فيلمنامه در جشنواره 28 فيلم فجر(2)






شب واقعه

فيلمنامه نويس: همايون شهنواز، بازنويسي فيلمنامه و کارگردان: شهرام اسدي، تهيه کننده: سيد احمد ميرعلايي، محصول مؤسسه فرهنگي هنري شاهد، مدير فيلم برداري: امير کريمي، طراح چهره پردازي: جلال الدين معيريان، طراح صحنه و لباس: عباس بلوندي، صدا بردار: يدالله نجفي، بازيگران: حميد فرخ نژاد، لادن مستوفي، باران کوثري، حبيب دهقان نسب، آتش تقي پور، آرا اصلانيان، آرتويت زهرابيان و ... و با حضور گروهي از هنرمندان آبادان.

خلاصه داستان:

در نخستين روزهاي جنگ، دشمن بعد از اين که بزرگ ترين مانع خود در راه فتح خرمشهر را مقاومت نيروهاي مردمي درون شهر ديد، با عبور از کارون و قطع جاده هاي آبادان- اهواز و آبادان- ماهشهر، اقدام به محاصره آبادان کرد.
مدتي کوتاه بعد از اين حرکت در شامگاه هشتم آبان دشمن با دو گردان نيروي تکاور در منطقه ذوالفقاري آبادان و در نقطه اي که تا خاک عراق تقريباً سه کيلومتر فاصله داشت، وارد عمل شد. اين نيروها با زدن پل شناور روي رودخانه بهمنشير، تعدادي از نيروهاي خود را به داخل آبادان انتقال دادند که با مقاومت دليرانه نيروهاي موجود در شهر که کمترين امکانات را داشتند، رو به رو شدند.
منجي آبادان در آن شب، کسي نبود جز شهيد درياقلي سوراني که در آن منطقه سکونت داشت و شغلش اوراقچي ماشين هاي تصادفي بود.
او در آن شب متوجه حضور دشمن شد و بيش از هشت کيلومتر را با دوچرخه اي فرسوده رکاب زد تا خود را به نيروهاي سپاه آبادان برساند و خبر هجوم دشمن را بدهد...
شهيد درياقلي آن شب مجروح شد و مدتي بعد در اثر جراحت به شهادت رسيد.

اشاره:

همايون شهنواز فارغ التحصيل سينماتوگرافي و هنرهاي دراماتيک در موسسه فيلم لندن و دانشگاه بوستون است. او بعد از ساخت چندين مستند و فيلم سينمايي، مجموعه تلويزيوني دليران تنگستان را در سال 1353 به سفارش تلويزيون ملي ايران ساخت. او بعد از پيروزي انقلاب اسلامي فيلم سينمايي شاه خاموش و سريال روزهاي به ياد ماندني را نويسندگي و کارگرداني کرد.

شکارچي شنبه

فيلمنامه نويس و کارگردان و تدوين گر: پرويز شيخ طادي، مجري طرح: مصطفي سلطاني، مدير فيلم برداري: حسين ملکي، طراح صحنه و لباس: بابک پناهي، طراح گريم: سودابه خسروي، صدابردار: خسرو کيوانمهر، مدير توليد: مجتبي اميني، بازيگران: علي نصيريان، اميريل ارجمند، آرينه سوکياسيان، ماريتا آندرياسيان، دارين حمسه، محمدجواد جعفرپور و ...

خلاصه داستان:
يک زن ميانسال آمريکايي يهودي به نام گانت پسر هشت ساله اش بنيامين را براي گذراندن تعطيلات، به پدربزرگش حانان در سرزمين هاي اشغالي فلسطين مي سپارد. حانان از بنيامين يک امپراتور کوچک مي سازد، اما کنترل او را از دست مي دهد و بنيامين...

اشاره:

پرويز شيخ طادي متولد 1340 آبادان است. او فعاليت هنري خود را در حوزه هنري تبليغات اسلامي آغاز کرد. شيخ طادي کارگرداني و نويسندگي فيلم هاي شکارچي شبنه(1388)، دايناسور(1386)، سومين روز پس از مرگ(1385)، سينه سرخ (1385)، پشت پرده مه(1383)، روايت سه گانه(اپيزود اول، يک آرزوي کوچک(1382)، دفتري از آسمان(1378) و سرزمين پدربزرگ (1377) را در کارنامه کاري خود دارد.

يادداشت فيلمنامه نويس:

از ميان شخصيت هاي جذاب اين دوران که مي تواند دست مايه يک فيلمنامه مناسب قرار گيرد، اين مردان خدايي هستند که به خدا خيانت مي کنند. زيرا مي پندارند خداوند فعلاً براي دفاع از خويش زبان نمي گشايد و پته ها را سال ها بعد بر ملا مي کند و حالا کي ديده و کي آمده و کي رفته؛ شخصيت هايي که بسيار حرفه اي خودشان را به خدا نزديک مي کنند و نمايشي پيچيده را آغاز مي کنند تا مريدان جهان به اجماع برسند که او به حق جانشين خداست. اين جانشين خدا مدت ها خود را به خدا گره مي زند و آن را مدام محکم مي کند و سپس در يک موقعيت مناسب سقوط مي کند تا خدا نيز که به آنها گره خورده سقوط کند. آنگاه زمين بي صاحب و بدون عقوبت و اين مردم سرگردان ميان ايسم ها را صاحب خدايي جديد مي کنند. از طلاي ناب... هرچند در تورات آمده: گناهکار نکنيد آن سرزميني را که در آن هستيد ، زيرا خون گناهکار مي کند آن سرزمين را.

سکانس برگزيده فيلمنامه نويس:

68- داخلي- خانه حانان- شب- داخلي- اتاق بنيامين (جاي اين سکانس تغيير کند)
بنيامين قصد خوابيدن دارد. حانان آرام او را تا بستر همراهي مي کند. بنيامين از لو رفتن وجود هابيل مي ترسد. حانان بر بالينش مي نشيند تا برايش داستاني بگويد. هابيل کودک عرب زير تخت قرار دارد و از ترس متحير مانده.
حانان: مي دوني داود چطور سر جالوت رو بريد؟(رعد و برق)
بنيامين آب دهانش را قورت مي دهد.
بنيامين: نه.
حانان: داود آهنگري توانا و به قول ما متالوژيست بوده. فلزات رو مي شناخته... با تيزترين و برنده ترين شمشير جهان. آنچنان سريع که جالوت تا لحظاتي متوجه نشد که کشته شده... مي دوني يعني چي؟
رعد و برق لحظه اي چهره حانان با آن چشمان سفيد را روشن مي کند.
بنيامين: نه.
حانان: يعني مغز هنوز دستور مي ده. اما کسي نيست که اجرا کنه... سربازي نيست. مي دوني چرا داود اول دست و پاي جالوت رو قطع نکرد؟
بنيامين: نه.
رعد و برق
حانان: او به ما آموخت که مهم ترين و حساس ترين جاي دشمن سر اوست.
چرا؟
بنيامين: نمي دونم.
حانان: چون مغز.. تفکر.. فرهنگ.. دانش... آداب و معاشرت..مذهب.. همه تو اونجاست... همه چيز ..فقط سر.. فقط.. حالا راحت بخواب.. به اميد فردا.. رعد و برق.. حانان مي رود و بنيامين در وحشت سر مي کند.

صبح روز هفتم

فيلمنامه نويسان: آرزو محمدنژاد، حسين کياني و جهانبخش ايماني، کارگردان: سيد مسعود اطيابي، تهيه کننده: صدرا عبدالهي، فيلم بردار: افشين علي زاده، طراح صحنه و لباس: رضا ترابي، صدا برداري: وحيد سلطاني، چهره پردازي: سودابه خسروي، جلوه هاي ويژه: عباس شوقي، بازيگران: شهرام حقيقت دوست، علي اوسيوند، خسرو فرخ زادي، داريوش اسدزاده، کيومرث ملک مطيعي و ...

خلاصه داستان:

سيروس يک بزهکار حرفه اي از زندان آزاد مي شود، اما پشت در عظيم و آهني زندان کسي منتظر او نيست. حتي خانواده سيروس هم ديگر او را نمي پذيرند. قهرمان داستان به ناچار در يک مسافرخانه اقامت مي کند. اين مسافرخانه، آدم هايش و اتفاقات عجيب و غريبي که بيرون و داخل آن براي سيروس مي افتد، محمل سفر دروني شخصيت اصلي صبح روز هفتم است.

اشاره:

جهانبخش ايماني تاکنون فيلمنامه هاي بلند داستاني جاده جنايت، خيره به آسمان، دودره، پيله و قرار سرخ را با آرزو محمدنژاد نويسندگي کرده است. در کارنامه هنري ايماني کارگرداني تله فيلم جاده جنايت 86 ديده مي شود. فيلمنامه صبح روز هفتم آخرين کار ايماني محسوب مي شود که با آرزو محمدنژاد آن را نوشته است.

يادداشت فيلمنامه نويس:

او با X3 آمد
شب- خارجي- حياط خانه پيرمرد
سيروس از پشت درختي فرار مي کند و پشت بوته هاي نزديک پله پنهان مي شود. او که به قصد دزدي آمده، کلاهي بر سرش مي کشد، ولي با شنيدن صدايي از پشت سرش، با ترس و وحشت سگي را مي بيند که به او خيره شده است، سيروس ترسيده فرار مي کند. کات خوب بود. پلان اول گرفته مي شود و براي ضبط پلان بعدي بايد سگ هم باشد. سگي که براي بازي آورده اند سياه رنگ است از نژاد دوبرمن که در نهايت سگ است. صاحب جوان سگ از اين که او را پنج ساعت معطل کرده اند شاکي است. گروه آماده مي شود، ولي با تعجب متوجه مي شويم که سگ و صاحب بي وفايش بدون خواندن وردي ناپديد شده اند. موبايل ها به کار مي افتد و رايزني ها براي يافتن سگي ديگر شروع مي شود. بعد از نيم ساعت از در بزرگ باغ ماشين BMW X3 وارد مي شود و سه جوان خوش پوش با سگي با خال هاي سياه و سفيد که بيشتر از قيافه اش، هيبت ورزشکاري اش ترسناک است، از آن پياده مي شوند. صاحب سگ، او را پوزه بند زده و با زنجيري بر گردن مهار کرده است و همه را به آرامش دعوت مي کند و سگ را به سمت ما مي آورد تا همه را کاملاً بو بکشد و به همه عادت کند. تازه واردها هم به توصيه بقيه سراغ سگ براي بوکشي مي روند. همه به حضور گاري(نام سگ) تقريباً عادت مي کنند و صاحب سگ به دنبال مدير توليد مي گردد تا با او وارد بحث مالي شود. گروه در حال نوشيدن چاي و منتظر حضور سگ در صحنه هستند، اما بحث مالي وارد مرحله پيچيده اي شده است. قيمت پيشنهادي به بيرون درز مي کند. مي دوني چقدر مي خواد؟ چقدر بخواد خوبه؟ اگه گفتي براي سگه چقدر گفته؟ اينها سؤالاتي بود که در ميان پچ پچ گروه شنيده مي شد و جواب اين بود، يک ميليون براي چند ساعت و در نهايت با چوبه زني هفتصد تومن براي يک ساعت. افراد گروه که از سرما کنار آتش جمعند، رفتن X3 و سگي که آنها را نگاه مي کرد را نمي بينند. اما در کنار آتش روي سر آنها علامت سؤال بزرگي ديده مي شد؛ تو اين سرما، هر روز 10 ساعت کار مي کنيم، اونم يه ماه، 300 تومن مي گيريم، 700 تومن، يه ميليون ، اون وقت اين سگ...با خودم مي گم چرا تو اين صحنه سگ نوشتيم، چرا بارون و رعد و برق مي نويسيم، چرا صحنه تصادف مي نويسيم، چرا ماشين مدل بالا، لوکيشن پولداري، خيابان شلوغ، مرکز خريد، اتوبان مي نويسيم، چرا... ما براي نوشتن اين فيلمنامه سه ماه وقت گذاشتيم، اون وقت اين سگ براي يه شب... آتيش کم کم داره خاکستر مي شه، با خودم مي گم يه وقتايي زندگي سگي هم بد نيستا.

سکانس برگزيده فيلمنامه نويس:

صبح- داخلي- اتاق مسافر خانه
سيروس داخل اتاق خوابيده و پتو را روي سرش کشيده است. صداي برخورد پرنده به شيشه شنيده مي شود، سيروس بيدار مي شود، پتو را کمي کنار مي زند. پس از چند ثانيه سيروس با عصبانيت پتو را پرت مي کند.
سيروس: سرمو مي دم الان زلزله مي شه.
ناگهان تخت شروع به تکان خوردن مي کند، سيروس بلند مي شود و به سرعت به طرف در مي رود، در را باز مي کند، منتظر منصور است، اما منصور نمي آيد، با نااميدي در را مي بندد. به جهانگير نگاه مي کند که ناگهان در باز شده دوباره به او برخورد مي کند.
سيروس(عصباني): ببينم شما هميشه درو با لگد وا مي کنيد؟
منصور: پس خوردي به در(مي خندد ) حالا برو اون سفره رو پهن کن.
منصور منتظر مي ماند، سيروس عصباني مي ايستد و به منصور نگاه مي کند.
منصور: برو ديگه.
سيروس با عصبانيت مي رود سفره را باز مي کند، منصور نان ها را در سفره قرار مي دهد.
منصور: مني که مي بيني...
سيروس: آره مي دونم، تو رو که مي بينم، با صداي يه پشه بيدار مي شي، يه زمانيم سي تا کارگر داشتي که يکيشون اين قدر تو اصطبل خوابيد که سحر خيز شد، خيليم شبيه من بود.
منصور: پس باز غلام آمار داده (مي خندد) بيکاري و هزار دردسر، مهم نيست، حالام برو از تو يخچال، يه پاکت آب پرتقال هست با عسل و خامه وردار بيار.
سيروس: به من چه.
منصور: تو مثل اين که ديشب بد خوابيدي آ،... برو ديگه.
منصور بي توجه به سيروس که همچنان عصباني نگاهش مي کند، مي رود جلوي آينه و دستي در موهايش مي برد، کتش را از گرد نان مي تکاند و آويزان مي کند.
منصور: چي شد پس؟
سيروس(عصباني تر): آره من ديشب بد خوابيدم، خواباي بديم ديدم، آب پرتقال و خامه و عسلم، اصلاً خوشم نمي آد، نمي خوامم صحبونه مهمون تو باشم، اصلاً مي دوني من خاويار دوست دارم، چايي... چايي دوست دارم... داري؟... نداري ديگه، نداري... ببين (در يخچال را باز مي کند، نشان مي دهد، دوباره مي بندد)
منصور: برو بيرون از اين اتاق، برو يه اتاق ديگه، ديوونه.
سيروس(مي آيد کنار منصور): من ديوونه ام؟... آره ديوونه ام، مي دوني چرا؟ چون امروزو دفعه سومه که مي بينم، چون يه روزو دارم سه بار مي بينم، باور نمي کني نه؟
منصور: صبح که ديدم با عروسک خوابيدي بايد مي فهميدم مشکل داري؟
سيروس: من مشکل دارم.(مي رود عروسک را بر مي دارد داخل ساکش مي گذارد) اينو که مي بيني واسه پسرم گرفتم، هيچ مشکليم ندارم، مثل تو نيستم که دارو ندارمو يکي بالا بکشه يه آبم روش، اون وقت دو سال بشينم منتظر، که برگرده، آره برگشت جون خودت...(به عکس ها اشاره مي کند) با اون اسباي خرت.
سيروس که احساس پيروزي مي کند، تا دم در مي رود. مي خواهد در را باز کند که متوجه نگاه خيره جهانگير از روي تخت مي شود.(صداي گريه بچه از راهرو به گوش مي رسد) سيروس با عصبانيت به طرف جهانگير بر مي گردد.
سيروس (با تهديد): توام حواست باشه، کار دست خودت ندي.
در را مي کوبد و مي رود. جهانگير مات و مبهوت نگاه مي کند.

طبقه سوم

فيلمنامه نويس و کارگردان: بيژن ميرباقري، مدير فيلم برداري: مرتضي پورصمدي، تهيه کننده: مؤسسه ناجي هنر عليرضا قاسم خان، طراح صحنه و لباس: فاضل ژيان، دستيار کارگردان و برنامه ريز: عليرضا بزدوده، مدير توليد: محمد حسين شهباززاده، بازيگران: مهناز افشار، پگاه آهنگراني، مهرداد ضيايي، پاشا رستمي و ...

خلاصه داستان:

داستان فيلم درباره حضور تعدادي جوان در يک پارتي شبانه است که ماجراهاي مختلفي را به دنبال دارد.

اشاره:

بيژن ميرباقري متولد 1347 در تهران. او فارغ التحصيل رشته فيلم برداري سينما از دانشگاه هنر است. فعاليتش را از 1364 آغاز و به عنوان مربي نقاشي در مرکز آفرينش هاي هنري کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان به کار پرداخت، همچنين او انيماتور فيلم نقلي و بلورهاي برف و دستيار عروسک ساز در فيلم همبازي (محمدرضا عابدي) بوده است. از ديگر آثارش مي توان فيلم هاي آفتاب مي شود(1367)، گل(1376)، مرد و سايه(1376)، پسرک آبي(1378)، مه سا(1381)، دو خواهر(1378)، پرنده(1379)، پدربزرگ ها شعر نو بلد نيستند(1379)، نامه نانوشته(1380) و خاموشي (1382) را نام برد.
نويسندگي و کارگرداني فيلم هاي طبقه سوم(1388)، دوزخ، برزخ، بهشت (1387) و کارگرداني روز بر مي آيد(1385) و ما همه خوبيم(1383) در کارنامه کاري اين کارگردان به ثبت رسيده است.

طهران تهران

اپيزود اول: طهران: روزهاي آشنايي

فيلمنامه نويس: وحيده محمدي فر، کارگردان: داريوش مهرجويي، مدير فيلم برداري: علي لقماني، طراح صحنه و لباس: علي عابديني، تدوين: حسن حسندوست، صدابردار: محمد مختاري، طراح گريم: فريور معيري، مدير توليد: رضا نجفي، دستيار اول کارگردان و برنامه ريز: رضا درميشيان، جلوه هاي ويژه: عباس شوقي، بازيگران به ترتيب الفبا: کتايون اميرابراهيمي، پانته آ بهرام، رحمان حسيني، فريده سپاه منصور، مينو صابري، اردشير کاظمي، مهدي طالب زاده، علي عابديني، اکبر مشکاتي، قربان نجفي، نيکي نصيريان، غلامرضا نيکخواه، پرويز و ثريا نوري، مهتاج نجومي...، و با حضور فاطمه فردين.

خلاصه داستان:

خانواده اي کم درآمد سر سفره هفت سين و چند دقيقه مانده به سال نو با فرو ريختن سقف خانه قديمي شان رو به رو مي شوند و چون ايام تعطيلات است و کارگران کار نمي کنند، تصميم مي گيرند روزها را با تور تهران گردي شهرداري بگذرانند، اما اشتباهي سوار اتوبوسي مي شوند که متعلق به يک خانه سالمندان است و چنان با آنها و زندگي شان همراه و هم سفر مي شوند که انگار عضوي از يک خانواده اند.

اشاره:

وحيده محمدي فر فعاليت سينمايي اش را از سال 78 با نويسندگي در فيلم دختر دايي گم شده به کارگرداني داريوش مهرجويي آغاز کرد و آسمان محبوب آخرين کار هنري اين نويسنده است. او تا کنون چند فيلمنامه مشترک با داريوش مهرجويي نوشته که فيلم هاي بماني، مهمان مامان و سنتوري از جمله اين فيلم هاست.

يادداشت فيلمنامه نويس:

بارها خواب ديده ام که دريا درست پشت خانه مان قرار دارد و من با ديدن آن حيرت زده مي شوم. با خودم مي گويم طبيعي است، چون دريا پشت همين رشته کوه هاي البرز قرار دارد و اگر اين کوه ها نبودند ما در يک شهر ساحلي زندگي مي کرديم. اما حيف نيست اگر اين کوه ها نبودند؟ شايد راز جذابيت اين شهر وسوسه انگيز و پيچيده در همين کوه هاي خاموش زيباست.
همه ما دائم از ترافيک و آلودگي هوا و گرماي تهران مي ناليم، اما تا چند روز از اينجا دور مي شويم و يک نفسي تازه مي کنيم، به بهانه اي مي خواهيم برگرديم. تهران انرژي مکنده اي دارد و همه چيز را جذب خودش مي کند و هيچ وقت سير نمي شود؛ هنر و زيبايي هاي متنوع از قديم تا امروز، آدم هاي گوناگون با لهجه ها و قصه هاي مختلف که در کنار هم زندگي مي کنند. هزار و يک قصه مي توان درباره اين شهر نوشت و هزار و يک فيلم درباره تهران ساخت. اينجا آن قدر قصه و شگفتي هست که آدم داستان خودش را فراموش مي کند، اما تنها نمي ماند، تهران يعني همه چيز.

سکانس برگزيده فيلمنامه نويس:

3. حياط خانه آقا نجيب- روز
همسايه ها رفته اند.
پري(به آقا نجيب): با، عمواينا که رفتن بابلسر.
آقا نجيب: خب من يک چيزي گفتم جلوي همسايه ها کم نيارم. شب عيدي که نمي شه مزاحم مردم بشيم.
طاهر: پس چي کار کنيم؟
سيمين: بالاخره يه فکري مي کنيم ديگه.
پري: خب ما هم بريم شمال.
آقا نجيب: کدوم شمال، الان هيچ جا يه اتاق خالي گير نمياد. تازه نمي تونيم اين خونه رو ول کنيم بريم.
طاهر: بابا، توي راديو مي گفت اين روزهاي عيد، شهرداري، تور تهران گردي گذاشته. خيلي هم ارزونه، با اتوبوس از صبح تا غروب مي برن همه جاي تهرون رو مي گردونن.
پري: آخ جون. برج ميلاد هم مي برن؟
طاهر: همه جا. از صبح تا شب خوشگذروني.
آقا نجيب و سيمين مي خندند.
سيمين: شب ها رو چي کار کنيم؟ اون هم توي اين سرما. مسافرخونه ها هم الان پُر پُره.
آقا نجيب: فکر بدي هم نيست. مي ريم تهرون رو مي گرديم . شب ها هم چادر مي زنيم توي حياط مي خوابيم. چادر کوهنوردي من هنوز توي زير زمينه.
بچه ها و سيمين با تعجب به آقا نجيب نگاه مي کنند که به سمت زيرزمين مي رود.
آقا نجيب: چيه؟باور نمي کنين؟ باباتون قبلاً که جوون بوده يه کوهنورد واقعي بوده.

اپيزود دوم: تهران: سيم آخر

فيلمنامه نويسان: مهدي کرم پور و خسرو نقيبي، کارگردان: مهدي کرم پور، مدير فيلم برداري: محمد آلادپوش، موسيقي: کارن همايونفر، تدوين: نازنين مفخم ، طراح صحنه و لباس: نيلوفر سجادي، صدابردار: بابک اخوان، طراح گريم: کيان اولادوطن، بازيگران: رضا يزداني، رعنا آزادي ور، برزو ارجمند، طناز طباطبايي، سروش صحت، فرهاد قائميان، مجيد جوزاني، محمد باغباني و ...

خلاصه داستان:

اين فيلم قصه چند نوازنده جوان را که دنبال مکاني براي برگزاري کنسرت مي گردند، به تصوير کشيده است.

اشاره:

خسرو نقيبي نويسنده فيلم هاي چه کسي امير را کشت؟(1384)، طهران تهران( اپيزود دوم ، تهران: سيم آخر)(1387) و مشاور فيلمنامه بيست و يک اينچ(1382)است.
مهدي کرم پور نويسنده فيلم هاي جايي ديگر(1381)، چه کسي امير را کشت؟(1384)، طهران تهران( اپيزود دوم، تهران: سيم آخر)(1387) است.

يادداشت فيلمنامه نويس:

خسرو نقيبي
آوازه خوان، نه آواز
حدود سال 84 بود. حوالي نوشته شدن و ساخت چه کسي امير را کشت؟ با مهدي کرم پور روي چند طرح ديگر هم کار مي کرديم. قصه ها براي خود مهدي بود و قرار بود از ميانشان به يک پروژه سينمايي از نوعي که سليقه اوست يک فيلم جوانانه معترض و زبان حال نسلمان- برسيم. يادم است آن روزها روي سه قصه کار مي کرديم؛ قصه هايي که بعدتر- يعني حالا، که نگاه مي کنم شباهت شان به هم را تشخيص مي دهم. در هر سه قصه، جوانان و موسيقي نقش کليدي ايفا مي کردند و خب طبيعي بود، چون پيشنهاد اوليه داستان ها را هميشه خود مهدي مي داد. يکي از آن قصه ها«آوازه خوان، نه آواز» نام داشت. داستان چند دختر و پسر جوان که يک بند موسيقي دارند و وقتي جلوي کنسرتشان را مي گيرند، به سرشان مي زند و مي روند وسط خيابان کنسرتشان را برگزار مي کنند. بعد براي فعاليت و به خاطر همان شب کذايي کارشان گير مي کند و به واسطه يک دلال از ايران خارج مي شوند تا بيرون مرز کنسرت بدهند و دست آخر وقتي مي فهمند ماجرايي که در آن افتاده اند، ضد ايراني است، در شيخ نشين عرب، ترانه خليج فارس مي خوانند. قصه را خيلي دوست داشتم. يک بار دوتايي و بار ديگر با مشاوره دو سه دوست ديگر، روي قصه کار کرديم، اما گرفت و گيرهايي داشت و مثل دو قصه ديگر نشد و اين ميان چه کسي امير را کشت؟ ساخته شد. فيلمي که قرار بود در تکنيک، فرم و زبان، يک اتفاق باشد و بود؛ اما آن دل مشغولي هاي نسلي را در خود نداشت. مهدي مي خواست فيلم سومش آن سليقه را در خود داشته باشد. در دو سه سال بعدي کارهايي براي مهدي کرم پور پيش آمد و مشغله هاي صنفي و چند توليد مستند و تلويزيوني؛ تا سرانجام، پيشنهاد ساخت فيلم تهران رسيد. وقتي نشستيم و حرف زديم که مهدي به عنوان نماينده نسل سوم در کنار داريوش مهرجويي و سيف الله داد از کدام بخش تهران و چه تصويري بايد بگويد، باز فکر کرديم که اين بايد يک فيلم جوانانه باشد. جوانانه نه به معناي عشق و گيتار. جوانانه به معني پيش روي در فرم و تکنيک و قصه. يک جور زبان حال نسلي که بيشترين جمعيت کشور را تشکيل مي دهد. آدم هايي شبيه خودمان.
يادم است يکي از آخرين شب هاي شهريور سال 87 مهدي پيشنهاد داد که به آن قصه قديمي فکر کنم. خواب و بيدار بودم و خوابم نمي برد و همين جوري با خودم شروع کردم به بالا پايين کردن روند داستان. قصه را تا همان اجراي وسط خيابان نصف کردم و براي روايتش هم به الگويي غير خطي رسيدم. اين که قصه يک نقطه مرکزي براي شروع داشته باشد و بعد در چهار خط از محور جدا شده و براي رسيدن به خط بعدي، دوباره از محور راه بيفتد. بعد همه اين خط ها يک جا به هم گره بخورد. قصه را روي اين الگو سوار کردم و صبح با مهدي در ميان گذاشتم، هرچند به نظرم کاملاً داشتم ايده آليستي برخورد مي کردم. مهدي گفت طرح را بنويس. گفتم به نظرم تند و تيز است و شايد بهتر باشد قصه ديگري پيدا کنيم. مهدي اوکي هاي اوليه را گرفت و گفت خيلي زود بايد قصه را بنويسيم. پروسه رسيدن از طرح به نسخه اول فيلمنامه، دو هفته طول کشيد و در اين مدت من کاملاً مطمئن بودم دارم کاري بيهوده انجام مي دهم. براي همين با دست باز هرچه دوست داشتم و فکر مي کردم به درد قصه مي خورد نوشتم. قرار که نبود اين قصه ساخته شود. کلي وقت داشتيم و اين چند صفحه هم مي رفت کنار کلي طرح ساخته نشده ديگر. شب پنجم مهرماه نسخه اول را نوشتم و صبحش با مهدي خوانديم. گفت اسکلتش خوب است و همين را مي سازيم. نمي دانستم دور و برم چه خبر است، اما همه مطمئن بودند که اين قصه ساخته مي شود، غير از خودم. ايراد فيلمنامه اي که خوانديم از نظر ديگران اين بود که من همه چيز را خيلي سرد و ماشيني ديده بودم. مهدي هم که تخصصش ديالوگ هاي تهراني نوشتن است و فضاسازي هاي پارادوکسيکال در دل مناسبات امروز. بر خلاف من همه چيز را گرم مي بيند و شايد براي همين ترکيب کارمان جواب مي دهد. کاراکتر پدر سارا را خلق کرد و ديالوگ هاي او و فصل هايي را که در آنها بود از نو نوشت و بعد با هم يک دست کلي به تمام لوکيشن ها و آدم ها کشيديم. به عادت پنج شش کار مشترکي که تاکنون کرده ايم، يک دور فيلمنامه را با هم خوانديم و ديالوگ هاي پيش نويس را نهايي کرديم و به آدم ها زبان خاص داديم و فيلمنامه حاضر شد. پس از انتخاب بازيگران هم باز دست ديگر روي نسخه آخر بر اساس انتخاب ها کشيديم و حاصل شد بازنويسي چهارم فيلمنامه اي که حالا نامش سيم آخر شده بود. در شروع طرح اوليه نوشته بودم «پيش از لغو کنسرت يکي از دخترها خطاب به ليدر گروه مي گويد داشتم باور مي کردم بايد به سيم آخر بزنيم» و مهدي، همين خطاب را به عنوان اسم انتخاب کرد. چکيده فيلمنامه بود رسماً.
فيلم را يکي دو ماه پيش براي بار اول ديدم. شکل روايي فيلمنامه در تدوين تغييراتي دارد که نزديکان به فيلم همه معتقدند حس و حالش را بهتر کرده و اجرا در درست ترين شکل ممکن است و از همه اينها مهم تر آن که هدفمان تحقق يافته. قرار بود، يک فکر جوانانه، فيلمي درباره خودشان بسازد و تهران: سيم آخر چنين است. فيلمي است زبان حال جوانان امروز تهران.

طلا و مس

فيلمنامه نويس: حامد محمدي، کارگردان: همايون اسعديان، تهيه کننده: منوچهر محمدي، مدير فيلم برداري: حسين جعفريان، طراح صحنه و لباس: مرجان گلزار، طراح گريم: مهرداد ميرکياني، صدابردار: ساسان نخعي، تدوين: بهرام دهقاني، موسيقي: آريا عظيمي نژاد، بازيگران: بهروز شعيبي، نگار جواهريان، سحر دولتشاهي و ...

خلاصه داستان:

سيدرضا طلبه جواني است که به شوق يافتن استاد اخلاقي که وصف او را بسيار شنيده به تهران مي آيد، اما حوادث پس از آن به گونه اي پيش مي رود که سيدرضا هيچ گاه اين استاد را نمي بيند.

اشاره:

حامد محمدي متولد 1358 تهران، فارغ التحصيل حقوق قضايي از دانشگاه تهران و دانشجوي انصرافي کارشناسي ارشد حقوق بين الملل است. او از سال 1379 به ساخت تيزرهاي تبليغاتي و فيلم هاي مستند مشغول شد.
او از سال 1386 به صورت جدي به نگارش فيلمنامه پرداخت که نتيجه آن نگارش چندين فيلمنامه بود و فيلمنامه فيلم سينمايي طلا و مس محصول همين دوره است.

يادداشت فيلمنامه نويس:

وقتي منوچهر محمدي، طرح اوليه اي با نام طلا و مس را پيشنهاد کرد، اين طرح آن قدر جذاب و گيرا بود که نگارش آن را بر عهده بگيرم. و روزهاي بعد، فضاي دوستانه اي مهيا گرديد تا در کنار همايون اسعديان، نگارش فيلمنامه طلا و مس آغاز شود.
زمان اختصاص يافته براي نگارش اين فيلمنامه - از ابتدا تا شروع فيلم برداري فراتر از زمان معمولي براي نگارش يک فيلمنامه معمولي بود و اين تنها به دليل حساسيت هاي درست، بجا، حساب شده و منطقي تهيه کننده و کارگردان اين فيلم بود. حساسيتي که به يقين در ساختار نهايي که توسط کارگردان بر پرده آفريده شده، قابل اثبات و دفاع است.
قصه اي که در اين فيلمنامه بازگو مي شود، قصه اخلاق است. اخلاق در عمل و نه اخلاق در کتاب و ...
فضايي که طلا و مس در آن روايت مي شود، داستان امروزي بخشي از جامعه است که کمتر آنها را مي شناسيم. و اگر شناختي باشد، تنها شامل بخشي از ايشان مي گردد که به دلايل مختلفي در رسانه ها ديده شده اند. اين دسته هم در اين شرايط يا خودشان نبوده اند و يا در ميان هاله اي از فضاهاي مجازي براي مردم ترسيم شده اند.
طلا و مس همان داستان قديمي آرزوي «مس» براي «طلا» شدن است، و اين خواسته بشر که اگر «مس» را با «کيميا» به «طلا» تبديل کند، به يک آرزوي محال دست يافته است.
آسيد رضاي فيلمنامه طلا و مس، خود را همان «مس»ي مي داند که براي «طلا» شدن، چشمانش را بسته و تنها به همان فرمول هاي کيمياگري در تبديل «مس» به « طلا» اکتفا کرده.
آسيد رضا مي انديشد که با خواندن چند کتاب يا حضور در کلاس درس يک استاد، مي تواند به اين هدف دست يابد. اما او آن قدر چشمانش را به فرمول هاي کليشه اي«کيمياگر»ي دوخته که از هدف اصلي اش يعني «طلا» شدن، باز مانده است.

سکانس برگزيده:

خارجي- روز- کوچه اطراف مدرسه عاطفه
رضا با لباس شخصي، دست عاطفه را گرفته و با هم به سمت مدرسه مي روند.
رضا: ارباب! راهو که بلدي، مي خواي من نيام تا دم در مدرسه؟
عاطفه: نه... بيا ديگه!
رضا، مقابل در مدرسه عاطفه، مقابل او زانو زده و لباسش را مرتب مي کند و از جيبش اسکناسي به عاطفه مي دهد...
رضا: مي گم ارباب! اين چه کلکيه شما سوار مي کني؟... وقتايي که ما يه لباسايي تنمونه، مثل باد مي دويي که ما به شما نرسيم، وقتايي هم که همين جوري در خدمت شماييم، دست ما رو همچنين سفت مي چسبي که فرار نکنيم ... ها؟...
مي گي ماجرا چيه؟
عاطفه، بي هوا، گونه رضا را مي بوسد و با سرعت به حياط مدرسه مي رود و در ميان بچه ها از نگاه رضا پنهان مي شود... رضا از اين کار عاطفه تعجب کرده و کمي هم از بوسه اي که عاطفه از گونه او کرده، خجالت مي کشد.

عصر روز دهم

فيلمنامه نويس و کارگردان: مجتبي راعي، تهيه کننده: منوچهر محمدي، مدير فيلم برداري: عليرضا پورامين، طراح صحنه و لباس: حسن روح پروري، طراح گريم: مهري شيرازي، تدوين: حسن حسندوست، موسيقي: محمدرضا عليقلي، صدا بردار: مهران ملکوتي، صداگذاري: اميرحسين قاسمي، بازيگران: هانيه توسلي، احمد مهران فر، صغرا عبيسي و ...

خلاصه داستان:

دکتر مريم شيرازي با هيئتي از پزشکان هلال احمر براي کمک به مردم عراق عازم اين کشور مي شوند. او به دنبال نشاني از خواهر گم شده اش نيز هست.

اشاره:

مجتبي راعي متولد 1336 اصفهان، فارغ التحصيل کارگرداني سينما از دانشکده سينما تئاتر دانشگاه هنر است. او نخستين فيلمش، با نام انسان و اسلحه را به عنوان پايان نامه تحصيلي ارائه داد و اين آغازگر فعاليت حرفه اي او بود. راعي در کنار کارگرداني و نويسندگي به تدريس کارگرداني نيز مشغول است.
عصر روز دهم(1387)، سفر به هيدالو(1384)، صنوبر(1380)، جنگجوي پيروز(1377)، تولد يک پروانه(1376)، غزال (1374)، جاي امن(1372)، تونل(1371)، تابستان 58(1368) و انسان و اسلحه (1367) از ساخته هاي اين کارگردان و فيلمنامه نويس است.

يادداشت فيلمنامه نويس:

کنش جست و جو از جمله کنش هايي است که شايد بيشتر از کنش هاي ديگر به فيلم تبديل شده است. طبعاً کنش جست و جوي خواهري که به دنبال خواهرش مي رود هم اولين بارش نيست که به فيلم تبديل مي شود. وقتي کليشه اي مي خواهد به فيلم تبديل شود، احتياج به چيزي دارد که تازگي آن به کهنگي کليشه غلبه کند. آن چه در عصر روز دهم مدنظر قرار گرفت، جمله اي است که در پايان فيلم مستند هدف، خبرنگار گفته مي شود که بمب گذاري هاي عراق انعکاس رسانه اي زيادي داشته، ولي در اين بين جاي زندگي روزمره مردم عراق کاملاً خالي است. سعي کردم فيلمنامه اي بنويسم که تا حد امکان در لوکيشن هاي خارجي اتفاق بيفتد و در پايان ضمن تماشاي داستان، تصوير مستندي از زندگي روزمره مردم عراق ديده باشيم.

سکانس برگزيده فيلمنامه نويس:

سکانسي که در مراسم طواريج مادرها همديگر را ملاقات مي کنند...

کيفر

فيلمنامه نويس: عليرضا نادري، کارگردان: حسن فتحي، تهيه کننده: سعيد سعدي، مدير فيلم برداري: حسين جعفريان، تدوين: حسن حسندوست، مدير توليد: مجيد معدني، طراح صحنه و لباس: آتوسا قلمفرسايي، طراح چهره پردازي: سعيد ملکان، صدا بردار: عباس رستگار پور، مدير صحنه: آرش مشورت، بازيگران: مريلا زارعي، هانيه توسلي، مصطفي زماني، امير جعفري، جمشيد هاشم پور، انوشيروان ارجمند، مينا جعفرزاده و ...

خلاصه داستان:

مردي ميانسال به دليل قتل يک جوان در آستانه قصاص است. خانواده او در تلاش جلب رضايت اولياي دم هستند و در اين رابطه مبلغي را به عنوان پول ديه جور کرده اند که هنگام انتقال آن از بانک توسط چند سارق دزديده مي شود و ...

اشاره:

عليرضا نادري فارغ التحصيل رشته کارگرداني از دانشکده هنرهاي زيبا و کارشناسي ارشد ادبيات نمايشي از دانشگاه هنر تهران است. نوشتن نمايشنامه هاي سعادت لرزان مرمان تيره روز، ديوار، عطا سردار مقلوب، دو حکايت از چندين حکايت رحمان، چند و چون به چاه رفتن چوپان، پچپچه هاي پشت خط نبرد و سه پاس از حيات طيبه نوجواني نجيب و زيبا نگارش و کارگرداني نمايش پچپچه هاي پشت خط نبرد، چهار حکايت از حکايت هاي رحمان، کوکوي کبوتران حرم، فيلمنامه تختي(داستان يک مرد)، کيفر و مجموعه هاي تلويزيوني ميوه ممنوعه، اشک ها و لبخندها ، زکرياي رازي و در مسير زاينده رود از جمله آثار اوست.

يادداشت فيلمنامه نويس:

کيفر نخستين نوشته من است که به فيلم سينمايي تبديل مي شود و سومين همکاري ام با کارگردان محترم آقاي حسن فتحي. نتيجه را نمي دانم چه شده؟ اما اميدوارم قابل قبول باشد.
کيفر اثري است اجتماعي و مربوط به گروهي از مردمان ايران زمين که در دوره اي نه چندان دور که هنوز فراموشمان نشده به جست و جوي لقمه ناني که در سرزمين مادري به دلايلي از ايشان دريغ شده بود، به سرزميني دوردست رفتند و وقتي برگشتند، ره آورد سفر برخي شان تباهي بود!

سکانس برگزيده فيلمنامه نويس:

اين يکي از فصل هاي ابتدايي و آغازين فيلمنامه من است: سالن عروسي شب رضا فابريک با عينکي تيره بر چشم و موهاي صاف و سياه، لباسي شيک، با شور و هيجان قطعه شادي مي خواند و سيامک تنها نوازنده مجلس با مهارت زياد چند ساز را با هم مي نوازد.
سپيده فيلم بردار مجلس، همراه با عروس و داماد از محل زنانه به محل مردانه وارد مي شود، پسر کوچک او- پيام- خسته و بهانه گير به دنبالش مي آيد!
مهمانان با ديدن عروس و داماد کف مي زنند. به اشاره رضا موسيقي شاد فروکش مي کند و رضا با زبان بازي و مهارت حرف مي زند.
رضا فابريک: خانوما ما ما ما ما... آقايان يان يان يان، حضار محترم رم رم رم...
(مردم از تقليد ماهرانه رضا که سيستم صوتي اکودار را تقليد کرده به وجد آمده و مي خندند و دست مي زنند، رضا با جديت ادامه مي دهد)
عشاق ديروز و امروز! سلامتي دو پروانه عاشق، وصلت فرخنده و مبارک دو خانواده محترم عروس و داماد... شاخ شمشاد. عروس خانم يکه و بي همتا... با دستاي نازنينتون... بله...کف...کف!
(مهمانان دست مي زنند و سيامک با ارگ همراهي مي کند)
مرسي...مرسي! شاد باشي شادمان غم نبيني در جهان... مخلص شما رضا و سيامک عزيز با پنجه هاي سحر آميز!
(مردم سيامک را تشويق کرده و سيامک برخاسته تعظيم مي کند)
شاعر شيرين سخن فرمود، کي شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد؟... صداي ساز سيامک سوز داره ها! لابد مي گين سوز اين ساز از کجاس؟ ناله سازه يا ساززن؟ بله؟... عرض مي کنم... مخلص شما، من، با بچه هاي گروه مبهوت!...سيامک و سپيده عزيز...
پيام به سپيده آويزان شده و او را اذيت مي کند.
پيام: مامان مامان...
سپيده:... آويزون نشو به من! ببين آقا رضا داره...نکن!
رضا: ... البته در محضر شما سروران باکلاس گله کردن من آس و پاس، از بي پولي و جيب خالي و افلاس، تيمم به خاک کنار خزره يا خليج هميشه فارس...(سر و صدا و خنده مهمانان) عرض مي کنم قضيه چيه؟... پيام اينجاس؟

کيميا و خاک

فيلمنامه نويسان: عباس رافعي و بهرام صحيحي، کارگردان: عباس رافعي، تهيه کننده: عباس رافعي و بنياد سينمايي فارابي، مدير فيلم برداري: محمد آلاد پوش، مدير صدا برداري: عباس رستگاري، طراح صحنه: اصغر نژادايماني، تدوين: نازنين مفخم، بازيگران: حسين ياري، پريوش نظريه، امير آقايي، آزيتا حاجيان و ...

خلاصه داستان:

فيلم کيميا و خاک داستان چند شخصيت را به تصوير مي کشد که در فضاي ملتهب آبان ماه سال 1357 در صدد هستند تا به آخرين پرواز که از ايران به پاريس مي رود، برسند. اما در ادامه ماجرايي سرنوشت اين افراد را به همديگر پيوند مي زند. اين فيلم پنج اپيزود داستاني با پنج شخصيت دارد که اين داستان ها به شيوه روايت هاي مدرن هم ادغام شده اند. آزيتا حاجيان در فيلم نقش زني را بازي مي کند که همسرش زنداني سياسي است و خودش در اطلاعات 118 کار مي کند. اين شخصيت باعث ربط اپيزودها با يکديگر مي شود.

اشاره:

رافعي پيش از اين فيلم هاي راز مينا، پروانه، آيه هاي زميني، راه طي شده، آفتاب بر همه يکسان مي تابد، گراناز و تولدي ديگر را ساخته و کيميا و خاک هشتمين فيلم بلند سينمايي او به شمار مي رود.

يادداشت فيلمنامه نويس:

پس از ديدن فيلم هايي با روايت داستاني متقاطع، دوست داشتم فيلمنامه اي بنويسم که علاوه بر اين که شخصيت هاي داستاني از دل ماجراها و حوادث يکديگر عبور مي کنند، همه آنها در انتهاي داستان با يکديگر رو به رو شوند. اين تصميم مستلزم نوشتن و طراحي داستاني بود متفاوت با فيلم هاي بابل ، 21 گرم، تصادف و ... چرا که در آن فيلم ها اپيزودهاي داستاني يا ربط تماتيک با يکديگر پيدا مي کنند يا بعضي از شخصيت ها طي ماجرايي از داستان يکديگر عبور مي کنند.
ايده آخرين و تنهاترين هواپيمايي که تهران را به مقصد اروپا ترک مي کند را در پي مرور حوادث آبان ماه 57 پيدا کردم و سپس تصميم گرفتم شخصيت هايي را خلق کنم که بنا به دلايلي قصد دارند به اين پرواز برسند، اما سرنوشت آنها به يکديگر گره مي خورد.

سکانس برگزيده فيلمنامه نويس:

50. داخلي- شب- خانه خاله ناصر/انباري
در انباري کوچک، که در و ديوار آن وسايل يدکي موتورسيکلت مصطفي را در خود جاي داده، باز مي شود. مصطفي مشغول کاري است که از ديد ما پنهان مانده. انباري کوچک است و جاي زيادي براي دو نفر ندارد.
ناصر: تنهاييد آقا مصطفي؟
مصطفي حال مناسبي ندارد. لبخند به لب دارد، اما ساکت است.
ناصر: آقا مصطفي مي خواستم بگم...
مصطفي نمي خواهد ناصر ادامه دهد. غيرتي است و برايش سخت است که خواستگار قبلي همسرش را پذيرا باشد. اما در تلاش است تا با قضيه کنار آيد. به ميان صحبت ناصر آمده و از ادامه آن جلوگيري مي کند.
مصطفي: خوب کرديد آمديد پيش ما! چه جايي از اينجا بهتر ناصر خان!
مصطفي پس از اتمام حرف هايش از نگاه به چهره ناصر امتناع مي کند. سکوت سنگين براي هر دو سخت است. مصطفي سر بلند کرده به آرامي به ناصر نگاه مي کند. چهره شفاف و بي رياي ناصر، عرق هاي روي پيشاني، نشان از تب و مريضي است و چشم هاي زلالش باعث مي شود تا مصطفي نتواند نگاهش را بگيرد.
ناصر: والله نمي خواستيم...
مصطفي: تب داري!... دوا مي خوري؟ گرم مي شي!
ناصر: قربان شما. مهمان نوازيتون دواست.
نگاه ها در هم مانده و پس از لحظاتي لبخند خالصي بر چهره مصطفي نقش مي بندد که از تصنع به دور است. صورتش سرخ شده و پوست سفيد گونه هايش به سرخي گراييده است.
51. خارجي- شب- خانه خاله ناصر/ حياط
سايه مصطفي و ناصر بر پنجره کوچک انباري است و صداي صحبتشان به گوش نرگس و هما مي رسد. آن دو پاي پنجره اتاق نشسته اند و به انباري مي نگرند.
هما: خوش به سعادتتون نرگس خانم.
نرگس نگاهي به هما مي اندازد که نگاه به انباري دارد. لبخند ساده و مليحش، دستي که بر شکم برآمده اش گذاشته، حلقه اي که در انگشتش است و به روي پوست سفيد و براقش جلوه بخشيده، از نگاه نرگس مرور مي شود. در نگاه نرگس نوعي حسرت که به آهي ختم مي شود نمايان است. پوست دست خود را هم نگاه مي کند. خشک و سفيد است. دست هما را در دست مي گيرد تا از سرما حفظ شوند.
نرگس: فقط خدا مي دونه... زندگي تو هم قشنگه.
هما به آسمان مي نگرد که ماه کامل خودنمايي مي کند.
منبع:نشريه فيلم نگار، شماره 88

ج/