به جان تا شوق جانان است ما را

شاعر : فروغي بسطامي

چه آتش‌ها که بر جان است ما را به جان تا شوق جانان است ما را
از آن برگشته مژگان است ما را بلاي سختي و برگشته بختي
که خون دل به دامان است ما را از آن آلوده دامانيم در عشق
سخن زان رو پريشان است ما را حديث زلف جانان در ميان است
که بيزاري ز درمان است ما را چنان از درد خوبان زار گشتيم
که با پيمانه پيمان است ما را ز ما اي ناصح فرزانه بگذر
وصال و هجر يکسان است ما را ز بس خو با خيال او گرفتيم
که خاکش آب حيوان است ما را سر کوي نگاري جان سپرديم
برون از حد امکان است ما را شبي بي روي آن مه روز کردن
اجل دست و گريبان است ما را گريبان تو تا از دست داديم
چه مشکل‌ها که آسان است ما را به غير از مشکل عشقش فروغي