مثل کوه محکم بود


 






 

شهيد نورعلي شوشتري از نگاه سردار حمزه حميد نيا
 

حمزه حميد نيا که اينک با درجه ي سرتيپ دومي مسئول مرکز فرماندهي و کنترل سپاه است و روزگاري در سپاه خراسان، فرمانده و همکار سردار نورعلي شوشتري بوده، از او براي ما مي گويد که امروز از ميان مان رفته و گرچه دير است، اما فرصتي هست براي شنيدن از آن مرد بزرگ! از آنجا که امکان حضور نبود، به صورت تلفني، مصاحبه اي مختصر با ايشان داشتيم و ناگفته هايي را شنيديم که خوبي نشانگر توانمندي هاي ويژه آن سرباز مخلص ولايت است.
از آذرماه 59 که من فرمانده عمليات سپاه خراسان بودم و شهيد شوشتري فرمانده عمليات سپاه نيشابور بود با هم ارتباط داشتيم. تا سال 62 هم بنده فرمانده ايشان بودم. ايشان کم کم به خاطر لياقت و شجاعت و توانمندي اي که نشان دادند، مسئوليت هاي ديگر ي گرفتند که از جمله آن ها فرماندهي لشگر پنج نصر خراسان بود. اواخر جنگ هم فرماندهي قرارگاه نجف که وسعت بزرگي از جبهه ها ي جنگ جنوب و غرب را تحت اشراف خود داشت، به عهده ايشان گذاشتند و بعد از جنگ هم فرماندهي قرارگاه ثامن الائمه(ع) در شمال شرق و بعد هم فرماندهي قرارگاه حمزه سيدالشهدا و معاونت فرماندهي نيروي زميني سپاه را بر عهده ايشان گذاشتند که به خوبي براي ولايت سربازي نمودند و سربلند بيرون آمدند.
در برخورد با نيرو و سر باز زيردست، مانند پدر مهربان و رئوف بود؛ اما همين آدم در صحنه عمليات به قدري با اقتدار بود که دوستي براي من تعريف مي کرد در عمليات ماووت، وقتي ايشان دستور حمله را داد، حتي متوجه نشدم که عقرب دست راستم را زده است. فقط به جلو حرکت کردم و در همين حد فهميدم که نمي توانم با آن دستم که بي حس شده بود تيراندازي کنم.
همين فرمانده مقتدر چنان تواضعي داشت و چنان الهي به کارش نگاه مي کرد که مواظبت مي کرد، حتي هنگام راه رفتن، يک قدم از فرمانده ارشد خودش عقب تر باشد و اين کار را براي خودش تکليف و داراي اجر مي دانست.
هنگام سخت شدن عمليات ها مانند آهني که آب ديده، قوي تر و قوي تر مي شد و هر چه کار گره مي خورد، ايشان استوارتر مي شد. به خاطر همين روحيه در مواقع سخت با موفقيت بيرون مي آمدند. واقعاً ايشان را مي توان به کوهي تعبير کرد که هيچ خللي در آن راه نداشت و مي شد به آن اتکا کرد.
زماني که عراقي ها با تمام قوا به منطقه چزابه حمله کردند، شوشتري و فرماندهان ديگري از جمله شهيد بابانظر و شهيد آهني و شهيد حسن عامل و شهيد چراغچي 48 ساعت در مقابل آنان ايستادند و يک قدم عقب ننشستند. دشمن هم از عبور از منطقه نااميد شد و زمينه موفقيت در عمليات هاي بعدي نيز مهيا گرديد.
توي عمليات کربلاي يک که عراق پاتک کرده و مهران را گرفته بود، چنان مقتدرانه صحنه عمليات را پيش برد که با وجود کمک رساني هوايي عراقي ها، نيروهاي دشمن در محاصره کامل قرار گرفتند و نهايتاً از ارتفاعات آن منطقه عقب نشيني کردند.
ماجراي ورودش به سپاه جالب بود. خودش برايم تعريف کرده بود که: «اوايل سال 58 هنگامي که هنوز در روستا بودم يک شب خواب ديدم حضرت امام به روستاي ما آمدند و در ميان همه خانه ها به خانه ما سر زدند و رو به من کرده و گفتند: وارد سپاه شويد!» چند روزي گذشت و من به آن خواب توجه نکردم. هر چند در گوشه ذهنم مانده بود که باز خواب ايشان را ديدم که به روستاي ما آمده و به خانه ما وارد شدند و تأکيد کردند که شما وارد سپاه بشويد!» با اين رؤياي صادقه وارد اين لباس شد و با بدرقه رهبري از اين لباس پر کشيد. قرار بود فرداي همان روزي که شهيد شد، گزارش کنگره ي 23 هزار شهيد خراسان را خدمت مقام معظم انقلاب قرائت کند.
مقر لشگر 21 امام رضا(ع) به خاطر وجود پربرکت ايشان در نيشابور است. با آن اخلاق زيبا و مديريت قوي، بسياري ازجوانان و نيروهاي زبده را به سپاه و جبهه جذب کرده وآن ها توانسته بودند بخش هاي مهمي از مديريت لشگر را به عهده بگيرند و همواره سپاه نيشابور يکي از گروه هاي موفق لشگر خراسان در جنگ بود.
در جريان ثبت خاطرات شهداي خراسان که تا کنون بيش از 180 عنوان کتاب از آن بيرون آمده، شهيد شوشتري گفته بود: «کاش ما هم شهيد شده بوديم تا ناممان در ميان اين شهدا قرار مي گرفت.» و به آرزوي خودش رسيد و نامش به شهداي کنگره راه يافت.
بچه روستا بود و در يک زندگي سخت و فقيرانه بزرگ شده بود و فردي رنج کشيده و بسيار محکم بود. به همين خاطر در طول زندگي خودش، به محرومان توجه ويژه داشت و خدمت به آنان را عبادتي بزرگ مي دانست.
در برنامه اي که ايشان بري منطقه جنوب شرق کشور اعلام کرده بودند، چند بند وجود داشت که از آن جمله، رسيدگي به وضعيت اشتغال مردم منطقه، رفع محروميت از مردم، اتحاد قبايل و واگذاري برقراري امنيت به نيروهاي بومي، برقراري امنيت پايدار و فراگير و... در پايان هم ايشان يک کلمه را نوشته بود که يک نشانه بود: «شهادت».
در گزارش هايي که از جنوب مي آمد مي ديدم که گفته شده بود ايشان بعد از بازديد از مناطق محروم منطقه و سرزدن به کساني که مرد خانه شان چه شهيد شده، چه به طور عادي از دنيا رفته و يا حتي به خاطر جرم و اقدام عليه نظام اعدام شده بود- که براي ايشان فرقي نداشت- مي نشست و گريه مي کرد. رفتار ايشان، انسان را ياد ماجراي اميرالمؤمنان(ع) با آن زن فقير مي انداخت که حضرت به خانه اش رفت و بين مواظبت از بچه ها و پختن نان، آن زن ديد که ايشان صورتش را به آتش نزديک مي کند و مي گويد: بترس از آتشي که فرداي قيامت خواهد بود. به راستي که شهيد شوشتري در همه چيز، به مولاي متقيان اقتدا کرده بود.
موفقيت طرح هاي ايشان و دوستان شان در منطقه سيستان که بعضاً از رسانه هاي عمومي نيز انعکاس مي يافت، دشمن را به اين نتيجه رساند که بايد به هر نحو ممکن، جلوي آن را سد کند و اين براي نيروهاي ناتو، انگليسي ها، آمريکايي ها و حتي نيروهاي جاسوسي اسرائيل مستقر در افغانستان و پاکستان، قابل تحمل نبود. لذا در يک طرحي، ايشان را به دست شقي ترين افراد عالم به شهادت رساندند.
منبع: نشريه امتداد- ش 46و47