جامعه غربی جامعه‌ای است که براساس تخاصم بنیان گذاری شده؛ اساس آن بر تضاد است، حتی ساختارهای مدرنش و احزابش هم همینطور است. حضرت امام با احزاب به شکل غربی اش مخالف بودند. علت روشنی دارد: مبنای جوامعی که در غرب بر اساس تحزب کار می کنند، تخاصم است. در واقع، جامعه گرگهاست؛ یعنی افرادی در کمین یکدیگر نشسته اند و مراقبند تا دیگری غفلت بکند و آنها قدرت را از او بگیرند و در اختیار خودشان بگیرند. حتی مدنیت بر همین پایه است و تا همین امروزی که داریم صحبت می کنیم ادامه دارد. آقای پل دیکور که جزء آخرین فیلسوفهای نسل قدیم غرب هست و زنده است، در تعریف قانون می گفت: قانون چیزی است که روابط بین قدرتهای رقیب و مرزهای مبارزه میان عناصری که تمایل به حفظ قدرت را دارند تعریف می کند. این مبنای قانونگذاری، با آن چیزی که در شریعت اسلام برای قانونگذاری وجود دارد، از اساس در تعارض و در مخالفت است.
 
به هر حال این بینش و گرایش در غرب موجود است و ما باید این را دقیقا تشخیص بدهیم و پایه رفتار خودمان با آنها قرار دهیم و آن را در حوزه احساسات که ضروری است، برانگیخته بشود وارد کنیم تا جامعه به سطح بالاتری ارتقا پیدا کند و آماده ایثار و از خود گذشتگی و شهادت شود. این احساس باید با این بینش هماهنگ باشد و شعار با شعور همگرا و همدل بشود.
 
ادوار تاریخی نگاه غرب به اسلام: در برداشت غرب از اسلام (برای اینکه وقت را کوتاهتر بکنم) به سه دوره مشخص اشاره میکنم: تقریبا می شود گفت، در غرب برداشتهای اولیه از اسلام تا قرن پانزده یا شانزده، برداشتی است که بیشتر اسلام را ناشی از یک تعصب، جهالت، شمشیر و قدرت میداند اسلام را نتیجه عصبیت می داند تا مدنیت و تعقل گرایی. از قرن شانزده که در واقع عصر روشنگری است و جوامع اروپایی به سمت علوم تجربی حرکت می کنند، روش شناخت تغییر می کند؛ بینش و دیدگاههای دانشمندان و فلاسفه در غرب تغییر می کند: اسلام را به عنوان یک دین غیر منطقی و تا حدودی هم مضحک شناسایی می کنند. این ادامه دارد تا قرن معاصر و تا قبل از انقلاب اسلامی.
 
انقلاب اسلامی فصل تازه‌ای است: علت‌هایی هم دارد که عرض می کنم. در قرون معاصر بعد از هجده و نوزده و قرن بیست و قبل از انقلاب اسلامی ایران برداشت آنها از اسلام یک نوع ایمان مذهبی سخت و شدید است که آماده است هر چیزی را در راه توسعه خودش قربانی بکند. از دید غربیها که این دید تا انقلاب اسلامی ایران وجود داشت، اسلام مساوی بود با عروبت. در واقع از نظر آنها، اعراب که ده درصد جمعیت مسلمانها هستند، صد در صد اسلام تلقی می شدند؛ البته در شناخت اسلام این حق را هم باید به اروپاییها داد که پیشرفت اسلام به سمت اروپا در اکثر جبهه ها با جنگ توأم بوده است.
 
انگیزه‌های جنگ را من به صورت مختصر عرض خواهم کرد ولی در هر صورت جنگ باعث می شود که بینشها، نسبت به طرف مقابل توأم با دشمن بینی باشد. یعنی در یک جنگ شما هیچ وقت به طرف مقابلتان حق نمیدهید و او را محق نمی شناسید. این ذات یا غریزه است که این گونه عکس العمل نشان میدهد.
 
حمله مسلمان‌ها در اندلس از بقیه جنگها مستثنی است. انگیزه مسلمانها در این حمله، کشورگشایی و جهانگشایی بوده است تا انگیزه جهاد و توسعه اسلام و اسلام خواهی. در واقع امویان اندلس اگر هم با این اندیشه شروع کردند که اسلام را گسترش بدهند؛ اما واقعیت این است که خمیر مایه این تحرک بیشتر کشورگشایی است تا اسلام خواهی و از جانب مسیحیها هم دقیقا همین طور است. در همه مواردی که مسیحیان حمله کردند، غیر از جنگهای صلیبی که انگیزه اولیه و پوشش ظاهری اش دین و مسیحیت و مبارزه با اسلام بوده؛ هدف کشورگشایی بوده است. علت را هم عرض کردم، مسیحیتی که به غرب رفت ماموریتش این بود که یک خط معنوی را پر کند و لذا از این مسیحیت نمی شود انگیزه یک جهاد دائمی و مستمر که انسانها، آماده شهادت برای آن باشند را انتظار داشت.
 
در هیچ یک از دو دوره قرون وسطی که دین مسیحیت می رود تا نوعی تحجر را وقتی که عقل به زیان وحی عقب نشینی می کند؛ برقرار کند و همینطور در قرون جدید هم که در واقع وحی به نفع عقل کنار می رود، شما انگیزه جهاد و شهادت را نمی توانید از مسیحیت استنباط و استخراج بکنید. انگیزه جنگهای صلیبی هم اگر چه پس گرفتن بیت المقدس یا سرزمین مقدس از دست مسلمانهاست؛ اما این حرکت پس از شروع، اصلا ماهیت مسیحی و صلیبی ندارد. همین سپاهیانی که راه می افتند، همین جور که می آیند جلو هر جا به نسبت تعداد مسلمانان بیشتر از مسیحیها بوده غارت می کنند و وقتی به مسلمانها می رسند، در واقع دیگر انگیزه دینی موجود نیست.
 
لذا نمی شود به این تعارضات و مبارزات و جنگهایی که عامل اصلی قضاوت ذهنی عمومی جامعه غرب نسبت به جهان اسلام و یا ما نسبت به مسیحیت است؛ انگیزه دینی داد. البته مبارزات مسلمانها در مقابل هجوم غربیها غیر از فتح اندلس که در ابتدا عرض کردم همواره انگیزه دینی بوده است. این موضوعی نیست که من به سادگی عرض بکنم و شما بپذیرید. چنین انتظاری هم ندارم؛ اما تمایل دارم این برداشتی که از این چند فراز مهم تاریخی عرض کردم، بیشتر به دید تحقیق و تتبع نگاه شود. اگر به این نتیجه ای که عرض کردم برسیم ممکن است در ادبیات سیاسی تاریخی ما هم یک تحولاتی رخ بدهد.
 
منبع: تمدن اسلامی در اندیشه سیاسی حضرت امام خمینی رحمه الله، نمایندگی ولی فقیه در نیروی دریایی سپاه،صص54-52، چاپ و نشر عروج، چاپ سوم، تهران، 1393