رخ تو دخلي به مه ندارد

شاعر : ملک الشعرا بهار

که مه دو زلف سيه ندارد رخ تو دخلي به مه ندارد
که هيچ وجه شبه ندارد به هيچ وجهت قمر نخوانم
که کس در اين گوشه ره ندارد بيا و بنشين به کنج چشمم
ولي چه حاصل؟ نگه ندارد نکو ستاند دل از حريفان
که ملک دل پادشه ندارد بيا به ملک دل ار تواني
عسس نخواهد، سپه ندارد عداوتي نيست، قضاوتي نيست
« بهار مسکين گنه ندارد؟» يکي بگويد به آن ستمگر :