ندیم نور | خاطرات همسران شهدا
همسران شهدا، داستانک، خاطرات همسران شهدا، دفاع مقدس، همسر شهید، خاطرات دفاع مقدس، داستان کوتاه
1- کارت عقد
یک کارت براى امام رضا(ع)، مشهد.
یک کارت براى امام زمان(عج)، جمکران.
یک کارت براى حضرت معصومه(س)، قم. این یکى را خودش برده بود انداخته بود توى ضریح.
“چرا دعوت شما رارد کنیم؟ چرا به عروسى شما نیاییم؟ کى بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی.”
حضرت زهرا(س)آمده بود به خوابش، درست قبل از عروسی!
همسر شهید مصطفى ردائىپور
2- وفاى به عهد
بعد از جشن عروسی، سه - چهار روز بعد باهم رفتیم مشهد.
براى زیارت به حرم امام رضا(ع) مشرف شدیم.
حسین نگاهى به من کرد و گفت: “طیبه خانم! مىخوام یه دعا بکنم، دوست دارم تو آمین بگی.”
خندیدم و گفتم: “تا چى باشه!”
جواب داد: “تو کارت نباشه.”
گفتم: “خب، هرچى شما بگین.”
اى کاش این حرف را نمىزدم، چون وقتى این جمله را گفتم، حسین رو به گنبد طلایى حرم حضرت رضا(ع) ایستاد؛ دستانش را بلند کرد و گفت:”اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فى سبیلک!”
عرق سرد تمام وجودم را گرفت. قطرات اشک بىاختیار برگونههایم جارى شد. با صدایى گرفته به قولم وفا کردم؛ گفتم: “آمین.”
همسر شهید حسین محمدعلىپور
3- یک کلام
خیلى خاطرهانگیز بود.
رفته بودیم. خدمت امام.
امام صیغه را که خواندند، سه مرتبه فرمودند:”بروید باهم مهربان باشید.”
این کلام ا مام در این 10 سال زندگى همیشه همراه ما بود.
همسر شهید اکبر آقابابایی
4- شیطون
بعداز چند روز ماموریت، با ماشین بنیاد جانبازان آمده بود خانه.
گفتم: “ده روزى مىشه تو خونهایم. حوصلهمون سر رفته. حالا که ماشین آوردى بریم خونه مامان اینا؟
گفت: “نه!”
گفتم: “خب، پس بریم گلستان شهدا.”
باز گفت: “نه!” بعد هم پا شد و گفت: “من مىرم این ماشین را بذارم بنیاد و برگردم. بعدش هرجا خواستى مىریم. این ماشین اینجا بمونه، واسه شما شیطون مىشه”.
همسر شهید غلامرضا جان نثاری
6- شرط و شروط
ناصر گفت: “شرایط توى کردستان سخته، کشته شدن هم داره.”
گفت: “خیلى از رفقایم توى کردستان شهید شدن؛ ممکنه سرنوشت من هم همین باشد.”
گفت: “مىتونى با این شرط کنار بیایی؟”
گفتم:”شما چی؟ مىتونى تو این راه جونت را بدی؟”
گفت: “مىتونم.”
گفت: “با این حساب من هم همه چیز رو تحمل مىکنم.”
همسر شهید ناصر کاظمی
7- حرفهاى قبل از عقد
تصمیمم را گرفته بودم.
از علاقهام به کار در ستاد جنگ گفتم.
گفتم: “در این شرایط و تا زمانى که جنگ هست باید کار کنم. نمىخواهم چیزى مانع حضورم در جنگ باشد.”
گفتم: “اعتقاد زیادى هم به این ندارم که حضور زن فقط در خانه خلاصه شود.”
گفت: “شما حتى نباید خودتان را محدود به این جنگ بکنید. انقلاب موقعیتى پیش آورده است که زن باید جایگاه خودش را پیدا کند. باید به کارهاى بزرگترى فکر کنید.”
همسر شهید حسن باقری
8- اولین سوال و جواب
“مىخواهید براى من چه نوع همسرى باشید؟”
این اولین سوالش از من بود.
گفتم: “مىخواهم قبل از اینکه همسر خوبى باشم همرزم خوبى باشم.”
این اولین جوابم به او بود.
بعدها هروقت مىخواست برود جبهه و من مانع مىشدم، مىگفت: “یک همرزم خوب، به جاى مانع شدن باید همهاش به فکر سبقت گرفتن باشد.”
همسر شهید غلامرضا جان نثاری
9- عشق خدایی
گفتم: “عباس، چطورى مىتوانم دوریت را تحمل کنم؟ تو چطور مىتوانی؟!”
هنوز اشکهاى درشتاش روى گونههایش خودنمایى مىکرد که گفت:”تو عشق دوم منى من مىخواهمت بعد از خدا. اما نمىخواهم آن قدر بخواهمت که برایم مثل بت شوی.”گفت: “کسى که عشق خداى خودش را پیدا کرده باشد، باید از همه اینها دل بکند.”
همسر شهید عباس بابایی
10- بهتر از تو
مىگفت: “فرشته! هیچکس براى من بهتر از تو نیست در این دنیا. مىخواهم این عشق را برسانم به عشق خدا.”
وقتى هم به ترکشهایى که نزدیک قلبش بود غبطه مىخوردم؛ مىگفت: “خانم، شما که توى قلب مایید!”
همسر شهید منوچهر مدق
11- داماد حضرت زهرا(س)
چند ماهى بیشتر زندگى مشترک نکرده بودم. شش ماهى مىشد هرچه خواستگار آمده بود، رد کرده بودم.
نمىخواستم قبول کنم. مصطفى را هم اول رد کردم.
پیغام داده بود که: “امام گفته با همسران شهدا ازدواج کنید.”
قبول نکردم، گفتم: “تا مراسم سال باید صبر کنید.”
گفته بود: “شما سیدید. مىخواهم داماد حضرت زهرا(س) بشم.”
دیگه حرفى براى گفتن نداشتم.
همسر شهید مصطفى ردائىپور
12- ازدواج دوم
برخورد اولمان بود. به من گفت: “شما مىدونید من قبلا ازدواج کردم و این ازدواج دوم من است؟”
انتظار نداشتم، گفتم: “نه! به من نگفته بودند.”
گفت: “شما باید بدونید من قبلا با جبهه و جنگ ازدواج کردهام، شما همسر دوم من هستید.”
همه چیز را رک و پوستکنده گفت.
گفت: “انتهاى راه من شهادت است و اگر جنگ هم تمام شود و من شهید نشوم هرکجاى دنیا که جنگ حق علیه باطل باشد، مىروم آنجا تا شهید شوم.”
خبر شهادتش را که آوردند، براى من غیرمنتظره نبود. آمادگىاش را داشتم.
همسر شهید مهدى زینالدین
یک کارت براى امام رضا(ع)، مشهد.
یک کارت براى امام زمان(عج)، جمکران.
یک کارت براى حضرت معصومه(س)، قم. این یکى را خودش برده بود انداخته بود توى ضریح.
“چرا دعوت شما رارد کنیم؟ چرا به عروسى شما نیاییم؟ کى بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی.”
حضرت زهرا(س)آمده بود به خوابش، درست قبل از عروسی!
همسر شهید مصطفى ردائىپور
بعد از جشن عروسی، سه - چهار روز بعد باهم رفتیم مشهد.
براى زیارت به حرم امام رضا(ع) مشرف شدیم.
حسین نگاهى به من کرد و گفت: “طیبه خانم! مىخوام یه دعا بکنم، دوست دارم تو آمین بگی.”
خندیدم و گفتم: “تا چى باشه!”
جواب داد: “تو کارت نباشه.”
گفتم: “خب، هرچى شما بگین.”
اى کاش این حرف را نمىزدم، چون وقتى این جمله را گفتم، حسین رو به گنبد طلایى حرم حضرت رضا(ع) ایستاد؛ دستانش را بلند کرد و گفت:”اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فى سبیلک!”
عرق سرد تمام وجودم را گرفت. قطرات اشک بىاختیار برگونههایم جارى شد. با صدایى گرفته به قولم وفا کردم؛ گفتم: “آمین.”
همسر شهید حسین محمدعلىپور
خیلى خاطرهانگیز بود.
رفته بودیم. خدمت امام.
امام صیغه را که خواندند، سه مرتبه فرمودند:”بروید باهم مهربان باشید.”
این کلام ا مام در این 10 سال زندگى همیشه همراه ما بود.
همسر شهید اکبر آقابابایی
بعداز چند روز ماموریت، با ماشین بنیاد جانبازان آمده بود خانه.
گفتم: “ده روزى مىشه تو خونهایم. حوصلهمون سر رفته. حالا که ماشین آوردى بریم خونه مامان اینا؟
گفت: “نه!”
گفتم: “خب، پس بریم گلستان شهدا.”
باز گفت: “نه!” بعد هم پا شد و گفت: “من مىرم این ماشین را بذارم بنیاد و برگردم. بعدش هرجا خواستى مىریم. این ماشین اینجا بمونه، واسه شما شیطون مىشه”.
همسر شهید غلامرضا جان نثاری
5- قول و قرار
مهندس راه و ساختمان بود.
توى یک شرکت کار مىکرد.
براى خودش ماشین داشت. خواهر و برادرش فعالیت سیاسى مىکردند، ولى از آقامحسن ندیده بودم.
خواستگارى که اومد، گفتم: “دلم مىخواد بدونم چرا این قدر دنبال مال دنیایی؟ مگه دنیا چه ارزشى داره!”
گفتم: “مىخوام زن کسى بشم که مهریه من را شهادتش قرار بده.”
آقا محسن سرش را تکان داد و گفت: “به جدم شهید مىشم.”
همسر شهید سیدمحسن صفوی
6- شرط و شروط
گفت: “خیلى از رفقایم توى کردستان شهید شدن؛ ممکنه سرنوشت من هم همین باشد.”
گفت: “مىتونى با این شرط کنار بیایی؟”
گفتم:”شما چی؟ مىتونى تو این راه جونت را بدی؟”
گفت: “مىتونم.”
گفت: “با این حساب من هم همه چیز رو تحمل مىکنم.”
همسر شهید ناصر کاظمی
تصمیمم را گرفته بودم.
از علاقهام به کار در ستاد جنگ گفتم.
گفتم: “در این شرایط و تا زمانى که جنگ هست باید کار کنم. نمىخواهم چیزى مانع حضورم در جنگ باشد.”
گفتم: “اعتقاد زیادى هم به این ندارم که حضور زن فقط در خانه خلاصه شود.”
گفت: “شما حتى نباید خودتان را محدود به این جنگ بکنید. انقلاب موقعیتى پیش آورده است که زن باید جایگاه خودش را پیدا کند. باید به کارهاى بزرگترى فکر کنید.”
همسر شهید حسن باقری
“مىخواهید براى من چه نوع همسرى باشید؟”
این اولین سوالش از من بود.
گفتم: “مىخواهم قبل از اینکه همسر خوبى باشم همرزم خوبى باشم.”
این اولین جوابم به او بود.
بعدها هروقت مىخواست برود جبهه و من مانع مىشدم، مىگفت: “یک همرزم خوب، به جاى مانع شدن باید همهاش به فکر سبقت گرفتن باشد.”
همسر شهید غلامرضا جان نثاری
گفتم: “عباس، چطورى مىتوانم دوریت را تحمل کنم؟ تو چطور مىتوانی؟!”
هنوز اشکهاى درشتاش روى گونههایش خودنمایى مىکرد که گفت:”تو عشق دوم منى من مىخواهمت بعد از خدا. اما نمىخواهم آن قدر بخواهمت که برایم مثل بت شوی.”گفت: “کسى که عشق خداى خودش را پیدا کرده باشد، باید از همه اینها دل بکند.”
همسر شهید عباس بابایی
مىگفت: “فرشته! هیچکس براى من بهتر از تو نیست در این دنیا. مىخواهم این عشق را برسانم به عشق خدا.”
وقتى هم به ترکشهایى که نزدیک قلبش بود غبطه مىخوردم؛ مىگفت: “خانم، شما که توى قلب مایید!”
همسر شهید منوچهر مدق
چند ماهى بیشتر زندگى مشترک نکرده بودم. شش ماهى مىشد هرچه خواستگار آمده بود، رد کرده بودم.
نمىخواستم قبول کنم. مصطفى را هم اول رد کردم.
پیغام داده بود که: “امام گفته با همسران شهدا ازدواج کنید.”
قبول نکردم، گفتم: “تا مراسم سال باید صبر کنید.”
گفته بود: “شما سیدید. مىخواهم داماد حضرت زهرا(س) بشم.”
دیگه حرفى براى گفتن نداشتم.
همسر شهید مصطفى ردائىپور
برخورد اولمان بود. به من گفت: “شما مىدونید من قبلا ازدواج کردم و این ازدواج دوم من است؟”
انتظار نداشتم، گفتم: “نه! به من نگفته بودند.”
گفت: “شما باید بدونید من قبلا با جبهه و جنگ ازدواج کردهام، شما همسر دوم من هستید.”
همه چیز را رک و پوستکنده گفت.
گفت: “انتهاى راه من شهادت است و اگر جنگ هم تمام شود و من شهید نشوم هرکجاى دنیا که جنگ حق علیه باطل باشد، مىروم آنجا تا شهید شوم.”
خبر شهادتش را که آوردند، براى من غیرمنتظره نبود. آمادگىاش را داشتم.
همسر شهید مهدى زینالدین
منبع:
- روزنامه رسالت
- راسخون
مرتبط:
داستانک های مقاومت 2 | داستان های کوتاه قهرمانان دفاع مقدس و جنگ تحمیلی هشت ساله
داستانک های پرستار و بزرگداشت مقام زینب کبری سلام الله علیها
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}