2 برادر يک زندان
2 برادر يک زندان
2 برادر يک زندان
نويسنده: بهزاد يوسفي
هر سريالي که آن ور آب ساخته مي شود، کسي را به عنوان مغز متفکر يا خالق دارد که همه چيز را تحت کنترل خود مي گيرد و همين خالق است که مي گويد فيلمنامه ها چه جوري نوشته شوند و چه جوري کارگرداني شوند تا سريال همان جايي برود که او دلش مي خواهد. سريال «فرار از زندان» هم از اين قاعده مستثنا نيست و همچنين شخصيتي را پشت سرش دارد.
پل شيرينگ (Paul Scheuring) که کارنامه سينمايي و تلويزيوني اش چيز خاصي ندارد، خالق اصلي اين سريال چند لايه است. در بيشتر موارد کارها را خودش به تنهايي انجام مي دهد، مخصوصاً نوشتن فيلمنامه را که يکي از کارهاي محبوب جناب شيرينگ است. البته او از کارگرداني کاملاً کنار کشيده و بيشتر از دور مراقب اوضاع و احوال است. او در ايلي نويز به دنيا آمده؛ همان جايي که ماجراهاي سريال (حداقل چند فصل ابتدايي) در آن اتفاق مي افتد. شيرينگ شش سال پيش، فيلنامه اش را روي ميز مديران شرکت فاکس گذاشت اما مديران خوشحال با يک اردنگي او را به بيرون پرتاب کردند. اما موقعيت سريال «لاست» باعث شد همان مديران خودشان سراغ شيرينگ بروند و تقاضا کنند که ساخت سريال را شروع کند؛ همين شد که کم کم عوامل سريال دور هم جمع شدند و توانستند اولين قسمت را در آگوست 2005 (شهريور 1384) روي آنتن بفرستند.
قسمت اول سريال رکورد قبلي برنامه هاي شبکه فاکس را شکست و با بيش از ده ميليون تماشاگر کلي مسئولان اين شبکه را کيفور کرد. کاربران سايت IMDB هم بهترين قسمت سريال را قسمت دوازدهم فصل چهارم (Selfless) مي دانند و از نمره ده به آن 9/2 داده اند که رتبه بسيار بالايي است.
بعد از آن هم قسمت بيست و يکم فصل اول (Go) و قسمت بيست و دوم فصل چهارم (Killing Your Number) هستند. به گفته همين سايت، بيشترين استقبال از سوي بيننده هايي بوده که بين 18 تا 29 سال داشته اند؛ يعني همان جوانان که بيش از 80 درصد آنها مرد بوده اند.
دوبلور: محمود قنبري
«آش نخورده و دهن سوخته»؛ اين بهترين تعريفي است که مي شود از وضعيت لينکلن داشت. او به جرم قتل برادر معاون رئيس جمهور به زندان فاکس ريوز فرستاده شده تا بعد از چند ماه آويزانش کنند. آخرين روزهاي عمرش را در آنجا آب خنک به بدن مي زند. توطئه اي که براي لينکلن درست شده از آن توطئه هايي است که مولاي درزش نمي رود.
دوبلور: مينوغزنوي
دوست دوران کودکي لينکلن ومايکل که حالا وکيل شده و مي خواهد دوستان قديمي اش را از زندان به صورت قانوني نجات بدهد. البته او از اول به بي گناهي لينکلن اعتقاد نداشته اما بعد از ديدن اتفاقاتي که دوروبرش افتاده متوجه شد که کاسه اي زير نيم کاسه است. اما مشکل اينجاست که مقامات کاخ سفيد و سيستم مافيايي آن، خفن تر از قدرت و البته قاتل تر و وحشي تر هستند.
دوبلور: حسين سرآباداني
تنها پسر لينکلن؛ سرکش و لجوج مثل خيلي از ماها. سيستم خفن مافيايي سياسي آمريکا چنان بلايي سر او مي آورد که سرگردان و ويلان مي شود و دستش مي آيد نبايد بي گدار به آب بزند.
دوبلور: حسين سرآباداني
هم سلولي مايکل، به شدت براي ديدن نامزدش بال بال مي زند. اول ها بد جوري با نقشه مايکل مخالف بود اما بعد از اينکه ديد نامزدش دارد از دستش مي پرد، پايه کار شد. کشيک دادن و سرک کشيدن يکي از کارهاي اصلي اوست که شب ها انجام مي دهد تا مايکل بتواند راه خودش را پيدا کند.
دوبلور: تروج مهرزاديان
شرمطلق با تمايلات غيراخلاقي؛ يکي از آن زنداني هايي است که هميشه شر درست مي کند و زندان را مثل آب خوردن به آشوب مي کشاند. از هيچ چيزي و هيچ کس هم مي ترسد و هر کاري که مي خواهد انجام مي دهد.
دوبلور: عليرضا ديباج
سرتق ترين افسر زندان که مو را از ماست مي کشد بيرون. با شامه اي که او دارد به راحتي مي تواند بوي دردسر را از هزار فرسنگي حس کند. آرزوي او رياست زندان فاکس ريورز است، همه هم اين نقيطه ضعف او را مي دانند. هميشه خدا هم مراقب مايکل و حرکاتش است. خوب مي داند که مايکل و همدستانش دارند يک کارهايي انجام مي دهند.
دوبلور: مهرخ افضلي
دکتر زندان که از قضا دختر فرماندار هم هست و براي همين هم کلي ميانه اش با پدر شکراب است. کار اصلي اش رفع و رجوع زنداني هاي درب و داغان شده است که هميشه خدا، مايکل يکي از آنهاست. کنجکاوي و علاقه بد دردي است که به جان سارا مي افتد.
* لوکيشن هاي فيلم بيشتر در شيکاگو ايلي نويز و لسن آنجلس کاليفرنيا قرار داشت. زدان معروف فيلم هم در شهر جوليت ايلي نويز است. اسم اصلي آن هم زندان جوليت است که در سال 2002 بسته شده بود و به خاطر فيلم برداري دوباره درهاي آن را باز کردند.
* از اول قرار بود کل سريال در 13 يا 14 قسمت ساخته شود که بعداً تصميم مديران شرکت فاکس تغيير کرد و سريال به اين شکل امروزي درآمد.
* ونتورس ميلر يکي از آخرين بازيگراني بود که دقيقه 90 مورد تاييد کارگردان قرار گرفت. فکرش را بکنيد؛ بدون او سريال چه مزه اي داشت!
* تاتوي مايکل در آمريکا خيلي طرفدار دارد ولي براي اجرا شدن آن روي بدن بايد نزديک به 200 ساعت دست از زندگي بکشيد. تازه حدود 15 الي 20 هزار دلار (20 ميليون تومان) هم پياده خواهيد شد.
* وقتي يک سريال با ايده جديدي رو مي شود. معمولاً صاحب پيدا مي کند. در سال 2006 دو برادر به نام هاي دونالد و رابرت هيوجز ادعا کردند فاکس و شيرينگ در يک حرکت ناجوانمردانه ايده آنها را دزديده اند. آنها ادعا دارند که در سال 2001 دست نوشته هايشان را براي فاکس فرستادند و اين سريال از همان دست نوشته ها ساخته شده است. نکته جالب اينجاست که در سال 1960 دونالد با يک نقشه از پيش طراحي شده برادرش رابرت را که اشتباهي در زندان بود فراري داده است.
سريال فرار از زندان ويژگي هايي دارد که باعث مي شود خيلي ها پاي آن بنشينند.
ژانر يا گونه سينمايي «فرار از زندان» يکي از زير مجموعه هاي سينماي حادثه اي است که از اول تاريخ سينما مورد توجه و علاقه سازندگان و تماشاگران قرار گرفته. بعد از جنگ جهاني دوم و وقتي داستان هاي فراوان درباره زندان ها رژيم نازي، وردزبان ها افتاد، اين ژانر در سينماي جهان دوباره اوج گرفت و ميزان توليداتش افزايش يافت. فضاي بسته زندان و دو قطبي بودن شخصيتي جذابي که ميان زنداني و زندانبان شکل مي گيرد، دستمايه ساخت فيلم هاي مشهوري شده که حول و حوش وقايع و کشمکش هاي فضاي زندان شکل مي گيرد. حالا د يگر اين ژانر براي خودش کلي برو بيا دارد و صاحب زير مجموعه ها و شيوه هاي کلاسيکي شده. نمونه هاي مطرح سينماي جهان مثل «پاپيون» و «خداحافظ بافتا» بارها مورد استقبال قرار گرفته اند. اما در ايران فقط فيلم زندان زنان (منيژه حکمت) به طور جدي به روابط و درگيري هاي زندانيان و زندانبانان پرداخته است. سريال فرار از زندان،آخرين ساخته از اين ژانر است که نشان مي دهد نفوذ و محبوبيت اين گونه سينمايي از مرزهاي سينما گذشته و در تلويزيون هم مورد استقبال بينندگان پر شمار و فراگير سراسر دنيا قرار مي گيرد.
در ميان چند سريال مهم آمريکايي که اين اواخر شهرت پيدا کرده اند، دو سريال «فرار از زندان» و «24 ساعت» به خاطر فضاي جدي، ساختار خشن و تاکيد برمناسبات مردانه، از سريال هايي مانند «Lost» و «Friends» که داستان هايي لطيف تر و ساختاري خانواده پسند دارند جدا مي شوند. مثلاً Lost با آن فضاسازي خوش آب و رنگ و داستاني سرشار از گروه و تعليق، بيشتر براي خانواده ها هدف گذاري شده به همين دليل است که نوع پردازش درام لطيف تر و معتدل تر است و قسمت عمده سريال در محيطي جذاب و آکنده از رنگ و نور و عناصر طبيعت مي گذرد. براي همين هم مخاطبان اين سريال تا حد زيادي خانم ها هستند ولي فرار از زندان به خاطر نداشتن اين ويژگي ها چندان در جذب مخاطب زن ايراني که موثرترين عامل جذب شدن اهالي خانه به يک سريال است، موفق نيست. شخصيت هاي Lost هم هزار و يک شبي طراحي شده اند. با شمايل هاي متنوع و خاستگاه هاي جنسيتي، طبقاتي و نژادي مختلف و سرگذشت هايي پر از راز و ماجرا و هيجان ما در Lost، همه جور آدم داريم، يک عراقي شکنجه گر، نيجريه اي قاچاقچي، دو تا کره اي؛ فرانسوي، مکزيکي و ... اما شخصيت هاي فرار از زندان معمولاً عبوس، جدي و عمل گرا هستند و ماجراهاي سريال در فضاي مناسبات خشن مردانه رخ مي دهند. مثلاً در همان فصل اول که اين روزها، دوبله و روانه شبکه خانگي شده، فقط دو زن اصلي در آن حاضرند (دکتر زندان و وکيل) ساختار دراماتيک فرار از زندان هم بر تعليق و ايجاد دلهره متکي است؛ در حالي که Lost با گره افکني و گره گشايي پيش مي رود و همه مي خواهند ببينند چي مي شود.
دراينکه ما نمي توانيم فيلمنامه هايي براي سريال هاي بلند بنويسيم چندين عامل وجود دارد؛ يکي اينکه ما هيچ وقت در ايران 40-30 سال قبل و بعد از انقلاب فيلمنامه نويس خوب و حرفه اي تربيت نکرديم. فيلمنامه نويس هايي که الان در سينماي ما کار مي کنند علاقه اي به کار مشترک ندارند. در شيوه نگارش فيلمنامه هاي اين نوع سريال ها کار مشترک حرف اول را مي زند. در همين سريال lost تيم بسيار قوي اي از نويسنده ها، روان شناس ها و حتي فيلسوف وجود دارد که نه تنها قسمت به قسمت کار را مي خوانند و نظر کارشناسي مي دهند بلکه روي تک تک شخصيت ها کار روان شناسي انجام مي دهند. در اين جور کارهاي تيمي، نويسنده ها درباره تک تک شخصيت ها با هم حرف مي زنند و هر کدام از اين شخصيت ها جدا از طرح کلي داستان، داستاني جداگانه و مخصوص خودشان دارند. اما در ايران چنين چيزي نداريم که يک تيم نويسنده بنشيند با هم شخصيت خلق کنند. البته در سريال هاي طنزمعدود کارهايي شده که آنها هم شخصيت هاي پيچيده اي نداشتند. نکته ديگر اين است که الگوي سريال نويسي ما کاملاً متفاوت با کشورهاي ديگر است. ما همان الگوي سريال هاي 90 دقيقه اي را براي سريال هاي هزار دقيقه اي اجرا مي کنيم يعني الگوي سريال نويسي ما اين طور شده که با شخصيت که مثلاً مي خواهد شوهرش را پيدا کند داستان را شروع مي کنيم و ديگر به اين فکر نمي کنيم که چطور مي توانيم نقاط چرخش و پيچيدگي براي داستان طراحي کنيم. اينکه آيا هدف و انگيزه شخصيت داستانمان اين کشش را دارد که بيست و شش - يا بيست و هفت قسمت ادامه داشته باشد يا نه؟ در همين سريال lost خط اصلي داستان 100 قسمت ادامه دارد و هر کدام از شخصيت هاي سريال هم به طور جداگانه داستان هاي فرعي خودشان را دارند. اما نکته ديگر بحث محدوديت در تلويزيون است. خلق اين سريال ها نياز به آزادي عمل دارد که در تلويزيون ما امکان پذير نيست. دايره موضوعاتي که براي تلويزيون مي شود ساخت، بسيار انگشت شمار هستند و مميزي عامل خيلي مهمي در تلويزيون ماست که مانع شخصيت پردازي واقعي در فيلمنامه مي شود. البته در اين قضيه همه تقصيرها هم گردن تلويزيون نيست. ما نمونه اي مثل «ساعت شني» را داشتيم که سعي کرده بود کمي فراتر از اين مميزي ها برود اما بازتاب هايي که جامعه و اصناف داشتند، باعث شد مديران تحت فشار قرار بگيرند و نتيجه اين فرا رفتن از مميزي هاي موجود نتيجه عکس داد و باعث شد حالا مديران سختگيري بيشتري داشته باشند.
موفقيت اين سريال هاي عظيم و پر بيننده که تعداد آنها بيش از 20 سريال شده، ناشي از يک سيستم عظيم است. يک سيستم چند لايه و منسجم که سطوح مختلفي دارد. موفقيت اين سريال ها فقط به قوت و قدرت فيلمنامه مربوط نمي شود اگر چه براي نوشتن اين فيلمنامه ها چند سطح نويسنده وجود دارد؛ از خالق اثر گرفته تا طراحي و بعد لايه اي که اجزاي فيلمنامه را طراحي مي کند و بعد طراح قسمت ها و در مرحله بعدي نويسنده هراپيزود و ... اما موفقيت اين سريال ها فقط به همين قدرت نويسندگي گروهي محدود نمي شود و اگر بخواهيم عدم توانايي ما براي ساخت اين سريال ها را به همين عدم توانايي مان در نوشتن فيلمنامه خوب وگروهي نوشتن فيلمنامه محدود کنيم، در واقع صورت مساله را ساده کرده ايم. اين سريال ها فقط با فيلمنامه خوب شکل نمي گيرند، بعد از مرحله فيلمنامه، در مراحل ساخت هم گروه منسجمي وجود دارد. آنها با يک گروه 300-200 نفره يک سريال مي سازند و ما در نهايت با 40-30 نفر. علاوه بر اين سيستم عظيم که بسيار هماهنگ کار مي کنند مساله اصلي تري وجود دارد و آن هم مساله پيشينه و پشتوانه سينمايي و دانش سينمايي کشورهاي سازنده اين سريال هاست. به هر حال نوشتن يک فيلمنامه و مراحل مختلف ساخت يک سريال عظيم فن و دانش و آگاهي مي خواهد و مسلماً هر دو نفر در هر گوشه دنيا، اين فن، دانش و آگاهي را به يک اندازه ندارند. همانطور که نمي شود يک ملت بدون پيشينه فرهنگي را به ملتي با فرهنگ تبديل کرد، نمي توانيم از يک سينما و تلويزيون بدون پشتوانه قوي تکنيکال، انتظار توليد چنين سريال هاي عظيمي را داشته باشيم.
* فيلمنامه نويس زيرزمين، تب سرد و راه بي پايان
منبع: همشهري جوان، شماره 221
/خ
پل شيرينگ (Paul Scheuring) که کارنامه سينمايي و تلويزيوني اش چيز خاصي ندارد، خالق اصلي اين سريال چند لايه است. در بيشتر موارد کارها را خودش به تنهايي انجام مي دهد، مخصوصاً نوشتن فيلمنامه را که يکي از کارهاي محبوب جناب شيرينگ است. البته او از کارگرداني کاملاً کنار کشيده و بيشتر از دور مراقب اوضاع و احوال است. او در ايلي نويز به دنيا آمده؛ همان جايي که ماجراهاي سريال (حداقل چند فصل ابتدايي) در آن اتفاق مي افتد. شيرينگ شش سال پيش، فيلنامه اش را روي ميز مديران شرکت فاکس گذاشت اما مديران خوشحال با يک اردنگي او را به بيرون پرتاب کردند. اما موقعيت سريال «لاست» باعث شد همان مديران خودشان سراغ شيرينگ بروند و تقاضا کنند که ساخت سريال را شروع کند؛ همين شد که کم کم عوامل سريال دور هم جمع شدند و توانستند اولين قسمت را در آگوست 2005 (شهريور 1384) روي آنتن بفرستند.
در جست وجوي عدالت
پسرهاي فراري
قسمت اول سريال رکورد قبلي برنامه هاي شبکه فاکس را شکست و با بيش از ده ميليون تماشاگر کلي مسئولان اين شبکه را کيفور کرد. کاربران سايت IMDB هم بهترين قسمت سريال را قسمت دوازدهم فصل چهارم (Selfless) مي دانند و از نمره ده به آن 9/2 داده اند که رتبه بسيار بالايي است.
بعد از آن هم قسمت بيست و يکم فصل اول (Go) و قسمت بيست و دوم فصل چهارم (Killing Your Number) هستند. به گفته همين سايت، بيشترين استقبال از سوي بيننده هايي بوده که بين 18 تا 29 سال داشته اند؛ يعني همان جوانان که بيش از 80 درصد آنها مرد بوده اند.
شخصيت ها
نقش: لينکلن براوز
دوبلور: محمود قنبري
«آش نخورده و دهن سوخته»؛ اين بهترين تعريفي است که مي شود از وضعيت لينکلن داشت. او به جرم قتل برادر معاون رئيس جمهور به زندان فاکس ريوز فرستاده شده تا بعد از چند ماه آويزانش کنند. آخرين روزهاي عمرش را در آنجا آب خنک به بدن مي زند. توطئه اي که براي لينکلن درست شده از آن توطئه هايي است که مولاي درزش نمي رود.
نقش: ورونيکا دانوان
دوبلور: مينوغزنوي
دوست دوران کودکي لينکلن ومايکل که حالا وکيل شده و مي خواهد دوستان قديمي اش را از زندان به صورت قانوني نجات بدهد. البته او از اول به بي گناهي لينکلن اعتقاد نداشته اما بعد از ديدن اتفاقاتي که دوروبرش افتاده متوجه شد که کاسه اي زير نيم کاسه است. اما مشکل اينجاست که مقامات کاخ سفيد و سيستم مافيايي آن، خفن تر از قدرت و البته قاتل تر و وحشي تر هستند.
نقش: لينکلن براوز جي آر
دوبلور: حسين سرآباداني
تنها پسر لينکلن؛ سرکش و لجوج مثل خيلي از ماها. سيستم خفن مافيايي سياسي آمريکا چنان بلايي سر او مي آورد که سرگردان و ويلان مي شود و دستش مي آيد نبايد بي گدار به آب بزند.
نقش: فرناندو سوکير
دوبلور: حسين سرآباداني
هم سلولي مايکل، به شدت براي ديدن نامزدش بال بال مي زند. اول ها بد جوري با نقشه مايکل مخالف بود اما بعد از اينکه ديد نامزدش دارد از دستش مي پرد، پايه کار شد. کشيک دادن و سرک کشيدن يکي از کارهاي اصلي اوست که شب ها انجام مي دهد تا مايکل بتواند راه خودش را پيدا کند.
نقش: تئودورتي بگ
دوبلور: تروج مهرزاديان
شرمطلق با تمايلات غيراخلاقي؛ يکي از آن زنداني هايي است که هميشه شر درست مي کند و زندان را مثل آب خوردن به آشوب مي کشاند. از هيچ چيزي و هيچ کس هم مي ترسد و هر کاري که مي خواهد انجام مي دهد.
نقش: بردبليک
دوبلور: عليرضا ديباج
سرتق ترين افسر زندان که مو را از ماست مي کشد بيرون. با شامه اي که او دارد به راحتي مي تواند بوي دردسر را از هزار فرسنگي حس کند. آرزوي او رياست زندان فاکس ريورز است، همه هم اين نقيطه ضعف او را مي دانند. هميشه خدا هم مراقب مايکل و حرکاتش است. خوب مي داند که مايکل و همدستانش دارند يک کارهايي انجام مي دهند.
نقش: سارا تانکردي
دوبلور: مهرخ افضلي
دکتر زندان که از قضا دختر فرماندار هم هست و براي همين هم کلي ميانه اش با پدر شکراب است. کار اصلي اش رفع و رجوع زنداني هاي درب و داغان شده است که هميشه خدا، مايکل يکي از آنهاست. کنجکاوي و علاقه بد دردي است که به جان سارا مي افتد.
تاتوي 20 ميليون توماني
* لوکيشن هاي فيلم بيشتر در شيکاگو ايلي نويز و لسن آنجلس کاليفرنيا قرار داشت. زدان معروف فيلم هم در شهر جوليت ايلي نويز است. اسم اصلي آن هم زندان جوليت است که در سال 2002 بسته شده بود و به خاطر فيلم برداري دوباره درهاي آن را باز کردند.
* از اول قرار بود کل سريال در 13 يا 14 قسمت ساخته شود که بعداً تصميم مديران شرکت فاکس تغيير کرد و سريال به اين شکل امروزي درآمد.
* ونتورس ميلر يکي از آخرين بازيگراني بود که دقيقه 90 مورد تاييد کارگردان قرار گرفت. فکرش را بکنيد؛ بدون او سريال چه مزه اي داشت!
* تاتوي مايکل در آمريکا خيلي طرفدار دارد ولي براي اجرا شدن آن روي بدن بايد نزديک به 200 ساعت دست از زندگي بکشيد. تازه حدود 15 الي 20 هزار دلار (20 ميليون تومان) هم پياده خواهيد شد.
* وقتي يک سريال با ايده جديدي رو مي شود. معمولاً صاحب پيدا مي کند. در سال 2006 دو برادر به نام هاي دونالد و رابرت هيوجز ادعا کردند فاکس و شيرينگ در يک حرکت ناجوانمردانه ايده آنها را دزديده اند. آنها ادعا دارند که در سال 2001 دست نوشته هايشان را براي فاکس فرستادند و اين سريال از همان دست نوشته ها ساخته شده است. نکته جالب اينجاست که در سال 1960 دونالد با يک نقشه از پيش طراحي شده برادرش رابرت را که اشتباهي در زندان بود فراري داده است.
آهنگساز سريال يک ايراني است
نت هاي آشنا
سريال فرار از زندان ويژگي هايي دارد که باعث مي شود خيلي ها پاي آن بنشينند.
اي واي بر اسيري ...
ژانر يا گونه سينمايي «فرار از زندان» يکي از زير مجموعه هاي سينماي حادثه اي است که از اول تاريخ سينما مورد توجه و علاقه سازندگان و تماشاگران قرار گرفته. بعد از جنگ جهاني دوم و وقتي داستان هاي فراوان درباره زندان ها رژيم نازي، وردزبان ها افتاد، اين ژانر در سينماي جهان دوباره اوج گرفت و ميزان توليداتش افزايش يافت. فضاي بسته زندان و دو قطبي بودن شخصيتي جذابي که ميان زنداني و زندانبان شکل مي گيرد، دستمايه ساخت فيلم هاي مشهوري شده که حول و حوش وقايع و کشمکش هاي فضاي زندان شکل مي گيرد. حالا د يگر اين ژانر براي خودش کلي برو بيا دارد و صاحب زير مجموعه ها و شيوه هاي کلاسيکي شده. نمونه هاي مطرح سينماي جهان مثل «پاپيون» و «خداحافظ بافتا» بارها مورد استقبال قرار گرفته اند. اما در ايران فقط فيلم زندان زنان (منيژه حکمت) به طور جدي به روابط و درگيري هاي زندانيان و زندانبانان پرداخته است. سريال فرار از زندان،آخرين ساخته از اين ژانر است که نشان مي دهد نفوذ و محبوبيت اين گونه سينمايي از مرزهاي سينما گذشته و در تلويزيون هم مورد استقبال بينندگان پر شمار و فراگير سراسر دنيا قرار مي گيرد.
در ميان چند سريال مهم آمريکايي که اين اواخر شهرت پيدا کرده اند، دو سريال «فرار از زندان» و «24 ساعت» به خاطر فضاي جدي، ساختار خشن و تاکيد برمناسبات مردانه، از سريال هايي مانند «Lost» و «Friends» که داستان هايي لطيف تر و ساختاري خانواده پسند دارند جدا مي شوند. مثلاً Lost با آن فضاسازي خوش آب و رنگ و داستاني سرشار از گروه و تعليق، بيشتر براي خانواده ها هدف گذاري شده به همين دليل است که نوع پردازش درام لطيف تر و معتدل تر است و قسمت عمده سريال در محيطي جذاب و آکنده از رنگ و نور و عناصر طبيعت مي گذرد. براي همين هم مخاطبان اين سريال تا حد زيادي خانم ها هستند ولي فرار از زندان به خاطر نداشتن اين ويژگي ها چندان در جذب مخاطب زن ايراني که موثرترين عامل جذب شدن اهالي خانه به يک سريال است، موفق نيست. شخصيت هاي Lost هم هزار و يک شبي طراحي شده اند. با شمايل هاي متنوع و خاستگاه هاي جنسيتي، طبقاتي و نژادي مختلف و سرگذشت هايي پر از راز و ماجرا و هيجان ما در Lost، همه جور آدم داريم، يک عراقي شکنجه گر، نيجريه اي قاچاقچي، دو تا کره اي؛ فرانسوي، مکزيکي و ... اما شخصيت هاي فرار از زندان معمولاً عبوس، جدي و عمل گرا هستند و ماجراهاي سريال در فضاي مناسبات خشن مردانه رخ مي دهند. مثلاً در همان فصل اول که اين روزها، دوبله و روانه شبکه خانگي شده، فقط دو زن اصلي در آن حاضرند (دکتر زندان و وکيل) ساختار دراماتيک فرار از زندان هم بر تعليق و ايجاد دلهره متکي است؛ در حالي که Lost با گره افکني و گره گشايي پيش مي رود و همه مي خواهند ببينند چي مي شود.
از آبي سرد تا قرمز داغ
انسانيت در ميان ميله ها
دلهره، منو کشته
سريال با نماهاي سينمايي
نظرکارشناس
دراينکه ما نمي توانيم فيلمنامه هايي براي سريال هاي بلند بنويسيم چندين عامل وجود دارد؛ يکي اينکه ما هيچ وقت در ايران 40-30 سال قبل و بعد از انقلاب فيلمنامه نويس خوب و حرفه اي تربيت نکرديم. فيلمنامه نويس هايي که الان در سينماي ما کار مي کنند علاقه اي به کار مشترک ندارند. در شيوه نگارش فيلمنامه هاي اين نوع سريال ها کار مشترک حرف اول را مي زند. در همين سريال lost تيم بسيار قوي اي از نويسنده ها، روان شناس ها و حتي فيلسوف وجود دارد که نه تنها قسمت به قسمت کار را مي خوانند و نظر کارشناسي مي دهند بلکه روي تک تک شخصيت ها کار روان شناسي انجام مي دهند. در اين جور کارهاي تيمي، نويسنده ها درباره تک تک شخصيت ها با هم حرف مي زنند و هر کدام از اين شخصيت ها جدا از طرح کلي داستان، داستاني جداگانه و مخصوص خودشان دارند. اما در ايران چنين چيزي نداريم که يک تيم نويسنده بنشيند با هم شخصيت خلق کنند. البته در سريال هاي طنزمعدود کارهايي شده که آنها هم شخصيت هاي پيچيده اي نداشتند. نکته ديگر اين است که الگوي سريال نويسي ما کاملاً متفاوت با کشورهاي ديگر است. ما همان الگوي سريال هاي 90 دقيقه اي را براي سريال هاي هزار دقيقه اي اجرا مي کنيم يعني الگوي سريال نويسي ما اين طور شده که با شخصيت که مثلاً مي خواهد شوهرش را پيدا کند داستان را شروع مي کنيم و ديگر به اين فکر نمي کنيم که چطور مي توانيم نقاط چرخش و پيچيدگي براي داستان طراحي کنيم. اينکه آيا هدف و انگيزه شخصيت داستانمان اين کشش را دارد که بيست و شش - يا بيست و هفت قسمت ادامه داشته باشد يا نه؟ در همين سريال lost خط اصلي داستان 100 قسمت ادامه دارد و هر کدام از شخصيت هاي سريال هم به طور جداگانه داستان هاي فرعي خودشان را دارند. اما نکته ديگر بحث محدوديت در تلويزيون است. خلق اين سريال ها نياز به آزادي عمل دارد که در تلويزيون ما امکان پذير نيست. دايره موضوعاتي که براي تلويزيون مي شود ساخت، بسيار انگشت شمار هستند و مميزي عامل خيلي مهمي در تلويزيون ماست که مانع شخصيت پردازي واقعي در فيلمنامه مي شود. البته در اين قضيه همه تقصيرها هم گردن تلويزيون نيست. ما نمونه اي مثل «ساعت شني» را داشتيم که سعي کرده بود کمي فراتر از اين مميزي ها برود اما بازتاب هايي که جامعه و اصناف داشتند، باعث شد مديران تحت فشار قرار بگيرند و نتيجه اين فرا رفتن از مميزي هاي موجود نتيجه عکس داد و باعث شد حالا مديران سختگيري بيشتري داشته باشند.
* فيلمنامه نويس خط قرمز و ميوه ممنوعه
موفقيت اين سريال هاي عظيم و پر بيننده که تعداد آنها بيش از 20 سريال شده، ناشي از يک سيستم عظيم است. يک سيستم چند لايه و منسجم که سطوح مختلفي دارد. موفقيت اين سريال ها فقط به قوت و قدرت فيلمنامه مربوط نمي شود اگر چه براي نوشتن اين فيلمنامه ها چند سطح نويسنده وجود دارد؛ از خالق اثر گرفته تا طراحي و بعد لايه اي که اجزاي فيلمنامه را طراحي مي کند و بعد طراح قسمت ها و در مرحله بعدي نويسنده هراپيزود و ... اما موفقيت اين سريال ها فقط به همين قدرت نويسندگي گروهي محدود نمي شود و اگر بخواهيم عدم توانايي ما براي ساخت اين سريال ها را به همين عدم توانايي مان در نوشتن فيلمنامه خوب وگروهي نوشتن فيلمنامه محدود کنيم، در واقع صورت مساله را ساده کرده ايم. اين سريال ها فقط با فيلمنامه خوب شکل نمي گيرند، بعد از مرحله فيلمنامه، در مراحل ساخت هم گروه منسجمي وجود دارد. آنها با يک گروه 300-200 نفره يک سريال مي سازند و ما در نهايت با 40-30 نفر. علاوه بر اين سيستم عظيم که بسيار هماهنگ کار مي کنند مساله اصلي تري وجود دارد و آن هم مساله پيشينه و پشتوانه سينمايي و دانش سينمايي کشورهاي سازنده اين سريال هاست. به هر حال نوشتن يک فيلمنامه و مراحل مختلف ساخت يک سريال عظيم فن و دانش و آگاهي مي خواهد و مسلماً هر دو نفر در هر گوشه دنيا، اين فن، دانش و آگاهي را به يک اندازه ندارند. همانطور که نمي شود يک ملت بدون پيشينه فرهنگي را به ملتي با فرهنگ تبديل کرد، نمي توانيم از يک سينما و تلويزيون بدون پشتوانه قوي تکنيکال، انتظار توليد چنين سريال هاي عظيمي را داشته باشيم.
* فيلمنامه نويس زيرزمين، تب سرد و راه بي پايان
منبع: همشهري جوان، شماره 221
/خ
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}