سنگ‌ها پرواز مى‌کنند

نويسنده:حميدرضا شکارسري
منبع:روزنامه رسالت

(1)
هيچ سنگى پرواز نمى‌داند
هيچ سنگى عاشق نيست
هيچ سنگى شهيد نمى‌شود
اينجا اما
سنگ‌ها پرواز مى‌دانند، عاشقند، شهيد مى‌شوند...
چه پرندگانى بايد باشند
چه عاشقاني
چه شهيداني
مردمان اين سرزمين
که سنگ‌هايش اين چنين
چه مردمانى بايد باشند
که دست‌هايشان
از سنگ‌ها پرندگانى عاشق و شهيد مى‌سازند!
چه سرزمينى بايد باشد
که مردمانش
که سنگ‌هايش اين‌چنين!
(2)
کوه‌هاى‌مان مگر تمام مى‌شوند؟
پس سنگباران‌تان ادامه خواهد داشت
کوه‌هاى‌مان اگر تمام شدند
خانه‌هاى ويران‌مان که هست
پس سنگباران‌تان ادامه خواهد داشت...
و آنک برهوت
و تا چشم کار مى‌کند
دست‌هاى خالى ماست
و تانک‌هاى بى‌شمار شما
پس قلب از کينه سنگ مى‌کنيم و
سنگبارانتان ادامه خواهد داشت
(3)
سنگ ديده‌ايد بتپد در مشت؟
سنگ ديده‌ايد خون‌آلود پيش از پرتاب؟
سنگ ديده‌ايد گرم و آفتاب نديده؟
سنگ ديده‌ايد اين‌چنين؟
من اما ديده‌ام
در دستان عاشقى که مرگ را به سخره گرفته است
(چنان که ما زندگى را)
و جاى خالى قلبش را با کينه پر کرده است...
(4)
سنگى فرستاد
گلوله‌اى پس گرفت
زخمى بر سينه‌اش
به عدالت جهان پوزخند زد...
(5)
از کوه‌هاى‌مان مى‌ترسند
مى‌دانند آبستن هزار انتفاضه است
از خانه‌هاى‌مان مى‌ترسند
مى‌دانند هر تکه‌اش سرباز انتفاضه است
از قلب‌هاى‌مان مى‌ترسند
مى‌دانند مى‌تپد در سينه اين شعرها
که انتفاضه را
تکثير مى‌کند...