نه اين قرارمون نبود
نه اين قرارمون نبود
نه اين قرارمون نبود
کم نيستند کساني که ميگويند احسان خواجه اميري بهترين خواننده پاپ امروز ايران است. شايد باشد شايد هم نباشد. يعني اين چيزي نيست که بشود ثابت اش کرد هر کس سليقه اي دارد و برمبناي سليقه اش «بهترين» را انتخاب مي کند. شايد هم بتوان به فروش آلبومها تکيه کرد يا به استقبالي که از کنسرتها مي شود و به قيمت بليت و جيغي که طرفدارها مي کشند تا هر بار سالن را روي سرشان بگذارند...
به همه اينها هم اگر باشد، احسان خواجه اميري همچنان يک مدعي است با صدايي گوش نواز و درجه يک و حسي که در هر ترانه اش موج مي زند و تو را به زانو درمي آورد. اما جدا از اينها مي توان او را يک استثنا به حساب آورد بين همه فرزنداني که جا پاي پدر گذاشته اند يا حتي آنها که راهي ديگر پيشه کرده اند اما هميشه سايه نام پدر روي کار و نامشان است. احسان پديده اي متفاوت است. اگرچه خودش مدام تکرار مي کند که ايرج چيز ديگري است. اما احسان خواجه اميري را بايد تک ستاره اي دانست که براي انفجار نيازي به نام پدر نداشته است؛ با هواداران پرشماري که اغلب متعلق به نسل تازه اند و با صداي او زندگي مي کنند. ما احسان را در دفتر کارش در سعادت آباد تهران پيدا کرديم. دفتري با همه نکات ديدني اش و هنرمندي که خودش هم اعتراف مي کند نمي تواند آرام بگيرد و هرساعت و هر لحظه به دنبال کشف و ابداع ديگري است.
شنيده بوديم که احسان با مطبوعات روابط سردي دارد و ارتباط برقرارکردن با او و هم سخن شدن با او آسان نيست اما حقيقت چيز ديگري بود. احساني که ما ديديم گرم و افتاده و دل نشين بود. بي ادعا. خودش برايمان نسکافه درست کرد و راحت و صميمانه به گفت و گو نشست. مصاحبه وقت اش آخرشب بود و انتظار داشتيم خستگي را در چشمانش ببينيم، اما در چشمان اش همان بي قراري بود که دودو ميزد. انرژي و شوق زندگي. ساختن و ساختن و ساختن. حرارت بي پايان او براي کار و عشق اش را به خدا و جهان مي توان لابه لاي حرفهايش حس کرد. پس از گفت و گو با او اين هوس که بار ديگر سي دي اش را در پخش ماشين بگذاريم و با صداي بلند با او تکرار کنيم که «نه اين قرارمون نبود.. من خسته شم که توبي همسفر بري. نه اين قرارمون نبود من رنگ شب بشم... تو سرسپرده شي. من جون به لب بشم...»
آن زمان خيلي هم دوست داشتم کارگردان سينما شوم چند تا کليپ کارگرداني کردم انيميشن ساختم....
آدم تجربه گرايي هستم خيلي سخت مي توانم چيزي از کسي ياد بگيرم. چيزي که به دستم مي دهند، مي روم کاتالوگش را مي خوانم و آن قدر با آن کار مي کنم تا ياد بگيرم. سعي و خطا هر چند زمان مرا خيلي گرفته ولي روش من بوده تا ياد بگيرم.
بيشتر با سازها بازي مي کردم. جايي مي ديدم کسي دارد تار ميزند مي خواستم تار بزنم.
هنرمندان بسياري به خانه ما رفت و آمد داشتند. اولين بار که تار دلم خواست، استاد شهناز به خانه ما آمدند و من تا فرداي آن روز کاري کردم که پدرم تا 12 ظهر تار خريد و به خانه آورد! اما هيچ کدام ازآن سازها را ادامه ندادم؛ چون در بچگي اصلا کسي که فکر مي کنيد، نبودم وقتي ما را به ميهماني دعوت مي کردند، رسما مي گفتند: «احسان را نياوريد!» سرم 7 بار شکسته و خيلي شيطان بودم. همين الان وقت صحبت کردن با تلفن 20 بار دور اينجا مي چرخم. بيش فعال بوده ام و هستم. در کنسرتها از اين بر سن، مي روم آن برسن...
يک بار هم با چيزي مثل کوکتل مولوتف خانه همسايه را آتش زدم اسباب بازي مورد علاقه ام در بچگي تفنگ بود اصلا ماشين نمي دانستم چي هست...
هنوز هم نمي توانم بگويم در دنياي موسيقي متمرکز شده ام. هفته پيش از جايي رد مي شدم، نوشته بود دوره آموزش نرم افزار مايا؛ مي خواستم بروم ثبت نام کنم اما ديدم کي وقت ميکنم کلاس بروم!؟
آنقدر کارم بعد ازآلبوم آخرو با ورود به موسيقي فيلم و سريال زياد شده که تا امروز در اين 5 سال يک هفته هم نتوانسته ام استراحت کنم. من براي ساخت موسيقي مجموعه هاي تلويزيوني، کل مجموعه را خودم قرارداد مي بندم 30 درصد قسمت را خودم بايد آهنگ سازي کنم. آهنگ سازي يک قسمت50 دقيقه اي 2 ساعت زمان مي برد. و در اين مدت چون قرارداد بسته بودم متعهد بودم و نمي توانستم کار ديگري انجام بدهم. وگرنه شايد در اين سالها 15 تا آهنگ ساخته بودم.
اولين بار که کنسرت دادملذت درهياهو من اين تنوع کاري رادوست داشتم و لذت ميبردم خيلي ضرر دستگاههاي صوتي را داده ام ولي دوست دارم کلکسيون انواع ميکروفن داشته باشم بالاترين تفريح من اين است که انواع دستگاههاي صدابرداري راداشته باشم تجهيزات کامپيوتري ام به روزباشد و سيم ها از اين اتاق به آن اتاق آويزان باشند من هميشه به خاطر تجربه هاي قبلي ام جلوتر ازديگرآهنگ سازان بوده ام خيلي جو گرفته بودم. 3 بار ارکست اينتروزد و من نتوانستم بخوانم...
خواست خدا بود. همه اش خواست خدا بود. من در همه برنامه هاي راديويي و تلويزيوني گفته ام که خدا بايد بخواهد تا اتفاقي بيافتد: «همه دنيا بخواد و تو بگي نه/ نخواد و تو بگي آره، تمومه» راز اين دنيا اين است.
من اصولا خيلي آدم خجالتي اي هستم. خيلي کم پيش مي آيد جايي بتوانم چيزي بخورم، ولي موسيقي و صحنه را چون ديده بودم، چيز عجيبي برايم نبود. يک بار 13 سالم بود و پدرم جايي برنامه داشت؛ گفتم مي خواهم با شما تار بزنم. حالا 3 ماه بود که تار زدن را شروع کرده بودم! همان جا پوست تارم کنده شد و کل مردم خنديدند! ولي نترسيدم. اما شايد پايين سن که مي خواستم با کسي صحبت کنم، خجالت مي کشيدم.
سر سريال ميوه ممنوعه اگر من اين توانايي را نداشتم سريال به پخش نمي رسيد. آقاي عفيفه تهيه کننده فيلم، ساعت 5 سي دي را براي من مي آورد. اينجا همه کارهايش را مي کردم و ديگر در استوديو کاري نداشتند.
شايد بينندگاني که ميوه ممنوعه را مي ديدند، باور نمي کردند که موسيقي اين سريال ساعت 7 شب ساخته شده و براي پخش آماده شده است. سنتور زنده بودم، تار زده بودم... زمان آهنگ سازي، صداي اينها را در گوشم مي شنيدم. يک آهنگ ساز براي اينکه بخواهد آهنگ ساز خوبي شود، بايد 20 سال تجربه کند. پدر من هميشه مي گفت يک خواننده در30 سالگي بلوغش شکل مي گيرد و مي فهمد چه جوري بايد کلمه را ادا کند و صدايش تثبيت مي شود. اما من در21 سالگي خواننده شناخته شده اي بودم. در22 سالگي 12 تا موسيقي فيلم نوشته بودم (غريبانه، لبه تاريکي، زيرزمين و...). تمام آهنگ سازاني که پيش از من با آقاي فتحي همکاري کرده بودند مثل آقاي فخرالديني، آقاي بيات، همه از اساتيد خيلي بزرگ از من هستند و وقتي مرا براي آهنگ سازي انتخاب کردند، باورم نمي شد! من اصلا آقاي فتحي را نمي ديدم؛ نظر خودم بود. اگر بد بود، فردا زنگ ميزدند که آن سکانس بد شده يا خوب شده است.
البته الان بزرگترين آرزوي من اين است که بگويند 20 روز کار نداري؛ بخواب ولي ميدانم که نمي توانم بخوابم. يک روز که استراحت کنم و بخوابم افسرده مي شوم. بعدش دوباره بايد بروم دنبال کار...
شب ها راحت مي خوابي؟ آن قدر در روز فعاليت مي کنم که شب راحت مي خوابم.
جايي گفتي شيطان هستي جايي گفتي خجالتي بالاخره کدامش؟ بيش فعال بودم که بايد درمان مي شد. من اصلا دوست دوران بچگي ندارم.
از دوره نوجواني يا دانشگاه که آدم ها وارد دوران رفيق بازي مي شوند، چطور؟ نه، اصلا.
در کار چه؟ نه، روابطم در حد مراودات کاري است.
کسي که باهاش درددل کني؟ نه؛ در روز دوست آنچناني به من زنگ نمي زند.
کارگرداني اش را هم خودت بکني؟ دوست دارم.
همه کارهايش را هم خودت مي کني؟ آري؛ فيلمبرداري، صداگذاري و...
و بازيگري؟ يک سکانس در ميوه ممنوعه بازي کردم ولي خيلي بد بود! آقاي فتحي گفت، من هم نه نگفتم؛ ولي خيلي مصنوعي بازي کردم. با وجود اينکه در دوران راهنمايي، بعد از درس معلم، ميزها را به هم مي چسباندند و من نمايش اجرا مي کردم.
پس در مدرسه بازيگوش بودي؟ درسم خوب بود. خيلي درس نمي خواندم ولي خيلي باهوش بودم.
با اين هوش چرا ادامه تحصيل نمي دهيد؟ فرصت نمي شو. ذهنم خيلي آشفته شده به اين نتيجه رسيده ام که الان ديگر مال خودم نيستم. نمي توانم هر کاري که دلم مي خواهد را بکنم. کنسرت پشت کنسرت... بايد يک برنامه ريزي انجام دهم.
رديف هاي آوازي را خوب مي شناسم. هنوز مدرسه نرفته بودم که خوانندگان بزرگ جلويم آواز مي خواندند. من با موسيقي اصيل ايراني بزرگ شده ام و 13-14 ساله بودم که تازه فهميدم موسيقي پاپ چيست.
موسيقي اصيل در وجود همه ايراني ها هست. تمام خوانندگاني که اين روزها شهرت دارند، ذات ايراني در صدايشان هست. خوانندگاني که حالت غربي مي خوانند چندان مورد استقبال واقع نمي شوند. اين در ايرانيان خارج هم وجود دارد و خيلي براي موسيقي سنتي ارزش قائل اند و با دقت گوش مي کنند. الان بيشترين کاري که در کنسرتها از من درخواست مي شود، آثار پدرم است.
وقت تفريح داري؟ نه.
تفريحت چي هست؟ فيلم زياد مي بينم. خيلي دوست دارم. فيلمهاي با ساختار حرفه اي را دوست دارم.
کارگردان مورد علاقه ات؟پيترجکسون.
شهرت؟ بعضي وقتها خيلي اذيت مي شوم مثلا وقتي مي خواهم در مکانهاي عمومي رفت و آمد کنم يا رستوران و خريد کنم. شهرت خيلي چيزهاي خوب هم دارد. مردم احترام مي گذارند و براي هنر ارزش قايل اند.
لباس؟ خيلي کت و شلوار دارم. پدرم مي گويد هنرمند بايد خوش لباس باشد. البته خيلي درنخ لباس نبوده ام.
چرا هميشه در کنسرتهايت کت و شلوار مي پوشي؟ به مخاطب احترام مي گذارم. فضاي کنسرت رسمي تراست. ادبيات من هم رسمي تر است.
هرروز يک چيز تازه مي خواستم اختلاف سنم با بابام 50 سال است اما پدرم آدم دنيا ديده اي است. او مخالف خوانندگي من بود. دوست نداشت خواننده شوم. هيچ وقت ازش نپرسيده ام چرا.
معتقدم درتاريخ موسيقي ما هيچ کس ايرج نمي شود و اين فقط حرف من نيست؛ همه اساتيد موسيقي بر اين عقيده اند که ايرج تکرار نمي شود.
دوست نداشت من خواننده شوم، شايد چون به آنجايي که مي خواست، نرسيد هميشه مي گفت درست را بخوان، مهندس شو و يک زندگي آرام داشته باش.
ولي تو کلا حرف گوش کن نبودي...؟ حرف گوش نکن خوبي بودم.
حرف گوش نکن خوب يعني چه؟ يعني کارخطرناک نمي کردم. چرا کار خطرناک هم مي کردم! چهارشنبه سوري ها خدا واقعا به من رحم ميکرد...
ولي بابا الان کارهايم را خيلي دوست دارد. سي دي هاي مرا بيشتر به دوستهايش مي دهد تا کارهاي خودش را. موسيقي پاپ اصلا دوست ندارد، ولي بالاخره پسرش هستم. دوست دارد آهنگ هاي جديدم را بشنود، ولي نظرش هميشه اين است که موسيقي سنتي کار کنم.
من اگرصداي استاد ايرج را داشتم، خيلي از آهنگ هايي که ايشان خواند را نمي خواندم ولي هيچ کس جاي ديگري نمي تواند تصميم بگيرد. اگرجاي بابا بودم، با آن صدا و آن موقعيت، اتفاقات ديگري مي افتاد. باباي من آدمي بسيار احساساتي و دلي است. خيلي آدم خوبي است و من اين قدر خوب نيستم. شايد اگر مي خواست منطقي فکر کند، آن آثار خلق نمي ش. آن آثار همه اش حس است الان کارهاي من خيلي منطقي است. من يک سري از سياستهاي کاري بابا را قبول ندارم ولي مقابل او هم قرار نمي گيرم. پدرم براي من اسطوره است.
به اجراي مشترک با پدر فکر ميکني؟ فکرنکنم قدرت اين کار را داشته باشم. يک بار جايي بوديم و خواستيم آهنگ جان بابا را با هم بخوانيم بابا قسمت خودش را خواند اما نوبت من که شد، نتوانستم بغض کرده بودم... مردم همه گريه شان گرفته بود.
آلبوم مشترک دوباره چه؟آلبوم اول که مشترک بود. ولي ديگر به اين موضوع فکرنکردم. يعني فرصت نکرده ام فکر کنم.
تابه حال عاشق شده اي؟ اگرعاشق نشده بودم که هيچ قطعه اي نساخته بودم! اين عشق خيلي هم به من کمک کرده.
در زندگي خانوادگي ات موفقي؟ بله.
يعني خانم تان شما را يک شوهرخوب مي داند؟ ما هنوز سر خانه خودمان نرفته ايم.
نرفته ايد چون وقت نداشتيد؟ نه، مشغول طراحي و چيدمان خانه مان هستيم.
طراحي خانه را هم خودتان انجام داده ايد؟ خانم من خودش معمار است من هم طرح داده ام.
با اين شوق تجربه گرايي شايد بخواهيد در خانه هم خودتان آشپزي کنيد! آشپزي من خيلي خوب است اما آشپزخانه را به هم ميزنم تا يک پيتزا درست کنم! بيشتر هم دنبال ضرر زدن به بدنم هستم، پاستا مي خواهم درست کنم، دو تا قالب کره مي ريزم با پنير پيتزا...
خيلي برايم مهم است که چه غذايي بخورم. اصلا نمي توانم غذاي بدمزه بخورم.
خيلي زياد فکر مي کنم. فکرم هميشه درگير است، ولي تحرکم خيلي کم است. خيلي کم ورزش مي کنم و استعدادم در اين زمينه خيلي کم است. دنبال ورزش رفتم ولي هميشه همه از من بهتر بودند. شايد چون عجول بودم و تمرکز نداشتم. بزرگترين آسيب زندگي من هميشه عجله بوده است. ورزش هم تمرکز مي خواهد.
عاشق فوتبال ام و خيلي دوست داشتم فوتباليست خوبي مي شدم ولي نشد. الان هفته اي دوبار با دوستان فوتبال بازي مي کنم ولي از بازيکنان خوب تيم نيستم.
رپ را دوست ندارم، ولي در اينکه سالها موفق بوده شکي نيست.
به چه موسيقي گوش ميدهي ؟ همه جور موسيقي اي گوش مي کنم. از کلاسيک غربي تا سنتي
منبع: زندگي ايده آل, شماره 43
به همه اينها هم اگر باشد، احسان خواجه اميري همچنان يک مدعي است با صدايي گوش نواز و درجه يک و حسي که در هر ترانه اش موج مي زند و تو را به زانو درمي آورد. اما جدا از اينها مي توان او را يک استثنا به حساب آورد بين همه فرزنداني که جا پاي پدر گذاشته اند يا حتي آنها که راهي ديگر پيشه کرده اند اما هميشه سايه نام پدر روي کار و نامشان است. احسان پديده اي متفاوت است. اگرچه خودش مدام تکرار مي کند که ايرج چيز ديگري است. اما احسان خواجه اميري را بايد تک ستاره اي دانست که براي انفجار نيازي به نام پدر نداشته است؛ با هواداران پرشماري که اغلب متعلق به نسل تازه اند و با صداي او زندگي مي کنند. ما احسان را در دفتر کارش در سعادت آباد تهران پيدا کرديم. دفتري با همه نکات ديدني اش و هنرمندي که خودش هم اعتراف مي کند نمي تواند آرام بگيرد و هرساعت و هر لحظه به دنبال کشف و ابداع ديگري است.
شنيده بوديم که احسان با مطبوعات روابط سردي دارد و ارتباط برقرارکردن با او و هم سخن شدن با او آسان نيست اما حقيقت چيز ديگري بود. احساني که ما ديديم گرم و افتاده و دل نشين بود. بي ادعا. خودش برايمان نسکافه درست کرد و راحت و صميمانه به گفت و گو نشست. مصاحبه وقت اش آخرشب بود و انتظار داشتيم خستگي را در چشمانش ببينيم، اما در چشمان اش همان بي قراري بود که دودو ميزد. انرژي و شوق زندگي. ساختن و ساختن و ساختن. حرارت بي پايان او براي کار و عشق اش را به خدا و جهان مي توان لابه لاي حرفهايش حس کرد. پس از گفت و گو با او اين هوس که بار ديگر سي دي اش را در پخش ماشين بگذاريم و با صداي بلند با او تکرار کنيم که «نه اين قرارمون نبود.. من خسته شم که توبي همسفر بري. نه اين قرارمون نبود من رنگ شب بشم... تو سرسپرده شي. من جون به لب بشم...»
آرزوهاي بزرگ
آن زمان خيلي هم دوست داشتم کارگردان سينما شوم چند تا کليپ کارگرداني کردم انيميشن ساختم....
سازهاي نيمه تمام
آدم تجربه گرايي هستم خيلي سخت مي توانم چيزي از کسي ياد بگيرم. چيزي که به دستم مي دهند، مي روم کاتالوگش را مي خوانم و آن قدر با آن کار مي کنم تا ياد بگيرم. سعي و خطا هر چند زمان مرا خيلي گرفته ولي روش من بوده تا ياد بگيرم.
بيشتر با سازها بازي مي کردم. جايي مي ديدم کسي دارد تار ميزند مي خواستم تار بزنم.
هنرمندان بسياري به خانه ما رفت و آمد داشتند. اولين بار که تار دلم خواست، استاد شهناز به خانه ما آمدند و من تا فرداي آن روز کاري کردم که پدرم تا 12 ظهر تار خريد و به خانه آورد! اما هيچ کدام ازآن سازها را ادامه ندادم؛ چون در بچگي اصلا کسي که فکر مي کنيد، نبودم وقتي ما را به ميهماني دعوت مي کردند، رسما مي گفتند: «احسان را نياوريد!» سرم 7 بار شکسته و خيلي شيطان بودم. همين الان وقت صحبت کردن با تلفن 20 بار دور اينجا مي چرخم. بيش فعال بوده ام و هستم. در کنسرتها از اين بر سن، مي روم آن برسن...
يک بار هم با چيزي مثل کوکتل مولوتف خانه همسايه را آتش زدم اسباب بازي مورد علاقه ام در بچگي تفنگ بود اصلا ماشين نمي دانستم چي هست...
عروس همه هنره
لذت در هياهو
ازصدابرداري تا خوانندگي
هنوز هم نمي توانم بگويم در دنياي موسيقي متمرکز شده ام. هفته پيش از جايي رد مي شدم، نوشته بود دوره آموزش نرم افزار مايا؛ مي خواستم بروم ثبت نام کنم اما ديدم کي وقت ميکنم کلاس بروم!؟
آنقدر کارم بعد ازآلبوم آخرو با ورود به موسيقي فيلم و سريال زياد شده که تا امروز در اين 5 سال يک هفته هم نتوانسته ام استراحت کنم. من براي ساخت موسيقي مجموعه هاي تلويزيوني، کل مجموعه را خودم قرارداد مي بندم 30 درصد قسمت را خودم بايد آهنگ سازي کنم. آهنگ سازي يک قسمت50 دقيقه اي 2 ساعت زمان مي برد. و در اين مدت چون قرارداد بسته بودم متعهد بودم و نمي توانستم کار ديگري انجام بدهم. وگرنه شايد در اين سالها 15 تا آهنگ ساخته بودم.
سکوت يک خجالتي
اولين بار که کنسرت دادملذت درهياهو من اين تنوع کاري رادوست داشتم و لذت ميبردم خيلي ضرر دستگاههاي صوتي را داده ام ولي دوست دارم کلکسيون انواع ميکروفن داشته باشم بالاترين تفريح من اين است که انواع دستگاههاي صدابرداري راداشته باشم تجهيزات کامپيوتري ام به روزباشد و سيم ها از اين اتاق به آن اتاق آويزان باشند من هميشه به خاطر تجربه هاي قبلي ام جلوتر ازديگرآهنگ سازان بوده ام خيلي جو گرفته بودم. 3 بار ارکست اينتروزد و من نتوانستم بخوانم...
خواست خدا بود. همه اش خواست خدا بود. من در همه برنامه هاي راديويي و تلويزيوني گفته ام که خدا بايد بخواهد تا اتفاقي بيافتد: «همه دنيا بخواد و تو بگي نه/ نخواد و تو بگي آره، تمومه» راز اين دنيا اين است.
من اصولا خيلي آدم خجالتي اي هستم. خيلي کم پيش مي آيد جايي بتوانم چيزي بخورم، ولي موسيقي و صحنه را چون ديده بودم، چيز عجيبي برايم نبود. يک بار 13 سالم بود و پدرم جايي برنامه داشت؛ گفتم مي خواهم با شما تار بزنم. حالا 3 ماه بود که تار زدن را شروع کرده بودم! همان جا پوست تارم کنده شد و کل مردم خنديدند! ولي نترسيدم. اما شايد پايين سن که مي خواستم با کسي صحبت کنم، خجالت مي کشيدم.
تجربه گذشته، چراغ آينده
سر سريال ميوه ممنوعه اگر من اين توانايي را نداشتم سريال به پخش نمي رسيد. آقاي عفيفه تهيه کننده فيلم، ساعت 5 سي دي را براي من مي آورد. اينجا همه کارهايش را مي کردم و ديگر در استوديو کاري نداشتند.
شايد بينندگاني که ميوه ممنوعه را مي ديدند، باور نمي کردند که موسيقي اين سريال ساعت 7 شب ساخته شده و براي پخش آماده شده است. سنتور زنده بودم، تار زده بودم... زمان آهنگ سازي، صداي اينها را در گوشم مي شنيدم. يک آهنگ ساز براي اينکه بخواهد آهنگ ساز خوبي شود، بايد 20 سال تجربه کند. پدر من هميشه مي گفت يک خواننده در30 سالگي بلوغش شکل مي گيرد و مي فهمد چه جوري بايد کلمه را ادا کند و صدايش تثبيت مي شود. اما من در21 سالگي خواننده شناخته شده اي بودم. در22 سالگي 12 تا موسيقي فيلم نوشته بودم (غريبانه، لبه تاريکي، زيرزمين و...). تمام آهنگ سازاني که پيش از من با آقاي فتحي همکاري کرده بودند مثل آقاي فخرالديني، آقاي بيات، همه از اساتيد خيلي بزرگ از من هستند و وقتي مرا براي آهنگ سازي انتخاب کردند، باورم نمي شد! من اصلا آقاي فتحي را نمي ديدم؛ نظر خودم بود. اگر بد بود، فردا زنگ ميزدند که آن سکانس بد شده يا خوب شده است.
خجالتي يا شيطان
البته الان بزرگترين آرزوي من اين است که بگويند 20 روز کار نداري؛ بخواب ولي ميدانم که نمي توانم بخوابم. يک روز که استراحت کنم و بخوابم افسرده مي شوم. بعدش دوباره بايد بروم دنبال کار...
شب ها راحت مي خوابي؟ آن قدر در روز فعاليت مي کنم که شب راحت مي خوابم.
جايي گفتي شيطان هستي جايي گفتي خجالتي بالاخره کدامش؟ بيش فعال بودم که بايد درمان مي شد. من اصلا دوست دوران بچگي ندارم.
از دوره نوجواني يا دانشگاه که آدم ها وارد دوران رفيق بازي مي شوند، چطور؟ نه، اصلا.
در کار چه؟ نه، روابطم در حد مراودات کاري است.
کسي که باهاش درددل کني؟ نه؛ در روز دوست آنچناني به من زنگ نمي زند.
روياي کارگرداني
کارگرداني اش را هم خودت بکني؟ دوست دارم.
همه کارهايش را هم خودت مي کني؟ آري؛ فيلمبرداري، صداگذاري و...
و بازيگري؟ يک سکانس در ميوه ممنوعه بازي کردم ولي خيلي بد بود! آقاي فتحي گفت، من هم نه نگفتم؛ ولي خيلي مصنوعي بازي کردم. با وجود اينکه در دوران راهنمايي، بعد از درس معلم، ميزها را به هم مي چسباندند و من نمايش اجرا مي کردم.
پس در مدرسه بازيگوش بودي؟ درسم خوب بود. خيلي درس نمي خواندم ولي خيلي باهوش بودم.
با اين هوش چرا ادامه تحصيل نمي دهيد؟ فرصت نمي شو. ذهنم خيلي آشفته شده به اين نتيجه رسيده ام که الان ديگر مال خودم نيستم. نمي توانم هر کاري که دلم مي خواهد را بکنم. کنسرت پشت کنسرت... بايد يک برنامه ريزي انجام دهم.
موسيقي من ايراني است
رديف هاي آوازي را خوب مي شناسم. هنوز مدرسه نرفته بودم که خوانندگان بزرگ جلويم آواز مي خواندند. من با موسيقي اصيل ايراني بزرگ شده ام و 13-14 ساله بودم که تازه فهميدم موسيقي پاپ چيست.
موسيقي اصيل در وجود همه ايراني ها هست. تمام خوانندگاني که اين روزها شهرت دارند، ذات ايراني در صدايشان هست. خوانندگاني که حالت غربي مي خوانند چندان مورد استقبال واقع نمي شوند. اين در ايرانيان خارج هم وجود دارد و خيلي براي موسيقي سنتي ارزش قائل اند و با دقت گوش مي کنند. الان بيشترين کاري که در کنسرتها از من درخواست مي شود، آثار پدرم است.
وقت تفريح داري؟ نه.
تفريحت چي هست؟ فيلم زياد مي بينم. خيلي دوست دارم. فيلمهاي با ساختار حرفه اي را دوست دارم.
کارگردان مورد علاقه ات؟پيترجکسون.
شهرت؟ بعضي وقتها خيلي اذيت مي شوم مثلا وقتي مي خواهم در مکانهاي عمومي رفت و آمد کنم يا رستوران و خريد کنم. شهرت خيلي چيزهاي خوب هم دارد. مردم احترام مي گذارند و براي هنر ارزش قايل اند.
لباس؟ خيلي کت و شلوار دارم. پدرم مي گويد هنرمند بايد خوش لباس باشد. البته خيلي درنخ لباس نبوده ام.
چرا هميشه در کنسرتهايت کت و شلوار مي پوشي؟ به مخاطب احترام مي گذارم. فضاي کنسرت رسمي تراست. ادبيات من هم رسمي تر است.
من و بابام
هرروز يک چيز تازه مي خواستم اختلاف سنم با بابام 50 سال است اما پدرم آدم دنيا ديده اي است. او مخالف خوانندگي من بود. دوست نداشت خواننده شوم. هيچ وقت ازش نپرسيده ام چرا.
معتقدم درتاريخ موسيقي ما هيچ کس ايرج نمي شود و اين فقط حرف من نيست؛ همه اساتيد موسيقي بر اين عقيده اند که ايرج تکرار نمي شود.
دوست نداشت من خواننده شوم، شايد چون به آنجايي که مي خواست، نرسيد هميشه مي گفت درست را بخوان، مهندس شو و يک زندگي آرام داشته باش.
ولي تو کلا حرف گوش کن نبودي...؟ حرف گوش نکن خوبي بودم.
حرف گوش نکن خوب يعني چه؟ يعني کارخطرناک نمي کردم. چرا کار خطرناک هم مي کردم! چهارشنبه سوري ها خدا واقعا به من رحم ميکرد...
ولي بابا الان کارهايم را خيلي دوست دارد. سي دي هاي مرا بيشتر به دوستهايش مي دهد تا کارهاي خودش را. موسيقي پاپ اصلا دوست ندارد، ولي بالاخره پسرش هستم. دوست دارد آهنگ هاي جديدم را بشنود، ولي نظرش هميشه اين است که موسيقي سنتي کار کنم.
من اگرصداي استاد ايرج را داشتم، خيلي از آهنگ هايي که ايشان خواند را نمي خواندم ولي هيچ کس جاي ديگري نمي تواند تصميم بگيرد. اگرجاي بابا بودم، با آن صدا و آن موقعيت، اتفاقات ديگري مي افتاد. باباي من آدمي بسيار احساساتي و دلي است. خيلي آدم خوبي است و من اين قدر خوب نيستم. شايد اگر مي خواست منطقي فکر کند، آن آثار خلق نمي ش. آن آثار همه اش حس است الان کارهاي من خيلي منطقي است. من يک سري از سياستهاي کاري بابا را قبول ندارم ولي مقابل او هم قرار نمي گيرم. پدرم براي من اسطوره است.
به اجراي مشترک با پدر فکر ميکني؟ فکرنکنم قدرت اين کار را داشته باشم. يک بار جايي بوديم و خواستيم آهنگ جان بابا را با هم بخوانيم بابا قسمت خودش را خواند اما نوبت من که شد، نتوانستم بغض کرده بودم... مردم همه گريه شان گرفته بود.
آلبوم مشترک دوباره چه؟آلبوم اول که مشترک بود. ولي ديگر به اين موضوع فکرنکردم. يعني فرصت نکرده ام فکر کنم.
موسيقي يک لحظه است
اگر عاشق نبودم
تابه حال عاشق شده اي؟ اگرعاشق نشده بودم که هيچ قطعه اي نساخته بودم! اين عشق خيلي هم به من کمک کرده.
در زندگي خانوادگي ات موفقي؟ بله.
يعني خانم تان شما را يک شوهرخوب مي داند؟ ما هنوز سر خانه خودمان نرفته ايم.
نرفته ايد چون وقت نداشتيد؟ نه، مشغول طراحي و چيدمان خانه مان هستيم.
طراحي خانه را هم خودتان انجام داده ايد؟ خانم من خودش معمار است من هم طرح داده ام.
با اين شوق تجربه گرايي شايد بخواهيد در خانه هم خودتان آشپزي کنيد! آشپزي من خيلي خوب است اما آشپزخانه را به هم ميزنم تا يک پيتزا درست کنم! بيشتر هم دنبال ضرر زدن به بدنم هستم، پاستا مي خواهم درست کنم، دو تا قالب کره مي ريزم با پنير پيتزا...
خيلي برايم مهم است که چه غذايي بخورم. اصلا نمي توانم غذاي بدمزه بخورم.
خيلي زياد فکر مي کنم. فکرم هميشه درگير است، ولي تحرکم خيلي کم است. خيلي کم ورزش مي کنم و استعدادم در اين زمينه خيلي کم است. دنبال ورزش رفتم ولي هميشه همه از من بهتر بودند. شايد چون عجول بودم و تمرکز نداشتم. بزرگترين آسيب زندگي من هميشه عجله بوده است. ورزش هم تمرکز مي خواهد.
عاشق فوتبال ام و خيلي دوست داشتم فوتباليست خوبي مي شدم ولي نشد. الان هفته اي دوبار با دوستان فوتبال بازي مي کنم ولي از بازيکنان خوب تيم نيستم.
موسيقي، غذاي روح
بهترين وجود ندارد
من مردمي هستم
آرامش يعني خوشبختي
زندگي خانوادگي را دوست دارم
رپ را دوست ندارم، ولي در اينکه سالها موفق بوده شکي نيست.
به چه موسيقي گوش ميدهي ؟ همه جور موسيقي اي گوش مي کنم. از کلاسيک غربي تا سنتي
منبع: زندگي ايده آل, شماره 43
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}