زندگينامه حضرت سلطانعلي (ع)


 

نويسنده : سيد حسين عابديني اردهالي




 
پيامبر اکرم (ص) پيش از رحلت خود، امام علي (ع) را ولي و سرپرست مسلمانان معرفي کرد و بدين سان واقعه ي غدير خم در تاريخ ثبت شد. پس از به شهادت رسيدن امير مؤمنان، ذريه ي پاک ايشان، ولايت مسلمانان را به عهده گرفتند. کافران و فاسدان وحاکمان جابر روزگار، اولاد علي (ع) را يک يک به شهادت رساندند تا در خيال باطل خود، ريشه ي شيعه را بخشکانند و بر مسند حکومت مسلمانان تکيه زنند. غافل از آنکه خدا با حق است و هيچ ظلمي پايدار نمي ماند.
در زمان ولايت حضرت امام محمد باقر (ع) پنجمين امام از سلاله ي پاک پيامبر (ص) مرکز حکومت را شهر مدينه قرار داده چرا که مدينه، شهر پيامير و شهر اسلام بود. امام براي اشاعه ي دين مبين اسلام، سفيراني معتمد را به اقصي نقاط سرزمين هاي اسلامي مي فرستادند.
دراين ميان، ايران، خاستگاه توحيد ويکتا پرستي که مردمانش با شنيدن نداي اسلام به اين دين الهي گرويده بودند، تشنه ي ديدار و حضور کسي بودند تا راهنما و مرشدشان باشد. پس از اينکه ايرانيان اسلام را به عنوان دين رسمي خود پذيرفتند، اعلام داشتند که پيشوايي از بني اميه نمي پذيرند چون دست آنها به خون بهترين بندگان پاک خدا يعني حضرت سيد الشهداء (ع) و يارانش آلوده است. بدين سان، جمعي از اهالي ديار مومنان، شهر کاشان و چهل حصاران، پيشقدم شدند و جمعي از ايشان که دوستدار اهل بيت(ع) بودند، تصميم گرفتند پيکي به نزد امام باقر (ع) بفرستند تا يک نفر از فرزندان خود را براي راهنمايي و تربيت ايشان و بهره گيري از مسائل اسلام ناب محمدي به کاشان و چهل حصاران روانه سازد، زيرا از محضر امام وقت دور بودند.
پس نامه و هداياي بسياري را به يکي از معتمدان به نام عامر بن ناصر دادند و او را روانه ي شهر رسول الله کردند.
عامربن ناصر بار سفر بر بست و همراه تني چند از مومنان و دوستداران آن حضرت روانه شد. راه طولاني بود ولي شوق ديدار از سختي ها و مرارت هاي آن مي کاست.سرانجام به شهر مدينه رسيدند. عطر پيامبر (ص) و صفاي حضور يک امام معصوم در جاي جاي شهر موج مي زد.
عامر في الفور نشاني خانه ي امام را پرس وجو کرد و نزد ايشان شتافت. کوبه ي در را زد و غلام ايشان که انساني آزاده بود، در را گشود. عامر با احترام فراوان عريضه ي اهالي کاشان و چهل حصاران و هداياي مردم را که از سر اخلاص و محبت براي اهل بيت فرستاده بودند، تقديم حضور کرد.
غلام، عامر و همراهانش را به خانه ي ساده ي امام دعوت کرد وبراي شان خوراک تهيه ديد که سد جوع کنند و اتاقي آماده کرد تا با ساعتي استراحت، خستگي سفر از تن به در کنند.
صبح که شد، امام مطابق هميشه به مسجد رفتند تا پس از اقامه ي نماز به مشکلات و مسايل مسلمانان رسيدگي کنند. عامر نيز به مسجد رفت و به خدمت امام رسيد. حضرت امام محمد باقر(ع) با رويي گشاده از ايشان استقبال کرد و سپس فرمود: «نامه اي را که آوردي ملاحظه کردم اما دلم گواهي نمي دهد يکي را به ولايت بفرستم و دل از او بکنم، ولي با خداي تعالي مشورت مي کنم، چنانچه اشارتي باشد اجازه مي دهم.»
حضرت، آن شب جد بزرگوارش پيامبر اکرم(ص) را در خواب ديد که فرمودند: «نور ديدگانم (ع) را به چهل حصاران بفرست.»
صبح روز بعد، حضرت باقر(ع) فرزندانش را نزد خود فرا خواند و خوابي را که ديده بود باز گفت. حضرت سلطانعلي(ع) از امر پدر و جد بزرگوارش اطاعت کرد وتدارک سفر ديد. در آن زمان، بنا به روايتي حضرت سلطانعلي (ع) 25 سال و روايتي ديگر 30 سال والبته به صحيح ترين روايت 32 سال سن داشت.
وداع با خانواده صورت گرفت واگر چه دوري از آن ها براي حضرت سلطانعلي (ع) دشوار بود ولي سر تسليم در برابر قضاي الهي فرود آورد.
حضرت با پدر خود نيز وداع کرد، که وداعي سخت بود. چرا که دلبستگي بين آن دو بسيار زياد بود. با اين حال انجام مأموريت و اطاعت از امر امام مقدم براحساسات شخصي اش بود. سرانجام حضرت سلطانعلي (ع) همراه عامر که کمر خدمت ايشان بسته بود، از مدينه خارج شد.
عامر و همراهانش از اينکه حضرت سلطانعلي (ع) را براي تشريف فرمايي به فين و کاشان همراهي مي کردند، بسيار شادمان بودند. در طول مسير زماني که بيتوته مي کردند تا نماز بخوانند، خوراکي بخورند و استراحتي کنند، همگي به دور آن وجود نازنين حلقه مي زدند و از سخنان ايشان بهره مي بردند. سرانجام پس از طي راه طولاني و با سختي فراوان به نزديکي کاشان رسيدند. دراين جا بود که دوستداران حضرت از کاشان، به ديدارشان شتافتند. مردم دسته دسته از روستاها و مناطق مختلف، براي زيارت ايشان مي آمدند.
خابه روستايي بود آباد و سرسبز که باغ و بستان زيادي داشت و در آن وفور نعمت بود. از طرفي، هوا خوش بود وآب مناسب. به اين دليل حضرت در خابه سکني گزيدند. در طول يک ماهي که در خابه بودند، مردم از وجود ايشان بهره مي گرفتند. حضرت احاديث و رواياتي نقل مي کردند. براي حل مشکلات مردم راه هاي مناسب پيشنهاد مي دادند.
پس از گذشت يک ماه که چون برق و باد بر اهالي خانه گذشت، حضرت عزم رفتن به سوي کاشان کرد. در کاشان نيز به حل مسايل و مشکلات مردم مي پرداخت و بنا به توصيه اکيد اسلام، هر جمعه، نماز جمعه را بر پا مي داشت. نماز جمعه، به دليل شرکت گسترده ي مردم در مسجد جامع برگزار مي شد.
مدتي را که حضرت در کاشان اقامت داشتند، بسيار پر خير وبرکت براي اهالي آن جا بود. شادي مردم نيز از اين که يکي از نوادگان پيامبر (ص) در ميانشان حضور دارد، زايد الوصف بود.
حضرت پس از مدتي دوباره به خابه برگشت و مردم کاشان و فين نيز هر جمعه براي اداي نماز جمعه به خابه مي رفتند. دراين زمان، مردم، آن منطقه را در اختيار حضرت قرار دادند و اجاره اي تعيين کردند که همه ساله آن را به حضرت پرداخت کنند تا صرف امور خيريه و کمک به نيازمندان شود. اختيار خرج کردن اين مبلغ دراختيار حضرت سلطانعلي (ع) بود.
دراين مدت، همه چيز خوب بود. حضرت با پدر بزگوار خود، امام محمد باقر (ع) مکاتبه داشت واز راهنمايي ها و نصايح ايشان بهره مي گرفت. گر چه دلتنگ ديدار ايشان و خانواده بود ولي رنج فراق و دوري را با انجام مأموريتي که بر عهده داشت، برخود هموار مي کرد.
يک سال بدين منوال گذشت تا روزي که آن خبر نابهنگام رسيد. هشام بن عبدالملک، حضرت باقر(ع) را مسموم کرده بود. امام جعفر صادق (ع) درنامه اي ايشان را مطلع ساخت و فرمود: «شنيده ام خابه را از روي رغبت به شما منتقل کرده اند که بايد حاصل آن به مستحقان و اهل علم برسد و خود مداخله نکني و امر به معروف و نهي از منکر را ترک نکني.»
ايشان پس از خواندن نامه و آگاهي از شهادت پدر، تا چند روز به سوگواري مشغول بود. درد بزرگي وجود مبارکش را در بر گرفته بود. به راستي از دست دادن پدري هم چون امام محمد باقر (ع) اندوهي عظيم و فقداني دردناک بود.
تابستان فرا رسيد. حضرت تابستان را در خابه ماند. ولي اصرار مردم فين و کاشان مبني براين که حضرت به آن جا سفري کنند، ايشان را بر آن داشت، عزم سفر نمايند. پس از طي مسيري نه چندان طولاني که گرما و حرارت هوا آن را طولاني نشان مي داد، در دامنه ي کوهي نزديک سرچشمه ي باريکرسف سکونت کردند وخيمه ها بر پا شد. حضرت در جواب کساني که مي خواستند خانه بسازند، فرمود: « اين دو روزي که مهلت ما براي بندگي است نبايد صرف دنيا شود و از سراي جاويد غافل بمانيم.» و بر اساس همين جمله ي شريف که بيان نمود از ساختن خانه توسط مردم جلوگيري کرد و در چادر ساکن شد.
مردم هر روز در دسته هاي مختلف به ديدارايشان مي آمدند. و برخي هدايايي با خود داشتند تا عرض ارادت کنند وميهمان نوازي مردم فين و کاشان را نشان دهند. يکي از کساني که هداياي زيادي براي حضرت مي برد ولي در باطن از ايشان کينه به دل داشت زرين نعل يا زرينه کفش بود که در دل بغض حضرت را مي پروراند.
يک روز، وقتي اجتماع مردم را در کنار حضرت ديد برآشفت و نامه اي به ازرق نوشت وشرح داد که سه سال است او آمده و مردم به او گرويده اند و جمعيت حاکم است و مي ترسم رياست اين منطقه از من گرفته شده و به قتلم برسانند.
نامه به ازرق رسيد و بسيار عصباني شد. در جواب به زرين کفش نوشت: «نامه ي ضميمه را به ارقم شامي برسان.»
درنامه ي ارقم شامي آمده بود که او بايد لشکر خود را مجهز کرده و حرکت دهد تا با زرين کفش تدبير قتل کنند و سر سلطانعلي را براي او بياورند.
ارقم پس از خواندن نامه، ششصد سرباز فراهم کرد وشبانه به نراق وارد شد ومشغول طراحي نقشه اي براي قتل آن حضرت گرديد.
همان شب، تدارک قتل آن حضرت را ديدند. قرار براين شد که لشکر نزد زبير نراقي توقف کند و ارقم همراه يک نفر نزد زرين کفش بيايد و لشکر هم کم کم و پنهاني به باريکرسف بيايد، طوري که پيروان حضرت متوجه نشوند. حتي به راهدارها سپردند تا کسي به ياري حضرت نيايد و خبري هم به او نرساند.
روز دوم ارقم، درحالي که سوار بر اسب خود بود، به باريکرسف آمد و زرين کفش نزد او رفت و اعلام کرد براي خدمت آماده است. درحالي که لشکر، دسته دسته به او مي پيوستند. در پايان روز، تمام لشکر آمده بودند و زرين کفش، آن ها را در خانه هاي معتمدان خود پنهان کرده بود. سپس خود و ارقم وجمعي از دشمنان خانواده هاي اهل بيت منتظر ماندند تا بعد از پايان نماز جمعه، وقتي مردم فين وکاشان به منازل خود مي روند، يک دفعه بيرون آمده وامامزاده را به قتل برساند.
زرين کفش به عادت هميشه در نماز جمعه حاضر شد. وقتي نماز تمام شد، حضرت بالاي منبر رفت و شروع به بيان خطبه کرد. پس از حمد خدا و وصف حضرت رسول(ص) فرمود: « اي مردم! شب گذشته جد بزرگوار و پدر عالي مقدار خود را در خواب ديدم که فرمودند، اي فرزند دلبند شتاب کن که آخراين ماه،نزد ما خواهي بود. دلم چنان گواهي مي دهد که پايان اين ماه به نياکان خود خواهم پيوست ونمي دانم جمعي از ظالمان بي رحم و بي وفا از من که دور از وطن مانده وغريبم چه مي خواهند که تصميم به ريختن خون من گرفته اند.»
همين که زرين کفش اين عبارت را شنيد، بر خود لرزيد و گمان کرد حضرت از قلب او آگاه است. پس با غم واندوه به خانه رفت. مردم نيز پراکنده شدند.
آن شب، حضرت، خواجه جلال الدين وخواجه ملکشاه وبابا ظهير غلام را که از دوستان جان فشان او بودند، در پيش نگاه داشت وتمام شب به موعظه و نصيحت پرداخت وفرمود:
- اي عزيزان! مي دانم که در اين ماه، خون من غريب در دشت خوابق ريخته مي شود ومحاسنم به خون سرم رنگين مي شود. ولي شما ازدين رسول خدا منحرف نشويد واز زيارت قبر من روي برنگردانيد.»
سپس به محمد طاهر بن حسيني بهروز سفارش کرد که: «چون مرا دفن کردند گنبدي بر سر مزار من بنا کنيد.»
اطرافيان شروع به گريه و نوحه کردند وفغان و فريادشان بلند بود. آن قدر که به گوش زرين کفش رسيد وبسيارترسيد وآن شب از اجراي نقشه ي قتل چشم پوشيد.
صبح فرا رسيد. صبحي ديگر که نويد پيروزي صبح صادق بر شب تاريک را با خود داشت. حضرت به اصرار، همه را به خانه هاي خود فرستاد وخود با سي نفر از همراهان وغلامان تنها ماند.
شب بيست و ششم ماه جمادي الثاني بود که، زرين کفش نامه اي به زبير نوشت تا با لشکر خود از خوابق بيرون آمده به سمت خيمه گاه سلطانعلي (ع) روانه شود. سپس نامه را با پيکي فرستاد و مراقباني در راه گذاشت تا خبر، به حضرت و يارانش نرسد. آن گاه، همگي مشغول تهيه ي ابزار و وسايل جنگ شدند و منتظر ماندند. در همين وقت عبدالکريم باريکرسفي که همسر نيکوکار و مؤمنه اش خادمه ي خاص سراپرده ي آن حضرت بود؛ از اين وضعيت آگاه شده و سراسيمه از خانه بيرون آمد .در راه جمع زيادي را ديد که سلاح برداشته، نقض عهد کرده وآماده ي جنگ اند.
پا برهنه و آشفته، نزد حضرت آمد وآن چه ديده بود باز گفت. وقتي حضرت اين سخنان را شنيد، همان ساعت فرمود اسبي حاضر کردند و خود سلاح برداشت وآماده ي رزم شد. سپس امر کرد خيمه ها را جمع کردند. همين که اسباب جمع شد، به سمت خوابق حرکت کرد تا در آن جا متحصن شود.
ضرير، غلام زرين کفش خبر را به زرين کفش رساند و ماجرا را باز گفت. او نيز با ارقم و 400 نفر به سمت خوابق حرکت کردند. خورشيد که بالا آمد وهمه جا روشن شد، حضرت متوجه پشت سر خود شد که لشکري انبوه به سمت او مي آمد. در سمت راست، شکاف کوهي بود که گذرگاهي به سمت روستاي رهق داشت. حضرت خواست به طرف دربند برود که سپاهيان راه را بر او بستند.به ناچار به سمت آن شکاف رفت و يارانش او را حلقه کردند و نگذاشتند احدي وارد شود و در همين زمان جنگ آغاز شد.
چون عبدالکريم در خوابق از اين موضوع آگاه شد فرياد بر کشيد: «قره العين پيامبر را به دست زرين کفش و ارقم داديد و درخانه هاي خود نشسته ايد و از خدا و رسولش شرم نمي کنيد؟!»
اهل خوابق که اين سخنان را شنيدند، با داد و فغان و وامصيبتا گويان، عزم خود را جزم کردند تا به حضرت بپيوندند. ساعتي بعد، 200 نفر از مردان کاري، در حالي که اسب و سلاح داشتند، رسيدند. خواجه جلال، تنها پسر خود، خواجه نصير را که 25 سال داشت و بي نهايت او را عزيز مي داشت، سپهسالار کرد و همراه لشکر به خدمت حضرت رسيد. زماني که او به آن جا رسيد، جنگ آغاز شده بود. و زبير هم با لشکري از نراق رسيده بود. خواجه نصير همراه لشکر خود به لشکر زبير حمله کرد و100 نفر از آن ها را به جهنم فرستاد.
زرين کفش و ارقم از شجاعت او و يارانش ترسيدند و دست از جنگ کشيدند و راه براي اهل خوابق باز شد. درحالي که از لشکر زبير 100 نفر کشته شده بودند، از مردم خوابق تنها هفده نفر به شهادت رسيدند که بابا ظهير خوابقي از جمله ي آن ها بود.
وقتي از حضرت سؤال کردند که تکليف چيست و حال چه کنيم؟
حضرت تبسمي کرد و فرمود: «هر چه قضا حکم کند. چاره جز رضايت نيست و از تقدير الهي نمي توان گريخت. اما از آن روي که حق تعالي فرموده است: ليس الانسان الا ماسعي، لازم است به قدر لزوم کوشش کنيم و مأيوس نشويم. ان شاءالله توفيق وپيروزي از آن ما خواهد بود و يا اين که به مقام شهادت نائل مي شويم.»
سپس نامه اي نوشته و به سواري تندرو داد تا به سوي چهل حصاران و فين برود و به دوستداران اهل بيت خبر دهد. بعد از آن، حضرت تقاضاي ديدار زرين کفش را کرد تا با او سخن گويد. خواجه نصير از کوه پايين آمد و زرين کفش را صدا زد. زرين کفش در حالي که سوار اسب بود. جلوي حضرت قرار گرفت. سلام کرد و گفت: «چه حاجتي داري تا انجام دهم؟»
عامر بن ناصر که از ياران حضرت بود: « يابن رسول الله! همه ي اين آشوب ها و فتنه ها از اين ملعون است. اجازه بدهيد تا با يک تير او را به سوي جهنم روانه کنم.»
حضرت فرمود: « ما هرگز خانواده ي مکر و نيرنگ نبوده ايم. او را براي مشورت خواسته ام و به زودي ظالم به ستم خود گرفتار مي شود.»
سپس فرمود: «مي داني که من، خود به اين جا نيامده ام، بلکه اهالي به اصرار مرا آورده و از پدر و برادرانم جدا کرده اند.و حال چرا چنين فتنه و آشوبي به پا شده؟ حتماً شنيده اي جماعتي که در صحراي کربلا، پرچم ظلم افراشتند و با تيغ سرجدم را جدا کردند و اصحابش را شهيد کردند، عاقبت کارشان به کجا کشيد. پس از من غريب چه مي خواهي و از ريختن خون من چه عايد تو مي شود؟ راضي نشو به واسطه ي ريختن خون من جماعتي در اين صحرا کشته شوند و واقعه ي کربلا تکرار شود. آخر مگر نه اين که من فرزند پيامبر شما هستم؟ از جد وجده ام شرم کنيد!»
زرين کفش سخنان حضرت را شنيد و گفت: « سيدي! اين گفتگو را تمام کن و براي جنگ آماده باش که جان به سلامت نخواهي برد. ارقم قسم خورد، تا تو را شهيد نکند از اسب فرود نيايد.» و به سرعت اسب خود را به سوي ارقم راند و گفتگوي خود با حضرت را به گوش او رساند.
ارقم که اين سخنان را شنيد، سواره به سمت حضرت آمد و گفت: « اي پسر باقر! گمان کرده اي جان به سلامت خواهي برد؟ من بر خود واجب کرده ام در هر محلي که يکي از شماها را بيابم، سر از تنش جدا کنم.»
حضرت فرمود: «اي فرومايه! خدا مي داند که از کشته شدن خود هيچ بيمي ندارم چرا که نوشيدن شربت شهادت کار آباء و اجداد من است.بلکه مي ترسم به اين سبب عده اي از دوستانم نيز به شهادت رسند و خون شان ريخته شود.»
ارقم گفت: «هم خون تو و هم خون شيعيان تو را بر خاک خواهم ريخت!»
خواجه جلال الدين که از عتاب و بي ادبي ارقم، خونش به جوش آمده بود، خواست خود را به او برساند و با يک ضربه هلاکش کند که حضرت، مرکب خود را پيش راند و او را از اين کار منع کرد و فرمود: «اي برادر! خشم فروبرندگان در درگاه خداوند اجري عظيم دارند. آتش غضب را با آب وضو خاموش کن. اينک زمان ظهر است. به مردم بگو دست از جنگ بردارند و براي نماز آماده شوند. که واجب است در اين وقت از کار دنيا بگذريم و به آخرت بپردازيم.»
حضرت تشنه بود و براي وضو آب نياز بود. از شکاف دربند، قدري بالا رفت و سنگي را از جاي خود برداشت. به خواست پروردگار از زير آن آب بيرون جهيد و اين کرامت هم برعزت حضرت افزود. مردم وضو گرفتند و نماز ظهر به جماعت برگزار شد.
پيکي که به سوي چهل حصاران و فين فرستاده شده بود، مردم را مطلع کرد ولي خود گرفتار شد. نگاهبانان، پيک را گرفتند و با نامه نزد حارت فرستادند. او نامه را خواند و دستور داد سر پيک را از تن جدا کردند وآن را نزد خواجه جلال فرستاد وپيغام داد: « راه چاره براي شما بسته است و از اين درياي خون به کناره اي نخواهيد رسيد.»
شب هنگام، ياران حضرت گرد او حلقه زده و اشک ريختند و ناله مي کردند. شب، شب جدايي و فراق بود و نداي الفراق والوداع به آسمان بلند بود. حضرت فرمود، چراغ ها و مشعل ها را روشن کنند و عده اي بيدار باشند و از اطراف، مراقب دربند باشند. سپس در دامنه ي کوه و پاي سنگي عظيم که ياد آور عرفات در مناسک حج است، سجاده پهن کرد و به عبادت مشغول شد.
از سوي ديگر، خواجه جلال الدين و خواجه ملکشاه براي گرد آوردن سپاه به سمت روستا رفتند و در کوچه و محله هاي خابه ندا در دادند که هر که را دوستي محمد وآل محمد(ص) است و قدرت جنگ با مخالفان را دارد، به سپاه حق بپيوندد. مردم روستا، با شنيدن اين ندا به جوش وخروش در آمدند وبا فرياد: «وامصيبتا! » به سوي سپاه حضرت روانه شدند.
سپيده زد و صبح شد. خواجه نصير و خواجه جلال با بيست نفر از ياران و محبان حضرت سوار بر مرکب هاي شان شده و نزد حضرت رفتند تا براي جنگ اجازه بگيرند. سرانجام پس از گريه هاي فراوان، حضرت به خواجه نصير اجازه داد تا به سوي ارقم رود. درسپاه باطل، زرين کفش رو به زبير فرياد زد: «مگذار خواجه نصير از پيش صف شما بگذرد.»
حضرت همين که فرياد زرين کفش را شنيد، سوار اسب خود شد ودر جلوي صف مردم خوابق آمده و پيروزي خواجه نصير را از خدا مسئلت کرد.
زبير با سي سوار به خواجه و يارانش حمله کرد. خواجه مانند شير حمله مي کرد و به هر طرف مي تاخت و دشمنان را قلع و قمع مي کرد.زبير، مردم را به جنگ تشويق مي کرد و در حال تحريک سپاهيان بود. در همين لحظه خواجه نصير خود را به زبير رساند و چنان ضربتي به سرش زد که دو نيم شد. و به هلاکت رسيد. ناله و فرياد از سپاه باطل و شور وغوغاي شادي از سپاه حق به آسمان خاست و همين مسئله قدرت سپاه اسلام را زياد کرد و باعث شد ناگهان به سوي دشمن حمله کنند.

زرين کفش که اوضاع را اين گونه ديد، عنان اسب خود را به سوي دربند کرد و همه را از پير و جوان به جنگ تشويق کرد. سپاه باطل به يکباره بر لشکر اسلام حمله ور شدند و جنگ سختي در گرفت. دراين زمان يکي از فرومايگان به نام ادهم دشت حلوايي که کمين کرده بود، از کمين در آمد و به يک ضربه ي شمشير، دست راست خواجه نصير را قطع را کرد. خواجه نصير از اسب پايين افتاد و فرياد زد: « يا بن رسول الله! هم اکنون به خدمت جد و پدرت مي روم. پيغامي داري بفرما!»
حضرت به بالين او شتافت و او را درود گفت وفرمود: « دل خوش دار که من هم به زودي به تو مي پيوندم.»
همين که چشم خواجه جلال الدين به جگر گوشه اش افتاد، فرياد زد: «جان پدر! خدا را شکر که جان خود را در راه حق باختي و ما را نزد حضرت سلطانعلي سر بلندساختي وگوي شهادت را در ميدان ربودي.»
سپس اسب خود را به ميان اهل خوابق راند و مردم را به جنگ با دشمنان اهل بيت فرا خواند.
از سوي ديگر عامر بن ناصر از سپاه اسلام به تاخت به ميدان آمد تا پيکر خواجه نصير را به کناري ببرد. ناگهان تيري از کمان ارقم رها شد و سينه اش را شکافت. تير از پشتش بيرون آمد و دردم روح پاکش به ملکوت اعلي پيوست.
حضرت ديد دوستانش و سپاه اسلام يک به يک کشته مي شوند. پس با خود گفت: « اين مردم جز ريختن خون من قصدي ندارد و منظورشان جز من کس ديگري نيست.» پس سلاح برگرفت وآماده ي رزم شد. ياران همه فرياد و فغان کردند و بعضي به زين اسب ايشان آويخته بودند و مي خواستند مانع رفتن ايشان به کارزار شوند، ولي حضرت عزم خود را جزم کرده بود.
حضرت فرمود: «ياران من! بيش از اين تحمل هجران و داغ دوستان را ندارم و دشمنان جز من نظر به ديگري ندارند. چرا اين مردم کشته شوند در حالي که سرانجام من نيز کشته خواهم شد. مصلحت آن است که چون من باعث اين جنگ بوده ام پيشاپيش همگان به ميدان رفته و مسلمانان را از خطر مرگ آسوده کنم.»
همين که خوابقي ها اين سخنان را شنيدند، صبرشان تمام شد و فغان و گريه سر دادند و خود را آماده ي جان بازي اعلام کردند. ولي حضرت در حق آن ها دعاي خير کرد و درحالي که بسيار گريه مي کرد اسب را به سوي ميدان تاخت و در معرکه ي جنگ جولان داد.
همين که چشم ارقم به حضرت افتاد که به ميدان آمده گفت: « اي علي! بدان که تا امروز سي نفر از اولاد علي (ع) را به قتل رسانده ام ولي هيچ کدام عظمت و شکوه و بزرگي تو را نداشته است. با اين حال گمان نکن از کشتن تو چشم مي پوشم و امانت مي دهم.»
حضرت غضبناک شد و فرمود: « اي بدبخت! پدرانت که درصحراي کربلا به روي جدم تيغ کشيدند، چه ديدند؟ حتماً شنيده اي که عاقبت آن ها به کجا انجاميد؟ پس اين خيال را از سر بيرون کن وخود را گرفتار عذاب ابدي مساز!»
ارقم دوباره گفت: «اي پسر باقر! اين حرف وگفتگو را رها کن و شمشيرت را بينداز.»
حضرت غضبناک تيري در کمان گذاشت و به طرف او انداخت. ارقم به سرعت خود را از اسب به زير افکند و تير رد شد و به او اصابت نکرد. او نيز به سرعت خود را ميان لشکريان پنهان کرد. از ميان جمعيت بانگ زد که سپاهش، گِرد حضرت را بگيرند. حضرت بعضي را با نوک نيزه و بعضي را با تير که پشت و سينه شان را مي شکافت به هلاکت رساند. در روايت است که حضرت هشتاد تير در تيردان داشت وچون تمام شد با شمشير به مقابله پرداخت.
زرين کفش و ارقم، سپاه گريزان را بر مي گرداندند و وادار به ماندن مي کردند. خواجه جلال الدين درآن ميان خود را به حضرت رساند و ايشان را درحالي که پيکرش از زخم هاي وارد شده خون آلوده بود، از ميدان بيرون آورد. سپس، جمعي از ياران اجازه ي جنگ گرفتند وپس از وداع، سوار بر اسب شدند و رو به ميدان گذاشتند.حضرت، طاقت وداع يارانش را نداشت. پس، دوباره براسب خود نشت و به مقتل آمد. شمشير برکشيد و پشت جلال الدين حرکت کرد. در همين زمان فرياد زد: «اين خواجه! خدا شاهد است که من تو را به جاي برادر خود مي دانم. برگرد! مي ترسم داغ تو بر دلم بماند که تاب فراق چون تويي را ندارم.»
خواجه جلال الدين عرض کرد:« يا بن رسول الله! مي دانم که عاقبت همه، شربت شهادت خواهيم نوشيد. پس بهتر آن که از هم پيشي بگيريم تا به فراق چون تويي گرفتار نشويم.» اين را گفت و به سوي لشکر دشمن حمله کرد.
شجاعانه مي جنگيد و يک يک دشمنان را به قعر جهنم مي فرستاد که ناگهان يکي از سپاه باطل به نام حميد دشت حلوايي از پشت سر آمد و او را برکشيد و رو به ميدان گذاشت و مردم خوابق هم پشت سر ايشان هجوم آوردند و جهاد کردند.
ارقم درمانده شده بود و پريشان و آشفته نمي دانست چه کند؟ دراين وقت خالد باريکرسفي حيله اي کرد و عده اي را پياده و عده اي را سواره جمع کرد و از کنار کوهي که نزديک دربند بود وارد شدند و پشت سر لشکر اسلام قرار گرفتند. ده ها نفر از ايشان را به شهادت رساندند و باقي، راهي جز گريز نداشتند.
پيکر حضرت، که جراحات زيادي برداشته بود، رنجور بود. همين که فرار مردم را ديد در حيرت شد و نمي دانست چه کند؟ ناگهان، زرين کفش تيري به طرف ايشان افکند که بر پيشاني حضرت نشست و صورتش را گلگون کرد. حضرت، در آن حال عنان اسب را به سمت دربند گرداند و در حالي که با عباي خود خون صورتش را پاک مي کرد، سعي داشت از طرف ديگر در بند بيرون رود و به جايي ديگر رسد. ولي ضعف براو غلبه کرد و از اسب به زير افتاد در حالي که خون هم چنان از پيشاني اش جاري بود.
عده اي از اهالي روستايي که خواجه جلال، ايشان را به ياري حضرت فرا خوانده بودند، به ياري ايشان مي آمدند. در راه، اسب بي جان حضرت را ديدند که در ميان خاک و خون است و سر وکاکلش به خون صاحبش رنگين است. همين که نزديک حضرت رسيدند، ديدند از اسب به زير افتاده و خواجه ملکشاه، سر مبارکش را در دامن گرفته است. اهالي، بي فوت وقت، به سوي لشکر باطل رفتند و جنگ کردند. سرانجام آنان نيز شربت شهادت نوشيدند.
حضرت، لحظه اي چشم گشود و وصاياي خود را به خواجه ملکشاه که سر ايشان را در دامن گرفته بود، بازگفت و از او خواست به آن ها عمل کند فرمود: برادر و نور ديده ام سلطان محمود را که از ترس دشمنان خدا، در خانه ي عبدالکريم بار کرسي پنهان شده به مردم چهل حصاران و فين برساني، بي آنکه آسيبي به وي برسد.
نامه اي به امام جعفر صادق(ع) بنويس وتمام وقايع و شرح غربت و مظلوميت مرا بگو و بگو که ظالمان با من چه کردند و نگذاشتند يک بار ديگر به خدمت ايشان برسم.
سلام مرا به دوستان فين و چهل حصاران برسان وبگو قبر مرا در همان محلي که نشان داده ام قرار دهند وتخلف نکنند.
دراين وقت، لشکر ارقم که ديد آن حضرت از اسب به زير افتاده، همگي رو به طرف دربند گذاشته و عده ي کمي ا زمردم خابه هم که مانده بودند، پا به فرار گذاشتند. ارقم خود را به خواجه رساند. خواجه از جا برخاست و به ارقم گفت: «چه خيالي داري؟ از خدا و رسولش شرم کن!»
ولي ارقم خشمناک، شمشيري حواله ي او کرد وبه شهادتش رساند. حضرت، سر خواجه را برداشت و به طرف خود کشيد. ارقم بالاي سر حضرت آمد. ايشان چشم گشود و ديد ارقم، خنجري در دست دارد و مي خواهد سر از بدنش جدا کند. آه سوزناکي از جگر پر درد کشيد و پاي مبارکش را رو به قبله نهاد و کلماتي بر زبانش جاري شد.
ارقم که شرم نداشت، گيسوان حضرت را به دست پيچيد و خنجر را به گلوي ايشان گذاشت و سر از بدنش جدا کرد. سپس سر مبارک را برداشت و بدون توقف نزد ازرق ابرح برد وهر دو خوشحالي کردند.
ارقم، سرمبارک را در خانه ي خود گذاشت. معتمد او، زاهد بن جمال گيلاني بود که از دل و جان دوستدار اهل بيت بود. ولي اظهار نمي کرد. همين که زاهد اين صحنه را ديد، بناي گريه و زاري گذاشت ولي چاره اي جز خودداري نداشت ونمي توانست حرفي بزند.
شب فرا رسيد و تيرگي آسمان را پوشاند. زاهد بن جمال، خود را به خانه اي که مي دانست سر مبارک حضرت در آن جاست، رسانيد وسر مطهر را به سينه چسباند و بناي گريستن گذاشت. اندکي بعد سر را برداشت و از خانه بيرون آمد.از کرامات آن حضرت بود که کسي او را نديد. زاهد به سرعت به پيکر از سر جداي حضرت نزديک شد و سر را به آن ملحق کرد.
همين که خبر به چهل حصاران و فين رسيد، مردم جامعه دريدند و گريبان چاک کردند. يک سر سياه پوش شدند. واويلا گويان بر پيکر حضرت سلطانعلي (ع) و ساير شهدا حاضر شدند و نوحه سرايي کردند. محمد طاهري بهروز و سعيد بن جلال الدين و ديگر ياران و شيعيان که بازماندگان جنگ بودند بر پيکرهاي مطهر شهدا حاضر شدند و بدن چاک چاک يک يک آن ها را در دور و اطراف حضرت دفن کردند.
وقتي خبر به برادر حضرت يعني سلطان محمود رسيد، ايشان که در خانه ي عبدالکريم پنهان شده بود، بناي گريه و زاري گذاشت و چون شنيد عبدالکريم و همسرش هم شهيد شده اند، دانست که دشمنان به زودي سراغ او هم خواهند آمد.
شب که فرا رسيد، سلطان محمود، غريب و گرسنه از خانه بيرون آمد، در حالي که نمي دانست به کجا رو کند؟ به ناگاه يادش آمد که برادر عبدالکريم در قلعه ي جبل باريکرسف خانه اي داشت. او که اهل عبادت و تهجد بود، با کسي رفت وآمد نداشت ودر آن قلعه، مشغول راز ونياز و عبادت خداي خود بود.
نيمه هاي شب، سلطان محمود به طرف قلعه رفت و در زد. برادر عبدالکريم که حسيني نام داشت در را گشود وتا او را ديد شناخت واز حالش پرسيد. سلطان محمود آن چه براو گذشته بود را به تفصيل گفت و از او خواست دراين بيابان که حيران و سرگردان مانده است و به چه کسي اعتماد ندارد، کمکش کند. سلطان محمود، دو روز بود که نان و آبي نخورده بود و فقط مي خواست به چهل حصاران و فين برسد.
حسيني، فوري نان و آبي آماده کرد و بعد از صرف غذا، هر دو به طرف چهل حصاران و فين راه افتادند.
***
زرين کفش که از پيروزي خود مغرور بود، ملانور و پسرش را خواست و گفت: «سلطان محمود در باريکرسف پنهان شده است. بايد او را پيدا کني و سرش را جداکني تا براي ارقم بفرستم. من هم در عوض، خلعت گران بهايي به تو خواهم داد.»
ملانور و پسرش پذيرفتند و به جستجوي سلطان محمود پرداختند اما اثري از او نيافتند. وقتي به خانه ي حسيني رفتند و در را بسته ديدند، فهميدند به طور حتم او سلطان محمود را به سوي کاشان برده است، زيرا حسيني هرگز از منزل بيرون نمي رفت. آن ها، عده اي از مردم را همراه خود کردند و به اندازه ي يک فرسنگ هم رفتند ولي اثري از آن ها نديدند، پس دست خالي و نااميد به باريکرسف برگشتند. واين زماني بود که حسيني، سلطان محمود را به باغي برده بود تا از ميوه هاي آن جا تناول کند. همين که آن ها از باغ بيرون آمدند، چشم ملانور به سلطان محمود افتاد و او را شناخت و فرياد زد تا همراهانش جمع شدند. سلطان محمود فهميد که اين گروه، کشندگان بردارش هستند و قصد دارند او را بکشند. پس به طرف کوه رفت تا بر آن ها مسلط باشد وحسيني هم پشت سرش مي آمد. ولي تعداد دشمنان بيشتر بود. ملانور و همراهانش راه را بر آن ها سد کردند و هر دو را با ضرب شمشير به شهادت رساندند.
زرين کفش خبر را شنيد و خواست سر هر دوي آن ها را از تن جدا کنند و نزد او بياورند. اما خبر دادند که شش هزار سوار از چهل حصاران و فين با جامه هاي سياه و علم هاي عزا رسيده اند. زرين کفش ترسيد و از اين کار منصرف شد. ترسش آن قدر بود که در خانه ي يکي از دوستانش پنهان شد.
وقتي مردم چهل حصاران وفين رسيدند، ابتدا بر پيکر سلطان محمود سوگواري کردند. اما هرچه کردند پيکر او را حرکت دهند، موفق نشدند. شايد که حکمت آن بود پيکر هر دوي آن ها همان جا دفن شود. سلطان محمود او را دفع کردند و حسيني را هم پايين پاي او به خاک سپردند. ( محل شهادت و دفن سلطان محمود و برادر حضرت سلطانعلي در روستاي علوي از توابع مشهد اردهال است که در 5 کيلومتري حرم مطهر علي بن باقر (ع) و داراي بقعه و زيارتگاهي براي عموم مسلمانان مي باشد.)
سپس به سوي اشرار حرکت کردند و با همان حال عزاداري و سوگ، خانه ها و باغ هاي آن ها را خراب کردند.
حالا نوبت زرين کفش بود. اول ضرير، غلام او را پيدا کردند و از در دوستي با او درآمدند. ضرير، يک يک اشرار را نشان مي داد و مردم، در دم او را هلاک مي کردند تا جاي زرين کفش را به آن ها نشان دهد.
محمد طاهر بهروز، سعيد بن جلال الدين، يحيي بن ناصر و قوام الدين کاشاني و عده اي ديگر همراه ضرير به آن جا رفتند. زرين کفش پيدا نشد. ولي دوست او را يافتند. او را وادار به اقرار کردند. تا جاي زرين کفش را نشان دهد، او هم تسليم شد. زرين کفش را گرفتند و دربند و زنجير، نزد دوستان آوردند. نزديک به دو هزار نفر شمشير و خنجر و کارد برکشيده، آماده بودند هر ذره ي او را در جهنمي از آتش بيندازند و چنين هم کردند. سرانجام ضرير را هم کشتند و پس از فراغت از به درک واصل کردن دشمنان، به عزاداري وسوگواري براي شهيدان مشغول شدند.
***
وقتي خبر شهادت حضرت سلطانعلي (ع) به امام جعفر صادق(ع) رسيد ايشان گريستند و سوگواري کردند. بي شک اين واقعه تجلي واقعه ي عاشورا و اردهال سرزميني شبيه کربلا بوده است. چرا که حضرت سلطانعلي (ع) هم چون جد بزرگوارش زخم هاي بسياري برپيکر داشت و سرانجام نيز سر از بدن مبارکش جدا کردند.
نور چشم باقر علم النبي
در ره دين شد بلا گردان عشق
اوفتاد از پاي چون جدش حسين
آن نهال خرم بستان عشق
حرکت مردم فين و چهل حصاران و زمان شهادت امامزاده در اوايل پائيز بوده هنگامي که مردم خبر جنگ امامزاده با اشرار را مي شنوند همه در دشتها و زمينهاي اطراف مشغول فعاليت کشاورزي بوده اند.
و چون همگي مسلح به سلاحهاي نظامي آن زمان نبودند هر کس باهر چه در دست داشته به سوي اردهال روانه شده تا امام خويش را ياري رساند. عده اي با شمشير، عده اي با بيل و کلنگ و عده اي هم با چوب و شاخه اي از درختان. هنگامي که به اردهال مي رسند با لشکري قدار مواجه مي شوند که تمامي آنها را تار و مار کرده و به درک واصل مي کنند.
پس از متواري کردن قاتلين حضرت و يارانش مردم فين و چهل حصاران و خابه به بالين شهيدان در بند ازناوه رفتند و عده اي از شهيدان را در محل قتلگاه عده اي را در خاور و عده اي را در کنار امامزاده به خاک سپردند.
بنا بر وصيت امامزاده محل دفن ايشان از قبل مشخص شده بود. خيمه گاه ايشان که در محل کنوني حرم مطهر مي باشد به عنوان محل دفن معرفي شده بود. فاصله دربند از ناوه تا محل دفن طولاني و پيکر بي سر و قطعه قطعه شده امامزاده قابل حمل نبود. مردم بهترين محصول و بهترين دسترنج خود که همان قالي بود را تهيه کردند و جسم ايشان را در آن نهادند و به سوي محل دفن حرکت کردند.
اطراف پيکر غرقه به خون امامزاده را مردمان غيور فين احاطه کرده بودند که با چوبها و شمشيرهاي خود آن را حمايت مي کردند و دشمنان را به مبارزه مي طلبيدند.
جسم امامزاده به خاک سپرده شد اما خون شهيد اردهال تا قيامت در گل بوته هاي قالي باقي خواهد ماند.
حدود 1300 سال است که از اين واقعه عظيم که شباهتهايي زيادي به واقعه جانسوز کربلا دارد مي گذرد اما تشيع جنازه امامزاده هر ساله با آدابي خاص که شرح آن در قسمت بعدي مي آيد توسط مردم فين و خاوه تکرار مي گردد و مردم با همان شور و حال و غيرت با اشک خود خون را از قالي نمادين مي شويند.
آقاي محمود شريفي مشهور به نام کميل که از مداحان اهلبيت عصمت و طهارت هستند و يکي از ارادتمندان صديق علي بن باقر (ع) مي باشند. در کتاب "کربلائي ديگر" شستن قالي را به روايت شعر بيان نمودند که با کسب اجازه از ايشان آن را براي شما مي آوريم.
با اشک قالي را بشوئيد.
وقتي بيابان مرز انسان و خدا بود
صحرا مسير کاروان لاله ها بود
وقتي بيابان بود و خون فرياد تکبير
وقتي بيابان شد غريو آباد تکبير
وقتي که شمشير آشناي سينه ها شد
دشت خوابق مشهد آئينه ها شد
وقتي سفير نور سربنهاد برخاک
گويي تمام آسمان افتاد بر خاک
آقا نگاهش را به دست آسمان داد
مرد غريبي در نماز عشق جان داد
از درّه ازناوه بوي درد برخاست
و از حنجر ببريده آه سرد برخاست
ناي زمان ميزد نواي نينوايي
همناله با آواي مردان خدايي
در خون خود مردان مرد آن روز خفتند
هل من معين دوست را لبيک گفتند
آنانکه در پاي رکاب عشق رفتند
چون ذره محو آفتاب عشق رفتند
يک باغ پرپر از شقايق ماند برخاک
نعش پرستوهاي عاشق ماند برخاک
اينک عزاداري کنيد اي مردم فين
از ديده خون جاري کنيد اي مردم فين
اينک شمائيد و غم هجران ياران
اندوه جا ماندن زخيل جان نثاران
اينک شمائيد و غمي سنگين تر از کوه
با دل چه خواهد کرد ياران حجم اندوه؟
نعش شهيد عشق اگر بر خاک مانده است
زهرا کنارش روضه اندوه خوانده است
مانده به جا زآن روز غم، آشفته حالي
اين چوبهاي کوچک، اين پيچيده قالي
اين چوپها رمز فداکاريست مردم
قالي تجلي وفاداريست مردم
با آب نه! با اشک قالي را بشوئيد
عطر گل سلطانعلي از آن ببوئيد
اي اهل فين و خاوه با هم غم بگيريد
هر سال در اين روز غم ماتم بگيريد
منبع:کتاب خورشید اردهال