رویکردها علوم انسانی و طبیعی نه یکی و نه در تقابل با یکدیگر قرار دارند، بلکه آنها‌‌ را به نحوی در پیوند با یکدیگراند. این رویکردها را می توان پیوندگرا نامید. برای این دسته از رویکردها نیز می توان از انواعی سخن گفت که برحسب نوع پیوند میان علوم مورد نظر از هم متمایز خواهند بود. دو گونه افقی و عمودی برای این پیوند می توان سراغ گرفت که در زیر به آنها‌‌ اشاره می کنیم.
 

رویکرد پیوستاری و شبکه ‌ای

 این رویکرد، پیوند میان علوم طبیعی و انسانی را به صورت پیوندی افقی در یک پیوستار یا شبکه در نظر میگیرد. ماری هسه (۱۹۸۰) را می توان از حامیان این رویکرد دانست. وی بر آن است که تفسیرگرایان، تفسیر را در علوم انسانی منحصر می کنند، درحالی که علوم طبیعی نیز تنها با مشاهده و تجربه سروکار ندارند بلکه تفسیر در قالب نظریه ‌‌های این علوم کاملا مطرح است. از سوی دیگر، در علوم انسانی نیز نمی توان تنها به تفسیر بسنده نمود زیرا ‌جنبه‌ های مشاهده ای و تجربی نیز در این علوم - اعم از فردی و اجتماعی - وجود دارد. بر این اساس، می توان پیوستاری در نظر گرفت که در یک قطب آن، مشاهده و تجربه و در قطب دیگر آن، تفسیر و تعبیر قرار دارد. علوم طبیعی در این پیوستار به قطب اول و علوم انسانی به قطب دوم نزدیکترند. بنابراین، در عین حال که در هر دوی آنها‌‌ امور تجربی و تفسیری حضور دارند، امور تجربی در علوم طبیعی، بیشتر و امور تفسیری در علوم انسانی قوی تر است.
 
گونه دیگر از رویکرد پیوستاری را می توان در دیدگاه انتقادی یا نقد ایدئولوژی جست و جو کرد. این دیدگاه از جمله توسط کارل اتو آپل و تا حدی یورگن‌هابرماس مطرح شده است. در این دیدگاه، روش شناسی خاصی مطرح است که آپل (۱۹۷۳) آن را ترکیبی از تبیین‌ های شبه علی و فهم هرمنوتیکی می داند. بر همین اساس، او تبیین علت گرای صرف یا فهمگرایی هرمنوتیکی صرف را غیرقابل قبول می داند و از آنها‌‌ به ترتیب، تحت عنوان «مغالطه طبیعت گرایانه» و «مغالطه آرمانگرایانه» یاد می کند. در مغالطه طبیعت گرایانه، روش شناسی معطوف به آن است که امور قابل تفسیر را به امور قابل تبیین کاهش دهد. در مقابل، در مغالطه آرمانگرایانه، روش شناسی معطوف به آن است که گفتار و رفتار آدمیان را تنها با ارجاع به صورت‌های حیاتی متکثری که قابل اعتلا به چیز دیگری نیستند، توضیح دهد. اما به نظر آپل، گاه در یک بازی زبانی، میان اعمال و مفاهیم، تعارض و بلکه تناقض نیز رخ می دهد و چنین نیست که همواره تابع قواعد آرمانی بازی زبانی باشند. به نظر وی، برای تبیین اینها، باید به عوامل «بیرونی» توجه کرد که نوعی تبیین برحسب علت‌ها را فراهم می آورد، مانند توسل به افکار ناخودآگاه. فروید و مارکس، نمونه‌های برجسته مورد نظر این دیدگاه در توجه به این گونه نیروهایند که آپل و نیز‌هابرماس (۱۹۷۱) به آن اشاره دارند. البته، از آنجا که این نوع تبیین‌ها باید با قواعد بازی زبانی که افراد به آنها‌‌ آگاهی دارند نیز ملازم باشد، آپل آنها‌‌ را نه على بلکه «شبه علّی».
 
سرانجام، ترکیب این دو نوع تبیین فهمگرایانه و شبه علی، چیزی است که آپل جست و جو می کند: «به اعتقاد من، دقیقا همین ترکیب تبیین شبه علّی و فهم ژرف هرمنوتیکی «به ویژه از رفتار غایت گرای ناخود آگاه است که به ورای کاربرد زبانی رایج و خودفهمی رایج صورت های حیات می رود و روش شناختی نقد ایدئولوژی را تشکیل می دهد».
 
لاری لاودن نیز موضعی شبکه‌ای را در مورد علم اتخاذ کرده است. وی در انتقاد به توماس کوهن و ایده پارادایم که در آن رابطه ای عمودی در نظر گرفته می شود، از الگوی شبکه‌ای سخن گفته است. مراد وی این است که اجزای سه گانه یک «سنت پژوهشی» اهداف یا ارزش شناسی، روش شناسی، و نظریه یا داعیه‌های تجربی )، رابطه عمودی با هم ندارند بلکه در ارتباطی شبکه ‌ای و افقی هستند و بنابراین، ضرورتی ندارد که همه با هم تغییر کنند، چنانکه در ایده انقلاب علمی تصور می رود لاودن،(۱۹۸۴).
 
گونه دیگری از رویکرد پیوستاری یا شبکه ‌ای به علم را می توان در نزد متفکران پست مدرن ملاحظه نمود. این اند‌یشمندان در گریز از تقسیم بندی‌های درختی از علم که نوعی سلسله مراتب را پیش رو می نهد، به ارتباط افقی توجه نشان داده اند‌. ژیل دلوز در تمثیل معروف خود، ریزومه را جایگزین تمثیل درختی کرده است (دلوز و گاتاری ، ۱۹۸۷). این کلمه اشاره به ساقه زیرزمینی برخی از گیاهان دارد که به صورت افقی رشد می کند. وی این تمثیل را به منزله الگوی مناسبی برای درک رابطه میان علوم، مشتمل بر علوم انسانی در نظر می گیرد. دلوز در همین رابطه از مفهوم «تاخوردگی» نیز استفاده می کند که آن را از اندیشه‌های لایب نیتس وام گرفته است که وی برای بیان انفصال میان مونادها از این تعبیر استفاده کرده بود. دلوز نیز انفصال و تکثیر شدن را به منزله اصل تفکر افقی در نظر میگیرد، نه هویت و این همانی که لازمه تفکر عمودی است.
 
رویکرد پیوستاری و شبکه‌ ای، در مقایسه با رویکرد وحدت گرا و کثرت گرا، از این مزیت برخوردار است که نه تنها فروکاهش برخی از علوم به برخی دیگر را در نظر ندارد و جایگاه و منزلت هر علمی را به این ترتیب حفظ می کند بلکه آنها‌‌ را گسیخته از یکدیگر نیز نمی داند و تعامل میان آنها‌‌ را در تبیین تحول آنها‌‌ مورد توجه قرار می دهد. اما در عین حال، نقطه ضعف این رویکرد در آن است که ارتباط مرتبه ای میان علوم را نادیده می گیرد و همه مزیت‌های این نوع رابطه را با نظر به معایب رابطه ای که درختی نامیده شده، به کنار می نهد. اما ارتباط مرتبه ای میان دانش‌ها نقش مهمی در شناخت آنها‌‌ دارد و نمی توان آن را به طور کلی کنار گذاشت. به طور مثال، فلسفه یک علم نسبت به خود آن علم، در مرتبه بالاتری قرار دارد و نمی توان آنها‌‌ را در یک ردیف قرار داد زیرا در حالی که علم مورد نظر به بررسی چیزی از چیزهای جهان می پردازد، خود، موضوع بررسی دیگری قرار میگیرد که منجر به فلسفه آن علم می شود. در این حالت، علم مورد نظر نه تنها در ردیف فلسفه آن علم نیست بلکه تحت اشراف و احاطه آن قرار دارد و همین نشانگر رابطه ای از نوع مرتبه ای است.
 
منبع: درآمدی بر فلسفه تعلیم و تربیت جمهوری اسلامی‌ ایران، جلد دوم، خسرو باقری، صص 105-103، شرکت انتشارات علمی‌ و فرهنگی، تهران، چاپ نخست، 1389