حمله وهابیها به نجف اشرف






سعود بن عبدالعزیز، در سال‏۱۲۱۶ که کربلا را قتل عام کردند و به جنایات بى‏سابقه‏اى مرتکب شدند، متوجه نجف اشرف گردیدند. این حادثه را مؤلف کتاب ۲« ماضى‏النجف و حاضرها » از قول کسى که خود شاهد بوده، چنین نقل مى‏کند: سعود به نجف هجوم آورد و آن را محاصره کرد، دو طرف شروع به تیراندازى نمودند از مردم نجف پنج تن که یکى از آنان عموى من سید على حسینى مشهور به «براقى‏» بود، به قتل رسیدند، اهل نجف چون از اعمال و رفتار وهابیان در کربلا و مکه و مدینه آگاه بودند، سخت در اضطراب و نگرانى به سر مى‏بردند، زنان چه پیرو جوان از خانه‏ها بیرون آمدند و در حالى که در شهر مى‏گشتند به هر دسته از مدافعان که مى‏رسیدند، جمله‏هاى تهییج‏آمیزى مربوط به دفاع از شهر و حفظ نوامیس بر زبان مى‏راندند و حمیت و غیرت ایشان را به جوش مى‏آوردند. تمام مردم شهر با گریه و فریاد به خدا استغاثه کردند و از امیرمؤمنان على (علیه السّلام) مدد خواستند، خداوند به فریادشان رسید، دشمن گریخت و جمعش پراکنده گشت. (۱)
مردم نجف، احساس کردند که وهابیها دست‏بردار نیستند و به هر حال به نجف حمله خواهند کرد نخستین اقدامى که کردند، این بود که خزانه امیرمؤمنان على(علیه السّلام) را به بغداد منتقل ساختند تا مانند خزانه حرم نبوى به غارت نرود. (۲) پس از آن آماده دفاع از وطن و جان خود شدند.
پیشوا و رهبر مردم در دفاع از شهر نجف، عالم بزرگ شیعه علامه شیخ جعفر کاشف‏الغطاء بود که علماى دیگر نیز او را یارى مى‏کردند، مردم شروع به جمع‏آورى اسلحه نمودند و چند بعد روز از این آمادگى، سپاه وهابى در اطراف شهر فرود آمدند و شب را در بیرون حصار ماندند.
گویند عده تمام کسانى که در آن موقع از نجف دفاع مى‏کردند، بیش از دویست تن نبودند، زیرا مردم نجف پس از اطلاع از هجوم وهابیها، گریخته و به عشایر عراق پناه برده بودند. تنها جمعى از مشاهیر علما از قبیل شیخ حسین نجف و شیخ خضر شلال و سید جواد صاحب مفتاح‏الکرامه و شیخ مهدى ملاکتاب و گروهى دیگر از علما باقى مانده بودند که کاشف‏الغطاء را یارى مى‏کردند آنان، همه تن به مرگ داده بودند، زیرا شماره دشمنان و مهاجمان بسیار و ایشان اندک بودند. اما با کمال تعجب مشاهده شد که سپاه وهابى، درحالى که شب را در بیرون دروازه‏هاى شهر به روز مى‏رساندند، هنوز سپیده‏دم ندمیده بود که همه آنها از اطراف شهر پراکنده شده بودند. (۳) و از کسانى که خود شاهد و ناظر جریان بوده است، تعداد وهابیان مهاجم به نجف را ۱۵۰۰۰ تن ذکر کرده که ۷۰۰ نفر از ایشان به قتل رسیدند.
ابن بشر مورخ نجدى در تاریخ نجد درباره حمله وهابیها به نجف مى‏نویسد که: در سال ۱۲۲۰ سعود با سپاهى انبوه از نجد و نواحى آن به بیرون مشهد معروف در عراق (نجف) فرود آمد و مسلمانان را (وهابیان) در اطراف شهر پراکنده ساخت و دستور داد باروى شهر را خراب کنند، چون یاران او به شهر نزدیک شدند، به خندقى عریض و عمیق برخورد کردند و هرچه خواستند نتوانستند از آن عبور کنند و در جنگى که میان دو طرف رخ داد، در اثر تیراندازى از بارو و برجهاى شهر جمعى از وهابیها(به تعبیر ابن بشر) مسلمانان کشته شدند و آنها بناچار از شهر عقب نشستند و به غارت نواحى و اطراف پرداختند. (۴)
این چه خندقى بود که دور نجف کنده شده بود و وهابیان از آن نتوانستند عبور کنند؟ مورخان دیگر هیچکدام از چنین خندقى سخن نگفته‏اند و کیفیت و جریان ماوقع را شرح نداده‏اند. تنها مرحوم «سید محمد جواد عاملى‏» که خود شاهد و جزء مدافعان نجف بوده، گفته است که حتى بعضى از آنان به بالاى دیوار شهر نیز راه یافتند و نزدیک شد که شهر را به تصرف آورند، لیکن از امیرالمؤمنین معجزات و کراماتى به وقوع پیوست که باعث نابودى بسیارى از مهاجمان و عقب‏نشینى آنها گردید. (۵)
خلاصه اینکه: سعود بن عبدالعزیز گاه به گاه به نجف اشرف هجوم مى‏آورد و چند تنى را در بیرون شهر مى‏یافت و به قتل مى‏رساند، لیکن امکان وارد شدن به شهر براى او امکان‏پذیر نبود، اهل نجف در دفع وهابیها به خداوند پناه مى‏بردند و به امیرمؤمنان(علیه السّلام) استغاثه مى‏نمودند و مورد حمایت قرار مى‏گرفتند. (۶)
مى‏گویند: علت این که وهابیها مکرر به نجف حمله مى‏کردند، این بود که محلى به نام «رحبه‏» را در نزدیکى نجف پایگاه خود قرار داده بودند. هنگامى که سعود از رحبه به قصد حمله به نجف حرکت مى‏کرد، مردم شهر با خبر مى‏شدند و دروازه‏ها را مى‏بستند وهابیها در اطراف حصار شهر حرکت مى‏کردند و اگر کسى را مى‏یافتند به قتل مى‏رسانیدند و سرش را به داخل حصار مى‏انداختند، و عقب‏نشینى مى‏کردند و کارى از پیش نمى‏بردند.

انعکاس حمله وهابیها به عتبات در منابع ایرانى

نویسندگان ایرانى که همزمان با حمله وهابیها به کربلا یا نزدیک به آن زمان بودند، این حمله وحشیانه را دقیقتر در کتابهاى خویش آورده‏اند، از جمله میرزا ابوطالب اصفهانى است که به فاصله یازده ماه از قتل عام کربلا وارد آن شهر شده و خرابیهاى شهر را با چشم خود دیده و اخبار آن را از مردم کربلا با گوش خود شنیده است. وى در این باره نوشته است: «مجملى از حادثه مذکور این که هیجدهم ذیحجه روز غدیر خم که اکثر مردم معتبر کربلا به زیارت مخصوصه نجف رفته بودند، قریب بیست و پنجهزار وهابى، سوار اسبهاى عربى و شترهاى نجیب وارد شهر کربلا شدند، چون بعضى از آنها در لباس زوار قبل از این داخل شهر شده بودند، و عمرآغاى حاکم به سبب تعصب تسنن به آنها زبان داشت(یعنى با آنها همزبان بود و تبانى داشت) به حمله اول اندرون شهر درآمده، صداى «اقتلوا المشرکین‏» و آوازه «اذبحوا الکافرین‏» در دادند، عمرآغا به دیهى گریخته آخر کار به فرمان سلیمان پاشا به قتل رسید.
بعد از قتل داشر، مى‏خواستند که خشتهاى طلاى گنبد را کنده ببرند، از غایت استحکام میسر نیامد، لهذا قبر اندرون گنبد را به کلنگ و تبر خراب کرده و قریب به شام (یعنى شب) بى‏خوف و سببى ظاهر، به وطن خود برگشتند، زیاده از پنج هزار نفر کشته شدند و زخمى‏ها خود حساب نیست از آن جمله میرزا حسن نام شاهزاه ایرانى و میرزا محمد طبیب لکنهوى و على نقى لاهورى معه (با) برادرش میرزا قنبر على و کنیز و غلام و آنچه اسباب کار آمدنى بود، خصوص طلا و نقره، از سر کار حضرت و سایر سکنه شهر به تمام به جاروب غارت پاک رفتند در صحن مقدس، خون مذبوحان روان، گنبد و حجره‏هاى صحن از لاش مقتولین پر بود به جز محله حضرت عباس و گنبد آن جناب، کسى از آن بلیه رهایى نیافت و شدت آن حادثه به جائى رسید که من، بعد از یازده ماه از آن، وارد شهر شدم، هنوز آنقدر تازگى داشت که به جز نقل آن، حدیثى دیگر در شهر نبوده، و روات در اثناى حکایت مى‏گریستند و از استماع آن موها بر اندام راست مى‏شد. اما مقتولین این حادثه، اکثرا به نامردى کشته شدند، بلکه چون گوسپندان دست و پا بسته، خود را به قصاب بى‏رحم سپردند.
بعد بیرون وهابى، اعراب اطراف غلغله بود آنها انداخته، چون مردم به باغات خارج شهر، براى مدافعه بیرون رفتند، خود فوج فوج داخل شهر گشتند، مس و برنج و اموال ثقیله و آنچه از وهابى مانده بود، به غارت بردند، تمام آن شب و روز دیگر تاراج آنها امتداد داشت هرکس در آن وقت‏به شهر رفت، کشته شد. از اصول و فروع ملت وهابى و حسب و نسب مخترع آن هرچند تفحص کردم از کسى مفصل معلوم نشد، زیرا که مردم این ملک به اغواى امراى عثمانى و از غایت‏سبک عقلى، حسابى از او برنداشته امر او را قابل ضبط و حفظ نمى‏دانند». (۷)
عبدالعزیز را به خاطر آمد که بر قلعه نجف اشرف تاختن کرده قبه مبارک را پست کند (یعنى خراب کند) و موقوفات بقعه شریفه را برگیرد و زائران آن حضرت را که به گمان خود بت‏پرست مى‏پنداشت، مقتول سازد. پس لشگرى به سعود داده او را بدین مهم مامور ساخت و سعود با مردم خود به طرف نجف اشرف سرعت نموده قلعه نجف اشرف را به محاصره انداخت و چند کرت یورش به قلعه برد و مقصود حاصل نکرد و از آنجا بى‏نیل مرام مراجعت کرده آهنگ کربلا نمود با دوازده هزار تن از ابطال رجال خود چون سیلاب بلا، مفافضه به کربلا درآمد و این هنگام، بامداد روز عید غدیر بود.
پس نخستین تیغ بى‏دریغ در سکنه آن بلده نهاده پنج هزار تن از مرد و زن مقتول ساخته و ضریح مبارک را درهم شکستند و آلات زر و سیم و جواهر رنگین و لآلى ثمین که سالهاى فراوان از هر کشورى و کشورستانى بدانجا حمل داده و خزینه نهاده بودند، به نهب و غارت برگرفتند و قنادیل زرین و سیمین را فرود آوردند و خشتهاى زر احمر را از ایوان مطهر باز کردند و چندانکه توانستند در تخریب آثار و بنا کوشش کردند. بعد از شش ساعت از شهر بیرون شدند و اشیاء منهوبه را بر شتران خویش نهاده، به جانب درعیه کوچ دادند. (۸)
این نقل سپر با نوشته اغلب نویسندگان تفاوت دارد، زیرا طبق نقل مورخان دیگر وهابیها نخست‏به کربلا حمله کردند و سپس به نجف هجوم بردند.
سید عبداللطیف شوشترى نیز در ذیل کتاب «تحفه‏العالم‏» به حمله وهابیها به کربلا اشاره کرده و مختصرى از عقاید آنان را نوشته است وى درباره هجوم وحشیانه وهابیها به کربلا مى‏نویسد:
«بالجمله در آنجا(بمبئى یکى از جزائر هند) بودم که خبر کدورت اثر عبدالعزیز وهابى رسید که در هیجدهم ذى الحجه سنه‏۱۲۱۶، با جیشى از اعراب در ارض اقدس کربلاى معلا تاخت آورد و به قدر چهار پنج هزار کس از مؤمنین را به قتل رسانید و سوء آدابى که از ایشان به آن روضه منوره رسید، در خور نگارش نیست. شهر را غارت نموده اموال به یغما ببرد و باز به مقر ریاست‏خود که درعیه است، بازگشت...». (۹)
«در اواخر سال‏۱۲۱۶ صباح روز هجدهم ذى حجه، عید غدیر خم سعود و همراهانش بناگاه بر قلعه کربلاى معلى، مشهد امام همام حسین بن على(علیه السّلام) تاختن کردند، شهر را بى‏خبر به تصرف درآوردند چه بسیارى از اعزه آن شهر، طاعت را به نجف اشرف غروى رفته بودند و جمعى مردمان ضعیف‏الحال و شکسته‏بال زاهد عابد رکع ساجد بر جاى مانده، در حرم مطهر به نماز و ذکر اوراد و دعوات اشتغال داشتند، چندین هزار تومان اموال تجار و غیره و کرورى چند از نقود و اجناس سکنه حرم محترم به غارت بردند و کمال خلاف ادب و الحاد به ظهور آوردند که قریب به شش ساعت هفت هزار عالم فاضل و مرشد کامل از علماى محققین و فضلاى صاحب یقین، به قتل درآوردند و آنچه در سر و بر مردان و زنان بود برکشیدند خون پیران و جوانان خداى‏شناس صاحب بینش و دانش، چون سیلاب جریان گرفت و تنهاى چاک‏چاک متقیان حق‏پرست چون پشته‏پشته برفراز یکدیگر برآمد و گروهى بزرگوار که در زمان امتحان و گاه حیات این جهان معاصر و معاون سیدالشهداء حسین بن على(علیه السّلام) نبودند و در این عهد در آن مرقد مبارکه آرزوى شهادت رکاب آن حضرت همى کردند به حکم سعادت در این روزگار در حوالى مرقد آن امام اطهار، بلکه در حضور پاک آن امام معصوم مقتول و در سلک شهداى گذشته مسطور و مذکور شدند». (۱۰)
طبق نوشته میرزا ابوطالب، و حمله ویرانگرانه وهابیها به کربلا، به اطلاع سلطان روم(پادشاه عثمانى) و پادشاه عجم(فتحعلى شاه) مکرر مى‏رسید ولى کسى از ایشان اقدامى نمى‏کرد و لذا عبدالعزیز وهابى دلیر گشته، به تقلید پیامبر خاتم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به دعوت سلاطین عالم، نامه‏ها ارسال ساخت، چنانچه ترجمه نامه‏اى که به پادشاه ایران نوشته، در این مقام ثبت است:
«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
من عبدالعزیز امیرالمسلمین الى فتحعلى شاه ملک عجم.
آنکه چون بعد از رسول خدا، محمد بن عبدالله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) شرک و بت‏پرستى در امت ‏شیوع یافته بود چنانچه مردم بقعات کربلا و نجف، پیش قبور که از سنگ و گل، ساخته ایشان است، به خاک مى‏افتند و سجده کرده عرض حاجات مى‏دارند، این اضعف عبادالله چون مى‏دانست که سیدنا على و حسین، به این افعال راضى نیستند، کمر همت ‏به تصفیه دین مبین بسته، به توفیق حق تعالى نواحى نجد و اکثر بلاد عرب را از آلایشها پاک ساخت، خدمه و سکنه کربلا و نجف که بنابر اغراض نفسانى، منع‏پذیر نبودند، صلاح منحصر در فنا و اعدام ایشان دانست، لهذا فوجى از غزات به کربلا فرستاده چنانچه معلوم شده باشد، سزاى لایق بدیشان داده شد. اگر ملک عجم هم بدین عقیده بوده باشد، باید از آن توبه کند، زیرا که هرکس بر شرک و کفر، اصرار ورزد بدو آن خواهد رسید که به سکنه کربلا رسید والسلام على من اتبع الهدى. (۱۱)
میرزا ابوطالب در کتاب خود پاسخ فتحعلى شاه را در جواب سعود بن عبدالعزیز ذکر نکرده ولى مؤلف «گنجینه نشاط‏» متن عربى نامه فتحعلى شاه را در پاسخ سعود بن عبدالعزیز ذکر کرده که در اینجا آورده مى‏شود:
(تبارک الذى بیده الملک و هو على کل شئ قدیر) و بعد فقد اتانا منک کتاب مصدق لسانا عربیا تضوح(ظ توضح) منه عرف المعارف منتشرا و مطویا و العجب ثم العجب انک دعوتنا الى التوحید و نفى التشریک عن‏الله الحمید المجید و نحن بین یدیه مفطورون علیه، نحدث به قدیما قرآن هذا صراطى مستقیما نعم وجدوا اولیائنا کتابک دلیلا على انک قد اخذت فى هذا الطریق سبیلا اذا لاتخذوک خلیلا و لا تجد لسنتنا تحویلا و المؤمنون بعضهم اولیاء بعض و عز من قال: (و ربطنا على قلوبهم اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض...) و قد ذکرتم انکم ترسلون عالما منکم الینا لنطلع علیکم و تطلعوا على ما لدینا لیکون لکم مالنا و علیکم ما علینا فارسلوا و عجلوا فیه فانما المعروض على حضرتنا من مذهبکم غیر ما تکتبون والناس من عندهم یقولون و یسمعون و (ان یتبعون الا الظن و ان هم الا یخرصون). ثم استعجلوا حتى ینکشف من امرکم الحجاب و یرفع الارتیاب و ان کان الامر کذا فهذا ایفاق المسلمین و کان حقا علینا نصرالمؤمنین عدوکم باموال و بنین و موقعین على شبل هزیر الخلافه و من له على سواحل العمان قریره و شرافه: حسین على میرزا ان یعاملکم بالموده سرا و جهرا و یمدکم بما تستمدونه برا و بحرا فان الله سخر لنا الامصار و دیر لنا البحار و هوالذى یسیرکم فى البر و البحر انه على ما یشاء قدیر و نحمد الله على ما هدانا و نسلم على النبى البشیر النذیر». (۱۲)
«...نامه‏اى از جانب تو به ما رسید، شگفتا و شگفتا، که تو ما را به توحید و نفى شریک دعوت کرده‏اى درحالى که فطرت ما بر توحید است و دیرزمانى است که زبان ما به آن گویا بوده و پیوسته این راه مستقیم ماست و شما در نامه خود یادآور شده‏اید که یکى از علماى خود را نزد ما مى‏فرستید تا از آن چه شما مى‏گوئید، ما آگاه گردیم و از آنچه ما مى‏گوئیم شما آگاه گردید، او را هرچه زودتر بفرستید که به موجب آنچه از مذهب شما به عرض ما رسانیده‏اند، غیر از چیزى است که نوشته‏اید، پس در این باره عجله کنید تا پرده از کار شما برداشته شود و شک و ریب برطرف گردد و ما به حسینعلى میرزا، شیر بچه خلافت و صاحب قدرت در سواحل عمان، فرمان مى‏دهیم که به درخواست کمک شما ازما، چه در خشکى و چه در دریا، در نهان و آشکارا، پاسخ دهد که خداوند، شهرها را براى ما تسخیر کرده و تدابیر امر دریاها را به عهده ما قرار داده است‏». (۱۳)
چنانکه مى‏بینیم لحن نامه فتحعلیشاه در این نامه بسیار ملایم است و هیچ تناسبى با لحن نامه سعود بن عبدالعزیز ندارد که در آن نامه شاه و مردم ایران را مشرک خوانده و تهدید کرده است که اگر توبه نکنند به سرشان همان خواهد آمد که به سر مردم کربلا آمد، درحال حاضر کسى نمى‏داند چرا فتحعلى شاه به سعود وهابى پس از آنهمه جنایات هولناک که در حرمین شریفین و کربلاى معلى و نجف اشرف مرتکب شده بود، این چنین ملایم جواب داده است. و همین سهل‏انگارى و عدم احساس مسؤولیت‏سران کشورهاى اسلامى سبب شد وهابیهاى نجد جرى‏تر شوند و گستاخى را به آنجا برسانند که امیر آنها پس از آنهمه جنایات و هتک حرمت از اماکن مقدسه و کشتن مردم بى‏گناه، به زمامداران کشورهاى اسلامى با این لحن زننده نامه بنویسد و خود را به جاى پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بگذارد و آنها را به مسلک خود فراخواند.
بعضى گفته‏اند: عبدالعزیز به کربلا حمله کرد و این شهر مقدس را تصاحب نمود و حرم مطهر امام حسین(علیه السّلام) را ویران کرد و مدت شش ساعت‏به قتل عام مردم پرداخت. فتحعلى شاه خواست ‏به جنگ وهابیها بشتابد، اما جنگ روسیه تزارى و ایران مانع انجام این لشگرکشى شد. (۱۴)
با این که به نظر مى‏رسد، فتحعلى شاه در برخودر با مساله وهابیت کوتاه آمده است، ولى باز مى‏گویند در اثر فشار فتحعلى شاه بود که سلطان عثمانى عکس‏العمل مناسبى در این باره از خود نشان داد. (۱۵)
چنانکه میرزا عبدالرزاق نوشته است که بعد از سنوح این سانحه خدیو بهرام انتقام(یعنى فتحعلى شاه) اسماعیل بیک بیات غلام را روانه بغداد و شرحى به سلیمان پاشا (والى بغداد از طرف عثمانیها) مرقوم داشتند که اگر از رهگذر تداخل سپاه ایران به مملکت عثمانیه، اولیاى آن دولت علیه بعضى اندیشه‏هاى دور از راه، به خاطر نرسد، اظهارى شود تا به یارى جناب بارى، دفع ماده فساد طائفه وهابى شده تا کار آنها هنوز استوار نشده است، به سهولت چاره آنها شود. سلیمان پاشا در جواب، عرض نمود که قرار حکم دولت عثمانیه اسباب قلع مواد فساد آن طایفه بدنهاد از هر طرف فراهم آمده و عما قریب اثرى از آنها در صفحه روزگار نخواهد ماند و حاجتى به زحمت‏سپاه ایران، براى این کار جز وى نخواهد بود، تعمیر روضه طاهره و سرانجام عوض اسباب تلف شده آن بقعه هم در عهده این دولت است اتفاقا در همان اوان سلیمان پاشا به عالم باقى شتافت. (۱۶)
در کتاب منتظم ناصرى آمده است: چون خبر قتل عام و تخریب کربلا به سمع فتحعلى شاه پادشاه ایران (که در آن وقت، چند سالى بود که به سلطنت رسیده بود) رسید، اسماعیل بیک بیات را نزد سلیمان پاشا والى بغداد (از طرف سلطان عثمانى) فرستاد و از او خواست که به دفع وهابیان بپردازد، سلیمان پاشا قبول کرد ولى چیزى نگذشت که درگذشت. (۱۷)
مؤلف کتاب «روضه‏الصفاى ناصرى‏» این موضوع را مفصل‏تر نوشته آنجا که مى‏خوانیم: چون فتحعلى شاه از این خبر آگاه شد، نخست اسماعیل بیک بیات را نزد سلیمان پاشا فرستاد، سپس حاج حیدر علیخان برادرزاده حاج ابراهیم خان شیرازى را که نایب‏الوزراء عباس میرزا بود، به سفارت مصر منصوب داشت و نامه‏اى ملاطفت‏آمیز به ضمیمه یک قبضه شمشیر خراسانى گوهرنشان، در نزد محمدعلى پاشا که در آن وقت فرمانرواى مصر بود، فرستاد و از او خواست که در دفع وهابیان بکوشد و گرنه اطلاع دهد تا پادشاه ایران از راه خشکى و دریا سپاهى به نجد گسیل دارد وهابیها را قلع و قمع کند.
چون سفیر ایران به مصر رسید و محمد على پاشا از حقیقت‏ حال اطلاع یافت، ربیب خود ابراهیم پاشا را به دفع آن طایفه مامور کرد تا شهر درعیه را خراب و عبدالله بن سعود، امیر وهابى را مقید و مغلول روانه اسلامبول (پایتخت عثمانى) نمود و وى به دستور پادشاه عثمانى به قتل رسید و سفیر ایران مقضى‏المرام از راه شام به تبریز وارد شد و به حضور عباس میرزا نائب‏السلطنه رسید. (۱۸)
اقدامات فتحعلى شاه در منابع غیر ایرانى درج نشده است ولى بعضى از مستشرقین به این موضوع اشاره‏اى کرده‏اند. (۱۹) مسلما اقدامات فتحعلى شاه در این زمینه بى‏تاثیر نبوده است.

پی نوشت:

۱) ماضى النجف و حاضرها، ص‏۶ - ۳۲۵.
۲) دوحه‏الوزراء، ص‏۲۱۷ - موسوعه‏العتبات المقدسه، ج‏۱، ص‏۱۶۶.
۳) وهابیان، ص‏۶ - ۲۷۵.
۴) مدرک قبل.
۵) مفتاح الکرامه، ج‏۷، ص‏۶۵۳.
۶) ماضى النجف و حاضرها، ج‏۱، ص‏۳۲۶.
۷) مسیر طالبى، ص ۴۰۸ ،۴۰۹.
۸) ناسخ التواریخ، جلد قاجار، ج‏۱، ص‏۱۱۹ - ۱۲۰.
۹) ذیل التحفه، ص‏۴۷۷.
۱۰) روضه‏الصفاى ناصرى، ج‏۹، ص ۳۸۱.
۱۱) مسیر طالبى، یا سفرنامه میرزا ابوطالب، ص ۴۱۲.
۱۲) به نقل بررسیهاى تاریخى، سال یازدهم ضمیمه شماره ۴، زیر عنوان «روابط ایران با حکومت مستقل نجد»، ص‏۱۱۳.
۱۳) ترجمه نامه با مختصر تفاوت از مؤلف کتاب «وهابیان‏» آقاى على اصغر فقیهى است، ص ۲۷۰، پاورقى.
۱۴) نظام آل سعود، نوشته روزنامه‏نگار فرانسوى «کلودفوییه‏» ترجمه نورالدین شیرازى، ص ۲۲.
۱۵) فاسیلیف، تاریخ العربیه‏السعودیه، ص‏۴۹
۱۶) مآثر سلطانیه، ص‏۸۶.
۱۷) منتظم ناصرى، ج‏۳، ص ۷۸.
۱۸) روضه‏الصفاى ناصرى، ج‏۹، ص ۵۸۵ و۵۸۶.
۱۹) فاسیلیف، فصول من تاریخ العربیه‏السعودیه، ص‏۴۹ - ۵۰.

منبع:مکتب اسلام - سال ۱۳۷۸- ش۹