صدای «باباجان! بیداری؟ بیا شام»، شایان را از خیالات بیرون کشید. پدر عادت نداشت بدون در زدن و اجازه، وارد اتاق شود، شاید همین بود که باعث شد شایان پتو را تا گردن بالا بکشد و سؤال پدر را بی جواب بگذارد. ترجیح می داد خودش را با شکم گرسنه به خواب بزند، امّا دور میز ننشیند و مجبور نباشد ادای آدم های شاد را دربیاورد. چند وقت پیش، زمانی که رشته هنر را انتخاب کرد فکرش را نمی کرد خیلی زود احساس ناامیدی و بدبختی به سراغش بیاید. هنر را با هزار آرزو انتخاب کرده بود، می خواست از همان روزهای دبیرستان فعّالیّت کند، کار یاد بگیرد، مهارت هایش را افزایش دهد و بتواند با اساتید رشته اش در ارتباط باشد؛ امّا حالا همه چیز در نظرش پوچ شده بود. امروز کمیل رفیقِ قدیمی اش به خانه ‌ی‌شان آمد و از حال و احوالش پرسید، شایان خوب بود؛ امّا وقتی حرف های کمیل را شنید، انگار تمامِ سنگینی دنیا روی شانه هایش افتاد. مدرسه کمیل هر چند روز همایش برگزار می کرد، از هنرمندان و استادهای معروف می خواست تا با دانش آموزها در ارتباط باشند، معلّم کمیل تمام وقت با او در ارتباط بود و کارگاه مدرسه‌ی شان پر بود از وسایلِ به‌روز. 

حالِ شایان با همین حرف ها خراب شد، یاد خودش افتاد که باید برای صحبت کردن چند دقیقه ای با معلّمش نیم‌ساعت منتظر بماند و بعد هم‌ چون زنگِ مدرسه خورده به اجبار حرفش را زودتر تمام کند. او با کمیل تفاوت داشت. کمیل خوش‌بخت بود و می توانست پلّه های موفّقیّت را دوتا دوتا بالا برود؛ امّا او پر بود از احساس بدبختی و عقب‌ماندگی. تفاوت او و کمیل در یک چیز بود: کمیل پول داشت و در مدرسه غیرانتفاعی درس می خواند؛ امّا او باید تمامِ سال های دبیرستانش را در یک مدرسه دولتی سر می کرد.

***

شایان تمامِ حواسش را به حرف های معلم داده بود که زنگ خورد. بچه ها به سرعت کتاب های‌شان را جمع کردند و راهی شدند. شایان هم کوله اش را روی دوش انداخت؛ امّا ناظم مدرسه وارد کلاس شد و گفت: «صمدی! بیا دفتر.»

 قلبِ شایان به تپش افتاد، کاری نکرده بود. چند روزی بود دل و دماغ حیاط رفتن و فوتبال هم نداشت، چه برسد به آتش سوزاندن. پس درحالی‌که سعی می کرد خودش را آرام کند وارد دفتر شد، سر به زیر و متین، مانندِ یک دانش‌آموز نمونه.

مدیر که مهربان‌تر از همیشه به نظر می رسید، بعد از احوال‌پرسی یک برگه به سمت شایان گرفت و گفت: «می دونم بااستعدادی و علاقه داری زود پیشرفت کنی، می‌خوام این برگه رو با دقت بخونی و فردا برنامه ات رو بهم بگی، فقط خیلی فرصت نداریم.» مدیر توضیح اضافه ای نداد و شایان هم سؤالی نپرسید، فقط یک «چشم» زیرلبی گفت و از دفتر بیرون زد؛ روی اولین نیمکت راهرو ولو شد و تای کاغذ را باز کرد، بالای کاغذ نوشته شده بود: «فراخوان جشنواره جوان خوارزمی».
چشم های شایان برق زد، سرسری نگاهی به رشته ها انداخت، می توانست برگردد سمت دفتر و برنامه اش را با مدیرِ مدرسه مطرح کند، برنامه اش مشخص بود، می خواست فیلمی کوتاه بسازد؛ امّا تصمیم گرفت زودتر به خانه برود و از پدر کمک بگیرد.

***

شایان تکیه اش را داد به صندلی. برای صدمین بار فیلمی که ساخته بود تماشا کرد. بعد از مشورت با پدر، دست به کار شد، فیلم نامه ای را که از قبل نوشته بود بازنویسی کرد، سراغِ یکی از دوستانش، که بازیگرِ تئاتر بود، رفت و از او خواست تا در فیلمش بازی کند، بعد دوربینِ معمولی خانه‌ی‌شان را دست گرفت و شد: «نویسنده، طرّاح صحنه، فیلم‌بردار، تهیه‌کننده، کارگردان و...». بارها فیلم گرفت، روزها تلاش کرد، مشورت خواست، معلّم ها راهنمایی اش کردند، پدر پشتش ایستاد تا بالاخره توانست به نتیجه برسد. شایان آب هویجی که مادر برایش آورده بود سرکشید، فردا برگزیدگان جشنواره مشخّص می شد و شایان نگران بود، دوربین او کجا و دوربین های حرفه ای مدرسه کمیل کجا! ایده‌ی او کجا و ایده ی هنرمندانی که با کمیل در ارتباط بودند کجا! راهنمایی های پدر کجا و راهنمایی های اساتیدِ برجسته‌ی کمیل کجا. دوباره حسّ بدبختی توی تک‌تک سلّول هایش پیچید، شک نداشت که کمیل در جشنواره شرکت کرده و شش _ هیچ از او جلو است.

***

شایانِ روی موزایک های کلاس ضرب گرفت، بی حوصله نگاهش را از روی ساعت به تخته سُر داد، چرا هیچ خبری نمی شد؟ چرا از دفتر صدایش نمی زدند؟ چرا مدیر در چهارچوب در کلاس نمی ایستاد و اشاره نمی زد: «شایان جان! بیا دفتر.» بغض گلوی شایان را فشرد، از صبح منتظر خبر بود، منتظر بود نتایج جشنواره مشخّص شود و او جزء نفرات برتر باشد؛ امّا حالا که چند دقیقه دیگر زنگِ پایانِ مدرسه به صدا درمی آمد، به چشم می دید که همه ی آروزهایش دود می شود و از بین می رود. شایان بغض داشت که زنگ خورد. بچه ها غافل از همه ی دنیا از کلاس بیرون زدند، او هم درحالی‌که پاهایش را روی زمین می کشید از کلاس بیرون رفت، هنوز کورسوی امیدی در دلش بود، پس آرام قدم برمی داشت شاید خبری شود، هی سر برگرداند و به دفتر نگاه کرد؛ امّا خبری نشد، هی سر برگرداند و چشم چرخاند ناظم یا مدیر را ببیند؛ امّا خبری نشد. جلوی اتاق بابای مدرسه چند لحظه مکث کرد تا شاید او حرفی بزند؛ امّا کسی را ندید، اوّلین قطره ی اشک از چشمش چکید، باید باور می کرد که فیلمش به‌دردنخور است! البتّه مقابلِ فیلمی که کمیل و  هم مدرسه ای‌هایش ساخته بودند. شایان از مدرسه بیرون زد؛ امّا هنوز چندمتری دور نشده بود که صدایی او را به خود آورد: «شایان، صمدی! بابا برگرد آقای مدیر کارت داره.» شایان ایستاد و نگاهی به بابای مدرسه انداخت. نفهمید چطور راه رفته را برگشت و یک نفس تا اتاق مدیر دوید؛ امّا جلوی در با دیدن پدر که کنارِ ناظم و مدیر و یکی از معلّم ها ایستاده بود مات شد. پدر لبخند می‌زد، از همان لبخندهایی که طعم موفّقیت داشت و مدیر باافتخار می گفت: «الان جوابش رسید، نفرِ اول شدی، فیلمت مقام آورده شایان جان!»

 شایان در آغوش پدر فرورفت. پدر سرش را بوسید و زیر گوشش تکرار کرد: «تو با همون دوربین معمولی، توی همین مدرسه معمولی بهترینی! چون همّت داری، هدف داری؛ چون پسر منی.»

دانه های درشت اشک روی صورتِ شایان قل می خورد، او این‌بار از ذوق اشک می ریخت، از حسِ خوب خوش‌بختی.


منبع: مجله باران