شبنم شعر

شبيه من حتماً

تو در کجاي جهاني که خواب مي بيني؟
براي من نگراني که خواب مي بيني؟
چه زود گم شدي از من، شبيه رفتن گل
به روي رود در آني که خواب مي بيني
بدون اين که بپرسي کدام ساعت بود؟
بدون آن که بداني که خواب مي بيني...
... تو روز را، همه ي روز را گريسته اي
براي گمشدگاني که خواب مي بيني
ولي نشد که از اين سنگ فرش ها خود را
به کوچه اي بکشاني که خواب مي بيني
نشد که دست مرا هم بگيري و با خود
به خانه اي برساني که خواب مي بيني
بهار نيست گلي که در آب مي شکفد
بهشت نيست، جهاني که خواب مي بيني
هميشه با مني آري، شبيه من حتماً
تو هم درست هماني که خواب مي بيني...
محمد سعيد ميرزايي

مثنوي رهايي

براي آزادگان
آمدي و بوي قفس مي دهي
زخم تنت را به که پس مي دهي؟
آمده اي حنجره ات مال ما
زخم تنت نوبر امسال ما
آمدي و حرف قفس مي زني
تند زدي بال و نفس مي زني
خاطره ي کنج قفس، تازه کن
صبر کن، آهسته نفس تازه کن
سردي من در قدمت گرم باد
من سر و پا گوش، دمت گرم باد!
عليرضا دهرويه
منبع:نشريه حديث زندگي