دهخدا ساکت نمي شود
دهخدا ساکت نمي شود
دهخدا ساکت نمي شود
سلسله ي مقالات «چرند و پرند» مرحوم علي اکبر خان دهخدا در روزنامه ي «صور اسرافيل» ، معروف است.
از آن جا که اين مقالات انتقادي بود بعضي افراد مثل شاه وقت، نمي توانستند آن نوشته ها را تحمل کنند. تهديدها نتوانست اين نويسنده ي منتقد را از ميدان به در کند. سرانجام ، محمد علي ميرزا شاه مستبد در صدد تطميع دهخدا برآمد. خود مرحوم دهخدا مي گويد: روزي در اداره ي روزنامه مشغول نوشتن بودم. از پايين، صداي پاي منظم عده اي نظامي به گوشم رسيد. از پنجره ديدم چند قزاق در مقابل روزنامه به صف ايستاده اند و فرمانده ي آنها از پله هاي ساختمان، در حال بالا آمدن است. کمي نگران شدم. فرمانده به حالت خبردار در مدخل اتاق ايستاد و پس از اداي احترام پرسيد: «ميرزا علي اکبر دهخدا کيست؟».گفتم: منم. گفت: «اعلي حضرت مرا مأمور فرموده اند که نزد شما بيايم و با قزاق هاي خود در فرمان شما باشم.» ضمنا کيسه پولي را هم براي مخارج روزنامه فرستاده اند.» گفتم: هزينه ي کاغذ و غيره تأمين است . تاملي کردم و گفتم: شما گفتيد غير از تحويل پول، به شما دستور داده اند که در فرمان من باشيد. گفت: «بله!». گفتم: يعني هر فرماني که من بدهم شما اجرا مي کنيد؟ گفت: «بله». گفتم: حالا که اين طور است اولين دستور من به شما اين است که اين کيسه پول را برداريد و پايين ببريد و بين خود و قزاق ها تقسيم کنيد و بعد برويد .
به عجله گفت: «خير! ما نمي توانيم .» گفتم: مگر شما نگفتيد اعلي حضرت دستور داده در فرمان من باشيد. فرمان من به شما همين است و بس. به فراست دريافت که غرض من رد محترمانه ي پول و خدمت آنهاست. کيسه را برداشت و رفت.
منبع: مجله ي حديث زندگي
معرفی سایت مرتبط با این مقاله
از آن جا که اين مقالات انتقادي بود بعضي افراد مثل شاه وقت، نمي توانستند آن نوشته ها را تحمل کنند. تهديدها نتوانست اين نويسنده ي منتقد را از ميدان به در کند. سرانجام ، محمد علي ميرزا شاه مستبد در صدد تطميع دهخدا برآمد. خود مرحوم دهخدا مي گويد: روزي در اداره ي روزنامه مشغول نوشتن بودم. از پايين، صداي پاي منظم عده اي نظامي به گوشم رسيد. از پنجره ديدم چند قزاق در مقابل روزنامه به صف ايستاده اند و فرمانده ي آنها از پله هاي ساختمان، در حال بالا آمدن است. کمي نگران شدم. فرمانده به حالت خبردار در مدخل اتاق ايستاد و پس از اداي احترام پرسيد: «ميرزا علي اکبر دهخدا کيست؟».گفتم: منم. گفت: «اعلي حضرت مرا مأمور فرموده اند که نزد شما بيايم و با قزاق هاي خود در فرمان شما باشم.» ضمنا کيسه پولي را هم براي مخارج روزنامه فرستاده اند.» گفتم: هزينه ي کاغذ و غيره تأمين است . تاملي کردم و گفتم: شما گفتيد غير از تحويل پول، به شما دستور داده اند که در فرمان من باشيد. گفت: «بله!». گفتم: يعني هر فرماني که من بدهم شما اجرا مي کنيد؟ گفت: «بله». گفتم: حالا که اين طور است اولين دستور من به شما اين است که اين کيسه پول را برداريد و پايين ببريد و بين خود و قزاق ها تقسيم کنيد و بعد برويد .
به عجله گفت: «خير! ما نمي توانيم .» گفتم: مگر شما نگفتيد اعلي حضرت دستور داده در فرمان من باشيد. فرمان من به شما همين است و بس. به فراست دريافت که غرض من رد محترمانه ي پول و خدمت آنهاست. کيسه را برداشت و رفت.
منبع: مجله ي حديث زندگي
معرفی سایت مرتبط با این مقاله
تصاویر زیبا و مرتبط با این مقاله
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}