نویسنده: زینب مقتدایی
منبع:راسخون




 

انواع خشونت

4- خشونت جنسی: تحقیقات‌ نشان‌ داده‌ که‌ یکی‌ از خشونت‌های‌ فیزیکی‌ ناپیدا، تجاوز جنسی‌ است‌ که‌ شاید بدترین‌ آثارروحی‌ و جسمی‌ را در فرد آزار دیده‌ برجای‌ می‌گذارد. تماس‌ جنسی‌ اجباری‌ که‌ مرد در مقام‌ شوهر به‌ همسر خود تحمیل‌ می‌کند نیز در بسیاری‌ از فرهنگ‌ها تجاوز جنسی‌ محسوب‌ می‌ شود. در این‌ نوع‌ فرهنگ‌ها تمکین‌ تنها به‌ خواسته‌ مرد به‌ دلیل‌ شوهر بودن‌ نیست‌ و انجام‌ این‌ عمل‌ پیگرد قانونی‌ دارد. همچنین‌ زنای‌ با محارم‌، یکی‌ دیگر از خشونت‌های‌ خانگی‌ است‌ که‌ تقریباً در همه‌ جای‌ دنیا، عملی‌ غیرقانونی‌ و سزاوار مجازات‌های‌ سنگین‌ است‌. تجاوز به‌ محارم‌ به‌ دلیل‌ اختلالات‌ روانی‌ یا مسائل‌ روحی‌ خاصی‌ حادث‌ می‌شود و در ایران‌ با توجه‌ به‌ قوانین‌ حقوقی‌ و جزایی‌ در این‌ نوع‌ تجاوز فرد متجاوز به‌ اشد مجازات‌، محکوم‌ می‌شود. البته‌ در بسیاری‌ موارد به‌ دلیل‌ شرایط‌ خانوادگی‌ و شرعی‌ که‌ فرد متجاوز در دختران‌ تجاوز شده‌ ایجاد می‌ کند، باعث‌ می‌شود این‌ نوع‌ تجاوز مخفی‌ بماند و تا زمانی‌ که‌ آثار آن‌ چون‌ برداشته‌ شدن‌ بکارت‌ و حاملگی‌ هویدا نشود، کسی‌ از آن‌ مطلع‌ نشود. همچنین‌ این‌ نوع‌ تجاوزها به‌ دلیل‌ اینکه‌ در دسترس‌ است‌ و فرد براحتی‌ می‌تواند عمل‌ وقیح‌ خود را انجام‌ دهد، بارها و به‌ کرات‌ تکرار می‌شود.
بنابراین، تماس جنسی اجباری با زن به هر صورت و دلیلی كه صورت گیرد تجاوز تلقی شده زیر نام خشونت جنسی جای می گیرد، كه باز هم چیزی غیرمعمول نیست. خشونت جنسی هم از جایی که در بسیاری از فرهنگ ها از جمله فرهنگ ما مردان خود را مالک و صاحب اختیار زنان می دانند امری رایج و شایع است. بعضی مطالعات نشان می دهد که شاید این نوع خشونت زیاد معمول نباشد. اما در بعضی فرهنگ ها و بسیاری قوانین مدنی تماس جنسی اجباری که مرد به عنوان شوهر بر زن تحمیل می کند تجاوز جنسی محسوب می شود چرا که زن مجبور نیست علی رغم تمایلش به خواسته های جنسی شوهرش تمکین کند. دراین کشورها چنین خشونت و تجاوزی پیگرد قانونی دارد. از جمله مطالعه عمومی ملی که در ایران صورت گرفته خشونت جنسی را آخرین نوع خشونت با آمار پایین ذکر کرده است، اما احتمال می رود که بسیاری از کسانی که در مطالعه شرکت کرده باشند هم به دلیل عدم آگاهی از نوع خشونت جنسی و هم به دلیل شرم شخصیتی و فرهنگی از آن چیزی به میان نیاورده باشند.
تحلیل فمینیستی ثابت می كند كه تجاوزجنسی نتیجه ی منطقی تبعیض جنسی است. تجاوز جنسی یكی از موذیانه ترین اشكال فشار اجتماعی است. زیرا مدام به زنان موقعیت آسیب پذیرشان را یاد آوری می كنند. زنان ترجیح می دهند برای حفظ حرمت خود از این گونه موارد حرفی به میان نیاورند كه این امر موجب از بین رفتن اعتماد به نفس، گوشه گیری از اجتماع و ایجاد روح بدبینی در زن می شود.
پس خشونت جنسی، هر نوع رفتار جنسی خشنی است که از روی قصد و نیت جهت تهدید، سوء استفاده و صدمه جنسی انجام شود و مصادیق آن عبارتند از:
- اجباربه انجام هرگونه رفتارهای جنسی برخلاف میل شما،
- اجبار به تماشا و یا شنیدن تصاویر، فیلم و یا هرگونه صدایی که بار جنسی داشته باشد،
- رابطه محارم با یکدیگر در حلقه خویشاوندی علیه زن،
- عدم رعایت بهداشت جسمی به هنگام نزدیکی(به ویژه برای آن گروه از بیمارانی که نزدیکی جنسی موجب انتقال بیماری آنان شود مثل ایدز، هپاتیت و....)،
- اجبار به رابطه جنسی غیر طبیعی،
- اجبار به رابطه جنسی در زمان عادت ماهانه و بیماری،
- کوتاهی در پیشگیری از بارداری درصورتی که تمایلی برای بچه دار شدن نباشد وزن مجبورشود به سقط جنین تن دهد.
مروری بر مطالعات مربوط به 35 كشور جهان پیش از سال 1999 نیز نشان داده است كه 10 تا 52 درصد زنان مورد مطالعه گزارش كرده اند كه توسط شریك جنسی خود در مقطعی از زندگی تحت آزار قرار گرفته و 10 تا 30 درصد آن ها مورد آزار جنسی قرار داشته اند (سازمان بهداشت جهانی، 2005). همچنین براساس نتایج 48 پیمایش جمعیت عمومی از سراسر جهان بین 10 تا 69 درصد زنان گزارش كرده اند كه در زمانی از دوره ی زندگی توسط شریك جنسی خود مورد آزار جسمی قرار گرفته اند (سازمان بهداشت جهانی، 2002). مطالعه سازمان بهداشت جهانی (2005) در 15 منطقه ی جهان وضعیت خشونت خانگی در برخی از كشورهای آسیایی شامل بنگلادش، تایلند و ژاپن را نیز بررسی كرده است. براساس این گزارش شیوع تمام عمر خشونت جسمی نسبت به زنان توسط شریك جنسی در مناطق شهری و روستایی بنگلادش به ترتیب 40 و 42 درصد ، شیوع خشونت جنسی 37 و 50 درصد بوده و در 53 و 62 درصد موارد وقوع خشونت جسمی و جنسی هر دو گزارش شده است كه شیوع بالاتر خشونت جسمی و جنسی را در مقایسه با مناطق شهری را نشان می دهد. در مناطق شهری ژاپن شیوع خشونت جسمی 13 درصد، خشونت فیزیكی 6 درصد و هر دو نوع خشونت 15 درصد گزارش شده است كه پایین ترین شیوع خشونت در میان كشورهای مورد مطالعه بوده است. مطالعات انجام شده در برخی دیگر از كشورهای آسیایی شیوع تمام عمر خشونت جسمی در كامبوج را 16 درصد، در فیلیپین 10 درصد ، در مناطق مختلف هندوستان از 30 تا 45 در صد و در جمهوری كره شیوع یك سال اخیر را 38 درصد نشان داده است (سازمان بهداشت جهانی، 2002).
از میان مطالعات گردآوری شده توسط سازمان بهد اشت جهانی در سال 2002 از 48 كشور جهان سه مطالعه خشونت خانگی در منطقه ی خاورمیانه را بررسی نموده است. در این مطالعات شیوع خشونت جسمی نسبت به زنان توسط شریك جنسی در مصر در یك سال اخیر 16 درصد و در طول عمر 34 درصد برآورد شده است. شیوع خشونت جسمی در یك سال اخیر در اسرائیل 32 درصد و در غزه و كرانه باختری 52 درصد تخمین زده شده كه در میان همه ی كشورهای مورد مطالعه بالاترین شیوع را نشان می دهد (سازمان بهداشت جهانی، 2002).
برای بسیاری از زنان حملات جسمی یك اتفاق منفرد نبوده و بخشی از یك الگوی مداوم رفتار آزار گرانه است. بیش تر زنانی كه هدف خشونت جسمی قرار گرفته اند در طول زمان مكرراً مورد خشونت واقع شده اند. برای مثال در مطالعه ی لئون نیكاراگوئه 60 درصد زنان آزار دیده بیش از یك بار در سال گذشته و در 20 درصد موارد بیش از شش بار مورد آزار جسمی شدید قرار گرفته اند و براساس مطالعه ای در انگلستان متوسط دفعات خشونت در یكسال هفت بار و در امریكا براساس یك مطالعه ملی در 1996 سه بار بوده است (سازمان بهداشت جهانی، 2002 ). همچنین خشونت جسمی اغلب با آزار روانی و در یك سوم تا نیمی از موارد با آزار جنسی همراه است. در یك مطالعه در ژاپن 57 درصد از زنان آزار دیده هر سه نوع آزار جسمی، روانی و جنسی را تجربه كرده اند و كم تر از 10 درصد آن ها تنها مورد خشونت جسمی قرار گرفته اند. در مكزیك نیز 52 درصد زنانی كه مورد آزار جسمی قرار گرفته اند آزار جنسی از سوی شریك جنسی خود را نیز تجربه كرد ه اند. یافته های مطالعات جهانی حكایت از تنوع شیوع در كشورهای مختلف جهان و مناطق مختلف كشورها دارد. به علاوه خشونت انواع خشونت هم زمان زنان را تحت تأثیر خود قرار می دهند. در ایران نیز براساس نتایج چندین مطالعه شیوع بالایی از خشونت خانگی علیه زنان (قاضی طباطبائی،1383؛ شمس اسفندآباد و امامی پور،1382 ؛ نریمانی و محمدیان،1384؛ جوكار و دیگران،1384؛ صالحی و مهرعلیان،1385؛ خسروی و؛ دیگران،1387؛ سیف ربیعی و دیگران،1381) و كودكان (شهنی ییلاق و دیگران،1386؛ نامداری،1382؛ ویزه و دیگران،1387؛ میری و دیگران،1384؛ دستجردی،1384؛ زرگر و نشاط دوست، 1385) در خانواده گزارش شده است. پیشگیری و كنترل خشونت علیه زنان در خانواده و پیامدهای فردی و اجتماعی آن مستلزم شناخت درست از وضعیت، علل و نتایج آن است. جمع آوری و طبقه بندی اطلاعات حاصل از شواهد علمی، سیاستگذاران را در برنامه ریزی مبتنی بر شواهد یاری داده و محققین را به نقاط تاریك مسئله در كشور و رفع خلاهای اطلاعاتی رهنمون می سازد.
5- خشونت اقتصادی: هر نوع استفاده از دارایی و نیروی جسمی و فكری زن، بدون حق، نوعی خشونت اقتصادی است. این نوع خشونت هم در بر گیرنده مسائل متعددی است از جمله وابستگی اقتصادی زن به شوهر و عدم اجازه به کار و استقلال مالی است. حتی بها ندادن به کار خانه که اغلب زن ها انجام می دهند نیز خشونت اقتصادی است. طرفداران حقوق زنان ادعا می کنند که کاری که زن در خانه انجام می دهد باید به حساب آید و وی در مقابل کارش دستمزد حاصل کند، چیزی که در کمتر جایی معمول و مروج است. زن ها در بعضی فرهنگ ها حق کار بیرون از خانه و کسب درآمد مالی و استقلال اقتصادی را ندارند و لذا همیشه وابسته به شوهران هستند که این خود زمینه ساز بسیاری از نابرابری ها و خشونت های دیگر علیه زنان است. محروم کردن زنان یا عدم تخصیص دارایی های خانواده هم نوعی خشونت اقتصادی که زنان از آن رنج می برند و متأثر می شوند. زنان حق برابری در دارایی های خانواده دارند و نباید از این حق محروم شوند. زنان حق دارند که کار کنند و از خود سرمایه داشته باشند و به گونه مستقل و دلخواه از آن استفاده کنند چنان که مردان این کار را می کنند.
پس در بسیاری از نقاط جهان، زنان نیروی كار مجانی هستند و باید تا آخر عمر از خانواده خود مراقبت کنند بی آنکه امنیت اقتصادی داشته باشند. آنان دسترسی به منابع اقتصادی ندارند و کاملا وابسته به مرد خانواده باقی می مانند و چنانچه مردان در این امر کوتاهی کنند ، ادامه زندگی زنان به مخاطره می افتد. گاه دچار سوء تغذیه می شوند و گاه حتی به ابتدائی ترین ضروریات زندگی دسترسی ندارند. افراد ذكور خانواده گاهی حتی زنان را از درآمد یا ارث خود محروم می كنند. پس خشونت اقتصادی، هر نوع رفتار خشنی است که از روی قصد و نیت، زن را در امور مربوط به اشتغال، اقتصاد و دارایی تحت فشار و آزار و تبعیض قرار دهد و مصادیق آن عبارتند از:
- ندادن خرجی یا سوء استفاده های مالی از زن،
- ایجاد مضیقه مالی در خانواده وعدم تأمین نیازهای ضروری همسر و فرزندان،
- دریافت اجباری حقوق زن،
- دریافت اجباری ارثیه زن،
- كنترل دائمی مخارج زن و پنهان كردن میزان درآمد خود،
- در تنگنا قراردادن اعضای خانواده علیرغم توان مالی،
- صرف و هزینه کردن درآمدهای خانوادگی برای اعضای خانواده پدری- مادری علیرغم نیاز و ضرورت آن،
- صرف درآمدهای خانوادگی در امور اجتماعی به منظور جلب توجه و یا اهداف کاملاٌ فردی،
- دخل و تصرف در دارایی های همسر در یادگیری مهارت های اجتماعی و آموزشی،
- جلوگیری از استقلال مالی به منظور مجبور ساختن همسر به اطاعت و تسلیم.
6- خشونت حقوقی: نابرابری حقوقی مبتنی بر جنسیت که در جوامع مختلف به گونه آشکار یا پنهان وجود دارد در خانواده هم تجلی یافته حتی گاهی از خانه شروع می شود و در اجتماع عمومی می گردد. در بسیاری از فرهنگ ها زنان چه به گونه قانونی و شرعی و یا هم به گونه عرفی و فرهنگی از حقوق نابرابر در مقابل مردان برخوردار اند. این حقوق نابرابر خود جلوه یی از فرهنگ مردانه است که زنان را در مقام پایینتری از مردان قرار می دهد و برای آنان مسئولیت و حقوق کمتری قایل است. نابرابری حقوقی هم در امور اقتصادی وجود دارد و هم در بخش های حقوق مدنی و عرفی و اخلاقی- ارزشی. عدم مساوات حقوقی و عمل به آن در چارچوب خانواده خشونتی است که می توان آن را خشونت حقوقی یا خشونت حقوق نابرابر نام نهاد. در فرهنگ و جامعه ما این حقوق هم به دلایل فرهنگی هم به لحاظ قانونی و عرفی امری رایج و شایع است.
7- خشونت فرهنگی- اجتماعی: و بالاخره هر نوع كنش و رفتار و باوری كه از عدم مساوات جنسیتی حكایت كند و زنان را به مثابه جنس دوم و پایینتر از مردان در خانواده و اجتماع تلقی كند نوعی خشونت فرهنگی و اجتماعی است كه زنان را از داشتن جایگاه و ارزش انسانی شان محروم می سازد. این نوع خشونت هم که در جوامع مختلف به درجه های متفاوت وجود دارد ریشه در فرهنگ و باورها و ارزش های اجتماعی است که ساخته و پرداخته مردان است و به گونه طبعی زنان در آن جایگاه و ارزش و در نتیجه حقوق ثانوی دارند. اصولاً نفس نابرابری جنسیتی مردان و زنان در امور و فرصت ها و حقوق مختلف اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و... خود نوعی خشونت مبتنی بر جنسیت است و عملی کردن آن در حوزه خانواده که طبعاً با تأثر فرهنگ غالب بر اجتماع صورت می گیرد، خشونت فرهنگی و اجتماعی است که در درون خانه هم متجلی شده است. امروزه زنان نه تنها در کشورهای جهان سوم و فرهنگ های سنتی که در کشورهای توسعه یافته و مدرن هم از نابرابری جنسیتی چه در حوزه خصوصی خانه و چه هم در حوزه عمومی اجتماع رنج می برند و مبارزه شان هم برای رسیدن به چنین الگوی عدالت و مساوات جنسیتی در خانه و اجتماع است. این نوع خشونت که محصول فرهنگ و جامعه و ارزش های مردانه است به درجه های متفاوت در همه کشورها وجود دارد. البته در کشورهایی که در آن عدم مساوات شدیدتر و حتی قانونی است البته که گستره این نوع خشونت وسیع تر و شدت آن بیشتر است. از نمونه های خشونت اجتماعی می توان از
- ممنوعیت ملاقات با دوستان و خویشاوندان،
- حبس كردن زن در خانه، قطع كردن تلفن،
- اعمال محدودیت در ادامه تحصیل،
- محدود ساختن همسر در یادگیری مهارت های اجتماعی وآموزشی،
- مخالفت ورزی از کاریابی و یا ادامه تحصیل نام برد.
8- خشونت سیاسی: با عملكرد اهرم های قدرت رسمی یعنی دولت علیه زنان اعمال می شود. این نوع خشونت به صورت غفلت از حقوق انسانی زنان در قانون گذاری انعكاس می یابد و به صورت عدم پشتیبانی از برابری حقوق زن و مرد در سیاست گذاری ظاهر می شود. كه ناشی از عملكرد فرهنگی دولت است و به استناد برداشت های خاصی ازدین و هنجارهای اجتماعی تقویت شده وگسترش یافته است.
9- همسر آزاری: عمدتاً رویدادی مردانه است و به صورت زن آزاری بروز می كند. برخی عواملی كه موجب زن آزاری توسط مردان می شود عبارتند از: 1- اعتقاد به اقتدار مردانه 2- ناتوانی نسبی اقتصادی زن 3- اعتقاد به اینكه نقش زن فقط خانه داری است 4- خود پنداره منفی زنان 5- اعتقاد به اینكه زن مانند كودك است 6- اعتقاد به اینكه نظام قضایی جانب مردان را بگیرد . همسركشی آخرین حد همسر آزاری است و رویدادی است كه در آن زن و بیشتر از مرد، همسر و شریك زندگی خود را به هر دلیل به قتل می رساند. وبه شیوه های ضربه زدن، پرت كردن، آتش زدن، دار زدن، مسموم كردن و خفه كردن روی داده است.
در ماده اول اعلامیه رفع خشونت علیه زنان برای اولین بار اقدام به تعریف اصطلاح خشونت علیه زنان شده است: "هر عمل خشونت آمیز مبتنی بر جنسیت كه سبب بروز یا سبب احتمال بروز آسیب های جسمانی، جنسی یا روانی یا رنج و آزار زنان، از جمله تهدید به انجام چنین اعمالی، محرومیتهای اجباری یا اختیاری (در شرایط خاص) از آزادی در زندگی عمومی و خصوصی گردد.
یكی از بارزترین خشونت ها در جامعه امروزی، خشونت علیه زنان است به طوری كه یافته های مطالعاتی حاكی از آن است كه در ایران نیز مانند سایر جوامع جهان خشونت علیه زنان مشكل آفرین شده است. زنانی كه در معرض خشونت قرار می گیرند انواع شكل های سوء رفتار را در زندگی فردی و اجتماعی خود تحمل می كنند. بارداری، تحصیلات عالیه و دسترسی به منابع مالی و استقلال اقتصادی و كسب درآمد، زنان را در مقابل سوء رفتار و خشونت حفاظت نمی كند. حتی در مواردی، زنان تحصیل كرده و دارای استقلال اقتصادی بهای بیشتری بابت خشونت می پردازند كه از نظرها پنهان است. با وجود این یافته های مطالعاتی، هنوز تعریف مانع و جامعی از خشونت علیه زنان به دست نیامده است. آیا خشونت در كتك خوردن خلاصه می شود؟ و یا زن آزاری از موارد شناخته شده خشونت در خانواده محسوب می شود. پزشكی قانونی از جمله مراجع مهمی است كه روزانه با شكایت زنانی كه از ایراد ضرب و جرح توسط شوهرانشان شاكی هستند مواجه می باشد. در شرح حالی كه پزشكان قانونی در بدو معاینه از قربانیان زن آزاری می گیرند این نتیجه به دست آمده است كه مردهای همسر آزار غالباً افرادی با شخصیت پرخاشگر هستند در حالی كه تعدادی از آن ها به هنگام ابتلا به بیماری روانی معمولاً از نوع افسردگی اقدام به كتك زدن همسر خود می كنند و سایر خصوصیات چنین مردانی عبارت است از حسادت بیمارگونه، همچنین این افراد در كودكی، خشونت های خانوادگی را تجربه كرده اند.
10- كودك آزاری : نوع متفاوتی از خشونت خانوادگی است كه سالیانه میلیون ها قربانی دارد و شامل هر نوع آسیب بدنی یا روانی، آزار جنسی، بی توجهی یا بد رفتاری به بچه ها می شود. در آمریكا به حدی فروان شده كه مردم آن را یك فوریت ملی اعلام كرده اند. بیشتر كودك آزاری ها در خانواده مثل مواردی از تنبیه بدنی والدین نسبت به فرزندان است. علل چندی در مورد كودك آزاری وجود دارد از جمله: خشونت بین نسلی، باور همگان كه تنبیه بدنی را شیوه ای مناسب در تربیت بچه ها می دانند، فقر، انزوا، بیكاری، مشكلات خانوادگی و بی سوادی كه همه به فشار سنگین بر خانواده و در نتیجه به كودك آزاری ختم می شوند.
(از جهتی می توان گفت، خشونت متقابل والدین نسبت به یكدیگر گاهی اوقات به رفتار با فرزندان نیز تعمیم داده می شود و آن ها قربانی روابط خشونت و فضای خشونت آمیز در محیط خانواده می شوند. به هر حال خشونت، خشونت می آفریند و در یك رابطه متقابل، ابعاد و اشكال پیچیده تری می یابد. كودكانی كه در چنین محیط خانوادگی رشد می كنند و شخصیتشان شكل می گیرد، خشونت را می آموزند. آن ها یاد می گیرند كه هر گاه با رفتار و گفتار كسی مخالف باشند، او را مورد تهدید قرار دهند، یا او را به زور وادار به انجام عملی كنند و یا حتی با او برخوردی فیزیكی صورت دهند. ناراحتی و نارضایتی از دیگری معمولاً با این نمادها ابراز می شود. كودكی كه رفتار خشونت آمیز را در چنین خانواده ای كه مدارا و تحمل دیگری در آن معنایی ندارد، می آموزد و در مراحل بعدی زندگی خود آن را به كوچه می كشاند. خشونت در نظام ذهنی و شخصیتی او تبدیل به امری مشروع می شود. او می آموزد كه هرگاه حق را به جانب او ندهند، به دیگران پرخاش و حمله كند و اگر نظر او را نپذیرند حتی دیگران را مورد ضرب و شتم قرار دهد. در دومین مرحله، كودك وارد مدرسه می شود. در این محیط، اشكال دیگری از خشونت را مشاهده و تجربه می كند كه انجام ندادن تكالیف منجر به تنبیه او می شود و شخصیت او در هنگام تنبیه آسیب می بیند و در یك رابطه متقابل منتظر فرصت می ماند تا خشونتی را كه نسبت به او روا داشته شده را علیه دیگری به كار گیرد.
در مورد کودکان : کلیه پدران و مادران که با کودک خود رفتار خشونت آمیز دارند و آن ها را تنبیه می کنند در کودکی از طرف والدین خود به شدت تنبیه می شدند. پدر و مادر هر دو عامل خشونت هستند اما هر یک نوع خاصی از خشونت را به کار می برند. علت رفتار خشونت آمیز هریک با فرزندان نیز متفاوت است. پدر معمولاً برای نظارت رفتار کودک، اورا تنبیه می کند اما مادر به دلیل خواست ها و تقاضاهای زیاد کودک خشونت می ورزد. خشونت نسبت به کودکان به دو صورت فیزیکی و روانی صورت می گیرد. خشونت روانی نسبت به کودکان عبارت است ازتهدید به دوست نداشتن کودک، مورد پسند نبودن، دشنام دادن، تمسخر و استهزاء کودک در جمع، منع رابطه با دیگری( والدین طلاق گرفته)، بی توجهی نسبت به نیازهای جسمانی و اجتماعی و روانی کودک.
11- سالمند آزاری: شامل آزار جسمی، روانی، سوء استفاده مالی و بی توجهی به سالمند است. بیشتر سالمند آزاری ها از نوع همسر آزاری است و ریشه در مشكلاتی چون فشار های روحی، مشكلات شدید شخصی وتنگناها و وابستگی های مالی دارد كه مراقبت كنندگان از سالمندان با آن دست به گریبان اند.
عوامل مؤثر بر بروز خشونت
این عوامل بسیار متعددند،گاهی به تنهایی ویا اغلب به طور مرتبط با یکدیگر عمل می کنند و شامل مواردی بی نظیری از جمله مسائل زیر می باشند:
شهری شدن زندگی و افزایش حوادث ناشی از آن، از هم پاشیدن خانواده، فقر، تبعیض، بی عدالتی، مشاهده محرومیت های نسبی اقتصادی، فشارهای اجتماعی، نداشتن قدرت و اختیار، ترس، ناامنی، افسردگی، مصرف داروهای مخدر الکل، توزیع وفروش داروها، اختلالات روان پزشکی و شیوه های اشتباه فرزند پروری. که در این بخش به توضیح آن می پردازیم.
1- زمینه خانوادگی:
که خشم های کنترل نشده ناشی از عوامل ارثی، ناراحتی های عاطفی، نداشتن الگوهای مناسب و یا ترکیبی از همه اینهاست.
2- عوامل روانپزشکی و روانشناختی:
یورگمن روانکاو سوئدی در توضیح علت اعمال خشونت در تمامی خانواده ها بر نقش عوامل فردی تأکید می کند؛ او نشان می دهد در خانواده هایی که اعضای آن خود در معرض خشونت قرار گرفته اند، احتمال بروز خشونت و یا تن دادن به آن به مراتب بیشتر است. همچنین در میان شخصیت های پرخاشگر و خود شیفته نیز احتمال بروز خشونت بیشتر است.
پرایس، معتقد است که سبک پرخاشگری کاملاً متناسب با نوع شخصیت افراد است، حال آنکه گروهی دیگر مانند گیلبرت(1989) استدلال می کنند که سبک پرخاشگری به نوع شخصیت خاصی بستگی ندارد، بلکه توصیفی عام است که در بین انواع شخصیت ها از جمله شخصیت خود شیفته و شخصیت خود اجتماعی یافت می گردد، تمرکز کلیدی بر تجربه حیات به عنوان منازعه ای رقابت آمیز، بدگمانی نسبت به دیگران، ناچیز شمردن نیازهای دیگران و آمادگی برای پرخاشگری یا تهدید در موقعیت منازعه از جمله باورها و خصوصیاتی است که مقابله با آن نمی کند. خجالت نیز از جمله موضوعاتی که آسیب پذیری از حیث آن از همان ابتدای زندگی آغاز شده و در سراسر دوره زندگی به صورت فعال عمل می کند. خجالت نه تنها به عنوان عامل محرکه خشونت بلکه به مثابه عامل اصلی بروز بسیاری از اشکال دیگر رفتار مطرح می باشند. خجالت ارتباط نزدیکی با موضوع رتبه و مقام تجربه و ترس از ناتوانی دارد. خشونت در موقعیت های ناشی از خجالت در صورتیکه فرد کارآیی آن را احساس کند( یعنی می تواند برنده شود) و همدلی برای قربانی مانع او نگردد، می تواند توسط وی صورت گیرد. برخی درمان کنندگان منشاء بسیاری از کشمکش ها در ازدواج های ناسازگار را خجالت می دانند.
حسادت از ناحیه مرد اگر احساس کمیاب و زودگذر نباشد، شرایط خطر زایی را برای زن ایجاد می کند. مردی که عزت نفس کمی دارد، سایر مردها را دزد و راهزن می بیند و به همین دلیل ممکن است در مقان آزار و مجازات کسی برآید که برای او ارزش قایل است. مسلماً بسیاری از این عوامل حالت ناخودآگاه دارند و رفتار ناشی از آن بسیار غیر منطقی است.
همانطور که تذکر داده شد، فشار روانی می تواند سبب پاسخ های متفاوتی در انسان شود که یکی از آن ها خشم وپرخاشگری است. نظریه پردازانی چون «فروید» می گویدکه پرخاشگری، یک غریزه ی زیستی است. به عقیده ی او، نیروی نهفته ی در انسان تحت عنوان غریزه مرگ انباشته می شو، و در صورتی که محدود نشود، به زودی به تحریب گری می انجامد. فروید این فرضیه را پیش کشید که مرد باید با میکانیسم های نظری جابجایی، نیروی خود را به سمت بیرون معطوف می کند و مبنای پرخاشگری بر ضد دیگران واقع می شود. مکانیسم دفاعی مشهور «جابجایی»که طی آن فرد، خشم خود را نه بر شخص اصلی، بلکه بر اشخاص دیگری چون اعضای خانواده تخلیه می کند، بر مبنای همین فرضیه استوار است.
بعضی از نظریه پردازان، پرخاشگری را به عنوان یک امر فطری قبول نمی کنند و می گویند، علت آن ناکامی است. آن ها فرضیه ی ناکامی- پرخاشگری را مطرح کرده اند که بر اساس آن، ناکامی باعث فعال شدن سابقه پرخاشگری می شود و نتیجه ی آن آسیب و ضیان رساندن به فرد یا شخصی که باعث ناکامی گردیده، می شود. به عبارت دیگر، در این گونه موارد، خشونت یک نوع پاسخ اعتراض آمیز است که فرد نسبت به فشار های درونی و بیرونی که به وی تحمیل شده است، می دهد.
نظریه ی یادگیری اجتماعی در این میان معتقد است، رفتار، خشونت آمیز نه پاسخی است به یک انگیزه ناکام و نه هم نیروی نهفته که باید تخلیه شود، بلکه مانند همه رفتارها و پاسخ های رفتاری، تحت تأثیر یادگیری است. این یادگیری می تواند از طریق مشاهده و یا تقلید صورت گیرد.
به عنوان مثال، نظریه «یادگیری اجتماعی» که سعی در توضیح فراگیری رفتار خشن در خانواده از طریق مشاهده یا تجربه خشونت دارد، از یک سو بر تجربه ی فرزندان خانواده و مشاهده رفتار خشن تأکید داشته و از سوی دیگر، مطرح می کند که در خانواده ها تفاوت هایی در خصوص جامعه پذیری جنسیتی وجود دارد که باعث می شود دختران و پسران، با هنجارهای اجتماعی متفاوتی، جامعه پذیر شوند و هریک، نقش جنسیتی خاص خود را فرا گیرند؛ نقشی که به دختران با فرو دستی، وابسته بودن با دیگری و تحمل خشونت همراه است.پسران نیز نقش جنسیتی خاص خود را با فرا دستی، استقلال و مجاز بودن به انجام دادن رفتار خشن، فرا می گیرند. از سوی دیگر، مشاهده شده است که تقریباً در همه فرهنگ ها و همه سنن، مردان نسبت به زنان پرخاشگر تر هستند. بیشتر قتل ها، تنبیهات سنگین، فشار برای رسیدن به هدف و حتی اشتغال در ورزش های خشونت آمیز توسط مردان صورت می گیرد. بعضی از مطالعات نشان می دهد که مردان بیشتر از زنان رفتار های خشن دارند. این خشونت هم در رفتارهای کلامی و هم در تنبیهات فیزیکی دیده می شود. به نظر می رسد که انتظارات جامعه از رفتارهای دو جنس، متفاوت است و بیشتر از مردان انتظار می رودکه رفتارهای خشونت آمیز از خود نشان دهند. جدا از فرضیه های ارائه شده، تعارض ها و اختلالاتی چون اضطراب، افسردگی، عقب ماندگی ذهن و اعتیاد به مواد مخدر، بصورت آشکاری در بروز رفتارهای خشن نقش دارند. ناآشنایی و عدم درک نشانه های همچون اختلالات و عدم تلاش برای رفع آن ها، معمولاً سبب ایجاد فشار روانی و عصبانیت در میان اعضای خانواده گشته ودر نتیجه باعث بروز خشونت می گردند. از جانب دیگر، اعتیاد به مواد مخدر که یکی از عوامل جدی اختلالات و قابل توجه است، بار روانی و اقتصادی عظیم را بر خانواده و جامعه تحمیل می کند، ارتباط معناداری با اختلالاتی چون افسردگی داشته و سبب کشمکش ها، نا رضایتی ها، بدآموزی، جدایی، خودکشی و حتی قتل می گردد.
3- عوامل اجتماعی:
صرف نظر از خصوصیات فردی،شرایط اجتماعی افراد نیز در کاهش یا افزایش خشونت مؤثر است، برای مثال فشارهای روانی و تنش های حاصل از آن یا بحران های اقتصادی- اجتماعی خطر بروز خشونت را افزایش می دهد.
4- مذهب:
عامل مهمی که در خشونت نقش داردجنسیت است. زنان به دلایل مختلف در بسیاری از جوامع در جایگاه های پایین قرار دارند و هنگامی که در چنین نقش هایی قرار می گیرند، احتمال وقوع اشکالی از خشونت علیه آن ها بیشتر شده و نسبت به بی عدالتی در مورد آن ها توجهی وجود نخواهد داشت. مسأله اینست که زنان به دلیل زن بودنشان بسیار زودتر از مردان دچار آسیب شده و از روابط اجتماعی طرد می شوند که از عوامل مؤثر در این زمینه استدلال هایی منسوب به مذهب است. در کتاب تورات، زن در نگاه توراتی جنس دوم است. داستان "آدم و حوا" در بردارنده موضوعاتی نظیر حس تقدم در این گیتی با مرد بوده و عامل وسوسه زن است. در انجیل مسیحیت همانطور راه نجات آدم از زندان دنیا مستلزم آن است که آدم از زن پرهیز کند.
همینطور قرآن ، استدلالات متفاوتی از نگاه قرآن نسبت به زن ارائه شده است، مثلاً در آیه 34 سوره نساء آمده است: "اگر از نافرمانی آنان بیمناکید باید نخست آنان را موعظه کنید اگر مطیع نشدند از جایگاه آن ها دوری کنید باز مطیع نشدند، آنان را تنبیه کنید چناچه اطاعت کردند دیگر حق ستمی ندارید..." برخلاف آنچه که اکثر مفسران معتقدند که این آیه لزوم تنبیه زن ناشزه را از جانب شوهرش توجیه می کند، جناب دکتر محقق میر داماد، استدلال می کنند که مقصود این نیست که شوهر مستقیم و بلا واسطه مبادرت به زدن و تنبیه بدن خانم بکند، بلکه این آیه در مقام مخاطب حاکم شرع است. بر همین مبنا مرد هم باید در صورت نشوز زن خودش مبادرت به تنبیه زن نکرده بلکه باید به حاکم و قاضی مراجعه کند و صلاح کار را از وی جویا شود.
5- اقتصاد و ساختارهای اقتصادی:
از منظر دین حتی رسوم جامعه، فراهم کردن تسهیلات مادی و دادن نفقه بر دوش مرد است. مرد، به عنوان سرپرست خانواده در یک جامعه سنتی، ملزم به بر آورده کردن نیازهای اقتصادی خانواده است. البته فمینیست ها به این موضوع که تفاوت تاریخی زن و مرد تأکید دارد، توجه بیشتری نشان داده اند. به باور پیروان این دیدگاه، ساختار روابط اجتماعی، سلطه مرد را به دلیل نان آور بودن تشدید می کند. آن ها می گویند در صورت تغییر این روابط، می توان خشونت و سایر اعمال زور را کاهش داد. یکی از این راهکارها، استقلال مالی زن و اشتغال اوست. دیده شده است که بعضی از مردان، خشونت را از طریق محدود کردن منابع مالی در خانواده اعمال کرده اند و در نتیجه، زن که از لحاظ اقتصادی وابسته بوده است، بلاجبار رفتار پرخاشگرانه را تحمل نموده و در مواردی، حتی دم نزده است. اگر این مشکل در جوامع روستایی بعلت گستردگی خانواده ها و اشتراک اعضای خانواده در تولید، تا حدودی کمتر است؛ ولی در جوامع شهری، بعلت مصرفی بودن خانواده ها، بیشتر به مشاهده می رسد. این مشکل، بخصوص در صورتی که بار مالی خانواده بر دوش یک نفر باشد و بلاخص در صورتی که خانواده فقیر باشد، می تواند شدیدتر شود، چون قادر به ایجاد درماندگی، عصبانیت، پرخاشگری و افسردگی در میان مردان و نهایتاً اعضای دیگر خانواده می باشد. مردی که در محیط پر استرس کار می کند و مورد توبیخ یا تحقیر قرار می گیرد، ممکن است تنفر ابراز نشده اش رابر سر خانواده اش خالی کند. فقر و اختلاف های مالی، مهمترین عامل قتل های خانگی محسوب می شود. بوجود آمدن فاصله های زیاد میان طبفات اجتماعی، بیکاری را نیز جزو اولین و مهمترین آسیب های اجتماعی عنوان می کنند که خود عامل اصلی پرخاشگری نیز محسوب می شود.
بنابر این اقتصاد و ساختارهای اقتصادی به طرق مختلف به اعمال خشونت منجر می شود. در بررسی های گذشته محققان به این نتیجه رسیدند که مشکلات اشتغال و مسایل مالی به ایجاد خشونت در خانواده کمک می کند. انتظارات زنان و مردان از اشتغال نقش شوهر به عنوان یک تأمین کننده، اهمیت موفقیت های شغلی و رضایت خاطر از درآمد خانواده می تواند بر بروز خشونت در روابط میان زن و شوهر تأثیر تعیین کننده داشته باشد که به تبع آن زنان و فرزندان آن ها تحت تأثیر قرار می گیرند. در بسیاری از مواقع نیز انتظارات خانواده با سطح درآمد خانواده همخوانی ندارد. همچنین به دلیل وجود بحران های شغلی در اقتصاد، منازعات خانوادگی به مقدار زیاد بالا می گیرد، به طور کلی با افزایش بیکاری میزان خشونت میان زن و شوهر افزایش می یابد. مردان بیکار در مقایسه با مردانی که کار پاره وقت دارند در مقایسه با مردان شاغل خشونت بیشتری در خاناوده اعمال می کنند، مردانی که نمی توانند شغلی به دست آورند، ممکن است به تلافی سرخوردگی و ناکامی انسان در جامعه، بر تربیتشان نسبت به اعضای خانواده ثابت کنند.
اگر زن و شوهر نقش تقسیم کار سنتی را پذیرفته باشند، اگر شوهر نان آور خانواده و زن مسئول امور خانه باشد، اشتغال زن ممکن است نقش مردان را به مخاطره بیندازد از سوی دیگر زنان که مسئولیت سنتی در قبال موفقیت ازدواجشان را پذیرا شده اند، وقتی ازدواجشان به خشونت می کشد به احتمال زیاد احساس گناه می کنند. با نگاهی به پرونده های خشونت های خانوادگی می توان یك نقطه مشترك را مشاهده كرد. عامل اقتصادی كه در حال حاضر از علل مهم خشونت و پرخاشگری در خانواده است. والدین كه برای تأمین مخارج خود بعضاً در دو شیفت كار می كنند و هرگز نمی توانند آرام و خونسرد، مهربان و صمیمی باشند و كارشناسان مسائل اجتماعی بیكاری را نیز جز اولین و مهمترین آسیب های اجتماعی كشور عنوان می كنند كه خود عامل اصلی پرخاشگری نیز محسوب می شود.