دانش جدید به نحوی شگرف دیدگاه ما را در مورد سرنوشت انسان متحول کرده است. قرار نیست به این دلیل که دیدگاههای متافیزیکی کهن، نظرات دینی، و حتی فلسفه‌های اجتماعی و سیاسی پیش از بلای انقلاب علمی، اصلاح یا ساقط شده، این نکته را که حقیقتا انقلابی علمی بوجود آمده، انکار کرد. پیشرفت علم نه تنها دیدگاه‌های نظری جامعه، بلکه حوزه عملی ساختارهای اجتماعی و ارتباطات اجتماعی را تحت تأثیر قرار داده است. مشکلات اجتماعی حاصل از این پیشرفت علمی از ارتباطی محوری با پراگماتیسم برخوردار است، چرا که فلسفه اجتماعی آن در خلاء رشد نکرده است. با توجه به این، پراگماتیسم تحت تأثیر اشخاصی چون بیکن، لاک، و دکارت واقع شده است. هر چند علم به پیدایش بسیاری از مشکلات اجتماعی معاصر کمک کرده، پراگماتیستها معتقدند که علم می تواند به تسکین این مشکلات نیز کمک کند.
 
آگوست کنته (۱۷۹۸ - ۱۸۵۷ م): شاید یکی از عمیق ترین تلاشهای فلسفی به منظور به کارگیری علم در جامعه را آگوست کنت انجام داده باشد. اگر چه کنت یک پراگماتیست نبود، ولی مانند بیکن، رشد اولیه تفکر پراگماتیک را با کمک به حساس کردن متفکران پراگماتیک نسبت به احتمالات استفاده از علم  پراگماتیسم و تعلیم و تربیت برای کمک به حل مشکلات اجتماعی، تحت تأثیر قرار داد. به عنوان نمونه، دیویی میگفت که چگونه مجذوب این عقیده کنت شده که: تمدن غربی در نتیجه «فردگرایی» شدید بی نظم شده؛ زیرا تنها عده معدودی حقیقت انسانند، حال آن که بسیاری بدبخت هستند. او از کنت این اندیشه را اقتباس کرد که علم می تواند روشی نظم دهنده به زندگی اجتماعی باشد. آرزوی فلسفی کنت، اصلاح جامعه با به کارگیری علم  بود. بر این اساس، علم هم با جهان طبیعی و هم غیر طبیعی سر و کار دارد. ماده غیر طبیعی با علومی مانند فیزیک و شیمی مرتبط می شود، حال آن که موضوعات طبیعی با فیزیولوژی و جامعه شناسی سر و کار دارد؛ بنابراین، همه موضوعات در قلمرو علم قرار می گیرد. با آن که پیشتر، الهیات و متافیزیک ابزاری مفید در کمک به تبیین اشیا ارائه می کرد، بروز و تکامل تفکر علمی از آن پیشی گرفت. اکنون می توان اسرار نوع بشر و طبیعت را گشود، و ما می توانیم در سازگاری با خود و همه چیزهای دیگر زندگی کنیم.
 
امروز شاید بگوییم که کنت بسیار خوشبین بود؛ زیرا دریافته ایم که تفکر علمی و اثبات گرایانه، غالبا نتایجی به بار آورد که ما را به نیستی تهدید می کند. کنت به کاربرد علم در جامعه به طور مستقیم‌تر، به جای استعمال صرف آن در امور فیزیکی، کمک کرد. به علاوه، کنت یکی از پدران جامعه شناسی جدید است. رضامندی او به نگریستن به ساختارها و ارتباطات اجتماعی به عنوان پدیده های لایق مطالعه و کنترل منظم، به تدوین عناصر نظریه اجتماعی، که آشکارا پراگماتیک است، کمک کرد.
 
چارلز داروین (۱۸۰۹ - ۱۸۸۲ م): شاید از نظر علم، مهمترین تأثیر یگانه بر پراگماتیسم، کار چارلز داروین بود. داروین ابتدا به عنوان حرفه وارد حوزه پزشکی شد. اما، برایش فرصت رفتن به اردویی علمی به همسفر جنوبی فراهم شد. او پنج سال را سوار بر کشتی سلطنتی بیگل گذراند و سپس در سال ۱۸۳۸ به خانه مراجعت کرد. پس از آن، او حیاتش را صرف تدوین نظریه‌های علمی کرد که به میزان زیادی بر اساس اطلاعاتی که در سفر دریایی جمع کرده بود، بنیان شده بود. کار عمده او، پیرامون مبدأ انواع  (۱۸۵۹) جوامع عقلانی و مذهبی دنیای غرب را تکان داد. مذهبی های متعصب نظریه داروین را به دلیل آن که خلقت انجیلی را زیر سؤال می برد، مورد حمله قرار دادند. خردمندان مبهوت آن شده بودند، چرا که عقاید قدیمی مربوط به فلسفه گیتی را به مبارزه می طلبید.
 
نظریه مهم جهان شناختی که زیر بنای کار داروین قرار گرفت، این بود که طبیعت به وسیله یک فرایند رشد، عمل می کند. این نظریه را ابتدا داروین مطرح نکرد، چون عناصر آن را پیشینیان تبیین کرده بودند، اما این داروین بود که شواهد مادی چندی جمع کرد و با زحمت زیاد به آشکارترین شیوه آن را به هم پیوست. اگر چه تحقیق او به میزان زیادی علمی بود، ولی یافته هایش را به گونه‌ای می نوشت که عملا هر شخص با سوادی می توانست آن را بفهمد. استدلال او این بود که انواع به طور طبیعی از طریق آنچه که وی مبارزه عمومی برای حیات می نامید، رشد می کنند. این ظهور در عمل متقابل بین موجود زنده و محیط اتفاق می افتد. تأمین غذا، شرایط جغرافیایی، وجود یا فقدان جانوران شکارچی همه اینها صحنه را می چیند و به موجب آن انتخاب طبیعی رخ می دهد. صفات سازگار حفظ شده، ویژگی‌های ناهماهنگ محو می گردد. از طریق این فرایند است که بعضی انواع (مانند دایناسورها) زمانی طلوع کرده، سپس به دلیل دگرگونی شرایط محو شده اند و این فرایند انتخابی در دوره زمانی قابل توجهی عمل می کند.
 
نظریه داروین تخیلات عمومی را دامن زد، چون او چیزی را اعلام کرد که هر دامدار پرورش دهنده دام منتخب، آن را تجربه می کند. این یک آرمان شهر فلسفی بلند مرتبه نیست، بلکه چیزی است که با تجربه عادی پیوند خورده است. این شرایط به افزایش بررسی حوزه های بسیار پرسشهای عقلانی منجر شده و جهان شناسی تکامل که با تلاشهای داروین برانگیخته شده، به شکلی وسیع تر در زمینه هایی که حتی خود داروین هرگز تصور نمی کرد، به کار رفته است.
 
در فلسفه، جهان شناسی تکامل مستقیما عقیده افلاطون در مورد ماهیات و عوالم را مورد حمله قرار داد. این امر به تدوین اندیشه های فلسفی که جهان در فرایند رشد قرار دارد، کمک کرد. واقعیت را نه در بودن، بلکه در شدن باید جستجو کرد. به تدریج، چنین اندیشه هایی به انکار جهان بسته و به اندیشه هایی که واقعیت را به عنوان قطعی یا لایق استنباط در تمامیتش به وسیله عقل می بیند، منجر شده است. به نظر پراگماتیستها، این اندیشه بدان معنی است که واقعیت، هم فرایند است، هم نامحدود و هم بدون پایان قطعی. اندیشه نامتعین بودن واقعیت عمدتا این پندار را در پراگماتیسم تقویت کرده که تربیت یک شخص به طور مستقیم به رشد زیست شناختی و اجتماعی بستگی دارد. از این دیدگاه، هم ویلیام جیمز و هم جان دیویی برای ارتباط دادن انسانگرایی به طبیعت گرایی به شیوه ای منظم و منسجم تلاش کردند.
 
منبع: مبانی فلسفی تعلیم وتربیت، هوارد آ. اوزمن و ساموئل ام. کراور،مترجمان: غلامرضا متقی فر، هادی حسین خانی، عبدالرضا ضرابی، محمدصادق موسوی نسب و هادی رزاقی، صص218-216، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمة الله علیه، قم، چاپ دوم، 1387