تظاهرات گسترده در مقابل جلسات سازمان تجارت جهانی، صندوق بین المللی پول و گروه G8 و همچنین اقدامات گروه های «اسلوفود»، که محصولات محلی سنتی را ترجیح می دهند و برای از دست رفتن اجتماعات فرهنگی متنوع اظهار تأسف می کنند، نمونه‌هایی از این جنبش‌ها هستند. اگر این نیروها انعکاس یک پدیده عمومی جهانی باشد . و نه فعالیت‌های اقلیت‌های کوچک و پر هیاهو - می توان ادعا کرد که هویت‌های ملی و محلی کمرنگ نشده اند و حتی ممکن است با قدرتی جدید در واکنش علیه جهانی شدن، دوباره ظاهر شوند.
 
چه شواهدی ما را قادر به ارزیابی ادعاهای مطرح شده در این منازعه می کند؟ بخش عمده متون می پذیرند که رابطه بین جهانی شدن، استفاده از رسانه‌های جمعی و جهت گیری های ناسیونالیستی و جهان وطنانه، جدلی و کاملا نظری است. غالب مفسران به دنبال بررسی تحولات اخیر در حوزه های روابط بین الملل، ادغام کشورهای اروپایی با جنبش های اجتماعی فراملی با روش‌هایی مانند مشاهدات اجتماعی، مطالعات موردی و تحقیقات تاریخی هستند، بدون اینکه به طور نظام مند به بررسی داده‌های مربوط به افکار عمومی بپردازند. اما در سالهای اخیر ما شاهد حجم فزاینده ای از متونی هستیم که به تجزیه و تحلیل شواهد موجود در پیمایشهای تجربی در مورد قوت هویت های ملی، نگرش‌ها نسبت به مرزهای باز برای مهاجرت کاری و تجارت آزاد، اعتماد و مدارا نسبت به دیگر ملل و اطمینان به نهادهای چندجانبه حکمرانی جهانی می پردازند. در واقع تمام این موارد می توانند بیانگر این استدلال ها باشند.
 
نظام‌مند‌ترین تحلیل سری‌های زمانی بر این موضوع تمرکز کرده اند، که آیا احساس هویت ملی از اوایل دهه ۱۹۷۰ در درون اتحادیه اروپا، کاهش یافته است. با وجود نتایج رفراندومی که در آن، اکثریت مردم پذیرش یورو را به عنوان واحد پول در دانمارک (۲۰۰۰) و سوئد (۲۰۰۳)، قانون اساسی پیشنهادی برای اروپا در فرانسه (۲۰۰۵) و هلند (۲۰۰۵) و معاهده پیشنهادی لیبسون در ایرلند (۲۰۰۸) را رد کردند، علاقه مجدد به فهم پویایی های حمایت همگانی در اتحادیه اروپا به واسطه فرایند مداوم یکپارچگی اروپا بالا گرفته است. اروپا زمینه ای مناسب برای آزمون برخی از ادعاهای اصلی در مورد ظهور جهت گیری های جهان وطنانه فراهم آورده است، از این رو، فرایند یکپارچه شدن اروپا به تدریج نهادها و قدرت های اتحادیه اروپا را طی چندین دهه متوالی، تقویت می کند و عمق و گستردگی می بخشد. اگر ملی گرایی کم رنگ شده باشد، آنگاه انتظار می رود که تجربه ادغام سیاسی و اقتصادی در درون اتحادیه اروپا (با مردمی که به کار، زندگی، مسافرت و تحصیل در کشورهای مختلف عضو می پردازند) موانع سنتی را به بارزترین شکل آن، خصوصا در میان شهروندان کشورهایی که مدت زمان طولانی تری زیر لوای نهادهای اروپایی زندگی کرده اند (مثل ایتالیا، فرانسه و آلمان)، از بین برده باشد. دلایل دیگری برای انتخاب اروپا به عنوان یک مورد آزمایشی نیز وجود دارد. اتحادیه اروپا بخش عمده ای از محصولات سرگرم کننده تلویزیونی آمریکا را وارد کرده است، بازار داخلی اروپا در زمینه تجارت کالای صوتی - تصویری (در مقایسه با حجم واردات از آمریکا) کوچکتر است. اعضای اتحادیه اروپا کشورهای پساصنعتی نسبتأ مرفه هستند که دارای جمعیتی تحصیل کرده و طبقه متوسط متخصص گسترده هستند. نوعأ از جوامع دارای چنین خصوصیاتی، انتظار می رود که جهت گیری‌های جهان و طنانه مانند اعتماد و مدارا نسبت به سایر جوامع، در آنها نیرومند باشد. افکار عمومی در مورد هویت های ملی و سازمانهای حکمرانی چندجانبه، در پیمایش‌های سری زمانی نوسان سنج اروپا که از اوایل دهه ۱۹۷۰ به این سو انجام شده اند، به دقت مورد پایش قرار گرفته است.
 
مطالعات متوالی که بر اساس پیمایش‌های نوسان سنج اروپا انجام گرفته حاکی از آن هستند که حمایت از اتحادیه اروپا توسط مردم در طول زمان نوسان داشته و هیچ افزایش یکنواخت و مداومی در نگرش‌های جهان وطنانه وجود نداشته است. چنین نوساناتی تحت تأثیر رخدادهای سیاسی خاص مانند «معاهده ماستریخت» و تعیین یورو به عنوان واحد پول اتحادیه، توسط اتحادیه پولی اروپا و نیز عملکرد اقتصادی این اتحادیه بوده است. به عنوان مثال نتایج مطالعه ای که اخیرا به بررسی طولی حمایت از اتحادیه اروپا از ۱۹۷۳ تا ۲۰۰۴ در ۸ عضو اولیه این اتحادیه پرداخته است، حاکی از آن است که این حمایت به دنبال معاهده ماستریخت افزایش یافته و حدود سال ۱۹۹۱ به اوج خود رسیده و سپس کاهش یافته است. شواهد اندکی وجود دارد که نشانگر این امر باشند که یکپارچگی اروپا سبب ایجاد احساسات یکنواخت و در حال رشدی از هویت و اجتماع اروپایی در میان شهروندانش باشد. این امر حتی در میان مردم کشورهای قدیمی عضو این اتحادیه و جوامع پساصنعتی مرفه نیز صادق است. هوکه و مارکس در پیش بینی حمایت همگانی از یکپارچگی بیشتر اروپا استدلال می کنند که هویت های ملی همچنان مهمتر از محاسبات اقتصادی باقی مانده اند. نگرش‌های مربوطه مانند تایید سیاست های اتحادیه اروپا، رضایت از عملکرد این اتحادیه و اعتماد به کمیسیون و پارلمان اروپا نیز نشانگر الگویی از نوسانات ناهمنواخت از اوایل دهه ۱۹۷۰ هستند و در این میان حمایت همگانی در حال رشدی از نهادهای اروپایی مشاهده نشده است. تفاوت های فراملی مداوم نیز در این زمینه مشهود است؛ این تفاوت های فراملی دولت‌های یوروفیل مانند ایرلند، هلند و بلژیک که مردم آنها دید مثبتی نسبت به اتحادیه اروپا دارند (با وجود رد رفراندوم که قبلا ذکر گردید) را از دولت‌های یورواسکېتیک دیرین مانند اتریش یا سوئد و بریتانیا، جدا می سازند. همگرایی اندکی در مورد این تفاوت ها در بین کشورها وجود داشته است؛ به عنوان مثال افکار عمومی بریتانیا طی دهه ۱۹۹۰ که کشور وضعیت اقتصادی خوبی داشت. در جهتی یورو اسکپتیک حرکت کرد و تقریبا نیمی از مردم خواهان کناره گیری از اتحادیه تا پایان همین دهه (۹۰) بودند. و هر چند روندهای نوسان سنج اروپا نشان دهنده احساس در حال رشد و پایداری هویت اروپایی نیستند، اما، عوامل معینی به پیش بینی حمایت از اتحادیه اروپا در بین مردم این قاره کمک می کنند. به عنوان مثال، مطالعه ای که مبتنی بر پیمایش جدید در آلمان است نشان می دهد که مدارای بیشتر با خارجیان و حمایت از نهادهای حکمرانی جهانی در بین آلمانی هایی که تجربه شخصی مستقیمی از روابط اجتماعی فرامرزی و فراملی داشتند (مثلا سفر برای کار کردن در دیگر کشورهای اروپایی با داشتن اقوام و دوستانی در آن کشورها بیشتر است.
 
منبع: جهانی شدن و تنوع فرهنگی، پیپا نوریس و رونالد اینگلهارت، ترجمه: عبدالله فاضلی و ساجده علامه،صص200-197، چاپ و نشر سپیدان، تهران، چاپ اول، ۱۳۹۵