. (كهف: 110).
9. هيچ بشري را نسزد كه خداوند با او جز از طريق وحي سخن بگويد. (شوري: 51).
10. (آنان) ‌بيم دهنده بشر هستند. (مدثر: 36).
11. پيش از تو هيچ بشري را عمر جاودان نداديم، آيا اگر تو بميري، آنان جاودانه اند؟ (انبياء: 34).
12. پيش از تو مرداني را برانگيختيم كه بر آنان وحي نازل مي كرديم، پس اگر نمي دانيد، از اهل ذكر (و آنان كه مي دانند) ‌بپرسيد و آنان را پيكري (غيربشري) ‌كه غذا نخورند، قرار نداديم و آنها زندگي جاودان نداشتند. (انبيا: 7 و8).
13. پيش از تو نيز پيامبراني را فرستاديم و براي آنان، همسران و خاندان (و فرزندان) قرار داديم. (رعد: 38).
14. اين چه پيامبري است كه غذا مي خورد و در (كوچه و) بازارها راه مي رود؟ (فرقان: 7).
15. ما پيش از تو هيچ پيامبري نفرستاديم مگر آنكه همه ي آنان غذا مي خوردند و در (كوچه و) بازارها راه مي رفتند. (فرقان: 20).
16. توحيد، شيخ صدوق، قم: انتشارات جامعة مدرسين حوزه ي علميه، ص249.
17. كافي، ج3، ص 262.
18. تصحيح الاعتقاد، ابوعبدالله محمد بن محمد بن نعمان عكبري بغدادي (شيخ مفيد)، همايش جهاني هزاره ي شيخ مفيد، چ1، ايران: انتشارات مهر، 1413هـ، ص 128.
19. رسائل سيدمرتضي، ابوالقاسم علي بن حسين موسوي (سيدمرتضي)، قم: دارالقرآن الكريم، انتشارات سيدالشهداء، 1405هـ، ص325.
20. تبيان، ج5، ص490.
21. همان، ج4، ص340.
22. رياض السالكين، سيدعلي خان، حسيني شيرازي (معروف به ابن معصوم)، قم: انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه، 1412هـ، ج5، ص 531.
23. شرح نهج البلاغة، ج7، ص7 و8.
24. الميزان، ج2، ص 134.
25. همان، ج5، ص78.
26. همان، ج2، ص 139.
27. همان، ج5، ص 345.
28. همه ما، خواهان زندگي و حيات هستيم و براي به دست آوردن آن، تلاش مي كنيم... عشق به زندگي، انسان بزدل را به «ماندن» و انسان شجاع را به «پيكار» وامي دارد.
29. الميزان، ج2، ص 139.
30. در آخرت، هم عذاب سخت و هم بخشش و مغفرت و رضوان الهي وجود دارد و زندگي دنيا جز دست مايه فريب، هيچ نيست. (حديد: 20).
31. شرح نهج البلاغة، ج10، ص15.
32. چنين (كه پنداريد) نيست، كه اگر به علم اليقين برسيد، دوزخ را عيان مي بينيد. (تكاثر: 5 و 6).
33. الهيات، استاد جعفر سبحاني، چ2، قم: انتشارات سازمان تبليغات اسلامي، 1411هـ، ج2، ص 105.
34. روش نوين در آموزش فلسفه، استاد محمدتقي مصباح يزدي، قم: سازمان انتشارات اسلامي وابسته به جامعة مدرسين حوزه ي علميه، 1409هـ، ج1، ص 173.
35. همان.

منبع مقاله :
حيدري، سيدكمال، (1392)، عصمت در قرآن، تهران، نشر سخن، چاپ اول