آنجاست دل من و هم آنجاست

شاعر : امير خسرو دهلوي

کان کج کله بلند بالا ست آنجاست دل من و هم آنجاست
کان خواب هنوز در سرماست خوابش ديديم دوش و مستيم
کان مست شبانه‌ي من آنجاست آهسته رو اي صبا بدان بام
من گويم : خوابگاه تنهاست از دوزخ اگر نشان بپرسند
در قعر دريا خشک شد از تشنگي نيلوفرت اي ابر گه گاهي بگو آن چشمه‌ي خورشيد را
خوش کف دستي که چندين جام صهبا برگرفت هست صحرا چون کف دست و بر او لاله چو جام
مردنست از تن جدايي دل که با جان خو گرفت مشکلست آزاد بودن دل که با دلبر نشست
ما که هشياريم ! با ديوانه نتوان خو گرفت عقل بيرون شد زمن پرسيدمش کاين چيست ؟ گفت :
زاهد بيچاره در دل وعده فردا گرفت من به نقد امروز با وصل بتانم در بهشت
گر رونده هست ليکن هم‌چو تو آينده نيست بيش رفتارت بيايد راه کبکم در نظر
هر که در عهدت به مرگ خويش ميرد زنده نيست چون بلايي نيست چشمت را به کشتن باز کن