قانون مجسمه سازان واقعا به طبیعت مربوط میشد نه به هنر. این قانون بیشتر نسبت‌هایی را که در طبیعت و به ویژه در یک انسان خوش هیکل وجود داشت، منعکس میکرد تا نسبتهایی که بایستی در یک مجسمه وجود داشته باشد. بنابراین همان طوری که پانوفسکی (Panofsky) میگوید، این قانون، قانونی «بشرسنجانه» بود. به معنای دقیق کلمه، این سؤال همچنان باقی است که آیا مجسمه ساز این حق را دارد که اصلاحاتی را جهت تکمیل و اصلاح طبیعت در آناتومی و پرسپکتیو اعمال کند. با این حال، از این حقیقت که مجسمه سازان یونانی به قانون طبیعت علاقه نشان میدادند و در هنرشان از آن استفاده میکردند، چنین برمی‌آید که آنها به عنوان هنر الزامی و ضروری بدان می پرداختند. ویتروویوس ادامه می دهد: «نقاشان و مجسمه سازان مشهور از نسبتها (که در اصل ویژگی‌های انسانی خوش بینانه بودند) بهره بردند، و برای خودشان شهرتی بسیار و دائمی بدست آوردند». (برای یونانیان مسلم بود که طبیعت و به ویژه بدن انسان نسبتهای خاصی را به صورت ریاضی داراست و بنابراین از این مسئله نتیجه گرفتند که بازنمایی طبیعت در هنر بایستی نشانگر همان نسبتها باشد.)
 
به طور کلی، قانون مجسمه سازان نه تنها نسبت‌های بدن، بلکه نسبت میان اجزاء بدن و به ویژه اجزاء صورت را شامل میشد. آنها صورت را به سه قسمت تقسیم کردند: پیشانی، بینی و لبها که شامل چانه نیز بود. با وجود این، همانگونه که اندازه های جزئی نشان می دهد، این قانون قابل تغییر بود. مجسمه سازی در دورهای خاص از قرن پنجم، پیشانی ها را کوتاه و قسمت پایین تر صورت را کشیده و دراز نشان میدهد. هنگامی که ائوفرانور کمی از تقسیم بندی سه گانه صورت فاصله گرفته بود، پولوکلیتوس به این تقسیم بندی بازگشت. در دوره کلاسیک ذوق و سلیقه یونانیان از برخی جهات دگرگون شد و علی رغم تلاش آنها برای خلق هنر ابژکتیو، نسبتها در مجسمه سازی براساس ذوق و سلیقه رایج تغییر کرد.
 
در دوره کلاسیک ایده‌ای شکل گرفت مبنی بر اینکه بدن انسانی که به طور ایدئال خوش هیکل است، می تواند در میان اشکال هندسی ساده یعنی دایره و مربع محصور و محاط گردد. اگر انسانی به پشت بخوابد و پاها و دستهایش را بگشاید اگر دایره ای را رسم کنیم که مرکز دایره ناف انسان باشد، محیط دایره با نوک انگشتان دست و پای انسان مماس خواهد بود. به همین منوال، یونانیان فکر میکردند که بدن انسان می تواند در یک مربع محاط شود. اندیشه فوق موجب ظهور ایده انسان مربع شد که در آناتومی هنر تا دوره مدرن باقی ماند.
 

قانون گلدانها

 یک قانون دیگر نیز در پیدایش هنر فرعی گلدان سازی یونانی قابل تشخیص است. دو محقق آمریکایی همبیج (Hambidge) و کاسکی(Caskey) این نسبت‌های خاص را ثابت کردند، قوانینی که برخی از آنها خیلی سادهاند، برای مثال نسبتهای موجود در یک مربع که اغلب آنها به شکل اعداد طبیعی قابل بیان نیستند. نویسندگان این اعداد را در مقابل اعداد حسابی، اعداد «هندسی» می نامند. نسبت موسوم به نسبت طلائی نیز در این گلدانها دیده میشود.
 
به طور کلی، یونانیان معتقد بودند که ساده ترین اشکال هندسی، یعنی مثلث، مربع و دایره، شکل‌های ایدئال زیبایی هستند و به نظر آنان ساده ترین نسبت های عددی، زیبایی اشکال را تعیین میکنند و این شبیه همان عقیده درباره هارمونی اصوات است. مثلث‌هایی را که آنها ایدئال میدانستند متساوی الاضلاع و «فیثاغورثی» بودند، مثلث‌هایی که اضلاعشان به نسبت 4/3 هستند.

 
هنر به مثابه آشکار کننده حقیقت ابژکتیو

 میتوان پذیرفت که اعتقاد به قانون ریاضی در هنر یونان به صورت ارتجالی و خودبخود پدید نیامد: این عقیده نه تنها توسط هنرمندان، بلکه توسط فیلسوفان و به ویژه فیثاغورثیان و افلاطونگرایان ظهور پیدا کرد. بعدها، یونانیان معتقد شدند که واژه Kanon (که در اصل به معنای قانونی موسس است) معنای استعاری خود را از فیثاغورت گرفته است. این کلمه در معنایی زیباشناختی ابتدا در رابطه با ساختمان سازی اما بعدا در موسیقی و مجسمه سازی به کار رفت. رواج و شیوع این واژه مدیون پولوکلیتوس است.

هنرمندان یونانی مطمئن بودند که در آثارشان قوانینی را به کار می برند و ابراز می دارند که در طبیعت حاکم است و این قوانین نه تنها ظاهر اشیاء بلکه ساختار دائمی آنها را نیز بازمی نمایند. تلقی اساسی آنها از مفهوم تقارن دلالت بر نسبتهایی داشت که هنرمندان مبدع آن نبودند بلکه کاشف نسبتهایی بودند که ویژگی و خصیصه موجود در طبیعتند. وقتی که انسان چنین دیدگاهی را نسبت به هنر داشته باشد، در این صورت، مثل مجسمه سازان مکتب سیکیونی (Sicyonian) بایستی هنر را نوعی دانش دانست. اعتقاد فوق همچون پرچمی بود برافراشته بر این دیدگاه بسیار رایج در یونان، مبنی بر اینکه شاعران و به ویژه هومر «آموزگاران حکمتند». پلینی (Pliny) میگوید که پامفیلوس نقاش، (Pamphilus) معلم آپلی کبیر (Apelles)، ریاضیدان نامداری بود که ادعا میکرد هیچ کس نمی تواند بدون دانستن حساب و هندسه، هنرمند خوبی گردد. بسیاری از هنرمندان یونان نه تنها مجسمه می ساختند و نقاشی می کردند، بلکه درباره تئوری هنرشان نیز می اندیشیدند. آنها قانون در هنر را همچون یک کشف میدانستند نه همچون ابداع و جعل؛ همچنین آنها به قانون در هنر، بیشتر به عنوان یک حقیقت ابژکتیو نگاه می کردند تا یک شگرد و مهارت انسانی.
 
منبع: تاریخ زیباشناسی، جلد اول، ووادیسواف تاتارکیوچ، ترجمه: سید جواد فندرسکی، صص 122-119، نشر علم، تهران، چاپ أول، 1392