شب از نیمه گذشته بود. ماه نورش را در هاله ای از گرد و غبار بر کوچه ها و بیابان های مکه می پاشید. در تاریک روشنای شب، مردانی نقابدار با دشنه هایی که زیر جامه داشتند از چهار سوی مکه به سمت خانه پیامبر(ص) راه افتادند. سر هرمیدان یا کوچه که می رسیدند چهار طرف را خوب وارسی می کردند و سپس در مدتی کوتاه مسافتی بلند را طی می کردند. نقابداران به کوچه هدف رسیدند. به یک دیگر نگاه کردند. هم دیگر را نمی شناختند. اما ماموریت خود را می دانستند. همه آمده بودند تا در هجومی خاموش، پیامبر(ص) را به قتل رسانده و با موفقیت به قبایل خود رفته و از آتشی که او در سینه جوانان افروخته بود آسوده گردند.

پیامبر(ص) به جوانان آزادی و پرستش را آموخته بود. به آنها آموخته بود تنها خدا را پرستش کنند و از پرستش بت های جاندار و بی جان پرهیز کنند. چرا که تنها کسی که شایسته پرستش است آفریدگار آنهاست. هم او که آنها را آفریده و به آنها رزق و روزی داده و می دهد.

کافران هم از همین موضوع به خشم آمده بودند. جوانان با ایمان آوردن به پیامبر(ص) دیگر زیر بار آنها نمی رفتند. پیامبر(ص) به همه آموخته بود که سیاه و سفید و ثروتمند و بینوا و عرب و عجم نزد خدا یک سان هستند. تنها پارسایان نزد خداوند از همه گرامی ترند.

برای همین یک بار تصمیم گرفتند پیامبر(ص) را با پول از قبیله اش بخرند و در برابر، جوانی را به ابوطالب، بزرگ قبیله محمد بدهند. ابوطالب آن روز بر سرشان فریاد کشید: چه بی انصاف مردمی هستید. انتظار دارید محمد، فرزند برادرم را برای کشتن به دست شما بسپارم و شما به جایش کسی را به من بدهید که او را نگاه دارم؟

   آخرین نقشه ی قریش کشتن محمد بود. آن هم قتلی که همه قبایل در آن سهیم باشند.

خدا اما پیش از آن پیامبر(ص) را از نقشه آنها با خبر ساخته و پیامبر(ص) پسر عمویش علی(ع) را به جای خود در بستر خوابانده و از مکه بیرون رفته بود.

علی(ع) تنها مردی بود که می توانست این خطر را با جان بخرد. از سویی همه می دانستند پسر ابوطالب، شجاع ترین جوان قبیله قریش است. ترس در نگاهش معنا نداشت. یک بار بعد ها گفته بود اگر همه عرب ها همدست شوند و به رزم با من برخیزند هیچ گاه به آنان پشت نخواهم کرد و با همه آنها رزم خواهم کرد.این را همه قهرمانان عرب می دانستند.

 نقابداران لحظه به لحظه به خانه پیامبر(ص) نزدیک شدند. چند تن از آنها لحظه ای ایستادند و از دیوار کوتاه خانه بالا پریدند و در کمتر از چند لحظه در حیاط خانه بودند. علی(ع) زیر اندازی از پوست شتر را بستر ساخته و بر آن دراز کشیده بود. گاه به ستارگان آسمان نگاه می کرد که مثل هر شب با او گفت و گو می کردند و گاه ماه را می دید و پسر عمویش محمد را به یاد می آورد و لبخند می زد که حتما بر محمد هم خواهد تابید. اما حالا او کجاست.آیا به اندازه کافی از مکه دور شده بود؟ آیا دست کافران به او نمی رسید؟

هر کجا هست خدایا تو نگهدارش باش.

نقابداران دشنه ها را بر کشیدند و به بستر نزدیک شدند.

علی(ع) یک باره برخاست و در بستر نشست.یک لحظه دست نقابداران بالا رفت و زیر نور کمرنگ ماه برقی زد. یکی از آنان فریاد زد: دست نگهدارید، دست نگهدارید.

دست ها لحظه ای در فضا ایستاد.

صدایی بر خاست.

چرا کار را یک سره نمی کنید؟

نه نه دست نگهدارید.

آخر چرا؟

ما فریب خورده ایم. این محمد نیست. این علی است.

-این محمد نیست؟ اما اینجا خانه اوست و این هم بستر او.

نه نه این علی پسر ابو طالب است.

-او را می کشیم. به عزی سوگند او را خواهم کشت.

نه نه .اگر او را بکشید به محمد دست نخواهید یافت.

دور علی(ع) را گرفتند.

-محمد کجاست؟

علی برخاست.

محمد؟
- بله تو می دانی محمد کجاست.

-مگر او را به من سپرده بودید که از من می خواهید؟

سر و صدا در خانه پیامبر(ص) بالا گرفت.

نقابداران دو گروه شدند. گروهی گفتند علی را خواهیم کشت. عده ای گفتند: ما به دنبال محمد آمده ایم نه علی.

صدایی برخاست: اگر محمد را می خواهید باید عجله کنید . تا از مکه دور نشده باید خودمان را به او برسانیم.   
  
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ (207/بقره)
 
 بعضى از مردم (با ایمان و فداکار، همچون على ع در" لیلة المبیت" به هنگام خفتن در جایگاه پیغمبر ص)، جان خود را به خاطر خشنودى خدا مى‏فروشند، و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.
 
صدایی رسا، در فضا همچو تندر
صدای تو حیدر، تو گویی پیمبر

نگاهی به مردان، خطر پیش رویت
در آن شب تو بودی، تو و آرزویت

چهل دشنه، پنهان، چهل تشنه ی خون
سیاهی، ستاره، چهل مرد مجنون

قدم ها جلوتر، نفس ها شماره
شبح ها جلوتر، به سویت اشاره

صدایی دگر، کو محمد، کجا رفت؟
چه پنهان و آهسته و بی صدا رفت

تو پیروز و آنها، شکستی دوباره
و لبخند تو با هزاران ستاره

نگاهی به بالا، شب و روسفیدی
رضای خدا را به جانت خریدی
 
نویسنده: مرتضی دانشمند