نویسنده: یان نی یدره
مترجم: روحی ارباب



 

 داستانی از لتونی

مرد ثروتمندی بود که از بس خورده و خوابیده بود بی‌نهایت چاق شده بود و بزحمت می‌توانست چند قدم راه برود. هیچ دارویی هم بر او اثر نداشت. با این که آدم بسیار خسیسی بود ولی اعلان کرد هر کس او را از چاقی نجات دهد یک سکه‌ی طلا به او می‌دهد.
روزها گذشت و هیچ کس پیدا نشد که این مرد را معالجه کند. تا این که روزی مرد روستایی فقیری به نام یانیس نزد او آمد و گفت:
- من تو را از این چاقی نجات می‌دهم، ولی در مقابل آن چندین کیسه طلا و دخترت را می‌خواهم.
مرد ممسک شروع به چانه زدن کرد که شاید از مبلغ بکاهد، یا از دادن دخترش معاف شود. ولی یانیس بر گفته‌ی خودش اصرار ورزید و تخفیفی نداد. بالاخره مرد چاق با هر دو شرط موافقت کرد.
روستایی گفت:
- ولی آقا یک شرط دیگر هم هست. شب‌ها باید بیایی پیش من؛ زیرا من برای معالجه به منزل تو نخواهم آمد.
مرد چاق با این شرط هم موافقت کرد.
هنوز خیلی به شب مانده بود که مرد چاق به کلبه‌ی یانیس رفت. مرد فقیر او را سرمیز خودش دعوت کرد و با آنچه در بساط داشت از او پذیرایی کرد.
مرد چاق تا از پشت میز بلند شد خوابش گرفت و روی نیمکت سفت و زمخت مرد فقیر یواش یواش خوابش برد. یانیس لباس فاخر و عالی و کفش‌های او را از تنش بیرون آورد و لباس‌های کهنه‌ی دهاتی به او پوشاند. بعد او را به کوره‌ی ذغال برد.
صبح زود یانیس به کوره رفت و او را از خواب بیدار کرد و گفت:
- ای تنبل، خواب بس است. پاشو کار کن، والّا برای یک لقمه نان محتاج می‌شوی.
مرد چاق چشم‌هایش را مالید و از تعجب زبانش بند آمد. یانیس شلاق را برداشته بود و می‌خواست با شلاق به پشت او بزند که مالدار حالش جا آمد. به اطراف خود خوب نگاه کرد، ولی راه فراری ندید. فکر کرد که خواب می‌بیند، ولی خواب یا بیدار مجبور بود که در کوره‌ی ذغال بدمد. خیال کرد که به دام شیطان گرفتار شده است.
بیچاره مرد چاق سخت گرفتار شد. کارش مواظبت از کوره بود. بدنش از ذغال سیاه شده بود و فقط نان و آب به او می‌دادند. در اطرافش یک نفر زنده هم دیده نمی‌شد. فقط ارباب خودش را می‌دید که شلاق در دست داشت و از او کار می‌خواست. یک سال به این ترتیب گذشت. از چاقی و شکم گنده‌ی او اثری باقی نماند. خیلی لاغر و چابک شده بود، به طوری که دیگر خودش را نمی‌شناخت.
دهقان دوباره او را به خواب عمیقی فرو برد. لباس‌های فاخر او را به تنش پوشاند و در کلبه روی همان نیمکت جایش داد. در ضمن کلبه را طوری منظم نمود که درست شبیه همان جا شد که مرد ثروتمند شب اول آن را دیده بود.
صبحگاهان وقتی مرد ثروتمند از خواب بیدار شد. دهقان پرسید:
-آقا، خوب خوابیدی؟ خوب استراحت کردی؟
مرد ثروتمند چشم‌هایش را مالید و پرسید:
- خیلی خوابیدم؟
- این قدر که من رسیدم به جنگل بروم و برای جارو شاخه تهیه کنم.
مدت‌ها مرد ثروتمند نمی‌توانست باور کند، ولی وقتی که خوب دقت کرد دید که آنچه در اطرافش هست همان است که قبل از خواب بود. بالاخره باور کرد.
یانیس باز از او خواست که پشت میز بنشیند و غذا بخورد. مرد ثروتمند وقتی از جا برخاست غرق در تعجب و حیرت شد. تعجبش از این بود که مرد روستایی موفق شده بود در طول یک شب او را لاغر کند. دو نفری چاشت خوردند و به منزل مرد ثروتمند رفتند.
یانیس آنچه را به او وعده داده شده بود نقد گرفت و به علاوه دختر مرد ثروتمند را هم به زنی اختیار کرد.
وقتی که داماد مرد ثروتمند شد داستان لاغر شدن او را برایش شرح داد.
مرد ثروتمند بعد از آن قضیه مدتی طولانی در دنیا زندگی کرد و همیشه این موضوع را به خاطر داشت که کار کردن و عرق ریختن از هر دارویی برای لاغر شدن بهتر است.
منبع مقاله :
نی‌ یدره، یان؛ (1382)، داستان‌های لتونی؛ ترجمه‌ی روحی ارباب؛ تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم