تأملي بر تحولات شعر معاصر فارسي

نويسنده: حسن امين




1ـ درآمد

نوشتن اين مقاله براي صاحب اين قلم بيش از هرچيز فرصتي شايسته براي گزارش تحولات ادبي اخير در زبان فارسي است و اگر اين نوشتهٌ ناقابل هيچ سود ديگري نداشته باشد، دست كم اين منفعت را خواهد داشت كه درد دل هاي يكي از علاقمندان به شعر و ادب را در اختيار خوانندگان قرار مي دهد.

2ـ تحول سرشت و جايگاه شعر پس از مشروطيت

تحول سرشت و جايگاه شعر پس از مشروطيت از چند جهت بود:
2ـ1ـ تبديل شغل به رسالت
تا قبل از مشروطيت، شاعري يك شغل و منبع درآمد بود. شاعر مثل يك منشي و مستوفي، در استخدام حاكم و امير و سلطان بود و مطابق ميل او سخن مي گفت و از صله و جايزه و مستمري او بهره مند مي شد. در چنين اوضاعي يك شاعر درباري نه تنها همچون عنصري مي توانست از نقره ديگدان بزند، بلكه حتي شاعراني همچون ميرزا حبيب قاآني (وفات 0721ق / 3581ـ4581 م) و ميرزاعباس فروغي بسطامي (وفات 4721ق / 7581ـ8581 م) در عهد قاجار مي توانستند خود را به عنوان شاعر به يكي از بزرگان وابسته كنند و از ممر سرودن شعر و انتساب تخلص خود به نام بزرگان تامين معيشت و ارتزاق كنند. براي نمونه:
الف ـ قاآني مبالغ كلاني برسبيل مستمري از محمدشاه قاجار مي گرفت، كه بعدها اميركبير آن را موقوف كرد. چنان كه نوشته اند:
قاآني. . . از زمان خاقان مغفور. . . تا اواسط سلطنت ناصرالدين شاه. . . پيوسته در مركز خلافت پيشرو شعراي عصر خويش بود و در تمام اعياد و جشن ها و سلام ها و ولادت سلطان زاده ها و اعطأ مناصب و امثال ذلك، قصائد بديعه و چكامه هاي نغز و تغزل ها و تشبيه ها انشاد مي نمود و در سلام ها و جشن ها كه انبوهي از خاص و عام فراهم مي آمد، قرائت مي فرمود و به صلات وافره و انعامات متكاثره و خلع فاخر مفتخر و مخلع مي شد. 1
ب ـ يا آن كه محمدكاظم صبوري (پدر محمدتقي بهار)، ملك الشعراي آستان قدس رضوي بود و از آن ممر مبالغ قابلي مستمري دريافت مي كرد. چنان كه نوشته اند كه وي عريضه اي به ناصرالدين شاه نوشت و تقاضا كرد كه شاه او را به لقب دعبل العجم ملقب كند (داشتن القاب هميشه توام با مستمري ساليانه از بودجهٌ رسمي مملكت بود)، ولي شاه كه عريضه را خواند، فرموده بودكه دعبل العجم، لفظ خام غيرمانوس و خارج از استعمال است، او را بايد در آستانهٌ رضويه لقب ملك الشعرايي داد. لهذا دربارهٌ او فرمان ملك الشعرايي صادر شد. 2
ج ـ يغماي جندقي (وفات 6721 ق / 9581ـ0681م) هم كه اشعار هجو و هزل و نقادي او برمدايح وي غالب است، از راه شاعري مستمري داشت. چنان كه در فرمان مستمري او مي خوانيم:
چون حسب الفرمان قضا توان قدرت شان سركار اقدس شهرياري. . . مقرر است كه هريك از ارباب استعداد و اصحاب فهم و كمال علي قدر مراتبهم از خوان احسان دولت جاويد نشان موظف و مشرف باشند، لذا نظر به مراتب قابليت و مدحتگري عالي جاه فصاحت و بلاغت پناه ميرزا ابوالحسن جندقي متخلص به يغما در معاملهٌ هذه السنه سي چي ئيل خجسته دليل و بعدها مبلغ پنجاه تومان رايج ديوان از بابت ماليات جندق در وجه او مستمر و برقرار نموديم كه همه ساله بازيافت و صرف مخارج خود نموده به مراتب دعاگويي و ثناگستري قيام و اقدام نمايند. 3
آري درگذشته شاعر مي توانست خود را وابسته ي يكي از بنگاههاي سياسي و حكومتي يا مذهبي كند و از آن طريق در مقام ملك الشعرأ دربار، يا آستان قدس رضوي، يا آستانهٌ حضرت معصومه مستمري و حقوق مرتبي دريافت كند. اما از انقلاب مشروطيت به بعد، با مطرح شدن مفاهيم جديدي هم چون علايق ملي و اميد به آزادي و قانون مداري و شايسته سالاري اكثر شاعران به جرگهٌ آزادي خواهان پيوسته اند و تعهد و مسؤوليت اجتماعي و سياسي براستفاده هاي مالي از طريق شعر رجحان يافت و جز معدودي كه نان به نرخ روز خورده و سنت پيش از مشروطيت را ادامه داده اند، اكثر قريب به اتفاق شاعران يكصد سالهٌ اخير نان از قبل خويش خورده و خود را به ارباب زور و زر نفروخته اند.
2ـ2ـ تبديل منِ شخصي به منِ اجتماعي
پس از مشروطيت در نتيجه ي نفوذ فرهنگ نو در ذهن و زبان شاعران عناصر تخيل و آرمان هاي شاعر تغيير كرد و مخاطب شاعر هم كه پيش از مشروطيت شخص حاكم و سلطان بود، پس از مشروطيت به جامعه و ملت گسترش يافت. نتيجهٌ مستقيم اين تغيير آن بود كه عواطف شاعر به جاي من شخصي و فردي، به يك من اجتماعي و ملي تبديل شود.
2ـ3ـ تبديل مخاطب خاص به مخاطب عام
تاريخ ادبيات ايران از آغاز تا نهضت مشروطيت، بيشتر تاريخ خواص و نخبگان جامعه بود. چون اكثر مردم، بر خواندن و نوشتن توانايي نداشتند و ادب گفتاري و شنيداري بيش ازنوشتاري و آثار منظوم بيش از آثار منثور در ميان عامه مردم شايع بود. مشروطيت اگرچه انقلابي تمام عيار نبود، ولي در تحول اجتماعي و فرهنگي ايران نقطه عطفي بود كه بر اثر آن نهادهاي جديد فرهنگي ازجمله مدارس جديد، مطبوعات، احزاب تأسيس شدند و شاعران و سخنوران، دوشادوش ناطقان، سخنرانان و نويسندگان ادب فارسي را با شور انقلابي و پيام هاي سياسي به ميان مردم بردند و به ويژه بعضي از شاعران امثال عارف قزويني، سيد اشرف الدين گيلاني و ابوالقاسم لاهوتي سرودن اشعار موزون و مقفا اما عامه پسند را وسيله اي براي تبليغ انديشه هاي آزادي طلبي و مشروطه خواهي قرار دادند. بدين گونه هرچند عده اي قليل مانند سيد احمد اديب پيشاوري، شعر را همچنان به سبك قدما، براي طبقهٌ نخبگان مي گفتند، اكثريت شاعران مخاطبان خود را عامه مردم و نه يك گروه خاص اجتماعي مي دانستند.

3ـ شاعران بزرگ پس از مشروطه

بلافاصله پس از مشروطيت چهار شاعر را مي توان بزرگترين دانست: ملك الشعرأ محمد تقي بهار خراساني، اديب الممالك اميري فراهاني، ايرج ميرزا جلال الممالك و محمدهاشم ميرزا افسر. از اين ميان ديوان بهار و اديب الممالك، پرمحتواترين منبع منظوم است. ارزش اشعار اختصاصي اين دو سرايندهٌ نامدار در اين است كه لحن و سبك اين هر دو نمايندهٌ برتر ادبيات بعد از مشروطيت، پخته، فخيم و سنگين است. در حالي كه شعر اكثريت شاعران مردمي عصر مشروطه امثال سروده هاي سيد اشرف الدين گيلاني، عارف قزويني، ميرزاده عشقي وفرخي يزدي از جهت بار ادبي سبك و تنك است. هم از سوي ديگر، هويت علمي و ادبي بزرگاني همچون اديب پيشاوري و اديب نيشابوري و علي اكبر دهخدا از هويت شاعرانه شان بيشتر است.
تمام اين انواع مختلف شعر پس از مشروطه جزء ميراث فرهنگي ماست و بررسي آنها دين ملي وتكليف فرهنگي مان. شمارش اين چهره هاي ماندگار ادب فارسي كه اغلب هم به نظم و هم به نثر آثاري خواندني و ماندني از خود بر جاي گذاشته اند، كاري است كم فايده و بررسي دقيق پايگاه و جايگاه اين چهره ها كاري است كه به تأليف چندين مجلد كتاب نيازمند است و از عهدهٌ يك مقاله برنمي آيد.

4ـ تحول در شعر امروز

شايد مهم ترين موضوع در تحولات ادبي اين قرن، ظهور شعر نو در ادبيات فارسي است كه فصلي نو در زبان و ادبيات فارسي گشوده است. به عقيدت ما درخت تنومند شعر فارسي، اكنون دوشاخه ي قوي دارد و از اين هر دو شاخه ي بس پربار و پرثمر يكي شاخه ي شعر نو است كه بزرگاني چون نيما، شاملو، اخوان ثالث و شفيعي كدكني و. . . را به ادبيات ايران زمين ارمغان كرده است و ديگري شاخه اي كه ملك الشعراي بهار را كه بزرگترين شاعر فارسي زبان چند سده ي اخير است پروريده. ما در شعر پس از مشروطه ـ با فاصله ي زيادي پس از بهار ـ شاعران ارزشمند ديگري نيز داريم كه به اقتفأ شعر كلاسيك رفته اند: قصيده سرايان توانايي همچون اديب الممالك فراهاني، اميري فيروزكوهي، مهدي حميدي شيرازي، مهرداد اوستا و… غزل سراياني همچون رهي معيري، شهريار، سيمين بهبهاني، حسين منزوي، عماد خراساني و محمد سلماني. از اين نكته نيز نبايد گذشت كه بعضي از نوآمدگان غزل خوان اگرچه در قالب كلاسيك شعر مي گويند، شعرشان شعر نو بلكه نيمايي است؛ به قول محمدعلي بهمني:
جسمم غزل است اما روحم همه نيمايي است
در آينه ي تلفيق اين چهره تماشايي است!
البته شاعران خوب مردم پسند ديگري هم هستند كه نام ايشان را گرامي بايد داشت، همچون: پروين اعتصامي، فروغ فرخزاد، فريدون مشيري، و سهراب سپهري. از جهت محتوايي و شكلي ميرزا يحيي دولت آبادي، رشيد ياسمي، ابوالقاسم لاهوتي و ديگران نيز هر كدام قدم هايي در جهت تحول شعر برداشته اند، تا آن كه نيما نخست با افسانه و سپس در غراب و ققنوس شعر آزاد نيمايي را با كمال نسبي ارائه داد. به اين گونه فصلي نو به ادبيات ايران افزود.
ما اگر از سردرگمي هاي شعر نو در چند دههٌ اخير درگذريم و داوري در آن ابواب را به سير تكاملي زمان واگذاريم، در زمينهٌ شعر كلاسيك، بايد به يك نوع بازگشت ادبي ديگري در سه دههٌ اخير قائل شويم، چرا كه شاعران زبده اي مخصوصاً در قالب غزل آثار ارزنده آفريده اند، همچون:
سيمين بهبهاني و حسين منزوي كه از قبل از انقلاب كارشان اعتبار داشت و بعد شاعراني همانند محمدعلي بهمني، محمد سلماني و. . . كه هر كدام سبك خاص خود رادارند و علي معلم، نصرالله مرداني، فريد اصفهاني، محمود شاهرخي، حميد سبزواري، احمد عزيزي و. . . كه بعد از انقلاب به پايمردي صداو سيماي جمهوري اسلامي ايران و مطبوعات انقلابي به شهرت رسيدند و شعرايشان نيز هم از جهت سبك شناسي و هم از جهت ربط شعر با سياست و جوسياسي حاكم بر جامعه قابل بررسي است و به يقين محققان ادوار بعد از اين گونه مسائل ـ ولو در تاريخ ادبيات به معناي اخص كمتر مطرح باشد ـ غافل نخواهند بود.
مشكل بزرگ، عدم تساهل و تسامح ادبي معاصران است. سوگمندانه از يك سوي جمعي از نوگرايان، ارزش و اعتبار آثار شاعران معاصر را كه به سنت قديم و قويم نظم كلاسيك پارسي در اوزان و بحور عروضي شعر مي گويند، به كلي انكار مي كنند و به اين شاخه ي پربار از درخت تنومند نظم پارسي ناآگاهانه سنگ تغافل مي زنند. اينان گويي معتقدند كه ـ به رغم ادعاهاي كلان فرهنگي در باب كثرت گرايي ـ ديگر كسي حق ادامه ي راه سعدي و حافظ و فردوسي و مولوي را ندارد يا آن كه حتي شعر فارسي پيش از نيما را بايد سوزاند! از سوي ديگر جمعي از سنت گرايان، شعر نو را بي راهه و كژراهه مي دانند و براي آن هيچ ارزشي قائل نيستند، در حالي كه اين هر دو ديدگاه، غيرعلمي، غيرواقعي و غيرمنصفانه است. نيما، شاملو، فروغ، اخوان و سهراب چهره هايي اند كه در حافظه ي جامعه ي معاصر حتي بيش از ملك الشعرأ بهار كه از قله هاي بلند ادب پارسي است، مانده اند. در عين حال، در اين هفتاد ساله كه از عمر شعر نو مي گذرد، حتي به گفته ي محمد حقوقي كه شعر كلاسيك را كنار گذاشته است، شش هفت شعر نو قابل تفسير بيشتر به زبان فارسي نوشته نشده است كه نصف آنها هم از آن نيماست: افسانه، خانوادهٌ سرباز، غراب، ققنوس و. . .
پس حقيقت را بايد گفت و واقعيت را بايد شناخت و آن حضور مستقل هر دو نوع شعر كلاسيك و نو در فضاي فرهنگي ايران امروز است؛ شعر كلاسيك مي تواند كلي و عمومي و از مقولهٌ پند و اندرز باشد، اما شعر نو به طور عام در عين حال كه از گسترش عاطفي بسيار برخوردار است، صور خيال آن برخاسته از احساس شخصي و تجربهٌ وجودي شخص شاعر است. خوشبختانه هر دو نوع شعر هم هواداران خاص خودش را دارد؛ چنان كه نه تنها ما همه ساله شاهد چاپ صدها دفتر شعر از معاصران به هر دو سبك كلاسيك و نو بوده و هستيم، بلكه پارسي زبانان درون مرزي و برون مرزي و حتي نسل جوان ايران نيز اتفاق عقيده اي در رد و قبول يك نوع شعر ندارند. شاهد مثال آن كه در جشنواره ي سراسري شعر و ادب دانشجويان كشور در مهرماه 1831 نيمي از اشعار رسيده به دبيرخانه ي جشنواره شعر كلاسيك و نيمه ي ديگر شعر نو بود و در نتيجه داوران شعر جشنواره (منوچهر آتشي، محمدعلي شفايي، سيدحسن حسيني، شمس آقاجاني و بيوك ملكي) از ميان 6242 شعر رسيده (8221 شعر كلاسيك و 8911 شعر نو) 5 شعر كلاسيك و 5 شعر نو را به عنوان نمونه هاي برتر شعر جوانان دانشجو گزين كردند. خلاصه ي كلام آن كه قول حق و صواب آن است كه امروز هر كدام از دو شاخه ي پربار شعر كلاسيك و نوجايگاه والاي خويش را دارد و رد يكي به منظور ديگري انكار حقيقت است و فرار از واقعيت.
به عقيدهٌ من در ميان شاعران معاصر هركس را كه شعري مي گويد و در راه شعر و ادب قدمي برمي دارد، به قول عروضي سمرقندي (صاحب چهارمقاله) به شريعت آزادگي تشويق بايدكرد.

5ـ زنان شاعر

از عناصر مهم در تحول شعر معاصر، ظهور زنان شاعر است. ما در كل تاريخ ادبيات فارسي از آغاز تا مشروطيت تعداد بسيار اندكي زن شاعر داشته ايم؛ يعني از عصر باستان تا پايان عصر رضاشاه، نامدارترين و بزرگترين زن شاعر ايران، پروين اعتصامي بود. اما امروز تعداد زنان شاعر كمتر از مردان نيست و البته شاعران زن بسيار خوبي هم داريم كه شعرشان خواندني و ماندني است.

6ـ نشر دفترهاي شعر

نشر دفترهاي شعر معاصران به طورعام در سال هاي اخير ـ اغلب به هزينهٌ خود شاعران ـ رو به افزايش داشته و اين نيز به چند دليل قابل توجيه است.
نخستين توجيه آن كه شاعري و سخنوري نيز همانند علم و معرفت مقول به تشكيك است و سلسله مراتب دارد؛ شعر هر شاعري در هر مرحله از مراحل رشد و كمال او داراي خصوصيتي است كه در اشعار ادوار ديگر حيات ادبي او قابل تكرار نيست. به همين دليل من نويسنده حتي امروز هيچ ناراضي و شرمنده نيستم كه نخستين كتاب چاپ شدهٌ من، دفتر اشعار من بود كه درست چهل سال قبل (در 3431) با عنوان ترانهٌ فرشتگان منتشر شد. يا آن كه اولين اثر زنده ياد دكتر غلامحسين زرين كوب، مجموعهٌ كوچكي از اشعار او بود كه در نوجواني با تخلص دژم در بروجرد منتشر كرده بود. اين است كه اگر امروزه كسي بخواهد مراحل و مراتب تكامل فكري و ذهني و علمي و ادبي دكتر زرين كوب را بسنجد، مي تواند از آن دفتر اشعار آغاز كند. بنابراين نويسنده به حكم رطب خورده منع رطب چون كند؟ ، نمي توانم نوآمدگان عرصهٌ شعر را از شوقي كه به نشر آثار خويش دارند، سرزنش كنم.
دومين توجيه آن كه هر اثر مكتوب، صرف نظر از ارزش ادبي، علمي يا تخصصي آن في نفسه شامل فوائد آفاقي وانفسي ويژه و عوائد تاريخي، روان شناختي و جامعه شناختي خاص خويش است كه از اين منظر آيندگان را به كار مي آيد. براي مثال، يك پژوهشگر علوم اجتماعي در قرن آينده ممكن است با نگريستن به يك دفتر شعر اين برههٌ خاص، از فرهنگ اين عصر استنتاج هايي بكند كه هيچ ربطي به ادبيات نداشته باشد.
پس يك دفتر شعر متوسط يا حتي يك دفتر شعر بد هم مي تواند براي شناخت جو فرهنگي، اجتماعي، سياسي اين عصر مفيد باشد؛ چرا كه پژوهشگران آينده مي توانند در زمينه هاي مختلف همچون حقوق بشر، آزادي بيان، مشاركت زنان، شيوه هاي اخذ مجوز نشر، اغراض و اهداف نشر در اين برههٌ زمان و هزار موضوع ديگر، از چاپ شده هاي اين عصر (از جمله بدترين شعر منتشرشدهٌ اين سال ها) مستفيد و بهره مند شوند.

پي نوشت

1ـ شيخ المشايخ امير معزي، نوادرالامير، چاپ سيدعلي آل داود، تهران، نشر تاريخ ايران، 1731، ص 972.
2ـ افضل الملك، غلامحسين، سفرنامهٌ خراسان و كرمان، چاپ قدرت الله روشني (زعفرانلو)، تهران، توس، بي تا، ص 47.
3ـ حكمت يغمايي، عبدالكريم، جندق: روستايي كهن بركران كوير، تهران، توس، 3531، ص23.

منبع: http://whc.ir