تشخيص اعجاز
تشخيص اعجاز
او از در چاره انديشي درباره پيامبر(ص) با سران قريش چنين گويد: «به خداسوگند! پيش آمدي برايتان رخ داده كه تا كنون چاره اي براي آن نيانديشيده ايدمحمد در ميان شما جواني بود آراسته، مورد پسند همگان، در سخن راست گوترين و در امانت داري بزرگ وارترين شما بود تا هنگامي كه موي هاي سفيددر دو طرف گونه اش هويدا گشت و آورد آن چه را كه آورد، آن گاه گفتيد: ساحراست نه به خدا سوگند! هرگز به ساحري نمي ماند گفتيد: كاهن است نه به خداسوگند! هرگز سخن او به سخن كاهنان نمي خورد گفتيد: شاعر است نه به خداسوگند! هرگز سخن او بر اوزان شعري استوار نيست گفتيد: ديوانه است نه به خداسوگند! هرگز رفتار او به ديوانگان نمي ماند پس خود دانيد و درست بيانديشيد، كه رخ داد بزرگي پيش آمد كرده كه نبايد آن را ساده گرفت».[5] ابو الوليد عتبة بن ربيعه، كه بزرگ قريش محسوب مي شد، روزي با سران قريش در مسجدالحرام نشسته بود پيامبر اسلام نيز در گوشه ديگر مسجد نشسته بود عتبه رو به اشراف قريش كرده گفت: «آيا روا مي داريد كه اكنون محمد(ص) را تنها يافته بااو سخن گويم، باشد تا او را قانع سازم، او را تطميع نموده از دعوت خويش دست بردارد؟ » البته اين موقعي بود كه امثال «حمزة بن عبدالمطلب» و جمعيت انبوهي به پيامبر اسلام گرويده بودند و روز به روز رو به افزوني بودند! همگي به او گفتند: «اگرمي تواني با او سخن گو و به هرگونه اي مي تواني او را قانع ساز». عتبه نزد پيامبر آمده گفت: «اي فرزند برادر! ـ عرب را چنين عادت بود كه افرادهر قبيله به افراد قبيله ديگر «ياابن اخي» اي فرزند برادر خطاب مي كردند ـ تو داراي شرف خانوادگي هستي، ولي چيزي را مدعي هستي كه موجب برخورد و تفرقه ميان قوم خود گرديده است اكنون گوش فرا ده تا مطلبي را بر تو عرضه دارم !» پيامبرفرمود: «بگو، گوش فرا مي دهم» عتبه گفت: «اي فرزند برادر! اگر هدف تو اندوختن ثروت است، آن اندازه اموال براي تو فراهم مي سازيم تا ثروت مندترين مردم قريش گردي اگر تشنه مقامي، تو را رئيس خود مي گردانيم و اگر خواسته باشي تو رافرمان رواي خود مي سازيم» سپس گفت: «آن كه بر تو ظاهر مي گردد و چيزهايي با توزمزمه مي كند، خللي است كه بر اعصاب تو اثر گذارده، حاضريم تو را با خرج خودكاملا مداوا كنيم و از بذل مال در اين زمينه دريغ نورزيم» عتبه مي گفت و پيامبر كاملاساكت، به تمام گفته هايش گوش فرا داد آن گاه پيامبر(ص) به او گفت: «آيا از گفتن مطالب خود پايان يافتي ؟» گفت: «آري» فرمود: «پس اكنون به سخن من گوش فراده» عتبه گفت: «با جان و دل آماده ام» پيامبر(ص) در اين هنگام لب به تلاوت قرآن گشود و از ابتداي سوره فصلت شروع به خواندن نمود: «بسم اللّه الرحمان الرحيم كتاب فصلت آياته قرآنا عربيا لقوم يعلمون بشيرا و نذيرا» [6] و هم چنان ادامه داد و عتبه با تمام وجود گوش فرا مي داد، دست ها را به عقب سر بر زمين تكيه داده، مجذوب تلاوت پيامبر گرديده بود، تا موقعي كه به آيه سجده رسيد و پيامبر(ص) سجده نمودسپس گفت: «اي ابوالوليد! شنيدي آن چه را كه بر تو تلاوت كردم، اكنون اين توو انديشه خود تا چگونه قضاوت نمايي !» در اين هنگام عتبه از حالت جذبه روحي كه به او دست داده بود، بيرون آمد و بدون آن كه چيزي بگويد به سوي دوستانش روانه گشت او را دگرگون ديدند و ميان خود گفتند: عتبه با آن حالتي كه رفت باحالتي ديگر مي آيد موقعي كه نزد آنان نشست گفتند: «چه خبر آورده اي؟» گفت: «آن چه آورده ام آن است كه سخني شنيدم، به خدا سوگند! هرگز چنين سخني شيوانشنيده بودم، به خدا سوگند! نه شعر است و نه سحر و نه كهانت، آن گونه كه شمامي پنداريد اي گروه قريش ! از من بپذيريد و به من واگذار كنيد اين مرد را به حال خود رها سازيد وبا او كاري نداشته باشيد به خدا سوگند! سخني كه من از وي شنيدم پي آمد كلاني به دنبال دارد اگر عرب با دست ديگران (جز قريش) كار او راساختند از دست او آسوده شده ايد و اگر بر عرب پيروز آيد ـ كه آينده چنين مي نمايد ـ پس پيروزي او پيروزي شماست و فرمان روايي او فرمان روايي شما وعزت و آبروي او عزت و آبروي شماست آن گاه شما به وسيله او خوش بخت ترين مردم جهان خواهيد گرديد» بدو گفتند: «اي ابوالوليد! محمد(ص) تو را با بيان خودسحر كرده است» گفت: «آن چه به شما گفتم نظر من است، اكنون هرگونه خواهيدرفتار كنيد».[7]
ابوذر غفاري، جندب بن جناده، برادري داشت به نام «انيس» كه شاعري توانا وهم آورد طلب بود و در مسابقات شعري شركت مي نمود و بر اقران (هم آوردان)خود هم واره برتري داشت ابوذر گويد: «نيرومندتر از برادرم انيس شاعري را نيافتم، با دوازده شاعر نامي در دوران جاهليت مسابقه داد و بر همه برتري يافت او عازم مكه بود، به او گفتم: تو از سخن و سخن وري سررشته داري، باشد از پيامبري كه درآن جا به دعوت بر خواسته خبري برايم بياوري مدتي طولاني گذشت و از سفر آمدبه او گفتم: چه كردي؟ گفت: مردي را در مكه ديدم كه بر شيوه تو بود ـ ابوذر بيش ازسه سال بود كه خدا را عبادت مي كرد و از بتان بيزاري مي جست ـ و بر اين گمان بودكه خداوند او را به پيامبري فرستاده است ابوذر گويد: به او گفتم: مردم چه مي گويند؟ گفت: مي گويند شاعر يا كاهن يا ساحر است ولي من سخنان ناهنجاركاهنان را شنيده ام و اوزان شعري را خوب ياد دارم، هرگز بدان نمي ماند، به خداسوگند! او راست مي گويد و مردم درباره او دروغ مي گويند».[8] از اين گواهي ها از بزرگان و سخن دانان عرب درباره قرآن فراوان است كه تاريخ آن را ضبط كرده و در بستر تاريخ اين گواهي ها زنده بوده و براي هميشه جاويدان خواهد ماند.[9]
پىنوشتها:
[1]. البته اين بدين معنا نيست كه اين تشخيص مخصوص همان دوره باشد، زيرا ضرورت دارد كه در طول تاريخ روشن باشد آن چه بر دست انبيا انجام گرفته از توان بشريت به طور مطلق خارج است و با فعل و اراده ما فوق الطبيعه انجام گرفته واگر فرضا امروزه ثابت گردد كه آن چه در آن روزگار انجام گرفته از ابزاري استفاده شده كه كاملا طبيعي ولي از ديد كارشناسان آن روزگار پوشيده بوده است، لازمه اش آن خواهد بود كه «العياذباللّه» انبيا نيرنگ باز ماهري بوده اند و در رسالت الهي دروغ گفته اند چنين احتمالي هرگز درباره انبياي عظام نشايد و ساحت قدس ايشان از هرگونه دغل بازي و تزوير به دور است.
[2]. مشركان، پيامبر اكرم (ص) را با اين عنوان ياد مي كردند و او را به «ابوكبشة» نسبت مي دادند او مردي ازقبيله «خزاعة» بود كه در ديانت با قريش مخالفت ورزيد گويند او جد مادري پيامبر بود كه او را به وي نسبت مي دادند.
[3]. ر ك: تفسير طبري، ج 29، ص 98 سيره ابن هشام، ج 1، ص 288 سهيلي، الروض الانف، ج 2، ص 21 ابن اثير، اسد الغابة، ج 2، ص 90 ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج 1، ص 412 ابن حجر، الاصابه، ج 1، ص 410 قاضي عياض، الشفا، چاپ سنگي، ص 220 ملاعلي قاري، شرح شفا، ج 1، ص 316 غزالي، ـ احياالعلوم، ج 1، ص 281، ط 1358 ه سيد هبة الدين شهرستاني، المعجزة الخالدة، ص 21 حاكم نيشابوري، المستدرك، ج 2، ص 507 سيوطي، الدر المنثور، ج 6، ص 283.
[4]. سيره ابن هشام، ج 2، ص 25 ـ 21 اسد الغابة، ج 3، ص 54.
[5]. سيره ابن هشام، ج 1، ص 321
[6]. فصلت 41: 4 ـ 3.
[7]. سيره ابن هشام، ج 1، ص 314 ـ 313.
[8]. صحيح مسلم، ج 7، ص 153 مستدرك حاكم، ج 3، ص 339 اصابه ابن حجر، ج 1، ص 76 و ج 4، ص 63.
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}