قصه گوي کوچک
قصه گوي کوچک
قصه گوي کوچک
نويسنده:مجيد شفيعي
مامان بزرگ هرشب برايم قصه مي گفت. اگرشبي برايم قصه نمي گفت،خوابم نمي برد، ولي ديگرقصه هاي مامان بزرگ تکراري شده بود.وسط قصه ها خوابش مي برد. بعضي وقت ها هم بقيه قصه يادش مي رفت. من قصه را بلد بودم و آن را تا آخر تعريف مي کرد.مامان بزرگ به جاي من خوابش مي برد.
من همه قصه ها راازحفظ شده بودم. قصه حسن کچل،قصه ماه پيشاني،قصه گاو پيشاني سفيد،قصه ني هفت بند، قصه گلي،قصه نخودي.
مامان مي گفت :«مامان بزرگ پيراست. بعضي چيزها يادش مي رود».
گفتم:«مامان! مامان بزرگ،قصه را تا وسط تعريف مي کند،ولي يکهويي بقيه قصه يادش مي رود. من بقيه قصه را برايش تعريف مي کنم،چون قبلاً شنيده ام ،ولي حوصله ام سررفته است. همه قصه ها تکراري است».
يک روزخاله به من گفت:«اگرخوب نقاشي بکشي وخوب درس بخواني و نوشتن را ياد بگيري،برايت کتاب قصه مي خرم».
من خوش حال شدم.خاله برايم چند تا کتاب قصه خريد.بعضي ازاين قصه هارامامان بزرگ برايم تعريف کرده بود،ولي بعضي ها رااصلاً نشنيده بودم.
يکي ازآنها را براي مامان بزرگ تعريف کردم.مامان بزرگ گفت:«من اينها را قبلاً نشنيدم،برايم مي خواني؟»
گفتم:«مي خوانم».
من قصه ها راازحفظ براي مامان بزرگ تعريف کردم. مامان بزرگ گاهي تعجب مي کرد. چند تا ازقصه هايي که از يادش رفته بود،به يادش آمد. مامان بزرگ يک چيزهايي مي گفت که من نمي فهميدم.مثلاً مي گفت:«اي کاش تو قصه بودم. اي کاش همان جا طلسم جادوگر را مي شکستم. اي کاش از پادرد خلاص مي شدم».
شايد جادوگر،مامان بزرگ را طلسم کرده باشد.شايد هم دارد با من شوخي مي کند.حالا اگرشبي براي مامان بزرگ قصه نمي گفتم،خوابش نمي برد. شايد به دنبال جادوگر مي گشت.
منبع:نشريه قاصدک،شماره 48
/ج
من همه قصه ها راازحفظ شده بودم. قصه حسن کچل،قصه ماه پيشاني،قصه گاو پيشاني سفيد،قصه ني هفت بند، قصه گلي،قصه نخودي.
مامان مي گفت :«مامان بزرگ پيراست. بعضي چيزها يادش مي رود».
گفتم:«مامان! مامان بزرگ،قصه را تا وسط تعريف مي کند،ولي يکهويي بقيه قصه يادش مي رود. من بقيه قصه را برايش تعريف مي کنم،چون قبلاً شنيده ام ،ولي حوصله ام سررفته است. همه قصه ها تکراري است».
يک روزخاله به من گفت:«اگرخوب نقاشي بکشي وخوب درس بخواني و نوشتن را ياد بگيري،برايت کتاب قصه مي خرم».
من خوش حال شدم.خاله برايم چند تا کتاب قصه خريد.بعضي ازاين قصه هارامامان بزرگ برايم تعريف کرده بود،ولي بعضي ها رااصلاً نشنيده بودم.
يکي ازآنها را براي مامان بزرگ تعريف کردم.مامان بزرگ گفت:«من اينها را قبلاً نشنيدم،برايم مي خواني؟»
گفتم:«مي خوانم».
من قصه ها راازحفظ براي مامان بزرگ تعريف کردم. مامان بزرگ گاهي تعجب مي کرد. چند تا ازقصه هايي که از يادش رفته بود،به يادش آمد. مامان بزرگ يک چيزهايي مي گفت که من نمي فهميدم.مثلاً مي گفت:«اي کاش تو قصه بودم. اي کاش همان جا طلسم جادوگر را مي شکستم. اي کاش از پادرد خلاص مي شدم».
شايد جادوگر،مامان بزرگ را طلسم کرده باشد.شايد هم دارد با من شوخي مي کند.حالا اگرشبي براي مامان بزرگ قصه نمي گفتم،خوابش نمي برد. شايد به دنبال جادوگر مي گشت.
منبع:نشريه قاصدک،شماره 48
/ج
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}