پيرمرد 150 ساله
پيرمرد 150 ساله
پيرمرد 150 ساله
نويسنده: سيد علي اکبر صداقت
در مسجد جامع دمشق با دانشمندان مشغول مناظره و بحث بودم ، ناگاه جواني به مسجد آمد و گفت : در ميان شما چه كسي فارسي مي داند؟ همه حاضران اشاره به من كردند، به آن جوان گفتم : خير است ، گفت : پيرمردي 150 ساله در حال جان كندن است ، و به زبان فارسي صحبت مي كند، ولي ما كه فارسي نمي دانيم ، نمي فهميم چه مي گويد، اگر لطفي كني و قدم رنجه بفرمائي ، به بالينش بيائي ثواب كرده اي شايد وصيتي كند، تا بدانيم چه وصيت كرده است . من برخاستم و همراه آن جوان به بالين آن پيرمرد رفتم ، ديدم مي گويد: چند نفسي به مراد دل مي كشم ، افسوس كه راه نفس گرفته شد، افسوس كه در سفر عمر زندگاني هنوز بيش از لحظه اي بهره نبرده بوديم و لقمه اي نخورده بوديم كه فرمان رسيد، همين قدر بس است .
آري با اينكه 150 سال از عمرش رفته بود، تاءسف مي خورد كه عمري نكرده ام حرفهاي او را به عربي براي دانشمندان ترجمه كردم ، آنها تعجب كردند كه با آن همه عمر دراز باز برگذر دنياي خود تاءسف مي خورد. به آن پيرمرد در حال مرگ گفتم . حالت چگونه است ؟ گفت : چه گويم كه جانم دارد از وجودم مي رود.! گفتم : خيال مرگ نكن و خيال را بر طبيب چيره نگردان ، كه فيلسوفهاي يونان گفته اند: مزاج هر چند معتدل و موزون باشد نبايد به بقاء اعتماد كرد، و بيماري گرچه وحشتناك باشد دليل كامل بر مرگ نيست اگر بفرمائي طبيبي را به بالين تو بياورم تا تو را درمان كند؟ چشمانش را گشود و خنديد و گفت : پزشك زيرك ، بيمار را با حال وخيم ببيند، به نشان تاءسف دست بر هم سايد، وقتي كه استقامت مزاج دگرگون شد نه افسون (دعا) و نه درمان هيچكدام اثر نبخشد.
منبع: يکصد موضوع 500 داستان
آري با اينكه 150 سال از عمرش رفته بود، تاءسف مي خورد كه عمري نكرده ام حرفهاي او را به عربي براي دانشمندان ترجمه كردم ، آنها تعجب كردند كه با آن همه عمر دراز باز برگذر دنياي خود تاءسف مي خورد. به آن پيرمرد در حال مرگ گفتم . حالت چگونه است ؟ گفت : چه گويم كه جانم دارد از وجودم مي رود.! گفتم : خيال مرگ نكن و خيال را بر طبيب چيره نگردان ، كه فيلسوفهاي يونان گفته اند: مزاج هر چند معتدل و موزون باشد نبايد به بقاء اعتماد كرد، و بيماري گرچه وحشتناك باشد دليل كامل بر مرگ نيست اگر بفرمائي طبيبي را به بالين تو بياورم تا تو را درمان كند؟ چشمانش را گشود و خنديد و گفت : پزشك زيرك ، بيمار را با حال وخيم ببيند، به نشان تاءسف دست بر هم سايد، وقتي كه استقامت مزاج دگرگون شد نه افسون (دعا) و نه درمان هيچكدام اثر نبخشد.
منبع: يکصد موضوع 500 داستان
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}