ايستگاه ابري
ايستگاه ابري
ايستگاه ابري
تا غلام شيطان آمده بود تيزي را بكشد، با كله چنان رفته بودي توي صورتش، كه پخش زمين شده بود و خون از دهن و دماغش زده بود بيرون؛ از اون روز، از شر كميسيون دادن، راحت شدي. راننده هاي ايستگاه هم، ماست ها را كيسه كردند و ديگر كسي جرات نكرد به پر و پات بپيچد. بعدها شنيدي كه پشت سر، به ات ميگويند: «اسي كله!» فكر كرده بودي كه كاش به ات مي گفتند: «اسي بي كله» كه اگر كله داشته بودي، روزگارت اين نمي شد.
درس ات را مي خواندي و ديپلم ات را مي گرفتي و با آن مدرك لعنتي، معلمي، كارمندي، كوفتي، زهرِ ماري ميشدي و ماه به ماه آب باريكه اي بود برايت كه ديگر اينقدر تن ات نلرزد بابت كرايه خانه و قسط و هزار و يك چاله چوله ديگر، كه حالا نداني چه جوري بايد پُرِ شان كني. همه سرمايه ات شده همين پيكان لكنته مدل 56 كه يكي تو سر آن مي زني و يكي تو سر خودت؛ و مانده اي با چندر غاز پول مسافر كشي، كه هم بايد خرج خانه از آن در بيايد، هم خرج خودت، هم صنار - سه شاهي بگذاري كنار براي پول بيمه و تعميرات ماشين، كه هر روز خدا، يك جايش عيب و ايراد پيدا مي كند. نشسته اي روي چهار پايه كنار دكه و داري چايي ميخوري. ماشينهاي ايستگاه، پشت سر هم ايستاده اند و غلام شيطان دارد مسافرها را جابه جا ميكند. مي داني كه هنوز نوبت تو نيست. مسافر كم است و راننده تا دلت بخواهد زياد. هر كس با قرض و قوله و جور كردن يكي - دو خط وام، صاحب ماشين شده و براي كمك خرجي، افتاده به مسافر كشي. غلام شيطان دارد با راننده پرايد مشكي، بحث ميكند كه تازه سر و كله اش توي ايستگاه پيدا شده. پيرمرد كت شلواري، قيافه اش اصلا به راننده ها نميبرد. مات ايستاده و غلام شيطان را سياحت ميكند؛ كه با داد و قال از او ميخواهد دو تا مسافري را كه سوار كرده، پياده كند. استكان خاليِ چايي را ميگذاري روي پيشخوانِ دكه و پا مي شوي. سر ظهر است. بچه مدرسه اي ها، پسر و دختر، پياده رو را روي سر گذاشته اند. عده اي به طرف خانه مي روند و عده اي هم كه بعد از ظهري هستند، به طرف مدرسه.
نگاهشان ميكني و ياد دوران مدرسه رفتن خودت مي افتي؛ ياد آن مشماي سفيدي كه كتاب و دفتر و مداد را تويش مي انداختي؛ ياد آن كفش پلاستيكي كه ته اش هميشه سوراخ بود و روزهاي باراني، جوراب ات را خيس آب مي كرد؛ ياد آن شلوار گشاد و نيمه تنه نيم داري كه به تن ات زار مي زد؛ ياد آن همكلاسي ها و معلم و مدير ناظم هاي تركه به دست؛ ياد آن...
صداي داد و هوار غلام شيطان است كه رشته افكارت را پاره ميكند. به خودت مي آيي. راه مي افتي مي روي طرف شان. پيرمرد پرايدي، هنوز حاضر نشده مسافرها را پياده كند. به غلام شيطان ميگويد: «- مگر داروغه محل هستي كه نميگذاري مسافر سوار كنم؟!».
غلام شيطان ميگويد: «ـ آخه چرا نمي فهمي پيري! ميگم نوبت تو نيست...»
جلوتر كه مي روي، چهره پيرمرد خيلي برايت آشنا مي زند. احساس ميكني جايي او را ديده اي، اما نمي داني كجا؟!. بد طوري خسته و كلافه اي. فكرت درست كار نميكند. فردا صبح بايد قسط ماشين را بدهي و هنوز نصف اش را هم جور نكرده اي. قاطي ميكني؛ هم براي غلام، هم براي پيرمرد پرايدي. غلام ميكشد كنار. پيرمرد زل مي زند توي چشمهايت. انگار تو را ميشناسد. انگار تو را جايي ديده و ميخواهد به ياد بياورد، اما نميتواند. به اش ميگويي: «ـ مسافرها را پياده ميكني، يا پياده شان كنم؟!» ميگويد: «ـچيه، نكنه تو هم گردن كلفتي؟!». به طرف پرايد مشكي مي روي. در عقب را باز ميكني. مسافرها پياده ميشوند.
پيرمرد زير لب ميگويد: «ـ لعنت بر شيطان!». اما تو فكر ميكني كه دارد به ات فحش مي دهد. ميگويي: «فحش مي دي؟!». و محكم مي خواباني توي گوشش. صورت پيرمرد سرخ ميشود؛ عينهوانار. چشمهايش به اشك مي افتد. دوباره زل مي زند توي چشمهايت. انگار تو را مي شناسد. انگار تو را جايي ديده و حالا هي مي خواهد به ياد بياورد، اما نميتواند. به اش ميگويي: «ـ راهتو بكش برو؛ ديگه هم اين ايستگاه پيدات نشه!!».
جماعتي دوره تان كرده اند. از ميان آنها يك نفر دست پيرمرد را مي گيرد و مي گويد: «ـ بريد آقاي مهرآموز؛ شما كوتاه بياين!!» و او را به طرف پرايد مشكي ميبرد. پيرمرد ماشين را روشن ميكند و مي رود. مردم پراكنده ميشوند. ديگر ناي ايستادن نداري.
با دستت كه داغ شده، پيشاني ات را ميگيري و كنار جدولِ خيابان چندك مي زني.«آقاي مهرآموز!»
حالا يادت مي آيد: مدرسه حكمت؛ سي و پنج سال پيش. كلاس پنجم ابتدايي. تختِ جلو. آقاي مهرآموز را پاي تخته سياه ميبيني كه دارد درس مي دهد. با آن لبخند گرم هميشگي ؛ با آن صداي مهربان و دل نشين.
دوباره به دستت كه زُق زُق ميكند، نگاه ميكني. انگار از توي آتش درش آورده باشي، سرخ است و سوزان. غلام شيطان مي گويد: «ـ چيه اسكندر چي شده؟».
مي گويي: «ـ هيچ چي. برو يك سطل آب سرد از دكه بيار بريز روي دستم». سطل آب را مي ريزد روي دستت، اما افاقه نمي كند. كفِ دست و انگشتانت از شدت سوزش، كبود مي شوند و تاول مي زنند.
غلام شيطان با ديدن دستت، از ترس چشمهايش درشت ميشود. ميگويد: «ـ بيا بريم درمانگاه».
جوابش را نمي دهي. سوار ماشين ات ميشوي و از ايستگاه مي روي. مي داني كه چشمهايت پر از اشك است. مي داني دلت براي پيرمرد، شكسته است. مي داني كه بايد روزها و شبها، توي اين خيابانها، دنبال يك پرايد مشكي بگردي...
منبع: پگاه حوزه
/خ
درس ات را مي خواندي و ديپلم ات را مي گرفتي و با آن مدرك لعنتي، معلمي، كارمندي، كوفتي، زهرِ ماري ميشدي و ماه به ماه آب باريكه اي بود برايت كه ديگر اينقدر تن ات نلرزد بابت كرايه خانه و قسط و هزار و يك چاله چوله ديگر، كه حالا نداني چه جوري بايد پُرِ شان كني. همه سرمايه ات شده همين پيكان لكنته مدل 56 كه يكي تو سر آن مي زني و يكي تو سر خودت؛ و مانده اي با چندر غاز پول مسافر كشي، كه هم بايد خرج خانه از آن در بيايد، هم خرج خودت، هم صنار - سه شاهي بگذاري كنار براي پول بيمه و تعميرات ماشين، كه هر روز خدا، يك جايش عيب و ايراد پيدا مي كند. نشسته اي روي چهار پايه كنار دكه و داري چايي ميخوري. ماشينهاي ايستگاه، پشت سر هم ايستاده اند و غلام شيطان دارد مسافرها را جابه جا ميكند. مي داني كه هنوز نوبت تو نيست. مسافر كم است و راننده تا دلت بخواهد زياد. هر كس با قرض و قوله و جور كردن يكي - دو خط وام، صاحب ماشين شده و براي كمك خرجي، افتاده به مسافر كشي. غلام شيطان دارد با راننده پرايد مشكي، بحث ميكند كه تازه سر و كله اش توي ايستگاه پيدا شده. پيرمرد كت شلواري، قيافه اش اصلا به راننده ها نميبرد. مات ايستاده و غلام شيطان را سياحت ميكند؛ كه با داد و قال از او ميخواهد دو تا مسافري را كه سوار كرده، پياده كند. استكان خاليِ چايي را ميگذاري روي پيشخوانِ دكه و پا مي شوي. سر ظهر است. بچه مدرسه اي ها، پسر و دختر، پياده رو را روي سر گذاشته اند. عده اي به طرف خانه مي روند و عده اي هم كه بعد از ظهري هستند، به طرف مدرسه.
نگاهشان ميكني و ياد دوران مدرسه رفتن خودت مي افتي؛ ياد آن مشماي سفيدي كه كتاب و دفتر و مداد را تويش مي انداختي؛ ياد آن كفش پلاستيكي كه ته اش هميشه سوراخ بود و روزهاي باراني، جوراب ات را خيس آب مي كرد؛ ياد آن شلوار گشاد و نيمه تنه نيم داري كه به تن ات زار مي زد؛ ياد آن همكلاسي ها و معلم و مدير ناظم هاي تركه به دست؛ ياد آن...
صداي داد و هوار غلام شيطان است كه رشته افكارت را پاره ميكند. به خودت مي آيي. راه مي افتي مي روي طرف شان. پيرمرد پرايدي، هنوز حاضر نشده مسافرها را پياده كند. به غلام شيطان ميگويد: «- مگر داروغه محل هستي كه نميگذاري مسافر سوار كنم؟!».
غلام شيطان ميگويد: «ـ آخه چرا نمي فهمي پيري! ميگم نوبت تو نيست...»
جلوتر كه مي روي، چهره پيرمرد خيلي برايت آشنا مي زند. احساس ميكني جايي او را ديده اي، اما نمي داني كجا؟!. بد طوري خسته و كلافه اي. فكرت درست كار نميكند. فردا صبح بايد قسط ماشين را بدهي و هنوز نصف اش را هم جور نكرده اي. قاطي ميكني؛ هم براي غلام، هم براي پيرمرد پرايدي. غلام ميكشد كنار. پيرمرد زل مي زند توي چشمهايت. انگار تو را ميشناسد. انگار تو را جايي ديده و ميخواهد به ياد بياورد، اما نميتواند. به اش ميگويي: «ـ مسافرها را پياده ميكني، يا پياده شان كنم؟!» ميگويد: «ـچيه، نكنه تو هم گردن كلفتي؟!». به طرف پرايد مشكي مي روي. در عقب را باز ميكني. مسافرها پياده ميشوند.
پيرمرد زير لب ميگويد: «ـ لعنت بر شيطان!». اما تو فكر ميكني كه دارد به ات فحش مي دهد. ميگويي: «فحش مي دي؟!». و محكم مي خواباني توي گوشش. صورت پيرمرد سرخ ميشود؛ عينهوانار. چشمهايش به اشك مي افتد. دوباره زل مي زند توي چشمهايت. انگار تو را مي شناسد. انگار تو را جايي ديده و حالا هي مي خواهد به ياد بياورد، اما نميتواند. به اش ميگويي: «ـ راهتو بكش برو؛ ديگه هم اين ايستگاه پيدات نشه!!».
جماعتي دوره تان كرده اند. از ميان آنها يك نفر دست پيرمرد را مي گيرد و مي گويد: «ـ بريد آقاي مهرآموز؛ شما كوتاه بياين!!» و او را به طرف پرايد مشكي ميبرد. پيرمرد ماشين را روشن ميكند و مي رود. مردم پراكنده ميشوند. ديگر ناي ايستادن نداري.
با دستت كه داغ شده، پيشاني ات را ميگيري و كنار جدولِ خيابان چندك مي زني.«آقاي مهرآموز!»
حالا يادت مي آيد: مدرسه حكمت؛ سي و پنج سال پيش. كلاس پنجم ابتدايي. تختِ جلو. آقاي مهرآموز را پاي تخته سياه ميبيني كه دارد درس مي دهد. با آن لبخند گرم هميشگي ؛ با آن صداي مهربان و دل نشين.
دوباره به دستت كه زُق زُق ميكند، نگاه ميكني. انگار از توي آتش درش آورده باشي، سرخ است و سوزان. غلام شيطان مي گويد: «ـ چيه اسكندر چي شده؟».
مي گويي: «ـ هيچ چي. برو يك سطل آب سرد از دكه بيار بريز روي دستم». سطل آب را مي ريزد روي دستت، اما افاقه نمي كند. كفِ دست و انگشتانت از شدت سوزش، كبود مي شوند و تاول مي زنند.
غلام شيطان با ديدن دستت، از ترس چشمهايش درشت ميشود. ميگويد: «ـ بيا بريم درمانگاه».
جوابش را نمي دهي. سوار ماشين ات ميشوي و از ايستگاه مي روي. مي داني كه چشمهايت پر از اشك است. مي داني دلت براي پيرمرد، شكسته است. مي داني كه بايد روزها و شبها، توي اين خيابانها، دنبال يك پرايد مشكي بگردي...
منبع: پگاه حوزه
/خ
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}