وقتی در حال «تفکر» هستیم، چه می‌کنیم؟ ممکن است پیشنهادهایی به سادگی به ذهن بیاید. نوشتن، خواندن، صحبت کردن. آیا تفکر به وسیله دهان و حنجره صورت می گیرد. چرا می گوییم ذهن فکر می کند. مرکز و جایگاه آن کجاست؟ در واقع، ما تنها به وسیله مغز، دست و حنجره می توانیم اندیشیدن را توضیح دهیم.
 
 ویتگنشتاین، در این که تفکر در مغز هم جریان دارد، تردید نداشت، اما معتقد بود ما وقتی که سعی داریم تفکر را با واژه ها و عبارات توصیف کنیم، عاملهای آن را بیان می کنیم و تمثیل‌هایی از آنها رسم می کنیم. ما سعی میکنیم همه اینها را در واژه‌ای کلی مانند «ذهن» خلاصه کنیم و سپس این واژه را با چیز یا موضوعی مرتبط نماییم. قرن‌ها فلاسفه درباره ذهن، ذهنی و تفکر بحث کرده سعی نموده اند موقعیت و حدود و ثغور آنها را مشخص کنند. ویتگنشتاین عقیده داشت که این واقعأ مسال‌های زبانی است. او معتقد بود که، بخشی از مشکل این است که ما سخت طالب عمومیت یعنی مفهومی هستیم که با شماری از معضلات فلسفی پیوند خورده است. فیلسوفان به ما یاد داده اند که باید در جستجوی وجه اشتراک در همه چیزهایی باشیم که می توان آنها را در تحت واژه ای عام قرار داد. ریشه میل به تعمیم در شیوه‌های بیانی ماست.
 
معنای کلمات، تصور عامی از اشیائی است که با آن کلمات ارتباط داشته یا با آنها مطابق است. نتیجه این امر، سردرگمی و اشتباه در مورد اشیایی است که با خود آن نامها - کلمات - نامیده می شود. همان طور که در مورد «اندیشیدن» دچار اشتباه و سردرگمی بودیم، همچنین بین فرایندها و مکانیسم‌های ذهنی از یک طرف و حالت‌های هشیاری و آگاهی از طرف دیگر، دچار اشتباه و سردرگمی می شویم. به نظر ویتگنشتاین، بخشی از این سردرگمی، ناشی از دل سپردن ما به روش علم است که می خواهد پدیده های طبیعی را تا حد امکان با کمترین تعداد ممکن از «قوانین» یا اصول طبیعی یا اگر می خواهید بگویید تعمیم های علمی، تبیین کند. او می گفت این دل سپردن به روش علم، سرچشمه مابعدالطبیعه در فلسفه است. کار اصلی فلسفه ساده کردن هر چیز و ایجاد تعمیم‌ها یا تبیین های کلی نیست. کار فلسفه، توصیف محض است.
 
ویتگنشتاین عقیده داشت اشکالی که در مورد فلسفه جدید وجود دارد، «نگرش تحقیر آمیز نسبت به موارد جزئی» است. مثلا، ما واژه «نوع» را زیاد به کار می بریم و این نشان دهنده علاقه ما نسبت به تعمیم است، زیرا فورا می خواهیم چیزی را تحت یک عنوان بزرگتر بگنجانیم. وقتی با کلمات غریب در مورد چیزی برخورد می کنیم، فورا می پرسیم: «از کدام نوع است؟ » چنان که گویی قبل از آن که مفهوم واژه را درست بشناسیم باید آن را تحت عنوان حیوان، سبزی، معدن بگنجانیم. بیایید دوباره به گرفتاری فیلسوفان در مورد واژه «تفکر» بازگردیم. می خواهیم موقعیت آن را تعیین کنیم، و در تحلیل خود چند مورد از تفکر را توصیف می کنیم. اما هنوز چیزی مفقود است، زیرا عملا ممکن نیست تعریفی از تفکر ارائه دهیم که همه موارد را پوشش دهد به طوری که این واژه حقیقتأ یک طبقه کلی را نشان دهد. این واژه، در کاربرد واقعی هیچ حد و مرز دقیقی ندارد. به نظر ویتگنشتاین، این عقیده که باید در همه کاربردهای یک واژه یا عبارت، عنصری مشترک بیابیم، مانع بررسی های فلسفی بوده، منجر به خطای فاحش نادیده گرفتن جزئیات عینی و ملموس شده است.
 
به علاوه، او عقیده داشت که توضیح مفهوم یک واژه، به متن اصلی کاربرد آن و ساختار زبانی به کار رفته بستگی دارد. اگر بخواهیم تعمیم هایی ایجاد کنیم، در دام کشاندن شباهتها از یک متن به متن دیگر، تکیه بر آداب و رسوم قراردادی به جای جزئیات رفتار، ساختن معیارها و دلایل کاربرد و سپس انتخاب دلخواه یک قاعده، معیار یا دلیل به عنوان این که مهم تر از بقیه است، خواهیم افتاد.
 
ویتگنشتاین معتقد بود که در عالم واقع، واژه‌ها هیچ مفهوم حقیقی که نیرویی مستقل به آنها داده باشد، ندارند. آنها دارای مفاهیمی هستند که انسان‌ها به آنها داده اند. بنابراین، نمی توانیم در مورد این که یک واژه واقعا چه مفهومی دارد، تحقیق علمی انجام دهیم، و نمی توانیم ضوابط دقیقی برای کاربرد واژه ها فهرست کنیم. ساختن یک زبان ایده آل و قراردادن آن به جای زبان معمولی نیز بی فایده است: البته یک زبان ایده آل باید این مشکل را که شخص گمان می کند کاربرد دقیق یک واژه معمولی را فهمیده، حل کند. از این رو، ویتگنشتاین با هر نوع شکل قطعی برای زبان مخالف است.
 
در کاربرد واقعی، «بازیهای زبانی» یا «نظامهای ارتباطی» را می سازیم و اجرا می کنیم. فهم زبان به اندازه بازیها متغیر است. با این حال، زبان بودن زبان به چیست؟ وجه اشتراک یا کلیت حتما در این مورد دخیل است، اما این وجه اشتراک، مانند یک شباهت خانوادگی است نه تصویری کامل از آن خانواده. به عقیده ویتگنشتاین می توان بازی‌هایی زبانی ابداع کرد که از طریق دادن شباهتها و تفاوت‌های یک زبان، به مادر فهم کاربرد واقعی کمک کند. از این بازیهای ساخته شده می توان برای بررسی کاربردهای ممکن و واقعی زبان در زمینه‌های مختلف، استفاده کرد.
 
ویتگنشتاین نه مکتب مدونی داشت نه قواعدی برای شیوه خود، و نه رویکرد «کل گرای» منظمی به فلسفیدن. این موضوع، درک فلسفه او را مشکل می کند، زیرا ما عادت داریم پاسخ های صریح و تبیین هایی را که برای آغاز و انجام جهان پیشنهاد شده، دریافت کنیم. او معتقد به هیچ یک از اینها نبود و میگفت فلسفه باید توصیفی محض باشد. می توان گفت او توصیه می کند که در بطری را باز کرده به مگس اجازه خروج دهیم تا ببینیم به کجا خواهد رفت.
 
منبع: مبانی فلسفی تعلیم وتربیت، هوارد آ. اوزمن و ساموئل ام. کراور،مترجمان: غلامرضا متقی فر، هادی حسین خانی، عبدالرضا ضرابی، محمدصادق موسوی نسب و هادی رزاقی، صص 454-450، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمة الله علیه، قم، چاپ دوم، 1387