نویسنده: یان نی یدره
مترجم: روحی ارباب



 

داستانی از لتونی

مردی بود که اسب را خیلی دوست داشت. این مرد دلش می‌خواست اسب‌هایی داشته باشد که دیگران مانندشان را ندارند. همین که می‌شنید در فلان بازار اسب‌های خوبی برای فروش آورده‌اند فوراً به آن جا می‌رفت. روزی این مرد داشت به بازار می‌رفت. در راه با مردی که بار خیار داشت همراه شد. از او پرسید:
- بار چه داری؟
فروشنده که از علاقه‌ی آن مرد به اسب آگاه بود جواب داد:
- تخم‌هایی به بازار می‌برم که از آن‌ها اسب بیرون می‌آید.
دوستدار اسب خواست آن‌ها را ببیند. فروشنده قبول کرد. مرد بزرگ‌ترین خیار را انتخاب کرد و پرسید:
- برای این چند باید بدهم؟
فروشنده گفت:
- سیصد روبل.
خریدار سیصد روبل به او داد و خواست راه بیفتد که فروشنده گفت:
- تخم را باید در توی لگن بگذاری و خودت روی آن بنشینی. باید آن قدر روی لگن بنشینی تا کره اسب بیرون بیاید. اگر کسی هم چیزی پرسید باید با صدای بلند بگویی: تپررر و...
آن‌ها از یکدیگر جدا شدند و هر کدام به طرفی رفتند. خریدار همین که به منزل رسید روی لگن نشست تا کره اسب بیرون بیاید. زنش پرسید که چرا روی لگن نشسته است و شوهر جواب داد: تپرررر و... زن از این جواب اوقاتش تلخ شد ولی حرفی نزد. شوهرش را به همان حال باقی گذاشت و رفت. فقط دستور داد برای او غذا و آب ببرند و دیگر چیزی نگفت.
خریدار سه چهار هفته روی لگن نشست و چیزی بیرون نیامد. بالاخره حوصله‌اش سرآمد و لگن را با خیار برداشت و برد توی جنگل وسط بوته‌ها انداخت. در همان موقع از زیر بوته‌ها ناگهان خرگوشی بیرون پرید و فرار کرد.
خریدار مأیوس و محزون به منزل بازگشت. در راه اتفاقاً باز همان فروشنده‌ای را دید که یک خیار به سیصد روبل از او خریده بود. زبان به شکایت گشود که چیزی نمانده بود کره اسب بیرون بیاید، ولی او طاقت نیاورد و آن را در جنگل انداخت. فروشنده حرف‌های او را خوب گوش داد و گفت:
- بلی، کار احمقانه‌ای کردی که نتوانستی کره اسب را به وجود بیاوری. بعد با عجله از او دور شد.
مرد اسب دوست پس از مدت‌ها با زنش در این خصوص صحبت کرد و جریان را بازگفت. زنش وقتی دانست که شوهرش این قدر زودباور است به او خشم گرفت و او را از منزل بیرون راند.
منبع مقاله :
نی‌ یدره، یان؛ (1382)، داستان‌های لتونی؛ ترجمه‌ی روحی ارباب؛ تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم