بي پول شدگان
بي پول شدگان
بي پول شدگان
پرونده اي براي فيلم دوست داشتني گرم و پرفروش اين روزها، «بي پولي»
جيب خالي پز عالي
هفت موقعيت دوست داشتي بي پولي که نمي توانيم از آنها بگذريم و فراموششان کنيم
1- در برج عاج
سکانس هاي مشابه: وقتي پولدار است و کارگرهاي شهرداري را مي بيند بدبختي شان را مسخره مي کند.
وقتي گيتا به دنيا آمده و بيژن نمي تواند چک را دو ماه زودتر پاس کند، ايرج عارش مي آيد به پيشنهاد بيژن از احمد رنجه قرض بگيرد. ايرج وقتي بچه هاي شرکت درباره بي پولي اش به منشي توضيح مي دهند با عصبانيت از آنجا بيرون مي آيد و مي گويد «براي همتون متأسفم».
ايرج وقتي فکر مي کند پول احمد رنجه را برگردانده به او مي گويد: «تو هم براي من تموم شدي».
ايرج حاضر نيست به سلماني مجاني برود
ديالوگ برگزيده: ايرج هنوز بي پول نشده، توي ماشين با بيژن نشسته و جلويش توي خيابان ماشين شهرداري را مي بيند که کارگرها سوارش هستند «از بدبختي بدم مي آيد»
قلاب موقعيت: اين اتفاق بيشتر براي افرادي افتاده که فکر مي کنند کارشان درست است و اگر از جايي که در آن مشغول به کار هستند بروند، کار با کله زمين مي خورد و اگر طاقچه بالا بگذارند، صاحب کار نازشان را مي کشد و کلي خيالبافي ديگر. اما ماجرا زماني تراژيک مي شود که نه کار با کله زمين مي خورد و نه از نازکشيدن صاحب کار خبري هست و از همه بدتر اينکه کسي هم طالب او نيست. همه اين آدم ها که اتفاقاً تعدادشان هم کم نيست بدجوري با شرايطي که ايرج بعداز بيرون آمدن از شرکت دچارش مي شود، همذات پنداري مي کنند به خصوص آنجايي که او منتظر تماس صاحبکار و معذرت خواهي اوست اما در مراجعه به شرکت با اوضاع ديگري روبه رو مي شود.
2- بخور، سير شي
سکانس هاي مشابه: ايرج و شکوه به مراسم عزاداري امام حسين(ع) مي روند البته ايرج يک قابلمه زير بغلش دارد. شکوه و ايرج به مهماني دعوت شده اند و هرچه از دستشان بر مي آيد براي خودشان غذا مي ريزند.
ديالوگ برگزيده: وقتي در مهماني ايرج بشقاب غذا را از غذاهاي جور واجور پر مي کند به شکوه تاکيد مي کند: «بخور، سير شي!».
قلاب موقعيت: درد گرسنگي از آن دردهاي اساسي بي پولي است و درست در همين مواقع است که با اين جملات آشنا از طرف يکي از نزديکانتان روبر مي شوي؛ «حسابي بخور، سير شي»، گوشتاشو خالي بخور»، «بيا اين جوجه هارو هم بخور، سالاد ماکاروني بکش خوشمزس» و... اين ولع داشتن براي خوردن و بلعيدن غذاها و از آن بدتر اصرار بر انجام آن براي ديگران در مهماني ها و عروسي ها براي هر کسي بهانه هاي خاص خودش را دارد براي همين است که مخاطب در سکانس جشن تولد وقتي که ايرج بشقابي مملو از غذاهاي جورواجور جلوي شکوه مي گيرد و مي گويد بخور سيرشي، پقي مي زند زير خنده. بدون شک خاطره اي با همين حال و هوا در کسري از ثانيه در همان لحظه از ذهن خيلي ها مي گذرد.
3- همه فداي يکي
سکانس هاي مشابه: ايرج قبل از دوران بي پولي از زنش يک چک گرفته بود تا با آن رشوه بدهد. چک که برگشت مي خورد، ايرج دم در نمي رود و به همين اکتفا مي کند که دم آيفون تصويري بگويد زنش خانه نيست.
ايرج دانشگاه شکوه را در عوض يک ميليون و نيم پول به احمد رنجه مي فروشد تا رنجه به دانشگاه برود.
وقتي ديگر چيزي براي خوردن ندارند، ايرج تمام طول راه خانه تا سوپر سعي مي کند که شکوه را قانع کند تا از مغازه چيزي کش بروند.
ديالوگ برگزيده: مامور ليزينگ سراغ شکوه آمده و دارد توضيح مي دهد که اقساط ماشين شوهرش پرداخت نشده. در همين گير و دار، شکوه مي فهمد که فروش ماشين در کار نبوده و ايرج دروغ گفته. همان لحضه ايرج بي خبر از همه جا از راه مي رسد و در مقابل داد و فرياد شکوه مي گويد: «چکتو گرفتم 500 تومنم ته جيبمه».
قلاب موقعيت: نمي شود درباره اين موقعيت چندان صحبت کرد؛ همين بس که بعضي ها وقتي بي پول مي شوند ممکن است دست به خيلي کارها بزنند و ارزش هايشان را زيرپا بگذارند. آدم وقتي اين موقعيت ها را مي بيند شايد همذات پنداري نکند اما حسابي براي اين اتفاقات شرمنده مي شود.
4- چوب حراج بر دنيا
سکانس هاي مشابه: دادن لاستيک هاي ماشين عوض قرض به پسر حاجي/ تکه تکه فروختن قسمت هاي غيرضروري ماشين ليزينگي/ فروختن سهم دانشگاه شکوه
ديالوگ برگزيده: وقتي قلب طلا گم مي شود و دکتر مي گويد اگر بچه قلب را خورده باشد دفع مي کند ايرج مرتب دنبال قلب طلا مي گردد و مي گويد:«پي پي نکرد؟».
قلاب موقعيت: باباهايي که يکدفعه کفگيرشان ته ديگ مي خورد با اين صحنه حال مي کنند چون دقيقا ياد لحظه هاي مي افتند که قلب دختر يا پسرشان را خالي مي کنند و با همان لحن بچگانه به آن طفل معصوم مي گويند: «بابايي اين پول هارو ازت قرض مي گيرم بعدا بهت ميدم، باشه بابايي؟».
5- صورت سرخ با سيلي
سکانس هاي مشابه: ايرج هميشه کت و شلوار پوش و خوش تيپ است و حتي از ساعتش هم نمي گذرد.
پول قرض کردن براي اينکه شکوه به کلاس کنکور برود.
باشکوه دعوا مي کند که اجازه ندارد به وسايل خانه دست بزند و حتي فروش آنها به کله اش بزند.
ايرج وقتي حدس مي زند که بيژن برايش پول مي آورد، فورا به شکوه مي گويد همه فاميل را به مهماني دعوت کند.
ايرج از اميرجعفر مي خواهد نقش راننده اش را بازي کند.
براي اينکه به مهماني باجناق بروند آژانس مي گيرد.
ديالوگ برگزيده: ايرج وقتي مجبور مي شود برنجهارا بخرد، فوري حساب کتاب مي کند و فقط زير لب مي گويد: «100تا 250 تومن، 100 تا 250 تومن...100 تا 250 تومن...».
قلاب موقعيت: خيلي از آقايون از اينکه خانم هايشان متوجه بشوند که بيکار شده اند حسابي مي ترسند. به هر حال هر کسي به هر دليل دوست ندارد زنش بفهمد که او بيکارشده. اين افراد معمولا در اين شرايط يک جايي را براي خودشان پيدا مي کنند که ساعتي را آنجا بگذرانند يا دفتر رفيقشان، يا پارک.
6- گدا به گدا؛ رحمت به خدا
سکانس هاي مشابه: قرض گرفتن از احمد رنجه از استاد دانشگاه از بچه هاي شرکت از پسر حاجي.
ديالوگ برگزيده: وقتي سنگ چاپ براي پس گرفتن قرضش مي آيد، «ايرج، برو خدارو شکر کن که گوشت رو نبريدم.»
قلاب موقعيت: وقتي که پاي پول قرض گرفتن به ميان مي آيد، آشناهاي مختلفي از ذهنت مي گذرند که مي تواني به آنها رو بزني. اين وسط خانم ها خيلي در شناسايي اين آدم ها تبحر دارند اما قضيه وقتي جالب مي شود که تو از آدمي که توسط خانمت شناسايي شده، قبلا پول قرض گرفته باشي و به او نگفته باشي.
7- بوي بهبود از اوضاع جهان
سکانس هاي مشابه: در اوج بي پولي، پرويز ازراه مي رسد و براي پيش قسط يک کار جديد، يک چک پول 200هزار توماني به ايرج مي رساند که در آن اوضاع نعمت بزرگي است. ايرج همه وسايل خانه را براي خرج بيمارستان گيتا فروخته و تنها توي خانه خالي روزگار گذرانده. گيتا و شکوه از بيمارستان برمي گردند و ايرج متوجه برگشتشان نمي شود. لحظه اي که شکوه، گيتا را کنار ايرج مي گذارد و ايرج چشم باز مي کند و دخترش را مي بيند، انگار دنيا براي ايرج روشن مي شود.
شکوه وقتي مشغول تميز کردن اتاق گيتاست، زيرتخت گيتا قلب طلاي گمشده را پيدا مي کند.
در آخرين صحنه فيلم ايرج اولين پولش را از کار جديدش مي گيرد و با چشم هاي تر به رو به رو نگاه مي کند.
ديالوگ برگزيده: وقتي شکوه پنج هزارتوماني را به صندوق صدقات مي اندازد: «خدا به فرشته هاش مي گه ببين، اينا شام نداشتن، ببين ايناپول نداشتن واسه بچشون شيرخشک بخرن اما پول حروم نخوردن؛ ميگه، ميگه، بخدا ميگه. به خدا، خدا روزي رسونه.»
قلاب موقعيت: اتفاق مشابه صندوق صدقات را همه مان يک جورهايي تجربه کرده ايم؛ وقتي در اوج گرفتاري هستيم يک جاهايي که خيلي گرفتاريم، انگار فقط باورها و عقايد ما نمي توانند به دادمان برسند و برايمان روزنه اميد باز کنند.
منبع: همشهري جوان- ش 231
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}