نویسنده: حجت الله ایوبی




 

مطالعات سیاسی در خصوص احزاب، هماهنگ با تحول بنیادینی در احزاب سیاسی در جوامع غربی در عمل به خود دیده اند، دستخوش تحولی اساسی شده است. از آغاز پیدایش احزاب سیاسی تا سالیانی نه چندان دور، احزاب از اختلافات عمیق ایدئولوژیک موجود در جوامع غربی حکایت می کردند و خود را سخنگوی مرام ها و بینش هایِ مختلف ایدئولوژیک در این جوامع می دانستند. رهبری دستگاه حزبی را غالباً کسانی عهده دار بودند که به مرام و اصول ایدئولوژیک حزب خود سخت دل بسته بودند و تنها راه رستگاری اجتماع خویش را تحقق بی کم و کاست آنها می دانستند. مبارزان و هواداران حزبی، مخالفان با مرام و مسلک خویش را بیگانه شمرده و حاضر به پذیرششان در اردوگاه خود نبودند. احزابِ کمونیست و سوسیالیست، احزاب دموکرات مسیحی و بسیاری از احزاب دست راستی به شدت به اصل آرمان خواهی در احزاب خویش پای می فشردند. تحولات تدریجی در جوامع غربی و رنگ باختن نقش آرمان ها و به ویژه مذهب از یک سو و حاکمیت تفکر فردگرایانه و اقتصادی بر جلوه های گوناگون زندگی از سوی دیگر، از اهمیت نقش ایدئولوژی و اصول گرایی در احزاب سیاسی کاست و بسیاری از احزاب را در عمل به ماشین های انتخاباتی تبدیل کرد. بدین سان از حدود دهه ی شصت میلادی دوران احزابی فرا می رسد که جز به پیروزی در انتخابات و رسیدن به قدرت نمی اندیشیدند. برای این احزاب دیگر قدرت وسیله ای برای تحقق آرمان های حزبی نبود، بلکه خود بالاترین آرمان ها و ارزش ها را تشکیل می داد. از این پس، احزاب که در عمل خود را در مقابل خلأ ایدئولوژیک حاکم بر جامعه ی خود می دیدند، به جای دلبستگی به مرامی ثابت، نگاه نگران خود را به صندوق های رأی می دوختند و برنامه هایی برای به دست آوردن بیشتر آرا در انتخابات ارائه کردند. بدین ترتیب احزاب تشنه ی قدرت، در رقابت با حریفان خود به جای اعلام اصول ثابت و بی تغییر، متناسب با فضای انتخابات به شعارهایی توسل جستند که بتوانند رأی دهنده ی بیشتری را به نفع خود پای صندوق های رأی بکشانند. احزاب در عمل، آن گونه که ماکس وبر پیش بینی می کرد به «شرکت» هایی تبدیل شدند که در بازار سیاست جز به دست آوردن مشتری های بیشتر نمی اندیشیدند. برای نخستین بار اتو کِرچ هایمر در 1966 اعلام کرد (کرچ هایمر (1)، 1996: 184) عمر احزاب ایدئولوژیک، که بیشترین احزاب را در دهه ی پنجاه تشکیل می دادند، به سر رسیده و روزگار احزاب جدیدی آغاز شده که وی آنها را «احزاب فراگیر» خواند. محققان دیگر نشان دادند که این احزاب در حقیقت شرکت های تجارت پیشه ای هستند که در بازار سیاست برای رسیدن به قدرت با حریفان خود به رقابت مشغول اند.
سیر تحول مطالعات احزاب سیاسی نشان می دهد نگرش محققان به پدیده های سیاسی نیز هماهنگ با تحول واقعیت های سیاسی دگرگون شده و توجه به مرام ها و ایدئولوژی در تحلیل احزاب، جای خود را به دیدگاه های اقتصادی داده است که اصول حاکم بر تجارت و بازار را بر دیگر جنبه های زندگی نیز حاکم می دانند. بنابراین، نخستین مطالعات احزاب بیشتر به سازمان های حزبی و مرام و ایدئولوژی آنان می پردازد و با گذر زمان شیوه های راه یابی به قدرت و پیروزی در انتخابات بر مطالعات احزاب سیاسی در غرب سایه می افکند. بررسی سیر اجمالی دیدگاه هایی مختلف در مورد احزاب ضمن اینکه راهی است برای آشنایی با مهم ترین جنبه های احزاب در غرب، نمایانگر این واقعیت نیز است که در علوم سیاسی می توان از شاخه ی جدیدی به نام احزاب سیاسی سراغ گرفت. این شاخه از علوم سیاسی مجموعه ای از دانسته های به هم پیوسته را در بر می گیرد که پیوسته راه تکامل را پیموده است. در این بخش از نوشتار برآنیم مهم ترین دیدگاه ها در خصوص احزاب سیاسی و سیر تاریخی آنها را به اجمال مورد بررسی قرار دهیم و تنها به تحلیل نظرات محققانی می پردازیم که مطالعات احزاب سیاسی را با طرح مفاهیم و الگوهای جدید به پیش برده اند. بنابراین سخن را از کهن ترین دیدگاه ها، یعنی «ساختارگرایان» و «نهادگرایان» آغاز می کنیم.

حزب سیاسی از نگاه ساختارگرایان؛ تأکید بر سازمان حزب

نخستین بررسی های علمی درباره ی احزاب سیاسی را ساختارگرایان انجام داده اند. در این دسته از مطالعات، سازمان حزبی در درجه ی نخست اهمیت قرار دارد و جداکننده ی احزاب از دیگر سازمان ها و گروه هاست و در آن سازمان حزبی به عنوان مهم ترین جنبه ی حزب سیاسی، جایگاه بلندی دارد و مبنای تعریف، دسته بندی و تبیین دیگر جنبه های حزب قرار گرفته است. گفتنی است سازمان گرایان برداشت یکسانی از سازمان حزبی ندارند. گروهی چون روبرت میخلز، آن را وسیله ای برای به استبداد انجامیدن احزاب می دانند. میخلز بر این باور است که تشکیلات حزبی به حاکمیت گروهی از سیاست پیشگان می انجامد. زیرا احزاب برای ایفای نقش خود ناچار به تقویت سازمان خویش اند و بناچار برخی همه ی زندگی و وقت خود را به فعالیت های حزبی اختصاص می دهند. در نتیجه، به تدریج گروه کوچکی از فن سالاران سیاسی و حرفه ای خود را در بالای هرم قدرت و سلسله مراتب حزبی می یابند و به زودی درمی یابند که برای حفظ منافع شخصی و حتی حزبی خویش می بایست راه را بر ورود دیگران به جمع کوچک خویش ببندند. حلقه ی کوچک و بسته ی رهبری در عمل روزگاری دراز رهبری حزب را برعهده می گیرد و نوعی استبداد فن سالار بر تشکیلات حزبی سایه می افکند.
نظریات میخلز با شرایط اجتماعی او کاملاً همخوانی داشت. زیرا در روزگار او حزب سوسیال دموکرات آلمان گرفتار چنین پدیده ای بود و گونه ای از استبداد، که میخلز آن را «حاکمیت آهنین فن سالاران» می نامید، (میخلز، 1911/1977) بر تشکیلات حزبی سایه افکنده بود. با وجود این میخلز نه تنها با سازمان حزبی مخالف نیست، بلکه آن را وسیله ای برای دفاع ضعیفان در مقابل صاحبان قدرت می داند و بر این باور است که کارگران و اقشار ناتوان جز تشکل، سلاح دیگری برای دفاع از موجودیت و حقوق خود ندارند (همان منبع).
برخلاف میخلز، نویسندگان دیگری چون اِلدِرسوِلد (2) با اینکه در مطالعات خود بر نقش سازمان حزبی تأکید می ورزند، حزب سیاسی را در اساس دموکراتیک دانسته و بر این باورند که سازمان حزبی بر روی همگان باز است و ماهیتی غیر استبدادی دارد (الدرسولد، 1964).
با وجود اهمیت زیاد اثر میخلز، کتاب احزاب سیاسی موریس دوورژه (دوورژه، 1951) را باید نخستین اثر مهم علمی و جامع در مورد احزاب دانست که در آن تأکید فراوانی بر نقش سازمان و تشکیلات حزبی شده است. دوورژه در نخستین اثر خود بدون اینکه تعریف روشنی از حزب به دست دهد، سازمان حزبی را مبنای مطالعات خود قرار می دهد و اصلی ترین وظیفه ی احزاب را تلاش برای کسب قدرت اعلام می کند. احزاب از نظر دوورژه تلاش می کنند به تنهایی یا از راه ائتلاف با دیگران، کرسی های نمایندگی را به دست آورند و نامزدهای خود را به قدرت رسانند (دوورژه، 1968: 67). پیدایش احزاب سیاسی از نظر دوورژه حاصل گسترده حق رأی و همگانی شدن آن است. نخستین احزاب سیاسی از دیدگاه وی ریشه در مجالس مقنّنه دارند و از ادغام کمیته های انتخاباتی و گروه های پارلمانی به وجود آمده اند. بر اساس قانون دوورژه، احزاب سیاسی در فرایندی بسیار ساده تشکیل یافته اند. در مرحله ی نخست، سناتورها و نمایندگان همسو در گروه های کوچکی با عنوان گروه پارلمانی در درون مجالس قانون گذاری تشکل پیدا کردند و در مرحله ی دوم، پس از گسترش حق رأی در حوزه های انتخاباتی، کمیته هایی برای انجام تبلیغات در زمان انتخابات تشکیل دادند. کمیته های مزبور در آغاز تنها در روزهای انتخابات تشکیل می شدند و با به سر رسیدن زمان انتخابات دلیلی بر ادامه ی زندگی آنها وجود نداشت، اما لازمه ی گسترش حق رأی ارتباط پیوسته ی نمایندگان با حوزه های انتخابی شان بود. آنها تنها راه پیروزی در دوره های پیش رو را ارتباط پیوسته با حوزه های انتخاباتی خود می دانستند. بدین ترتیب نیاز به کمیته های انتخاباتی از حالت گذرا و مقطعی خارج و به نیازی پیوسته بدان ها تبدیل شد. بر اساس قانون دوورژه نخستین احزاب سیاسی از ادغام کمیته های مزبور و گروه های پارلمانی به وجود آمدند. این ادغام در دو جهت عمودی (کمیته ها و گروه های پارلمانی) و افقی (بین کمیته های همسو) صورت پذیرفت و موجب پیدایی نخستین احزاب سیاسی در اروپا شد (دوورژه، همان منبع، ص 10). با گذر زمان و توسعه ی حق رأی، گروه ها و اقشار مختلفی پا به عرصه ی سیاست نهادند و به تدریج احزاب جدیدی در بیرون از مجالس قانونگذاری برای سازمان دهی اقشار جدید خواهان مشارکت سیاسی، پدیدار شدند. موریس دوورژه، این احزاب را، که ریشه در گروه های فکری و مذهبی و کارگری جوامع اروپایی داشتند، احزاب بیرونی (بیرون از مجالس قانونگذاری) نامید. نمونه ی آشکار حزب بیرونی حزب کارگر انگلستان است. در سال 1900 کنگره ی اتحادیه ی کارگران انگلستان اعلام وجود کرد. این کنگره از ادغام سندیکاهای کارگری عضو اتحادیه، حزب جدیدی را به نام «حزبِ کارگر» به وجود آورد. احزاب دموکرات مسیحی، سوسیالیست و کمونیست غالباً در بیرون از مجالس قانونگذاری شکل گرفته اند و منشائی فراپارلمانی دارند. موریس دوورژه، برای نخستین بار سازمان حزبی را شاخص اصلی دسته بندی احزاب سیاسی قرار داد و حزب عوام و حزب خواص را از یکدیگر باز شناخت. احزاب عوام، برخلاف احزاب خواص، برحق عضویت تکیه دارند و دارای سازمانی منسجم، سلسله مراتبی قوی و در کل تشکیلاتی سازمان یافته هستند، اما احزاب خواص که بهره مند از سرمایه های شخصی رهبران اشراقی و صاحب نفوذ خود هستند، نیازی به چنین تشکیلات گسترده ای نمی بینند (همان منبع). نخستین احزاب سیاسی در غرب همان احزاب خواص هستند و احزاب عوام به تدریج در جوامع اروپایی پدید آمده اند و شتابان گسترش یافته اند. تاریخ سیاسی احزاب در اروپا گذر تدریجی از احزاب خواص به سوی احزاب عوام را نشان می دهد و عملاً در دهه ی شصت میلادی بیشتر احزاب در اروپا خود را ناگزیر به روی آوردن به توده ها دیدند و تجربه ی احزاب عوام را سرمشق تشکیلات خود قرار دادند. دسته بندی دوورژه مبنای بسیاری از دسته بندی های موجود و حتی روزآمد احزاب سیاسی است. نویسندگان مختلف با اصل قرار دادن شیوه ی دوورژه کوشیدند الگوی دوورژه را با تحولات جدید تحزب سازگاری دهند. اِلدِرسوِلد بر حزب عوام و خواص دوورژه، احزاب فراطبقه ای را افزود و سعی کرد تقسیم بندی دوورژه را، که بر اساس واقعیت های اروپا صورت پذیرفته بود، در امریکا نیز آزمایش کند. احزاب پیشنهادی اِلِدرسولد که در امریکا رواج فوق العاده دارند، برخلاف احزاب اروپایی فاقد سلسله مراتب قوی حزبی هستند و نگاهشان را در درجه ی نخست به رأی دهندگان دوخته اند و عضوگیری دل مشغولی نخست آنها نیست (الدرسولد، 1966). ژان شارلت، محقق فرانسوی، به دسته بندی دوورژه، احزاب «رأی دهندگان» را افزود که تفاوت چندانی با حزب پیشنهادی اِلدِرسوِلد ندارد (شارلت، 1970: 63-65). لاوسن از دیگر نویسندگانی بود که سازمان حزبی را مبنای تقسیم بندی خود قرار داد و بر اساس درجه ی تشکیلات حزبی، شش نوع حزب سیاسی معرفی کرد. این احزاب عبارتند از: کلوپ ها، احزاب عوام، احزاب مقطعی، که تنها در زمان انتخابات ظاهر می شوند، احزاب پیشتاز (طبق اصطلاح لنین)، کمیته های حزبی و احزاب خواص (لاوسون، 1976: 77-79).
اتو کِرچ هایمر از دیگر محققانی است که به تکمیل دسته بندی دوورژه پرداخته است. همان گونه که پیش تر آمد، کِرچ هایمر در 1966 حزب جدیدی با عنوان «فراگیر» برای بیان واقعیت بسیاری از احزاب این دوران معرفی کرد و نشان داد که روزگار احزاب عوام، که جای احزاب خواص را گرفته بودند، به سر آمده و پیش بینی کرد احزاب فراگیر به زودی جایگزین احزاب عوام شوند. از دیگر پژوهشگران ساختارگرا لاپالومبارا و واینر هستند که در مطالعات خود درباره ی احزاب سیاسی تأکید فراوانی بر سازمان و تشکیلات حزب دارند. این دو نویسنده با بازخوانی اندیشه های دوورژه افق های جدیدی را در مطالعات احزاب گشودند. در آغاز کتاب احزاب و توسعه ی سیاسی، «سازمان» به عنوان جداکننده ی حزب نوین از دیگر تشکیلات سیاسی معرفی شد (همان منبع، ص 5-6). لاپالومبارا نیز به نوبه ی خود کوشیدند به جبران یکی از مهم ترین کاستی های نظریه ی دوورژه، یعنی محدود بودن آن به واقعیت های موجود در جوامع غربی بپردازند و دایره ی نظریات خود را به دیگر جوامع نیز گسترش دهند. این دو نویسنده با استفاده از مفهوم بحران افق جدیدی را در تحلیل احزاب سیاسی، به ویژه در جوامع غیرغربی گشودند. از این دیدگاه نظام های سیاسی در سیر تکامل و توسعه ی خود با سه بحران مهم، مشروعیت، همبستگی و مشارکت روبه رو هستند و احزاب سیاسی در مراحل مختلف برای مقابله با این بحران ها به وجود آمده اند. بنابراین نخستین مطالعات احزاب بر محور سازمان و تشکیلات شکل گرفت. در این مطالعات سازمان حزبی متغیر مستقل توضیح دهنده ی احزاب سیاسی است.

کارکردگرایان و احزاب سیاسی

مجموعه ای دیگر از مطالعات احزاب سیاسی حاصل پژوهش هایی است که در آنها نقش و کارکرد به عنوان مهم ترین متغیر توضیح دهنده ی پدیده ها در نظر گرفته شده است. کارکردگرایان توجه خاصی به عملکرد احزاب سیاسی در جامعه، به ویژه به نقش آنها در ارتباط با نظام سیاسی دارند. این مطالعات درصد قابل توجهی از تحقیقات موجود در خصوص احزاب سیاسی را تشکیل می دهند. پرسش اساسی مطرح در این دسته از مطالعات این است که: مهم ترین کارویژه های احزاب سیاسی کدام اند؟ «کارکِرد» می تواند به دو معنای عام و خاص مورد استفاده قرار گیرد؟ در صورت نخست کارکرد تنها فعالیت های آشکار احزاب را در بر می گیرد، ولی در حالت دوم علاوه بر عملکرد مستقیم، نتایج و پیامدهای ناپیدای فعالیت های حزبی نیز مورد توجه قرار می گیرند. نظریات کلاسیک و کهن تر کارکردگرا به مفهوم خاص کارکرد نظر دارند و در نتیجه احزاب سیاسی را در دایره ی تنگ نظام های دموکراتیک محدود می سازند. از این دیدگاه، حزب سیاسی در صورتی شایستگی این نام را دارد که بتواند نقش های ویژه و از پیش تعیین شده ای را در جامعه بر عهده گیرد. فرانک جی. سوراف (3) در کتابی با عنوان نظام حزبی امریکا وظایف احزاب را در فعالیت های انتخاباتی محدود می سازد و حزب را دستگاهی برای کنترل و هدایت انتخابات معرفی می کند. از دیدگاه سوراف، احزاب سیاسی در فرایند انتخابات افزون بر نظارت بر اجرا، وسیله ای برای جهت دهی افکار عمومی و معرفی نامزدها نیز هستند.
در جوامع گوناگون احزاب متناسب با شرایط سیاسی و اجتماعی هر جامعه، به شیوه های مختلفی در فرایند انتخابات به ایفای نقش می پردازند. سوراف از جمله کسانی است که در تحلیل های خود از نقش فرهنگ و محیط و ساختارهای سیاسی و اجتماعی در بررسی احزاب غافل نیست و شاید بتوان گفت از نخستین پژوهشگرانی است که به نقش محیط بر سازمان و ساختار حزبی توجه کرده است. سوراف معتقد است سازمان و ساختار احزاب را، چگونگی انجام نقش هایش در جامعه تعیین می کند. از دیدگاه سوراف آنچه احزاب سیاسی را در جوامع مختلف از هم متمایز می سازد، نحوه کارکِرد آنان است (سوراف، 1964). پافشاری سوراف بر انتخابات و خلاصه کردن وظایف احزاب در این چارچوب تا اندازه ی زیادی الهام گرفته از واقعیت های جامعه امریکاست. در نظام سیاسی امریکا، احزاب سیاسی مهم ترین کارکردشان انتخاباتی است و فرایند طولانی انتخابات در این کشور، احزاب را به ماشین های انتخاباتی تبدیل کرده است. در نتیجه واقعیت های دیگر کشورها به ویژه اروپای غربی تا اندازه ی زیادی از دیدگاه سوراف پنهان مانده است. علاوه بر سوراف پژوهشگران معروفی چون اپشتاین نیز بر این عقیده اند که احزاب مهم ترین نقش خود را در انتخابات ایفا می کنند (اپشتاین، 1988: 6).
خلاصه آنکه، تحلیل های کلاسیک کارکردگرا با در نظر گرفتن مفهوم خاص کارکرد عموماً سه نقش اساسی را برای احزاب قائل اند که عبارت اند از:
1. شکل دهی به افکار عمومی 2. انتخاب نامزدهای انتخاباتی 3. سازمان دهی و جهت دهی رأی دهندگان. بدین ترتیب، احزاب تنها در جوامع دموکراتیک امکان وجود می یابند و در جامعه ای که حق رأی عمومیت ندارد و بر اصول دموکراسی پایه ریزی نشده است، نمی توان سخن از حزب راند.
دسته ی دوم از مطالعات کارکردگرا، با به کارگیری مفهومی گسترده تر برای کارکرد و تعمیم آن علاوه بر کارکرد آشکار به پیامدهای نهان و آشکارش، کارویژه های بیشتری را برای احزاب برمی شمرند. از این دیدگاه، احزاب سیاسی علاوه بر نقش مستقیمی که در انتخابات برعهده دارند، کارکردهای مهم دیگری نیز دارند که چندان آشکار نیست. این دسته از نویسندگان در حقیقت تلاش می کنند احزاب سیاسی را از انحصار نظام های دموکراتیک رهایی بخشند و تعریفی از حزب به دست دهند که احزاب موجود در جوامع غیردموکراتیک را نیز در برگیرد. لاوسون با چنین رویکردی به بررسی و تحلیل احزاب پرداخت. وی با طرح مفهوم «ارتباط» (4) نشان داد که مهم ترین وظیفه ی احزاب ایجاد ارتباط بین مردم و زمامداران است. احزاب سیاسی با گماشتن نمایندگان خود به سمت های دولتی در حقیقت عامل نوعی ارتباط پیوسته بین مردم و دولت هستند. بنابراین، اگرچه در ظاهر انتخابات کارکرد مهم احزاب به نظر می رسد، ولی در حقیقت نتیجه ی این عمل که همان ارتباط بین مردم و دولت است، وظیفه ی اساسی حزب است (لاوسون، 1967). نتیجه ی آنکه فلسفه ی وجودی احزاب سیاسی تنها به انتخابات محدود نمی شود و احزاب نقش مهم ایجاد ارتباط بین مردم و زمامداران را نیز برعهده دارند (همان منبع، ص 3).
از دیدگاه لاوسون، احزاب از راه «ارتباط» و «عکس العمل»، مردم و زمامداران را به یکدیگر مرتبط می سازند. در حالت نخست (ارتباط)، از یک سو احزاب نمایندگان خود را به سمت های دلوتی می گمارند و از سوی دیگر مقام های دولتی نیز به نوبه ی خود در اجتماعات و تشکیلات شهروندان حضور می یابند. در حالت دوم (عکس العمل)، احزاب به شهروندان می آموزند که در مقابل اقدام های دولت و سیاست های پیش گرفته از سوی دولت مداران بی تفاوت ننشینند و در مقابل آن عکس العمل نشان دهند. این کار ویژه ی حزب در حقیقت نوعی آموزش مشارکت سیاسی به شهروندان است، موجب می شود که حاکمان بکوشند ارتباط خود را با آن ها حفظ کرده و در انجام خواسته هایشان بیش از پیش بکوشند. زیرا برای ماندن بر قدرت چاره ای جز رضامندی مردم نیست. اصل «ارتباط» به معنایی که گذشت، پیوند استواری با مشارکت سیاسی دارد و به عبارت دیگر، احزاب سازمان دهنده و هدایت کننده ی مشارکت سیاسی شهروندان اند. لاوسون بر این عقیده است که ادامه ی زندگی و پایای سازمان حزبی در گروِ انجام درست نقش اصلی آن یعنی «ارتباط» است. در غیر این صورت، روزگارِ حزب ناتوان از انجام این مهم به سر خواهد رسید و تشکیلات دیگری جای آن را خواهد گرفت. توجه به نتایج و پیامدهای کارکرد احزاب مفاهیم جدیدی را در دانش احزاب سیاسی پدید آورد. بدین سان فعالیت های حزبی از نگاه جدیدی مورد ارزیابی قرار گرفتند و آن دسته از فعالیت های حزبی که بی ثباتی نظام سیاسی را موجب می شدند «غیرکارکردی» و آن دسته از فعالیت هایی که برای نظام سیاسی پایداری و ثبات را به ارمغان می آوردند «کارکردی» نام گرفتند.
برداشت جدید از مفهوم کارکرد و مفاهیم نویی که برای ارزیابی احزاب سیاسی آفریده شد به پژوهشگران کمک کرد تا احزاب سیاسی مخالفی مانند حزب کمونیست را از نگاه دیگری مطالعه کند. با چنین نگاهی ژرژلاوو نشان داد که حزب کمونیست فرانسه، که ظاهراً در ستیز با نظام سیاسی فرانسه بود، در عمل موجب تقویت نظام بوده و فعالیتهایش برخلاف ظاهر «کارکردی» محسوب می شود.
ر. ک. مِرتن از دیگر کارکردگرایانی است که مفهوم گسترده ی «کارکرد» را در پژوهش هایی به کار بست و در تحلیل های خود با آفریدن مفاهیم جدیدی چون کارکردهای «آشکار» و «پنهان» مطالعات احزاب سیاسی را گامی دیگر به پیش راند. مِرتن نشان داد که بسیاری از کارکردهای احزاب در نگاه نخست از نگاه پژوهشگر پنهان مانده و نمودی ندارد. این کارکردها از این روی پنهان اند که در زمره ی اهداف اصلی و مستقیم احزاب نیستند و جزو پیامدها و نتایج غیرمستقیم فعالیت های احزاب اند. مِرتن در تحلیل های خود تلاش کرد پیامدهای پنهان و نهفته ی فعالیت های احزاب را مورد توجه قرار دهد (مرتن، 1965: 25).
تحلیل های کارکردگرا مفاهیم مهمی را در مطالعات احزاب سیاسی آفریدند. با وجود این مشکل مهم این گونه تحلیل ها این است که نقش محیط و ارتباط استوار بین عوامل محیطی و احزاب را نادیده می گیرند. از این نگاه احزاب در ورای محیط خود تصور شده اند و می بایست الزاماً نقش های ویژه و از پیش تعیین شده ای را برعهده گیرند، چراکه در غیر این صورت شایسته ی این عنوان نخواهند بود. کارکردهای پیشنهادی در حقیقت جزو مفهوم حزب تصور شده اند و تنها در صورتی می توان از حزب سخن راند که تشکیلات مورد نظر بتواند نقش های مورد نظر را به انجام رسانند. کارکردگرایان از این نکته غافل اند که کارکردهای یادشده را در موارد بسیاری، نهادها و تشکیلاتی به انجام می رسانند که بی تردید حزب سیاسی نیستند.

جامعه شناسی احزاب سیاسی: تأکید بر خاستگاه اجتماعی احزاب

برخی بر این عقیده اند که نقطه ی آغازین مطالعات جامعه شناسانه ی تحزب را باید در تحلیل های مارکس جست و جو کرد. زیرا برای نخستین بار کارل مارکس به بررسی پایگاه اجتماعی جریان های مختلف سیاسی موجود در جمهوری دوم فرانسه پرداخت و نشان داد که جناح های موجود، نمادهایی از کشمکش های نهفته در متن جامعه ی فرانسوی هستند. به بیان دیگر، مارکس نشان داد که احزاب و گروه های مختلف سیاسی ترجمان پیکارهای برخاسته از درون اجتماع هستند. بدین ترتیب برای نخستین بار برای مطالعه ی احزاب به جای پرداختن به سازمان حزب و یا کارکرد آن به سراغ جامعه و تضادهای نهفته در آن رهنمون می شویم. با وجود این باید دانست که مطالعات احزاب تا دهه ی هفتاد میلادی چندان مؤثر از تحلیل های جامعه شناختی نیست. اگرچه مارکس در بررسی جریان های کارگری و احزاب به عوامل اجتماعی توجه داشت، این شیوه ی پژوهش بازتاب چندانی در نظریه پردازی در خصوص احزاب سیاسی نداشت.
به نظر می رسد سرآغاز تحلیل های جامعه شناسانه ی احزاب به معنای واقعی آن را باید در تحقیقات گسترده و اثرگذار استین روکان جویا شد. به اعتراف بسیاری، روکان طالعات احزاب را وارد مرحله ی جدیدی کرد و اگر نگوییم جامعه شناسی احزاب سیاسی با او آغاز شده، بی تردید باید بگوییم جامعه شناسی احزاب با آثار استین روکان، به ویژه با کتاب معروفش با عنوان شهروند، انتخابات و احزاب سیاسی، (روکان، 1970) وارد مهم ترین مرحله خود شد.
روکان در مطالعات خود از پیکارها و ستیزهای موجود در جامعه آغاز می کند و احزابِ سیاسی را نتیجه ی شکاف های نهفته در متن جامعه می داند. بدین ترتیب، برای بررسی احزاب قبل از آنکه به سازمان و یا کارکرد آن پرداخت، باید از شکاف ها، ستیزها و تنازعات اجتماعی آغاز کرد. زیرا احزاب سیاسی ریشه در شکاف های موجود در جامعه داشته و خود را سخنگوی آنها می دانند. در نتیجه روکان برای بررسی احزاب سیاسی در اروپای غربی مطالعات خود را از جامعه ی غرب و تحولات عمیقی که منشأ شکاف های موجود در این جوامع است، آغاز کرد (لیپست و روکان (5)، 1977: 64). استین روکان در مطالعات خود از روش های تحلیلی «خرد» و «کلان» استفاده کرد. او در تحلیل های خود رفتار افراد را در سطح خرد و ساختارهای نظام های سیاسی را در سطح کلان مورد توجه قرار داد.
شارل تیلی در تحلیل اندیشه های روکان می نویسد: «نامبرده در موارد متعددی در تحلیل هایش به وجود فرد عقلایی و محاسبه گر (آن گونه که ماکس وبر می گوید) معتقد است». روکان کوشید با ارائه ی الگویی جدید تمام اروپای غربی را در مدلی که خود «نقشه ی تفهمی اروپا» نامید، نشان دهد. این نویسنده ی نروژی این کار را به خوبی انجام داد. «نقشه ی تفهمی اروپا»ی او همچنان مورد استناد بسیاری از محققان در تحلیل چگونگی شکل گیری دولت های ملی در اروپا و نظام حزبی در این کشورهاست و نیز مدل پذیرفته شده ای برای مطالعه ی تطبیقی نظام های سیاسی اروپای غربی است.
روکان در مطالعات خود نه تنها از مطالعه ی روابط اجتماعی و جامعه شناسی استفاده می کند، بلکه بارها در تبیین چگونگی شکل گیری نظام های حزبی در اروپای غربی از تاریخ، اقتصاد، مردم شناسی و جغرافیا بهره می گیرد. آثار روکان را می توان تلاشی برای پاسخ به چند پرسش اساسی به شرح زیر دانست:
نخستین شکاف های اجتماعی در اروپای غربی چگونه پدیدار شد؟ چگونه این شکاف ها و کشمکش های اجتماعی جنبه ی سیاسی یافتند؟ چگونه این جوامع از شکاف های اساسی و عمیق اجتماعی به احزاب سیاسی رهنمون شدند؟ پاسخ به این پرسش ها علاوه بر بیان چگونگی پیدایش احزاب سیاسی، توضیح دهنده ی نظام های حزبی در اروپای غربی نیز است. از دیدگاه روکان برای فهم احزاب سیاسی باید دید نخستین شکاف های اساسی در جامعه چگونه پدیدار شدند. چرا که احزاب در حقیقت خود را سخنگوی تضادهای برخاسته از متن اجتماع می دانند. در نتیجه برای مطالعه ی احزاب سیاسی در یک جامعه نخست باید از مهم ترین رویدادهای تاریخی اش که شکاف های عمیق و اساسی در میان قشرهای مختلف آفریده است، آغاز کرد.
حاصل آنکه، در مطالعه ی احزاب سیاسی باید از جامعه آغاز کرد و نخست به سراغ گسست های اساسی موجود در جامعه و چگونگی شکل گیری آنها رفت. روکان با این دیدگاه به تحلیل احزاب سیاسی در اروپای غربی می پردازد و می کوشد دلایل اجتماعی گوناگون نظام های حزبی در اروپای غربی را توضیح دهد. از دیدگاه روکان شکاف های اساسی در اروپای غربی حاصل دو انقلاب تاریخی و مهمی است که این جوامع به خود دیده اند. این دو انقلاب که از مهم ترین حوادث تاریخی و سیاسی غرب هستند عبارت اند از: «انقلاب ملی» و «انقلاب صنعتی».
شرح نظریه ی روکان در فصل های بعدی خواهد آمد. در این بخش به این نتیجه بسنده می کنیم که با تحقیقات روکان سرفصل جدیدی در مطالعات احزاب سیاسی گشوده و توجه محققان قبل از هر چیز معطوف به جامعه و شکاف های موجود در آن شد. سازمان و کارکرد احزاب اهمیت خود را به عنوان متغیرهای مستقل در تحلیل از دست داد و توجه پژوهشگران بیش از پیش به ساختارهای اجتماعی و تاریخ جوامع معطوف شد.
دانیل لویی سیلر به تکمیل و در موارد بسیاری به تبیین اندیشه ها و نظرات روکان می پردازد. با الهام از روکان، او نیز معتقد است در مطالعه ی احزاب باید از جامعه آغاز کرد. سیلر بین دو نوع تضاد در جوامع بشری تفکیک قائل می شود؛ تضادهایی که ریشه در بطن جامعه دارند و در طول تاریخ جامعه شکل گرفته اند و تضادهایی که از حوادث آنی و گذرا سرچشمه می گیرند. او تضادهای نخستین را «ساختاری» می نامد و بر این باور است که تنها این نوع تضادها هستند که می توانند شکاف های پایداری در جامعه بیافرینند و به تشکیل احزاب سیاسی بینجامند. سیلر دومین دسته از تضادها را مقطعی می خواند و بر این عقیده است که این تضادها با گذر زمان از بین می روند و نمی توانند سرچشمه ی احزابی پایدار باشند.
تحقیقات جامعه شناسانه به ویژه مطالعات روکان را باید سرچشمه ی تحول اساسی از دانش احزاب سیاسی دانست. با وجود این پرسش های مهمی همچنان بی پاسخ مانده که روکان بدان ها نمی پردازد. در آثار روکان از شکاف های اساسی چهارگانه و نحوه ی شکل گیری دولت های ملی، می توان به خوبی خاستگاه اجتماعی احزاب در اروپای غربی و تفاوت نظام های حزبی در این جوامع را توضیح داد، اما نمی توان دریافت که چگونه جوامع اروپایی از شکاف های چهارگانه به تحزب رسیده اند. اگرچه وجود تضادهای نهفته در متن اجتماع شرط اساسی تحزب است، به یقین شرط کافی نیست. این پرسش مهم که، چگونه از تعارضات و پیکارهای خشن گذشته به رقابت های مسالمت آمیز حزبی می توان رسید، همچنان بی پاسخ به نظر می رسد. پاسخ به این پرسش به ویژه برای بررسی علل بی ثباتیِ احزاب در کشورهای جهان سوم ضرورتی دوچندان می یابد.

حزب و جامعه ی مدنی: نظریه ی کاتز و مایر

از دیدگاه روکان احزاب سیاسی سخنگوی شکاف های اجتماعی ریشه دار در جامعه هستند و در نتیجه پیوندی ناگسستنی با جامعه ی مدنی دارند. این نظریه تا پایان دهه ی نود، اصل بی تردید نگاه جامعه شناسانه به احزاب سیاسی بود، اما تحولاتی که در دهه ی نود صورت گرفت، احزاب سیاسی را وارد مرحله ی تازه ای کرد و رابطه ی احزاب و جامعه ی مدنی را به کلی دگرگون ساخت. کاتز و مایر نخستین پژوهشگرانی اند که با رویکردی جامعه شناختی احزاب دهه ی نود را بررسی کرده اند و از پیدایی احزاب جدیدی به نام احزاب کارتلی خبر داده اند. از دیدگاه این دو نویسنده دوران احزاب فراگیر اتو کرچ هایمر نیز به پایان رسیده و احزابی پدید آمده اند که آنها کارتلی اش نامیده اند. یارانه های دولتی، اجتماعی شدن عرصه ی سیاست و از بین رفتن شکاف بین چپ و راست از جمله عوامل پیدایی این دسته از احزاب سیاسی اند. احزاب کارتلی به جای اینکه نسبتی با جامعه ی مدنی داشته باشند، در درون دولت جا خوش کرده اند. از نگاه کاتز و مایر احزاب سیاسی در زندگی حدود دویست ساله ی خود چهار مرحله را پشت سر گذاشته اند. پیدایی احزاب خواص، ظهور احزاب عام و یا توده ای و سرانجام تولد احزاب فراگیر مراحل سه گانه ی پیدایی احزاب تا دهه ی نود هستند. از دیدگاه این دو نویسنده در سه مرحله ی پیشین احزاب سیاسی ارتباطی با دولت، ولی ریشه ای در درون جامعه ی مدنی داشتند، اما در مرحله ی چهارم با پدیدارشدن احزاب کارتلی، احزاب سیاسی به کلی از جامعه ی مدنی کوچ کردند و به بخشی از دولت تبدیل شدند (مایر و کاتز، 1995: 44). نظریه ی کاتز و مایر مورد توجه نویسندگان بسیاری قرار گرفت و پژوهندگان مختلف به آزمون نظریه ی آنها در خصوص احزاب سیاسی جوامع مختلف اروپایی پرداختند.

احزاب؛ تجارت پیشگان سیاسی و تحلیل های اقتصاد- محور

ماکس وبر در تعریف حزب سیاسی در کتابش می نویسد: «احزاب جمعیت هایی اختیاری اند که با اعضایشان می کوشند رهبران خود را به قدرت برسانند تا از این راه به پاره ای از امتیازهای مادی و معنوی دست یابند. این امتیازها می تواند غیرشخصی مانند تحقق برنامه های سیاسی، منافعی شخصی و یا هر دوی آنها باشد.» (وبر، ترجمه فرانسوی، 1971). این کتاب برای اولین بار در سال 1921 به زبان آلمانی به چاپ رسید. در ادبیات وبر از حزب به عنوان «شرکت» (6) یاد شده است. حزب از دیدگاه وبر شرکتی است که هدفش کسب قدرت بوده و به سان دیگر شرکت های اقتصادی در رقابت با حریفان خود است. قوانین حاکم بر بازار بر احزاب نیز حاکم است و در اینجا نیز قوانین عرضه و تقاضا، تعیین کننده ی پیوستن افراد به احزاب است. افراد با محاسبه ای عقلایی و برای رسیدن به اهدافی عینی به احزاب می گرایند. شرکت به جمع سازمان یافته ای اطلاق می شود که اهداف بلندمدتی را دنبال می کند و دارای تشکیلات سازمان دائمی بوده و از رهبری و مدیریتی نهادینه برخوردار است.
نویسندگان دیگری چون ژوزِف آ. شِلسینگر نیز با الهام از ماکس وبر حزب را «ماشین انتخاباتی» نامیده و آن را وسیله ای برای پیروزی در انتخابات و کسب قدرت دانسته اند. سینگر نیز اصطلاح «شرکت سیاسی» را برای احزاب به کار می برد و آن را به سان دیگر شرکت های اقتصادی می داند (شلسینگر (7)، 1975: 55).
اگرچه نقطه ی آغاز دیدگاه های اقتصادی در خصوص احزاب سیاسی را باید در تحقیقات ماکس وبر جست، توجه فوق العاده رهبران و رزمندگان حزبی به مبانی ایدئولوژیک مانع از آن می شد که تحلیل وبر چندان مورد توجه متخصصان احزاب قرار گیرد.
در اوایل دهه ی شصت گرایش به تحلیل های اقتصادی در خصوص احزاب اهمیت فوق العاده ای یافت. توجه به این گونه مطالعات ریشه در تحولات اجتماعی در غرب و حاکمیت اصل سودآوری مادی و اقتصادی بر جنبه های مختلف زندگی دارد. در این میان اثر معروف آنتونی داونز با عنوان نظریه ای اقتصادی از دموکراسی- که در سال 1957 به چاپ رسید- تأثیر بسزایی بر سیر تحول اندیشه در مطالعات سیاسی، به ویژه احزاب گذاشت و گرایش شدیدی به کارگیری اصول اقتصادی در تحلیل رخدادها و پدیده های سیاسی به وجود آورد (داونز (8)، 1957).
حاکمیت منطق بازار بر جنبه های مختلف زندگی در جوامع غربی از نقش ایدئولوژی به شدت کاست و به بسیاری از جنبه های زندگی رنگ و بوی اقتصادی بخشید. در این میان، احزاب سیاسی نیز تحولات بنیادینی را به خود دیدند و این دوران را باید دوران پایان آرمان خواهی و سرآغاز تجارت پیشگی سیاسی احزاب نامید. احزاب سیاسی به جای پای فشردن بر برنامه های ثابت و ایدئولوژی مشخص و تأکید بر طبقه ای خاص، بیشتر به رأی دهندگان روی آوردند و استراتژی اصلی خود را پیروزی در انتخابات و به دست آوردن آرای بیشتر قرار دادند. دفاع از طبقه ی کارگر، مبارزه با امپریالیسم، دفاع از ارزش های اخلاقی و یا مذهبی به تدریج جای خود را به برنامه های بسیار گسترده ای داد که بتواند رأی دهنده بیشتری را به سوی خود بکشاند.
با توجه به این واقعیت، اتو کِرچ هایمر در سال 1966 در مقاله ای نشان داد که پایان عمر احزاب ایدئولوژیکی که دوورژه آنها را احزاب عوام می نامید، به سر رسیده است و دوران احزاب جدیدی فرا رسیده که وی آن را احزاب «فراگیر» نامید (9). از نظر کرچ هایمر این احزاب نتیجه ی تحولات سیاسی- اجتماعی در غرب و بی رنگ شدن مفهوم طبقات اجتماعی و ایدئولوژیک در این جوامع هستند. احزاب «فراگیر» به جای پرداختن به منافع طبقات خاص و یا ایدئولوژی ویژه ای توجه عمده ی خود را به رأی دهندگان معطوف می دارند و در برنامه های خود بسیار عمل گرا هستند. ظهور این احزاب که هدفی جز رسیدن به قدرت ندارند، در دهه ی شصت میلادی تحلیل های اقتصادی از احزاب را رونق بسیاری بخشید و شمار زیادی از نویسندگان از این نگاه به بررسی احزاب پرداختند. نویسندگانی چون رایت (10) (رایت، 1971) و استروم (11) (استروم، 1990) به شدت از این نگره الهام گرفته اند.
مطالعات احزاب در فرانسه نیز از این تحول بی تأثیر نبود. نویسندگان مختلفی از این منظر احزاب سیاسی را بررسی کردند. نظریات جامعه شناس معروف فرانسوی، پیر بوردیو که جامعه را مرکب از قلمروهای مختلفی می داند که در آن افراد و گروه های مختلف در رقابت برای کسب منافعِ گوناگون هستند (نظریه ی قلمروها)، زمینه را برای تحلیل های اقتصادی بیشتر آماده کرد.
از جمله کسانی که احزاب سیاسی را شرکت های سوداگری می دانند که در بازار سیاست به دنبال جلب مشتری هرچه بیشتر هستند، میشل اوفرله است. وی در کتاب احزاب سیاسی خود ضمن پذیرش نظریه ی بوردیو، «قلمرو سیاسی» را محیطی می داند که در آن منافع و کالاهای سیاسی در مقابل حمایت و رأی، داد و ستد و معاوضه می شوند. از این دیدگاه، قلمرو سیاست بازاری است به سان دیگر بازارهای تجاری و اقتصادی و همان گونه که در صحنه ی اقتصادی شرکت های تجاری در تلاش دائمی برای به حداکثر رساندن سود خود و جلب مشتری بیشتر هستند، احزاب سیاسی نیز برای دست یابی به کالاهای سیاسی نظیر قدرت سیاسی و کرسی های پارلمانی سرمایه گذاری می کنند (اوفرله، 1987: 22).
در مراکز تجاری مشتریان با مطالعه ی کیفیت کالاها و عنوان شرکت های تولیدکننده و با در نظر گرفتن قیمت، بیشترین سود خود را برای انتخاب کالا محاسبه و سپس به خرید کالای مطلوب خود اقدام می کنند. در بازار سیاست نیز، افراد از میان برنامه های مختلف و وعده های گوناگون احزاب، حزبی را برمی گزینند که بیشترین منافع آنان را تأمین کند. دانیل گاکسی، با بیان این واقعیت که در جوامع غربی، احزاب سیاسی در خلأ ایدئولوژی به سر می برند، نشان داد که احزاب به جای انتخاب اصول و مرام ثابت و از پیش تعیین شده، ترجیح می دهند با توجه به شرایط و اوضاع و احوال برنامه هایی را اعلام کنند که خریدار بیشتری دارد و مشتریان بیشتری را به سوی خود می کشاند (گاکسی، 1994: 99).
گاکسی نیز ترجیح می دهد احزاب سیاسی را شرکت هایی سیاسی بنامد که هدفی جز کسب سود بیشتر در بازار سیاست را دنبال نمی کنند. این شرکت ها به تناسب منابعی که در اختیار دارند، در مقابل امکانات مادی و گاه نمادین، که به مشتریان خود عرضه می کنند، از حمایت های آنان به ویژه آرای شان بهره مند می شوند. احزاب سیاسی در عصر حاضر از قله ی بلند آرمان خواهی به تجارت پیشگی سیاسی سقوط کرده اند و شهروند، که روزی محور عالم وجود در جوامع غربی تلقی می شد، برای سیاست پیشگان حرفه ای ارزشی برابر با یک «رأی» یافته است. احزابی که با نگرانی تمام چشم به صندوق های رأی دوخته اند، همه ی برنامه ها و آرمان های خود را برای پیروزی در فردای انتخابات تنظیم می کنند. توجه به این واقعیت جوامع غربی، مطالعات احزاب را به توجه هرچه بیشتر به تحلیل های اقتصادی سوق داده است.

پی‌نوشت‌ها:

1. KIRCHHEIMER O.
2. ELDERSVELD S. M.
3. SORAUF F.J.
4. TO Link.
5. LIPSET S, ROKKANS.
6. Bertried.
7. SCHLESINGER J. A.
8. DOWNS A.
9. cathc- all party.
10. WRIGHT E.
11. STROM K.

منبع مقاله :
ایوبی، حجت الله؛ (1390)، پیدایی و پایایی احزاب سیاسی در غرب، تهران: سروش (انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران) ، چاپ سوم