مباحثه با عالم يهودي
مباحثه با عالم يهودي
نويسنده:عبدالله صالحي
منبع:چهل داستان و چهل حديث از امام محمد باقر(ع)
منبع:چهل داستان و چهل حديث از امام محمد باقر(ع)
روزي هشام بن عبدالملك ، پدرم امام محمّد باقر عليه السلام را نزد خود احضار كرد. و چون حضرت به مجلس هشام وارد شد، پس از مذاكراتي در مسائل مختلف ، هشام ما را به همراه چند ماءمور مرخّص كرد. از مجلس هشام بن عبدالملك خارج و راهي منزل شديم ، در بين راه به ميدان شهر برخورديم كه عدّه بسياري در آن ميدان تجمّع كرده بودند، پدرم از مامورين هشام - كه همراه ما بودند - سؤ ال نمود: اين ها چه كساني هستند؟ و براي چه اين جا جمع شده اند؟ يكي از مأ مورين گفت : اين ها علماء و رُهبانان يهود هستند، كه سالي يك بار در همين مكان تجمّع مي كنند و پرسش و پاسخ دارند؛ و آن كه در وسط جمعيّت نشسته ، از همه بزرگ تر و عالم تر مي باشد. آن گاه پدرم حضرت باقرالعلوم عليه السلام صورت خود را پوشاند و در ميان آن جمعيّت نشست ؛ و من هم نيز صورت خود را پوشاندم و كنار پدرم نشستم . مأ مورين نيز در اطراف ما شاهد كارهاي ما بودند، در همين بين عالم يهودي از جايش بلند شد و نگاهي به اطراف انداخت و سپس به پدرم حضرت باقرالعلوم عليه السلام خطاب كرد و گفت : آيا تو از ما هستي ، يا از امتّ مرحومه ؟ پدرم اظهار داشت : از امّت مرحومه هستم . پرسيد: از علماء هستي يا از جاهلان ؟
پدرم فرمود: از جاهلان نيستم . عالم يهودي مضطرب شد و گفت : سؤ الي دارم ؟ امام فرمود: سؤ الت را مطرح كن ، گفت : دليل شما چيست كه مي گوئيد: اهل بهشت مي خورند و مي آشامند بدون آن كه موادّ زائدي از آنها خارج گردد؟ فرمود: شاهد و دليل آن ، جنين در شكم و رحم مادر است ، آنچه را تناول نمايد جذب بدنش مي شود و موادّ زائدي خارج نمي شود. عالم يهودي گفت : مگر نگفتي كه من از علماء نيستم ؟ پدرم فرمود: گفتم كه من از جاهلان نيستم . سپس آن عالم يهودي گفت: كدام ساعتي است كه نه از ساعات شب محسوب مي شود و نه از ساعات روز؟ فرمود: آن ساعت ، بين طلوع فجر و طلوع خورشيد است . عالم يهودي اظهار داشت : سؤ ال ديگري باقيمانده است كه بر جواب آن قادر نخواهي بود؛ و آن اين كه كدام دو برادر دوقلو بودند كه هم زمان به دنيا آمدند و همزمان هلاك شدند، در حالتي كه يكي از آن دو، پنجاه سال و ديگري صد و پنجاه سال عُمْر داشت ؟ پدرم فرمود: آن دو برادر دوقلو به نام عزيز و عُزير بودند، كه در يك روز به دنيا آمدند؛ و چون عمر آنها به بيست و پنج سال رسيد، عُزَير سوار الاغي بود و از روستائي به نام أ نطاكيه گذر كرد، در حالتي كه تمامي درخت ها خشكيده و ساختمان ها خراب و اهالي آن در زمين مدفون بودند، گفت : خدايا! چگونه آن ها را زنده مي نمائي ؟ در همان لحظه خداوند جانش را گرفت و الاغ هم مُرد و اجسادشان مدّت يك صد سال در همان مكان ماند و سپس زنده شد و الاغ هم زنده شد و به منزل خود بازگشت ولي برادرش عزيز او را نمي شناخت و به عنوان ميهمان او را به منزل راه داد و خاطره هاي برادرش را تعريف كرد و سپس افزود: بر اين كه او صد سال قبل از منزل بيرون رفت و برنگشت . سپس عُزير كه جواني بيست و پنج ساله بود خود را به برادرش عزيز كه پيرمردي صد و بيست و پنج ساله بود معرّفي كرد و با يكديگر بيست پنج سال ديگر زندگي كرده و يكي در سنّ پنجاه سالگي و ديگري در سنّ صد و پنجاه سالگي وفات يافت . عالم يهودي ناراحت و غضبناك شد و از جاي خود برخاست و گفت : تا اين شخص در ميان شما باشد من با شماها سخن نمي گويم ، مأ مورين هشام اين خبر را براي هشام گزارش دادند و هشام دستور داد كه هر چه سريع تر ما را به سوي مدينه منوّره حركت دهند.
پدرم فرمود: از جاهلان نيستم . عالم يهودي مضطرب شد و گفت : سؤ الي دارم ؟ امام فرمود: سؤ الت را مطرح كن ، گفت : دليل شما چيست كه مي گوئيد: اهل بهشت مي خورند و مي آشامند بدون آن كه موادّ زائدي از آنها خارج گردد؟ فرمود: شاهد و دليل آن ، جنين در شكم و رحم مادر است ، آنچه را تناول نمايد جذب بدنش مي شود و موادّ زائدي خارج نمي شود. عالم يهودي گفت : مگر نگفتي كه من از علماء نيستم ؟ پدرم فرمود: گفتم كه من از جاهلان نيستم . سپس آن عالم يهودي گفت: كدام ساعتي است كه نه از ساعات شب محسوب مي شود و نه از ساعات روز؟ فرمود: آن ساعت ، بين طلوع فجر و طلوع خورشيد است . عالم يهودي اظهار داشت : سؤ ال ديگري باقيمانده است كه بر جواب آن قادر نخواهي بود؛ و آن اين كه كدام دو برادر دوقلو بودند كه هم زمان به دنيا آمدند و همزمان هلاك شدند، در حالتي كه يكي از آن دو، پنجاه سال و ديگري صد و پنجاه سال عُمْر داشت ؟ پدرم فرمود: آن دو برادر دوقلو به نام عزيز و عُزير بودند، كه در يك روز به دنيا آمدند؛ و چون عمر آنها به بيست و پنج سال رسيد، عُزَير سوار الاغي بود و از روستائي به نام أ نطاكيه گذر كرد، در حالتي كه تمامي درخت ها خشكيده و ساختمان ها خراب و اهالي آن در زمين مدفون بودند، گفت : خدايا! چگونه آن ها را زنده مي نمائي ؟ در همان لحظه خداوند جانش را گرفت و الاغ هم مُرد و اجسادشان مدّت يك صد سال در همان مكان ماند و سپس زنده شد و الاغ هم زنده شد و به منزل خود بازگشت ولي برادرش عزيز او را نمي شناخت و به عنوان ميهمان او را به منزل راه داد و خاطره هاي برادرش را تعريف كرد و سپس افزود: بر اين كه او صد سال قبل از منزل بيرون رفت و برنگشت . سپس عُزير كه جواني بيست و پنج ساله بود خود را به برادرش عزيز كه پيرمردي صد و بيست و پنج ساله بود معرّفي كرد و با يكديگر بيست پنج سال ديگر زندگي كرده و يكي در سنّ پنجاه سالگي و ديگري در سنّ صد و پنجاه سالگي وفات يافت . عالم يهودي ناراحت و غضبناك شد و از جاي خود برخاست و گفت : تا اين شخص در ميان شما باشد من با شماها سخن نمي گويم ، مأ مورين هشام اين خبر را براي هشام گزارش دادند و هشام دستور داد كه هر چه سريع تر ما را به سوي مدينه منوّره حركت دهند.
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}