صداي پر ميکائيل




کودک و خدا

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد . مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد ، اما من به اين کوچکي بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟
خداوند پاسخ داد : از بين تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفته ام او از تو نگهداري خواهد کرد ، اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خواهد برود يا نه ؟ گفت : اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافي هستند .
خداوند لبخند زد . فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود .
کودک ادامه داد : من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را ممکن است بشنوي ، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني .
کودک با ناراحتي گفت : وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ؟ اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت؟
فرشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد خواهد داد که چگونه دعا کني .
کودک سرش را برگرداند و پرسيد شنيده ام که در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي کنند ،چه کسي از من محافظت خواهد کرد ؟ فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد . حتي اگر به قيمت جانش تمام شود .
کودک با نگراني ادامه داد : من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود . خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات هميشه درباره ي من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت ، گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود .
کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند او به آرامي يک سوال ديگر از خدا پرسيد : خدايا اگر من بايد همين حالا بروم نام فرشته ام را به من بگو .
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :
«نام فرشته ات اهميتي ندارد ، به راحتي او را *مادر * صدا کن » .
منبع:مجله راه موفقيت شماره 13