زن همیشه مظلوم بوده
زنهای زیادی اعتقاد دارند که در طول تاریخ، زن همیشه مظلوم بوده و مورد استثمار مردها قرار گرفته. مردهای زیادی هم سعی کرده اند به زنها نشان دهند این شرایط به دلیل ویژگی های خود زنهاست.
فریده در حالی که دارد بلیت اتوبوسش را به راننده می دهد، می گوید: برای همه چیز باید اجازه گرفت. زن اصلا انگار قدرت تصمیم گیری ندارد، تمام مدت همین حرفهای تکراری را می شنوی: دختر و این حرفها؟ برای دختر است که این کار را بکند، دختر باید نجیب باشد، دختر باید سنگین باشد. اگر نجابت خوب است، برای همه خوب است. نجابت یک صفت انسانی است، نه فقط دخترانه.
مستانه می گوید: برادرم با وجود اینکه دوازده سال از من کوچکتر است، در خانه فرمانروایی می کند. خانه شده قلمرو پادشاهی حضرت آقا. از این که حتی مادر خودم که زن است، بین ما فرق می گذارد دیوانه می شوم. خیلی زور دارد که بچهای دبستانی به من که عاقل و بالغ شده ام، دستور بدهد.
بحث حقوق دختران به همین گله گزاری وشکایتها تمام نمی شود. قسمتی از این بحث، مربوط به تبعیض بین دخترها و پسرهاست و قسمت دیگر، منحصرا مربوط به زنها. به این که در جاهایی حتی حقوق انسانی آنها هم زیر پا گذاشته می شود. علیرضا، هجده ساله، در پارک با دوستانش نشسته و گپ می زند. او باخنده میگوید: همین الان که از خانه می آمدم بیرون، از مادرم پول گرفتم. خواهرم پرید جلو که: برای فلان کتاب من پول نداری، آن وقت این آقا باید هر روز پول توجیبی بگیرد؟ مادرم گفت : پسر با دختر فرق دارد. تو که خرجی نداری، علیرضا باید پول داشته باشد که اگر خواست بتواند دست توی جیبش بکند و دوستانش را مهمان کند. خواهرم بدجوری آتش گرفت.
از او می پرسم که فکر می کند این حرف مادرش چقدر درست است؟ می گوید: دخترها با پسرها فرق دارند ولی راستش کتاب خواهرم مهم تر بود؛ دلیلی ندارد چون من پسرم، چیزی که مهم تر است از بین برود. توی همان پارک، فقط با چند نیمکت فاصله زهره نشسته است. سال سوم رشته ریاضی است اما می ترسد نتواند دیگر درس بخواند. امسال یک خواستگار برایش پیدا شده و پدرش اصرار دارد که با او ازدواج کند: من اصلا آمادگی ازدواج را ندارم. هرچی به بابام میگویم می خواهم درسم را بخوانم، گوش نمی دهد. می گوید درس به چه درد دختر میخورد! توکه هرچی هم درس بخوانی آخرش باید ازدواج کنی، پس همین حالا این کار را بکن. اصلا حرف مرا نمی فهمد. دارم دیوانه می شوم.
زهره سرش را بین دستهایش می گیرد و می زند زیر گریه. منتظر میشوم تا آرام شود. با بغض می گوید: مردها هر وقت احساس کردند می خواهند ازدواج کنند، دسته گلی می خرند و راه می افتند، می روند خواستگاری. هیچ کس هم بالای سرشان نایستاده که حتما با کی ازدواج کن. اما من بیچاره حق ندارم شوهرم را انتخاب کنم؛ کسی که قرار است یک عمر همسرش باشم. مادر فرناز می گوید: دخترهای این دور و زمانه خیلی با زمان من و امثال من فرق دارند. آن موقع زن حق نداشت جلوی پدر و برادر و شوهرش نفس بکشد، اما حالا همه دم در آوردند، یک روز می خواهند با دوستشان بروند پارک، یک روز می روند مهمانی. هر کار دوست داشته باشند می کنند. نمی شود بهشان حرف هم زد.
فرناز می گوید: من هر روز با مادرم جر بحث دارم. از کوچکترین چیز مثل رنگ لباس گرفته تا بزرگ ترین چیزها مثل ویژگی های همسر آینده ام. دیگر از این کشمکشها خسته شده ام. خانم روانشناس می گوید: تقابل میان اعضای خانواده بر سر حقوق یک نفر از آن جمع، چیزی است که در میان همه خانواده ها وجود دارد؛ اما باید واقعا دید که در این میان حق با چه کسی است. در جوامع پیشرفته امروز و با توسعه تکنولوژی زمینه فناوری بستر حضور زنان و دختران در فعالیتهای اجتماعی فراهم شده است، ولی این زمینه زمانی واقعا سالم است که فرهنگ حضور در آن هم وجود داشته باشد. زنان و دختران ما امروز برای درس خواندن، کارکردن و حضور در اجتماع مشکلات زیادی دارند. برای حضور فعال این قشر، ابتدا باید فرهنگ سازی کرد.
پشت ویترین کتاب فروشی، کتابی نظرم را جلب می کند: شروط ضمن «عقد برای زنان در حال ازدواج ».کتاب را که ورق بزنی، چندین شرط برای ذکر در عقدنامه نوشته شده: نویسنده معتقد است برای دفاع از حقوق زنان، خودشان باید شرطهایی را برای زندگی شان بگذارند: حق طلاق، حق التزام به تمکین، حق حضانت در صورت طلاق و... بحث مشکلات قانونی برای دختران و زنان هم از بحثهایی قدیمی و مجلس زنانه ای است. زنها معتقدند قانون به نفع مردها نوشته شده. مبینا می گوید: من تا چند سال پیش چیز زیادی از این قانون ها نمی دانستم؛ مثلا نمی دانستم که مرد هروقت بخواهد می تواند زنش را طلاق بدهد یا از این جور چیزها. فکر می کنم خود ما زنها هستیم که باید کاری بکنیم.
مینا تند و تیز و آتشین مزاج است و به همه چیز اعتراض دارد؛ خیلی هم عجله دارد. وقتی می پرسند: «با این همه عجله چرا سوار اتوبوس شده؟» می گوید: درست نیست من توی خیابان بایستم و تاکسی سوار شوم، خوب نیست. خیابان خیلی شلوغ است. زنها و مردها کنار سواره رو ایستاده اند تا سوار تاکسی شوند. صدای جمعیت در صدای مینا می پیچد و با راه افتادن اتوبوس صدایش در میان هزاران صدای دیگر گم می شود؛ مثل صدای دخترهایی که فریادشان بین قانون های دست و پاگیر و ستهای غلط و تبعیض های نابه جا گم شده است.
منبع: دخترانه، مهدی نیک خو، مؤسسه بوستان کتاب،چاپ اول،قم 1393
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}