اي زلف تو دام دل دانا و خردمند

شاعر : امير خسرو دهلوي

دشوار جهد دل که در افتاد درين بند اي زلف تو دام دل دانا و خردمند
ديوانگي آورد و نمانديم خردمند بوديم خردمند که زد عشق تو برما
برحال پريشان پريشان شده‌يي چند اي باد بجنبان سر آن زلف و ببخشاي
لذت ندهد تشنه‌ي مي را شکر و قند اصحاب هوس چاشني عشق چه دانند؟
جهل است خردمندي‌و ديوانه خردمند عيبم مکن اي خواجه که در عالم معني
گر مير نهد بندم و گر پير دهد پند تا جان بود از مهر رخش بر نکنم دل
تا دوش بد امروز به بالاي سر آمد سيلاب سرشک هجران توأم دوش
پيش همه عيب است و مرا اين هنرآمد يار ب چه توان کرد که مي‌خواري و رندي
مشکل بود از کلبه‌ي احزان بدر آمد گر عادت بخت من و خوي تو چنين است
حقا که اگر جان طلبد زود برآيد دل خود چه متاعي است که از ما طلبد دوست
کز نازکيش بخيه براندام برآيد زنهار که آن بند قباچست نبندي
من منتظر لب که چه دشنام برآيد او کرده ترش گوشه‌ي ابرو ز سر خشم
خون آن قدرم نيست که در جام برآيد اي ساقي بدمست مزن تيغ که در تن
گر از نه دوزخ کشيش خام برآيد آن را که بهشتي صفتي داغ نکردست
اي خاک بر ان سر که بدين شاد نباشد گفتي که سرت خاک کنم بر سر اين کو
هر چند که از مات گهي ياد نيايد يارب که مي خوش دليت باد گوارا
شيرين به سر تربت فرهاد نيايد فرداش مخوانيد به بالين‌گه من زانک
شمشير بلا بر سر مردانه نسازد چون عاشق صادق شدي ايمن منشين زانک
عيبش همه آنست که با بنده نسازد سر تا به قدم جمله هنر دارد و خوبي