وفادارى فرزندان انقلاب
وفادارى فرزندان انقلاب
وفادارى فرزندان انقلاب
ساعت 5 صبح روز 21 بهمن سال 1361 عمليات والفجر بود که فهميديم در محاصره دشمن قرار داريم. ناگهان همه چيز تغيير کرد. عدهاى از فرماندهان گردانها و گروهانها در همان ساعات نخست به شهادت رسيدند. فقط ما مىتوانستيم از جادهاى که قبلا پاکسازى شده بود به عقب برگرديم که اين جاده هم توسط مزدوران بعثى عراق بسته شده بود هيچ راهى جز مقاومت در برابر آنها نداشتيم. مقاومت کرديم و به هر سوى دشمن حملهور مىشديم تا اينکه به شيارى از بيابان که به وسيله آب درست شده بود رسيديم. در همانجا پنهان شديم تا از ديد دشمن در امان بمانيم در آن شيار تقريبا 60 نفر از گردانهاى مختلف بوديم ولى همچنان دشمن ما را زير نظر د اشت و هر لحظه حلقه محاصره بر ما تنگ و تنگتر مىشد. همه يک کلمه بر زبان داشتند و آن هم يا اباعبدالله بود (آمده بودند تا جانشان را فدا کنند) همچنان مقاومت کرديم تا ساعت 11 صبح شد. ناگهان صداى تانکهاى دشمن به گوش رسيد که عرصه را بر ما تنگ مىکرد اما همه يک فرياد بر زبانشان جارى بود و آن هم اللهاکبر، خمينى رهبر. کمکم دشمن به ما نزديک شد در اين مدت از 60 نفرى که داخل شيار بوديم تقريبا 20 نفر به شهادت رسيديم. گلولههاى آر.پي.چى و فشنگهايمان تمام شده بود. ديگر اسلحهاى به جز گفتن اللهاکبر نداشتيم.
دشمن فريادهاى ما را مىشنيد و جرات نزديک شدن به ما را نداشت و ما همچنان ادامه مىداديم؛ اللهاکبر اللهاکبر. فرمانده گروهان که از وضعيت محاصره کاملا مطلع شده بود و هيچ راهى را جز اسارت زينب گونه براى بچهها نمىديد لب به سخن گشود و گفت: عزيران! شما دين خود را نسبت به امام خود ادا کرديد، اکنون ما وسيلهاى براى جنگيدن نداريم و تقريبا در محاصره کامل دشمن هستيم و خداوندمتعال اسارت را براى ما مىپسندد پس همگى اطاعت ا ز او را واجب دانسته و به اين امر راضى باشيم. يکى از عزيزان رزمنده که جز گروهان ما نبود گفت من به اسارت بعثىها در نمىآيم، اينها کسانى بودند که پيغمبر ما را اذيت کردند، خون به دل علي(ع) نمودند، من بايد چند تن از اينها را بکشم. او هنوز چند فشنگ در داخل اسلحهاش موجود بود. زمانى که عراقىها نزديک ما شدند شروع به تيراندازى نمود. در همان مکان به شهادت رسيد. تقريبا ساعت 11/30 صبح شده بود و از 60 نفر از رزمندگان، فقط 30 تن ديگر بيشتر باقى نمانده بودند. بقيه يا شهيد شده و يا مجروح بودند دشمن به ما نزديک شد و ما با دستور فرمانده، اسير شديم. نخست ما را تفتيش کردند تا از نظر امنيتى مطمئن شوند. دست در جيبهاى ما مىکردند و هرچه در آن بود تخليه و براى خودشان به عنوان غنيمت جنگى بر مىداشتند اما بچهها اکثرا در جيبهايشان به جز مهر و تسبيح نبود. در جيب يکى از عزيزان رزمنده يک تکه نبات يافتند، عراقى به او گفت اين چيست؟ و آن عزيز گفت: نبات است. گويى که تا آن روز آنها نبات را نديده بودند و نمىدانستند نبات چيست. مزهمزهاى کرد و گفت سنگ شيرين!!! سنگ شيرين!!! همه بچهها با آن حالت ناراحتى که داشتند خنديدند و سرباز عراقى بسيار عصبانى شد، چند تن از بچهها را سيلى زد پس از خلع سلاح و تفتيش کامل، همه بچهها را به پشت خط منتقل کردند. با تعداد ديگرى که قبلا اسير کرده بودند حدود 1100 نفر مىشديم. دشمن خوشحال بود و به اصطلاح خودش عمليات پيروزمندانهاى داشته است.
در اين هنگام فرمانده عراقى جلو آمد و شروع به سخنرانى کرد. او گفت انا مسلم و انتم مسلمون لماذا حرب؟ (من مسلمانم و شما مسلمان پس جنگ براى چه) که يکى از بچهها حرف او را قطع کرد و با شجاعت کامل گفت، اگر مىگوييد شما مسلمانيد پس چرا به کشور ما حملهور شديد؟ فرمانده عراقى که جوابى جز سکوت و منطقى جز ضرب و شتم نداشت، دستور داد آن عزيز را کتک زدند.
دقايقى از اين قضيه گذشت و پس از سخنرانى فرمانده عراقى که همهاش اراجيف بود، يک سرباز عراقى وارد سنگر شد و تمثال مبارک حضرت امام(ره) را آورد، آن را روى زمين انداخت. همه بچهها گريه کردند، به خاطر بىحرمتى به تمثال مبارک امام، سپس گفت شما (اشاره به اسرا) بايد روى اين عکس قدم بگذاريد و داخل ماشين شويد، خون جلو چشمان بچهها را گرفته بود و همچنان اشک مىريختند و مىگفتند خدايا اين کار را بر ما مپسند که به روى عکس اماممان قدم نهيم، فرمانده عراقى گفت يا الله، نفر اول بلند شو و آن عزيز بلند شد، گفت قدم بگذار روى عکس خمينى و آن رزمنده راستين اسلام در حالى که رنگ از چهرهاش پريده بود گفت: به خدا قسم اگر مرا تکه تکه کنيد اين کار را نخواهم کرد. به خاطر اين سخنش کتک مفصلى خورد و اين سرنوشت براى سايرين نيز تکرار شد.
فرمانده عراقى در اوج عصبانيت فرياد زد همه شما خمينى هستيد و دستور داد با برداشتن عکس امام از زمين، اسراء را سوار خودروها کنند و به پشت جبههها انتقال دهند. با همه تهديدهايى که دشمن داشت نتوانست يک نفر را راضى به اين کار کند.
دهه مبارک فجر، باتوجه به بازگشت رهبر عظيمالشان حضرت امام خميني(ره) و پيروزى انقلاب اسلامي، بالاترين افتخار را براى امت اسلام در طول 1400 سال در برداشته است و لذا دههاى فراموش نشدنى براى ملت شريف ما و امت اسلام است باتوجه به اهميت اين موضوع، برادران هم بند اسير ما در دوران اسارت سعىشان بر اين بود که براى تعظيم شعائر، آن بزرگداشتى را که در شان اين ايام باشد متناسب با وضعيت اسارتشان داشته باشند هرچند که از بغداد به اين اردوگاهها يادآورى مىشد که در اين ايام بيشتر مراقب باشند و آنها هم سخت تهديد مىکردند ولى درعين حال چهار ماه قبل از فرارسيدن دهه فجر فعاليتها به گونها ى که دشمن متوجه نشود، شروع مىشد. در درجه اول بچهها سعى مىکردند به عنوان تقدير از ايثارگرى برادرانى که دراسارت، پايدارى و پايمردى واستقامت خوبى نشان مىدادند، هدايايى مهيا کنند.
چيزى که داشتند لباسهايشان بود اگر لباسهاى نويى را مىتوانستند ذخيره کنند، براى اين ايام ذخيره مىکردند ولى چون لباس زياد نبود سعى مىکردند از لباسهاى کهنه جانماز بدوزند، قلبهايى از سنگ درست کنند، با هسته خرما و تراشى که به آن مىدادند تسبيح درست کنند و يا با نخى که از طريق شکافتن جوراب و زير پيراهن و ... مىتابيدند، گيوه بدوزند. به هر حال، همه اينها فراهم مىآمد و به صورت جايزه بين افراد فعال توزيع مىشد.
از ديگر برنامهها، مسابقات فوتبال و يا واليبالى بود که از چند ماه قبل ترتيب داده و طورى برنامهريزى مىشد که دور نهايى و فينال آن با ايام دهه فجر برخورد کند و به اين ترتيب با اينکه عراقىها شور و هيجان ناشى از برگزارى اين مسابقات را مىديدند، چون يک دوره بازى بود که فينال آن انجام مىشد نمىتوانستند مخالفتى بکنند. علاوه بر اينها، در سراسر دهه مبارکه فجر سعى مىشد هر شب برنامهاى اجرا شود، مثلا برگزارى يک سخنرانى و يا خواندن مطالبى که نوشته مىشد.
از برنامههاى ديگر اين بود که آنچه را در دوران انقلاب در روزهاى پيروزى انقلاب گذشته بود، به عنوان روزشمار جمعآورى مىکردند و مىخواندند که اثر خوبى داشت. برگزارى مسابقات کشتي، کاراته، کونگفو و اجراى سرودهاى انقلابى نيز از ديگر برنامهها بود. با اينکه آنجا شيرينى نبود، بچهها خميرنان را در مىآوردند، خشک مىکردند و بعد از کوبيدن و رد کردن از تورى و مخلوط کردن با آب، از آن خمير، شيرينى به دست مىآوردند البته در ايام دهه فجر درست کردن شيرينى ممنوع بود و دشمن هم در اين روزها بيشتر به دنبال اين نوع شيرينىها که به آن “حلويات” مىگفتند، مىگشت.
يک شب عراقىها به آسايشگاه ريختند و از بچهها سراغ حلويات را گرفتند. يکى از برادران با اينکه مىفهميد حلويات يعنى چه، گفت: چه مىگوييد؟ ما جز همين سطلهايى که اينجاست حلبيات نداريم. دشمن که خيلى عصبانى شده بود حتى تمام پتوها را تکاند تا ببيند شيرينىها کجاست، اما چيزى پيدا نکرد و رفتند و برادران ما شيرينىها را داخل بالشها مخفى کرده بودند و فرداى آن روز مقدارى از آن را براى دکتر عراقى بردند.
دکترهاى عراقى هم متفاوت بودند. بعضى از آنها خيلى بىوجدان، بىرحم و بىعاطفه و برخى ديگر متعهد و با عاطفه بودند. در آن روزها دکترى بود به نام دکتر فارس که بسيار شخص شريفى بود. او شايد هفتهاى پنجاه دينار (هر دينار معادل بيست سى تومان) داروهايى را که عراقىها به اردوگاه نمىآوردند، از شهر مىخريد و به صورتى مخفيانه به اردوگاه مىآورد و به مريضهايى که مىدانست به آنها احتياج دارند مىداد. شيرينىها را هم براى همين دکتر فارس فرستاديم. وقتى شيرينىها را ديد، گفت: اينها کجا بود که عراقىها نتوانستند پيدا کنند؟ در هر حال، آن دهه فجر با شور و حرارت و گرمى خاصى برگزار شد.
يکى ديگر از برنامهها برگزارى نمايشگاه عکس از مجموعه عکسهايى بود که براى بچهها از ايران فرستاده بودند. علاوه بر اينها تصاويرى از امام خميني، حضرت آيتالله خامنهاى و آقاى هاشمى رفسنجانى کشيده مىشد. در اين زمينه هم چندين بار عراقىها به آسايشگاه ريختند ولى عکسها خيلى سريع جمع شده بود. آخرالامر در آن دهه فجر يک عکس امام(ره) را که 40x5 سانتىمتر بود، به دست آوردند اصلا دشمن متحير مانده بود که اين تصوير را کدام نقاش و از روى کدام عکس کشيده است، آن هم با عدم امکانات موجود!
تقريبا سيصد و پنجاه نفر به اين جهت بازداشت شدند و بالاخره نقاش آن تصوير هم پيدا نشد.
در روز 22 بهمن معمولا تصوير حضرت امام خميني(ره) را روى پتو مىکشيدند و برادرانمان از جلوى آن رژه مىرفتند. در يکى از اين مراسمها رژه رفتنها توام با آتشبازى بود.
بچهها نفت را به دهان مىريختند و به گرزى که از آتش درست کرده بودند، فوت مىکردند. برنامه به قدرى جالب بود که هرکس وارد مىشد، فکر مىکرد مثلا در يک پايگاه بسيج در ايران است.
در يکى از قسمتهاى مراسم 22 بهمن برادر روحانيمان حضرت حجتالاسلام حاج آقا سيداحمد رسولى - که در حال حاضر نمايندگى ولىفقيه در استان مازندران و جهاد سازندگى را برعهده دارد - در کنار تصوير مبارک حضرت امام ايستاده بود که بچهها رژه بروند. در همين حال بچهها به يکباره عکس قدى امام را رو مىکنند. همه بچهها وقتى نگاهشان به عکس قدى امام مىافتد به عکس خيره مىشوند و شروع به گريه مىکنند. چون فکر نمىکردند که عکس قدى امام هم کشيده بشود. در همين حال، نگهبان عراقى پشت پنجره مىآيد و وقتى خيره شدن و اشک ريختن اسرا را مىبيند، زبانش بند مىآيد و با صداى نامفهومى مىگويد: اين ديگه چيه؟
بچهها پراکنده مىشوند و عکسها را جمع مىکنند و بعدها هم که سرباز عراقى پافشارى مىکند، به او مىگويند که تو اشتباه کردي، چنين چيزى نبوده، تونديدى و ما نداريم. اگر هم بخواهى پافشارى کني، عکس را پيش فرمانده عراقى مىبريم و قبل از اينکه ما تنبيه شويم، تو تنبيه مىشوي، چون او خواهد گفت مگر شما مرده بوديد که نتوانستيد آن را پيدا کنيد؟
آخرش هم سرباز عراقى بچهها را قسم داد که فقط يکبار عکس را نشانش بدهند که به اين کار هم حاضر نشدند و مسئله خاتمه پيدا کرد.
منبع: موسسه فرهنگى پيام آزادگان
دشمن فريادهاى ما را مىشنيد و جرات نزديک شدن به ما را نداشت و ما همچنان ادامه مىداديم؛ اللهاکبر اللهاکبر. فرمانده گروهان که از وضعيت محاصره کاملا مطلع شده بود و هيچ راهى را جز اسارت زينب گونه براى بچهها نمىديد لب به سخن گشود و گفت: عزيران! شما دين خود را نسبت به امام خود ادا کرديد، اکنون ما وسيلهاى براى جنگيدن نداريم و تقريبا در محاصره کامل دشمن هستيم و خداوندمتعال اسارت را براى ما مىپسندد پس همگى اطاعت ا ز او را واجب دانسته و به اين امر راضى باشيم. يکى از عزيزان رزمنده که جز گروهان ما نبود گفت من به اسارت بعثىها در نمىآيم، اينها کسانى بودند که پيغمبر ما را اذيت کردند، خون به دل علي(ع) نمودند، من بايد چند تن از اينها را بکشم. او هنوز چند فشنگ در داخل اسلحهاش موجود بود. زمانى که عراقىها نزديک ما شدند شروع به تيراندازى نمود. در همان مکان به شهادت رسيد. تقريبا ساعت 11/30 صبح شده بود و از 60 نفر از رزمندگان، فقط 30 تن ديگر بيشتر باقى نمانده بودند. بقيه يا شهيد شده و يا مجروح بودند دشمن به ما نزديک شد و ما با دستور فرمانده، اسير شديم. نخست ما را تفتيش کردند تا از نظر امنيتى مطمئن شوند. دست در جيبهاى ما مىکردند و هرچه در آن بود تخليه و براى خودشان به عنوان غنيمت جنگى بر مىداشتند اما بچهها اکثرا در جيبهايشان به جز مهر و تسبيح نبود. در جيب يکى از عزيزان رزمنده يک تکه نبات يافتند، عراقى به او گفت اين چيست؟ و آن عزيز گفت: نبات است. گويى که تا آن روز آنها نبات را نديده بودند و نمىدانستند نبات چيست. مزهمزهاى کرد و گفت سنگ شيرين!!! سنگ شيرين!!! همه بچهها با آن حالت ناراحتى که داشتند خنديدند و سرباز عراقى بسيار عصبانى شد، چند تن از بچهها را سيلى زد پس از خلع سلاح و تفتيش کامل، همه بچهها را به پشت خط منتقل کردند. با تعداد ديگرى که قبلا اسير کرده بودند حدود 1100 نفر مىشديم. دشمن خوشحال بود و به اصطلاح خودش عمليات پيروزمندانهاى داشته است.
در اين هنگام فرمانده عراقى جلو آمد و شروع به سخنرانى کرد. او گفت انا مسلم و انتم مسلمون لماذا حرب؟ (من مسلمانم و شما مسلمان پس جنگ براى چه) که يکى از بچهها حرف او را قطع کرد و با شجاعت کامل گفت، اگر مىگوييد شما مسلمانيد پس چرا به کشور ما حملهور شديد؟ فرمانده عراقى که جوابى جز سکوت و منطقى جز ضرب و شتم نداشت، دستور داد آن عزيز را کتک زدند.
دقايقى از اين قضيه گذشت و پس از سخنرانى فرمانده عراقى که همهاش اراجيف بود، يک سرباز عراقى وارد سنگر شد و تمثال مبارک حضرت امام(ره) را آورد، آن را روى زمين انداخت. همه بچهها گريه کردند، به خاطر بىحرمتى به تمثال مبارک امام، سپس گفت شما (اشاره به اسرا) بايد روى اين عکس قدم بگذاريد و داخل ماشين شويد، خون جلو چشمان بچهها را گرفته بود و همچنان اشک مىريختند و مىگفتند خدايا اين کار را بر ما مپسند که به روى عکس اماممان قدم نهيم، فرمانده عراقى گفت يا الله، نفر اول بلند شو و آن عزيز بلند شد، گفت قدم بگذار روى عکس خمينى و آن رزمنده راستين اسلام در حالى که رنگ از چهرهاش پريده بود گفت: به خدا قسم اگر مرا تکه تکه کنيد اين کار را نخواهم کرد. به خاطر اين سخنش کتک مفصلى خورد و اين سرنوشت براى سايرين نيز تکرار شد.
فرمانده عراقى در اوج عصبانيت فرياد زد همه شما خمينى هستيد و دستور داد با برداشتن عکس امام از زمين، اسراء را سوار خودروها کنند و به پشت جبههها انتقال دهند. با همه تهديدهايى که دشمن داشت نتوانست يک نفر را راضى به اين کار کند.
دهه مبارک فجر، باتوجه به بازگشت رهبر عظيمالشان حضرت امام خميني(ره) و پيروزى انقلاب اسلامي، بالاترين افتخار را براى امت اسلام در طول 1400 سال در برداشته است و لذا دههاى فراموش نشدنى براى ملت شريف ما و امت اسلام است باتوجه به اهميت اين موضوع، برادران هم بند اسير ما در دوران اسارت سعىشان بر اين بود که براى تعظيم شعائر، آن بزرگداشتى را که در شان اين ايام باشد متناسب با وضعيت اسارتشان داشته باشند هرچند که از بغداد به اين اردوگاهها يادآورى مىشد که در اين ايام بيشتر مراقب باشند و آنها هم سخت تهديد مىکردند ولى درعين حال چهار ماه قبل از فرارسيدن دهه فجر فعاليتها به گونها ى که دشمن متوجه نشود، شروع مىشد. در درجه اول بچهها سعى مىکردند به عنوان تقدير از ايثارگرى برادرانى که دراسارت، پايدارى و پايمردى واستقامت خوبى نشان مىدادند، هدايايى مهيا کنند.
چيزى که داشتند لباسهايشان بود اگر لباسهاى نويى را مىتوانستند ذخيره کنند، براى اين ايام ذخيره مىکردند ولى چون لباس زياد نبود سعى مىکردند از لباسهاى کهنه جانماز بدوزند، قلبهايى از سنگ درست کنند، با هسته خرما و تراشى که به آن مىدادند تسبيح درست کنند و يا با نخى که از طريق شکافتن جوراب و زير پيراهن و ... مىتابيدند، گيوه بدوزند. به هر حال، همه اينها فراهم مىآمد و به صورت جايزه بين افراد فعال توزيع مىشد.
از ديگر برنامهها، مسابقات فوتبال و يا واليبالى بود که از چند ماه قبل ترتيب داده و طورى برنامهريزى مىشد که دور نهايى و فينال آن با ايام دهه فجر برخورد کند و به اين ترتيب با اينکه عراقىها شور و هيجان ناشى از برگزارى اين مسابقات را مىديدند، چون يک دوره بازى بود که فينال آن انجام مىشد نمىتوانستند مخالفتى بکنند. علاوه بر اينها، در سراسر دهه مبارکه فجر سعى مىشد هر شب برنامهاى اجرا شود، مثلا برگزارى يک سخنرانى و يا خواندن مطالبى که نوشته مىشد.
از برنامههاى ديگر اين بود که آنچه را در دوران انقلاب در روزهاى پيروزى انقلاب گذشته بود، به عنوان روزشمار جمعآورى مىکردند و مىخواندند که اثر خوبى داشت. برگزارى مسابقات کشتي، کاراته، کونگفو و اجراى سرودهاى انقلابى نيز از ديگر برنامهها بود. با اينکه آنجا شيرينى نبود، بچهها خميرنان را در مىآوردند، خشک مىکردند و بعد از کوبيدن و رد کردن از تورى و مخلوط کردن با آب، از آن خمير، شيرينى به دست مىآوردند البته در ايام دهه فجر درست کردن شيرينى ممنوع بود و دشمن هم در اين روزها بيشتر به دنبال اين نوع شيرينىها که به آن “حلويات” مىگفتند، مىگشت.
يک شب عراقىها به آسايشگاه ريختند و از بچهها سراغ حلويات را گرفتند. يکى از برادران با اينکه مىفهميد حلويات يعنى چه، گفت: چه مىگوييد؟ ما جز همين سطلهايى که اينجاست حلبيات نداريم. دشمن که خيلى عصبانى شده بود حتى تمام پتوها را تکاند تا ببيند شيرينىها کجاست، اما چيزى پيدا نکرد و رفتند و برادران ما شيرينىها را داخل بالشها مخفى کرده بودند و فرداى آن روز مقدارى از آن را براى دکتر عراقى بردند.
دکترهاى عراقى هم متفاوت بودند. بعضى از آنها خيلى بىوجدان، بىرحم و بىعاطفه و برخى ديگر متعهد و با عاطفه بودند. در آن روزها دکترى بود به نام دکتر فارس که بسيار شخص شريفى بود. او شايد هفتهاى پنجاه دينار (هر دينار معادل بيست سى تومان) داروهايى را که عراقىها به اردوگاه نمىآوردند، از شهر مىخريد و به صورتى مخفيانه به اردوگاه مىآورد و به مريضهايى که مىدانست به آنها احتياج دارند مىداد. شيرينىها را هم براى همين دکتر فارس فرستاديم. وقتى شيرينىها را ديد، گفت: اينها کجا بود که عراقىها نتوانستند پيدا کنند؟ در هر حال، آن دهه فجر با شور و حرارت و گرمى خاصى برگزار شد.
يکى ديگر از برنامهها برگزارى نمايشگاه عکس از مجموعه عکسهايى بود که براى بچهها از ايران فرستاده بودند. علاوه بر اينها تصاويرى از امام خميني، حضرت آيتالله خامنهاى و آقاى هاشمى رفسنجانى کشيده مىشد. در اين زمينه هم چندين بار عراقىها به آسايشگاه ريختند ولى عکسها خيلى سريع جمع شده بود. آخرالامر در آن دهه فجر يک عکس امام(ره) را که 40x5 سانتىمتر بود، به دست آوردند اصلا دشمن متحير مانده بود که اين تصوير را کدام نقاش و از روى کدام عکس کشيده است، آن هم با عدم امکانات موجود!
تقريبا سيصد و پنجاه نفر به اين جهت بازداشت شدند و بالاخره نقاش آن تصوير هم پيدا نشد.
در روز 22 بهمن معمولا تصوير حضرت امام خميني(ره) را روى پتو مىکشيدند و برادرانمان از جلوى آن رژه مىرفتند. در يکى از اين مراسمها رژه رفتنها توام با آتشبازى بود.
بچهها نفت را به دهان مىريختند و به گرزى که از آتش درست کرده بودند، فوت مىکردند. برنامه به قدرى جالب بود که هرکس وارد مىشد، فکر مىکرد مثلا در يک پايگاه بسيج در ايران است.
در يکى از قسمتهاى مراسم 22 بهمن برادر روحانيمان حضرت حجتالاسلام حاج آقا سيداحمد رسولى - که در حال حاضر نمايندگى ولىفقيه در استان مازندران و جهاد سازندگى را برعهده دارد - در کنار تصوير مبارک حضرت امام ايستاده بود که بچهها رژه بروند. در همين حال بچهها به يکباره عکس قدى امام را رو مىکنند. همه بچهها وقتى نگاهشان به عکس قدى امام مىافتد به عکس خيره مىشوند و شروع به گريه مىکنند. چون فکر نمىکردند که عکس قدى امام هم کشيده بشود. در همين حال، نگهبان عراقى پشت پنجره مىآيد و وقتى خيره شدن و اشک ريختن اسرا را مىبيند، زبانش بند مىآيد و با صداى نامفهومى مىگويد: اين ديگه چيه؟
بچهها پراکنده مىشوند و عکسها را جمع مىکنند و بعدها هم که سرباز عراقى پافشارى مىکند، به او مىگويند که تو اشتباه کردي، چنين چيزى نبوده، تونديدى و ما نداريم. اگر هم بخواهى پافشارى کني، عکس را پيش فرمانده عراقى مىبريم و قبل از اينکه ما تنبيه شويم، تو تنبيه مىشوي، چون او خواهد گفت مگر شما مرده بوديد که نتوانستيد آن را پيدا کنيد؟
آخرش هم سرباز عراقى بچهها را قسم داد که فقط يکبار عکس را نشانش بدهند که به اين کار هم حاضر نشدند و مسئله خاتمه پيدا کرد.
منبع: موسسه فرهنگى پيام آزادگان
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}