مهمترین عنصر تعیین کننده نظام بین الملل، توزیع قدرت در میان واحدهای آن، خصوصا تعداد قدرت‌های بزرگ است. دیدگاه والتز در مورد قدرت کاملا مادی گرایانه می باشد، در حالی که هیچ دلیلی وجود ندارد که چنین رویکردی را در پیش گرفت. هر نظریه غالب و قابل قبولی درباره قدرت اجتماعی باید بپذیرد که قدرت از جمله قدرت مادی به لحاظ جامعه شناسی بر مجموعه ای از عوامل از قبیل اجبار، اقتدار مشروع، اقناع و برانگیختن حمایت، استوار است. دین می تواند عامل اصلی تولید قدرت توسط هر یک از این موارد باشد. به طور آشکار، انگیزه مذهبی عامل موثری برای شورش های مسلحانه مختلف از جمله؛ شورش مرگبار مسیحیان هزاره تایپه در چین قرن نوزدهم، جنگ های ویران کننده مذهبی اروپا در قرن های شانزدهم و هفدهم و فعالیت سلفی های اسلامی معاصر بوده است.
 
بازیگران مذهبی ممکن است برای کسب اهدافی که بازیگران سکولار جستجو می کنند، ابزارهای متفاوتی را بکار بگیرند. برای مثال، تغییر رژیم به شیوه ای دموکراتیک هدفی است که در طول دو دهه گذشته از طریق مداخله نظامی، تحریم های اقتصادی، ترویج سکولاریسم و دکترین آزاد سازی دنبال شده است. بر طبق گفته ساموئل هانتینگتون درباره ریشه های "موج سوم" دموکراسی در دهه ۱۹۸۰، روند های فراملی مذهبی، خصوصا کلیسای کاتولیک از ریشه های اصلی این موج می باشند.
 
دین با تعیین این نکته که کدام ابزار می تواند در کدام بافت اجتماعی قرار بگیرد، حوزه قدرت یا نفوذ بازیگران را مشخص می کند. برای مثال، مبارزات سازمان‌های غیر حکومتی (NGOs) علیه ختنه دختران نشان داد تکنیک هایی که در جوامع مسیحی نتیجه می دهد در جوامع اسلامی به جایی نمی رسند، مگر این که مجتهد یا مفتی در آن جوامع به پیروان خود بگوید بر اساس آیات قرآن کریم، ختنه واجب نیست. همچنین، اشغال نظامی در کشورهای متفاوت به لحاظ مذهبی ممکن است نتایج وخیم تری را به دنبال داشته باشد. به علاوه، قدرت در داخل جوامع مذهبی، کمتر به شیوه ای تبعیض آمیز بکار می رود. تروریست های انتحاری ظاهرا تمایل بیشتری به استفاده از نیروی قهرآمیز مخرب علیه اهداف غیرنظامی با مذهبی متفاوت دارند، زیرا آنها مایلند قربانیان خود را پست تر از "انسان کامل" ببینند. با وجود این، الکساندر داونز در مطالعات خود چنین نتیجه گیری می کند که کشتن غیرنظامیان با توجه به شکاف های تمدنی به طور عمده مذهبی نسبت به شکاف های دیگر از احتمال بیشتری برخوردار نیست.
 

منافع

در نظریه والتز، عنصر منافع به عنوان یکی از عناصر آشکار "تعیین کننده - نظام" تعریف نشده است و دلیل آن تا اندازه ای به این واقعیت بر می گردد که علاقه وافر بازیگران به حفظ بقا از طریق خودیاری به عنوان پیامد مستقیم آنارشی یا "اصل نظم دهنده" نظام بین الملل تلقی می شود. با وجود این، والتز می پذیرد که دولت ها درصدد هستند به سلسله ای از اهداف از بقاء تا سلطه جهانی دست یابند.دین در رویه های مبتنی بر فهم واقع گرایانه از سیاست بین الملل از قبیل؛ نظم بخشی به نظام بین الملل، ماهیت واحدهای آن، قدرت و منافع واحدها و راهبردهایی که بازیگران برای دستیابی به منافع دنبال می کنند، نقش اصلی ایفا کرده است.والتز نمی خواهد تغییر در اهداف را در چارچوب نظریه ساختاری خود طبقه بندی کند و این احتمال را می پذیرد که با تغییر ویژگی های دولت ملت از جمله مذهب، منافع نیز تغییر کند. اما این تغییر در منافع از آنچه وی تصور می کند، پیچیده تر است. انگیزه و تمایل دولت به هژمون شدن، نیروی اصلی پویایی موازنه قدرت در نظریه والتز است و دین می تواند انگیزه ای بالقوه برای چنین روندی باشد. از این لحاظ، دین میتواند یکی از محرک هایی باشد که رویه های نظام مند خود را برپا سازد.
 
واقع گرایان دیگر خصوصا جان مرشایمر از واقع گرایان تهاجمی۔ تلاش می کنند تا این تغییر در اهداف را بر اساس جایگاه دولت در نظام بین الملل توضیح دهند. برای مثال، آیا دولت شانسی برای حل معضل امنیتی خود از طریق کسب هژمونی منطقه ای دارد؟ اگر همسان بودن منطقه به لحاظ مذهبی بر امکان پذیر بودن دستیابی به چنین هژمونی تاثیر بگذارد به این دلیل که واحدها در مقابل قدرت های هژمون که فرهنگ مشابهی با آنها دارند، اتحاد و ائتلافی جهت موازنه تشکیل نمی دهند و شاید آن را بپذیرند- بنابراین، به لحاظ راهبردی دین از ویژگی های عمده ساختار نظام بین الملل خواهد بود.
 
به علاوه، رفتار بازیگران مبنی بر حفظ بقا در نظام بین الملل به دیدگاه آنها درباره آنچه می خواهند برای خود حفظ کنند، بستگی دارد. دین (یا سکولاریسم) می تواند به شیوه های گوناگون بر مواردی از این قبیل تاثیر بگذارد: این که کدام متحد، قابل اعتماد است؛ آیا رقابت بین المللی، منازعه هویت مانیکی یا رقابت محدود لاکی است؛ کدام نوع از بازیگران باید برای مشارکت در روابط بین الملل پذیرفته شوند؟ والتز می گوید که دولت ها از طریق انتخاب طبیعی و جامعه پذیری در نظام بین الملل با تجربه کردن پاداش ها و مجازات در مقابل رفتارشان، خود را با شرایط سیستمی جهت بقا تطبیق می دهند. البته، او معتقد است انتخاب طبیعی کمتر رایج است، زیرا دولت ها به ندرت از بین می روند. جامعه پذیری که سازوکاری غالب تر- هر چند مبهم تر برای انطباق بوده است، آزادی عمل قابل ملاحظه ای را برای تفسیر پاداش ها و مجازات از منظر فرهنگ از جمله دین- فراهم کرده است. برخی از استدلال های مونیکا تافت درباره مستعد تر بودن جوامع اسلامی برای جنگ می تواند در چارچوب این سازوکار عمل کند.
 
سرانجام، والتز می نویسد گویی منافع دولت ملی مبنی بر حفظ بقا به شکل فعلی آن می تواند بدیهی فرض شود. اما به لحاظ تجربی، ما می دانیم که دولت ملی همان توپ بیلیارد مفروض نیست. منافع دولت به عنوان واحد اجرایی سرزمینی، اغلب در رابطه ای پیچیده با منافع ملت به عنوان واحدی فرهنگی (برخی اوقات فرهنگی مذهبی) قرار دارد. زمانی که مرزهای رسمی با مرزهای قومی یا مذهبی که تعیین کننده هویت های سیاسی هستند همخوانی ندارند، آشفتگی و بی نظمی ایجاد خواهد شد، پدیده ای که در طول جنگ سی ساله اروپا، پان عربیسم بین سالهای ۱۹۴۷ تا ۱۹۷۳ و اسلام سیاسی در سالهای اخیر آشکار بوده است.
 
به طور خلاصه، دین در رویه های مبتنی بر فهم واقع گرایانه از سیاست بین الملل از قبیل؛ نظم بخشی به نظام بین الملل، ماهیت واحدهای آن، قدرت و منافع واحدها و راهبردهایی که بازیگران برای دستیابی به منافع دنبال می کنند، نقش اصلی ایفا کرده است.
 
منبع: دین و نظریه روابط بین الملل، جک اسنایدر، ترجمه سیدعبدالعلی قوام، رحمت حاجی مینه، چاپ اول، نشر علم تهران ۱۳۹۳