درباره ي روز جهاني محيط زيست




روز تعهد به طبيعت

مصطفي پورنجاتي
امروز، روز تقدير از طبيعت است. ما همه يک صدا فرياد مي زنيم: زنده باد طبيعت زيبا!
اي درختان سبز! اي روشنايي آسمان آبي! اي همه آب ها، رودها و اقيانوس ها! اي شادمانه ترين پرندگان! امروز روز شماست.
به احترام شما زندگان، امروز جشن گرفته ايم؛ جشني به وسعت همه کوهستان ها، جلگه ها، مرتع ها و همه بوستان هايي که آرامش و هوا و غذا را به ما انسان ها هديه مي کنند.
ما امروز، قول مي دهيم که ديگر يادمان نرود که چقدر به اين همه طبيعت و روح، محتاجيم. ما امروز، پيش خداوند قسم مي خوريم که حق و احترام همه جانوران را عزير بداريم. به مرغان دريا و خشکي تعهد مي دهيم که آسمان هايشان را سياه نکنيم.

تقصير بخارهاي مسموم است

امروز، روز سپاس بزرگ است. ما، وارثان ديني هستيم که پيام آورش، حق چارپايان را ارج مي نهد؛ پيام داري که براي همه عالميان، حتي کبوتران، رحمت و مهر مي آورد.
انسان در کنار گوسفندان، در پناه بيدها و تبريزي هاست که زنده مي ماند و نفس مي کشد. فکرش را بکنيد، يک روز بشود که صبح نشود، يعني شب، تمام نشود. اين تقصير خورشيد نيست؛ لابد تقصير ما بوده است که آن قدر دود و بخارهاي مسموم، روانه ابرها و ستارگان کرده ايم.
تقصير ماشين هاي بي رحم است که هميشه خود خواه بوده اند؛ گاز داده اند و ساقه هاي گل ها و جوانه ها را ناديده گرفته اند.

نعمت هاي خدا را به يادآور

روز جهاني محيط زيست، روز معذرت خواهي از همه نعمت هاي خداست؛ همه طبيعتي که به ما حيات داده است.
يادمان نرود، اگر سپاس گزاران خوبي بوديم، به لايه ازن زخم نمي زديم. اگر گاهي به زمين فکر مي کرديم، اين گونه بي جهت گرم نمي شد.
پاسداشت زندگي به اين است که عناصر زندگي ساز را پاس داريم. «و أما بنعمه ربک فحدث؛ ارمغان هاي آفريدگار را ياد کنيد.» اين پيام کتاب آسمان ها و زمين است که به هم نشينان شبانه روزي زمين و آسمان ارسال شده است.
چه خوب است اگر وقتي تشنه مي شويم، بي درنگ آن را ننوشيم؛ به زلالي اين آب نگاه کنيم، به آب، لبخند بزنيم و فکر کنيم که بر ما منت دارد. گوارا و شيرين، از گلوي ما فرو مي رود و نشاطمان مي بخشد. پس بياييد: «آب را گل نکنيم. در فرو دست انگار، کفتري مي خورد آب».

پرستوها قهر مي کنند

رزيتا نعمتي
مي خواهم اعتراف کنم که من دفتر خاطراتم را پر از دروغ کرده بودم. اعتراف به اينکه پنجره دود گرفته خيابان آلوده ما، هيچ آسمان آبي اي ندارد؛ شمشادها مريض اند، حال درختان خوب نيست و گنجشک ها و پرستوها، با محله ما قطع رابطه کرده اند. آب، طعم هميشگي را ندارد. دروغ گفته بودم که کوچه ها لبريز عطر اقاقيا هستند. اين کوچه ها در چک چک زباله هاي ديشب، مي غلتند و فراش هاي مدرسه، شب ها، ورق امتحان ها و سياه مشق هاي بچه ها را دود مي کنند و به خوردشان مي دهند. بياييد اعتراف کنيم؛ پيش از آنکه صبح روز بعد، پا روي پدال هاي حرکت بگذاريم و هوا را آلوده کنيم.

آسمان آبي

مادربزرگ، سهم نيم خورده شب پيش را پيش کش گنجشک حياط کرد؛ به خاطر همين، آسمان کودکي هاي من، هميشه پر از پرنده بود. با خود فکر مي کنم اين همه آلودگي صدا، نفرين اولين درختي است که به آن آويختيم و شاخه اش شکست. امروز که چرخه آفرينش، بريده بريده نفس مي کشد، ديگر گل هاي مصنوعي، جاي طراوت هيچ مرتع سبزي را نمي گيرد. نکند آه مادر طبيعت، دامن فرزند خود را گرفته باشد! چرا که او امانت دار خوبي نبوده است.

«آب را گل نکنيم»

مرگ دسته جمعي ماهيان کنار رودخانه و مرثيه تکه هاي زباله به روي آب، خبر اول روزنامه هاي امروز صبح است. هيچ کس جز جريان خودخواهي بشر، مسئوليت حادثه را به عهده نخواهد گرفت. مگر قرار نبود «آب را گل نکنيم، شايد اين آب روان مي رود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي، دست درويشي شايد، نان خشکيده فرو برده در آب ... » ؟! (1)

روزي طبيعت، شهادت خواهد داد

با خود عهد کرده ام که هرگز دستان شاخه هايي را که براي نيايش به سوي آسمان دراز شده اند، کوتاه نکنم. اي کاش مي توانستيم صبح ها، وقتي خورشيد مي دمد، متولد بشويم و بدانيم ريشه هاي سبزي را که از خاک جدا کرديم، سهم نوزادان فردا بود که با هم تقسيم کرديم! سرانجام، روزي بيشه هاي مقطوع النسل و گونه هاي ناياب پايان يافته، شهادت مي دهند که ما امانت دار خوبي نبوده ايم.
دخترکان زنده به گور ماهيان سرخ، از مردن بي گناه خويش در آغوش درياها، گلايه خواهند کرد.

پيام هاي کوتاه

- افسوس، پيشينيان، هر چه از طبيعت برداشتند، به او پس دادند و ما هر چه را طبيعت پس داد، برداشتيم!
- زيبايي، امانت است چيزي از آن را براي فرزندان خود به جا بگذاريم تا عظمت طبيعت را تماشا کند.

زمين، مي فهمد

سيد حسين ذاکر زاده
اينجا هر چه هست، از آن من و توست. اينجا هر چه هست، از هوا و درخت و خاطره بهار، براي اهلش است، اهل زمين؛ زميني که مثل من و تو زنده است، روح دارد و جسم. گاهي خسته و خواب آلوده به سردي مي نشيند و ما را تماشا مي کند و گاهي از رفتارمان به خشم مي آيد و به خود تکاني مي دهد و گاهي، آه سوزانش از حفره زخم باز شده اي شعله مي کشد. زمين مي فهمد. درک مي کند و حتي گاهي عشق مي شود.
مگر زمين، مادر ما نيست؟!
از اين آب گوارا و اشک شوق زمين که هديه قطره قطره آسمان است، مي نوشيم، از اين هوا، ارمغان رايگان و مطبوع طبيعت، ريه هامان را پر و خالي مي کنيم.
بر اين خاک ساکن و آرام، بي دغدغه قدم مي گذاريم و از برگ برگ هر روييدني، مستقيم و غير مستقيم، متنعم مي شويم. آن وقت، پشت به آنها مي کنيم و بي وفا، راه عبورمان را به چشم مي کشيم و مي رويم.
ما حتي دستي از روي ملاطفت، بر بدن کهن سال درختي که تا دقايقي پيش، مهمان سايه سخاوتش بوده ايم، نمي کشيم و از روي مهر، سنگيني سنگي را از راه عبور زلال چشمه بر نمي داريم.
به صبح باغ، سلام نمي کنيم و تکه ناهمگون زباله اي را از سينه دشت، جدا نمي کنيم.
مگر ما از کجا آمده ايم که اين گونه مست و مغرور و طلب کارانه در برابر همه خوشه زيست، مي ايستيم و ارثيه زمين را به تاراج مي بريم؟!
مگر از ياد برده ايم که اين زمين، مادر ماست و روزي دوباره ما را در آغوش خواهد کشيد؟!

محيط زيست، در خطر است

جنگل تا کي مي تواند داغ يک يک فرزندانش را تحمل کند و دم بر نياورد؟!
تا کي آسمان، سنگيني دودآلود و خفقان آور شهرها را بنوشد و سرفه نکند؟!
تا کي دريا، صبر بي رويه کشتي هاي حريص را به جان بخرد و انتقام نگيرد؟ مگر آنها چه گناهي کرده اند که تکفل انسان، اين موجود از خود راضي را قبول کرده اند تا هر روز، با تيشه اي جديد، سراغ ريشه هايشان را بگيرد؟!
باور کنيد دنيا اين طور نمي ماند.
آسمان، هميشه مهربان و زمين خاموش نمي ماند. باور کنيد محيط زيست در خطر است.

تو چه آفريده اي؛ ما چه آفريده ايم!

فاطره ذبيح زاده
خدايا! تو آغوش آبي و مهربان دريا را آفريدي؛ با رقص و همنوايي مرغان سپيد دريايي!
موج آفريدي، با صداي شيرين زندگي که ذرات شن آرميده بر ساحل را در پي پاهاي گريزان خود، تا لب هاي کف آلود دريا بکشاند و بگريزد.
تو طاق بلند آسمان را گره زدي به انتهاي سپيد دريا.
تو حيات آفريدي در اعماق قلب اقيانوس، با تنوع پر جاذبه ماهي ها و مرجان ها!
و ما آفريديم پس مانده کارخانه ها را؛ ما آفريديم کشتي هاي بزرگ و غول پيکر را که قلب آبي و بي کرانش را بشکافند و در کامش، سياهي و تلخي نفت را بريزند. ما آفريديم فاضلاب و زباله بيمارستان ها را که در آغوش گشاده اش، سرازير شوند!
تو درخت را آفريدي با دستاني بلند و سبز! تو جنگل را آفريدي، تا در پيکر زمين، اکسيژن حيات بدمد. تو بوته زارها و گل ها را آفريدي تا ويترين چشم ها را غرق زيبايي و رنگ کني. تو رؤياي سبز رشد و شکوفايي را در ذهن سپيدارها و سروها پراکنده اي! حتي سبزه آفريده اي براي تن برهنه يک صخره، براي اندام رعناي کوه، براي شانه گسترده دشت.
و ما آفريديم حجم هاي مکعبي شکلي از آهن و شيشه و سنگ را که قلب آبي آسمان را سوراخ کند. ما آفريديم بيل هاي مکانيزه و بولدوزرهايي که اندام سبز درختان را، از ريشه بيرون بياورند. ما آفريديم غول هاي بتني را که از فراز آنها تا انتهاي مه گرفته شهر، اسکلت هاي آهني را سياحت کنيم! ما آفريديم خيابان هايي را که دل خوش کرده اند به سبزي و طراوت يک بلوار!

دست هاي قانون شکن

فاطمه پهلوان علي آقا
ذرات عالم همه در محور قانوني بي نقص، در چرخشند؛
درخت، در قامت بلندش؛
گل، در لطافت گلبرگ هايش؛
جويبار، در نجواي شبانه شن هايش
و باران، در زلال قطره هايش؛
... و دست هايي سر برآورند؛ دست هايي که به ريشه هاي اين چرخش بي نقص پيچيدند، دست هاي منفعت طلبي که سود را در ويراني مي ديد.
دست هايي که بر مزار جنگل، برج ها برافراشت و از قامت بلند سپيداران سبز، تکه هايي از آتش ساخت.
دست هايي که اقيانوس آزاد را به اسارت سياهي و پليدي داد.
دست هايي که شب بوهاي دشت را به آب هاي متعفن و کشنده کارخانه ها سپرد.
دست هايي که داغ بهار را بر دل گل هاي حسرت نشاند و حريم قانون فصل ها را با چرخش زمان بي قانون خويش شکست. آن وقت بود که پس از اين همه ويراني و آشوب، تازه فهميد که حيطه زيستن ريشه هايش، همان محيط زيستن چيزهايي بوده است که فشار انگشتانش، نفس هاي آنها را به شماره انداخته است.
... اينک دست هايي که تازه سر برآورده است تا منجي زيستگاه خويش باشد!

پيام هاي کوتاه

- نفس هاي خاک، ضربان قلب انسان هاست؛ پس از قلب هامان درست محافظت کنيم.
- آسمان آبي است، دريا آبي است، درخت سبز است، جنگل سبز است و انسان، نگهبان اين گنج هزار رنگ است.
- آسمان، سقف آبي خانه خاکي زمين است و انسان، خانه نشين محفلش؛ خانه، آرامش و سعادت را در پاکي و طراوت مي يابد.

درنگ کن

روح لله شمشيري
تلألو خورشيد، از لاي روزنه هاي انبوه برگ هاي درختان، بر کنار آب برکه اي که هميشه براي تو جاري است، پهنه دشت ها و کوهسارها که عرصه توست، آسماني پر از ابر و گاهي بي ابر، همه و همه، لحظه اي درنگ مي خواهد تا بفهمي که در کجا زندگي مي کني و بفهمي که اينجا، زيستگاه توست؛ طراوت خاکش، طراوت توست، عطر هوايش، لحظه هاي خوش زندگي توست، صداي جويبارش، موسيقي جان فزاي توست و درخت هايش، سر به فلک کشيده يا نکشيده، براي تو سايه مي گسترانند. قدري بيشتر گوش فرا ده و درنگ کن؛ شايد فارغ از هر هياهويي، نداي دروني خودت را از اين ميانه بشنوي!

پي نوشت ها:

1- از هشت کتاب سهراب سپهري.

منبع: کتاب اشارات