چشمه سار جماران

نويسنده:مريم جمشيدي




سال ها پيش ، آن وقت ها که « امام خميني » در شهر قم مشغول درس خواندن و درس دادن بود، صبح يک روز خيلي سرد وقتي امام از خانه بيرون آمد، همسايه اش را ديد و سلام کرد.
همسايه با ديدن امام، با خوشحالي به طرف ايشان رفت و گفت:« عليکم سلام. حتماً به درس آقاي شاه آبادي تشريف مي بريد!»
امام جواب دادند:« بله، همين طوراست.»
مرد همسايه گفت:« من هم عازم همان جا هستم. اجازه مي دهيد در کنار شما باشم؟»
وبعد، هر دو به راه افتادند. کوچه پس کوچه ها را پشت سر گذاشتند و به کنار رودخانه اي رسيدند که درست از وسط شهر مي گذشت. کنار رودخانه، زني با سختي فراوان در حال شستن لباس بود. آب رودخانه يخ زده بود. زن کمي از يخ ها را شکسته بود، اما هر بار که لباس ها را در آب يخ فرو مي برد، دست هايش به شدت مي لرزيد. او کمي دست هايش را با بخار دهانش گرم مي کرد و دوباره مشغول شستن مي شد.
باد سردي از سمت رودخانه مي وزيد. به نظر مي رسيد که زن سر تا پا مي لرزد و حالش رفته رفته بد و بدتر مي شود. اما او همچنان لباس مي شست. از ظاهرش معلوم بود که بسيار فقيراست.
امام با ديدن زن در آن وضع، راه خود را به طرف پايين رودخانه کج کرد و به سمت او رفت . مرد همسايه با تعجب به امام نگاه مي کرد. امام آستين ها را بالا زد و مقدار زيادي از يخ هاي رودخانه را شکست و سپس لباس ها را از کنار زن برداشت و شروع به شستن کرد. همسايه ي امام جلو رفت و گفت:« آقا! مي فرموديد تا من اين کار را بکنم»
زن که از شدت سرما از لحظاتي پيش بغض کرده بود گوشه اي ايستاد و با نگاهي متعجب امام را تماشا کرد.احساس مي کرد که گويي فرشته اي به کمک او آمده است.
دقايقي بعد، امام خميني همه ي لباس ها را شسته بود و مي خواست برود که به زن گفت :« از اين به بعد، براي شستن لباس ها به خانه ي ما بيا. مي گويم اهل خانه آب گرم برايت آماده کنند».
و سپس خداحافظي کرد و به راه خود ادامه داد. قطره هاي اشک از چشمان زن سرازير شد.
منبع:شاهد نوجوان،شماره 54