انگاره اصلی نظریه هویت اجتماعی (تاجفل و ترنر، ۱۹۷۹؛ هاسلام و همکاران، ۱۹۹۶) این است که انسان‌ها خود تصور قالبی خود و دیگران را به گروه‌های متمایز طبقه بندی می‌کنند: یک «گروه خودی» که با آن همانندسازی می‌کنند و به طور فعال مورد لطف قرار می‌دهند و یک «برون گروه» که تمایل دارند به منظور افزایش ارزش خود علیه آن اعمال تبعیض کنند. این فرایند طبقه بندی فقط در سطح انتزاع اجتماعی عضویت در گروه خودی در مقابل برون گروه نیست، بلکه در سطح مادون به عنوان یک فرد واحد (متفاوت از دیگر افراد همان گروه خودی) و سطح مافوق (انسان‌ها به عنوان یک گروه خودی کلان) نیز انجام می‌گیرد. یک تعلق گروهی پرمزیت می‌تواند به تشکیل یک گروه خودی (مانند شرکت در یک گروه درمانی جدید) بینجامد. ادراک سرنوشت مشترک با دیگر افراد نیز تسهیل گر نیرومندی برای تشکیل گروه خودی است (هورویتز و رابی، ۱۹۸۲). برای مثال فرد مبتلا به ایدز ممکن است سرنوشت خود را با دیگر مبتلایان به ایدز پیوند بزند، به وسیله انجمن‌ها یا بنیادهای مختلف با آن‌ها پیوند بخورد و حتی شاید به فعال اجتماعی در زمینه ایدز تبدیل شود. بنابراین عضویت جدید در گروه مبتلایان به ایدز با سرنوشت تأسف بار تسهیل می‌شود. در مورد اعتیاد (برای مثال عضویت در NA)، افسردگی و دیگر شرایط و همین طور پایگاه اجتماعی و زمینه اقتصادی اجتماعی نیز این قضیه صدق می‌کند.
 
این کشف درمانجو که رنج بردن یک موقعیت انسانی است که امکان گریز از آن وجود ندارد، حس سرنوشت مشترکی را به وجود می‌آورد که هم تسلی بخش و هم وحدت بخش است. با افزایش بینش از طریق تمرین ذهن‌آگاهی، ادراک درد روانشناختی در دیگران رشد کرده و یک اشتراک سرنوشت ایجاد می‌کند که همه انسان‌ها در یک سطح مافوق (گروه خودی بزرگتر) به هم می پیوندند و گروه انسان‌ها شکل می‌گیرد. همه انسان‌ها چه فقیر و چه غنی، فرهیخته یا معمولی، جذاب و غیرجذاب با اینکه عوامل مختلفی را برای طفره رفتن از این سرنوشت مشترک به کار می‌گیرند، به صورت محکوم شدگان به رنج اگاهی ادراک می‌شوند. از آنجا که انسان ها تجارب مشترک زیادی دارند (ناراحتی روانی، هیجانی یا جسمی) در نتیجه احتمال تعارض بین فردی کاهش می یابد. برای مثال وقتی پسر افسرده‌ای در می یابد او و پدر خشمگینش سرنوشت مشترکی دارند که همانا افتادن به چرخه باطل تقویت واکنش‌گری (و از این رو ناخشنودی) باشد، تنش را می توان آسان‌تر کاهش داد. آموزش دیدگان برنامه ذهن‌آگاهی، افراد دارای خشم ناسازگارانه را به عنوان کسانی ادراک می‌کنند که نمی دانند واکنش به حس‌های بدن (مانند تنفر) و افکار پایدارساز خشم فقط به خشم بیشتر در آینده می‌انجامد.

بنابراین فرد خشمگین قربانی ناامنی و ناکامی مبتنی بر ناآگاهی می‌شود. مراجع با بهره گیری از این بینش نیازی به بحث نخواهد داشت یا احساس قربانی بودن نخواهد کرد. برعکس درمانجو با دانستن یا یادآوری اینکه فقدان چنان درکی چقدر در گذشته برایش گران تمام شده است، می‌تواند پذیرش و جرأت ورزی اصیل را بپروراند. گرینبرگ پیامد پذیرش در موقعیت‌های اجتماعی را به صورت زیر تصویر کرده است: تغییر تجربه طی زمان طبیعی است؛ چیزی که به توجیه نیاز دارد، سکون است. هرچه افراد بیشتر خود را با پیچیدگی های خود بپذیرند، بیشتر تغییر می‌کنند. پیامد عاطفی پذیرش این است که افراد درک و شفقت بیشتری نسبت به خود و دیگران خواهند داشت. وقتی افراد از آنچه احساس می‌کنند یا واکنشی که در حال حاضر تجربه می‌کنند آگاه باشند، در آن لحظه موجوداتی یکتا و یکپارچه خواهند بود. پذیرش تجربه انسجام و هماهنگی درونی را ارتقا می‌دهد. پیامد رفتاری خودپذیری این است که وقتی یک احساس کاملا در آگاهی باشد، و کاملا پذیرفته شود، می توان مانند دیگر موقعیت‌ها با آن کنار آمد.
 
مارگولیس و لانگر (۱۹۹۰) ذهن‌آگاهی را بر حسب یک پیوستار و دلالت‌های روانی اجتماعی آن تعریف می‌کنند. آن‌ها بحث می‌کنند که ذهن‌آگاهی یک حالت شناختی طبقه سازی مداوم است که ما را قادر می‌کند آگاهی از زمان حال را حفظ و رویکردهای جدیدی به موقعیت‌ها خلق کنیم. می‌توانیم موقعیت ها را از چندین دیدگاه مورد کاوش قرار دهیم تا اینکه با نگرش های خشک از پیش ساخته شده محصور شویم. از طرف دیگر، ذهن ناآگاهی یک حالت خودکار بودن شناختی، هیجانی و رفتاری است که در آن به طور انعطاف ناپذیر بر طبقات و تمایزات پیش ساخته تکیه می‌کنیم . بر پایه مجموعه شکیلی از قوانین و نگرش ها به طور خودکار هر رویداد یا موقعیت جدید را در یک طبقه از پیش ساخته شده قرار میدهیم. این مجموعه شکیل انگاره ای است از اینکه چیزها و انسان‌ها باید چگونه باشند. در صورت تقویت این فرایند طبقه بندی از طریق محیط اجتماعی، به طور فزاینده ای نگرش‌ها و رفتار ما را تعریف می‌کنند. این قضیه ضرورت دلالت‌های بین فردی عمیقی مانند تمایز علیه دیگری خواهد داشت.

ذهن‌آگاهی ممکن است علاوه بر این با روش های دیگر طبقه بندی گروهی را تحت تأثیر قرار دهد. الگوی هم ظهور پیش بینی می‌کند که ادراک تهدید توانایی حسی- ادراکی را کاهش و تفکر ارزشیابانه را افزایش می‌دهد. این امر به تمایز دقیق اعضای گروه خودی (عدم تهدید= ادراک بیشتر و متعاقبا یادآوری بهتر) و تمایز کلی یا مبهم اعضای گروه غیر خودی (تهدید بالقوه = ادراک حسی کمتر و یادآوری ضعیف‌تر) می انجامد. در مرحله سوم MiCBT درمانجو می‌آموزد با تمرکز بر اطرافیان مهم، دانش خود را به دیگر افراد گسترش دهد. این مرحله تسهیل بین فردی است که در آن درمانجو توجه را از خود می زداید و به دیگران معطوف می‌کند. این با دیدگاه جان تیدیل و همکاران در مورد افسردگی سازگار است. این صاحب نظران معتقدند افسردگی هنگامی کاهش می یابد که فرد توجه افراطی به خود را کاهش دهد (واتکینز، تیسدیل و ویلیامز، ۲۰۰۰). در نهایت درمانجویانی که مرحله دوم را گذرانده‌اند، درک خوبی از تغییر همه کائنات تجارب خود و دیگران به دست آورده‌اند. مرحله سوم به منظور درک بهتر و ارتقای روابط بین فردی و کمک به پیشگیری از عود، این درک را در موقعیت اجتماعی گسترش می‌دهد.
 
منبع: شناخت رفتار درمانگری یکپارچه شده باذهن آگاهی، برنو ای کایون، مترجمان: دکتر محمد خدایاری‌فرد، کوروش محمدی حاصل و مریم دیده‌دار، صص140-137، مؤسسه انتشارات دانشگاه تهران، تهران، چاپ اول، 1393