فيلمنامه کامل «گاو خشمگين»
فيلمنامه کامل «گاو خشمگين»
گاو خشمگين(RACING BULL)
عنوان بندي روي زمينه ظاهر مي شود. نوشته ها به نماهايي نزديک از بدن يک بوکسور ميان برش مي شود. براي نمونه مي توان به اين نماها اشاره کرد: رقص پا، عنوان بندي روي زمينه سياه، بدن به حالت حمله جلو مي آيد، عنوان بندي روي زمينه سياه، مشت ها مي چرخند و به هوا ضربه مي زنند، عنوان بندي روي زمينه سياه.
لحظه اي جيک لاموتاي (Jake Lamotta) جوان را مي بينيم.
1. داخلي – پارييزان پلازاتياتر – رختکن – شب (1964)
جيک: شب به خير، خانوما و آقايون. اين جا وايستادن و با شما آدماي معرکه حرف زدن، واقعاً باعث خوشحاليه. راستش اصلاً فقط همين وايستادن کلي باعث خوشحاليه! از آخرين مبارزه ام تو «مديسون اسکوئر گاردن» اين همه آدمو يه جا نديده بودم. بعد از اون مبارزه يه خبرنگار ازم پرسيد: «جيک، حالا از اين جا کجاي مي ري؟» گفتم: «معلومه، بيمارستان!» من صد و شش تا مبارزه حرفه اي داشتم و بازم اون هالوها نمي دونستن چطور جلوم وايستن. مرتب مشت مي زدن تو سرم! به خاطر همينم هست که امشب اينجام... (شروع مي کند به آواز خواندن) «وقتي بوکسور کار نداره، کار نداره، گرچه قهرمان بوده و کلي بزن بهادر، بايد بره جاي ديگه کار پيدا کنه، کار پيدا کنه. اما تو زندگي بوکسور حلوا پخش نمي کنن، واسه همين ترجيح مي دهم تخم مرغ گنديده به صورتم بزنن، نه مشت... به اين مي گن نمايش!»
2. داخلي- استاديوم کليولند – شب (1941)
ناگهان حرف هايي رد و بدل مي شود، دختري جيغ مي کشد و يک سرباز و يک لباس شخصي مي ايستند و با هم درگير مي شوند. درون رينگ، جيک لاموتا جرعه اي آب مي خورد و خونابه را داخل سطلي تف مي کند که برادر کوچکترش، جويي، برايش نگه داشته است. توني، مربي او، به جراحت هاي او مي رسد.
جويي: جيک، تو نيومدي کليولند تا از اين ياور بخوري!
توني: دخلتو آورده، جيک! داره با امتياز ازت مي بره! تو راند دهم بايد تکليفو روشن کني. بايد ناک اوتش کني!
زنگ راند دهم به صدا در مي آيد. جيک بلند مي شود و به ريوز حمله مي کند. ريوز دور مي شود، مشت مي کوبد و مدام امتياز مي گيرد. جويي گوشه رينگ مي ايستد و به طرف جيک فرياد مي زند:
جويي: مشتي هزار تا! واسه هر مشت هزار تا مي گيريم، جيک! يه هزاري پشت سبز! جيک ناگهان ريوز را در گوشه اي گير مي اندازد و دست به حمله اي وحشيانه و از سر درماندگي مي زند. بي رحمانه مشت هايش را حواله مي کند. تماشاگران سخت به هيجان مي آيند؛ همه منتظر ضربه نهايي اند. ريوز تلوتلو مي خورد و بعد ريو کف کرباسي رينگ مي افتد. داور مي شمرد.
داور: يک، دو، سه، چهار...
قماربازها دوباره شرط مي بندند؛ ده به يک براي ريوز به عنوان بازنده. جويي، هيجان زده، مي بيند که وقت دارد تمام مي شود و به کنار زنگ مي رود. دست هايش را تکان مي دهد و وانمود مي کند متوجه نيست که عقربه تايمر را چند ثانيه اي نگه مي دارد. با اين کار جيک وقت بيش تري براي ناک اوت کردن حريف دارد، اما اين وقت کافي نيست. جويي را به کناري هل مي دهند و زنگ با شماره نُه به صدا در مي آيد و مسابقه به پايان مي رسد. هوو هورا. شرط بندها به طرف صندوق مي روند تا پولشان را بگيرند. جيک دور رينگ رقص پا مي کند، دستکش هايش را مي بوسد و آن ها را به طرف جمعيت مي گيرد. جويي مي دود و او را بغل مي کند. مجري با ميکروفن وارد رينگ مي شود.
مجري: خانم ها و آقايان، برنده، براساس قوانين کميسيون مشت زني کليولند، پس از ده ران مبارزه، جيمي ريوز.
مجري دست ريوز را بالا مي برد و مربي او در همين حال سعي مي کند او را بلند کند... ريوز هنوز گيج است. دو نفر برانکار مي آورند. جيک جا خورده است. هنوز دور رينگ مي گردد، اما حالا زور مي زند بفهمد چه اتفاقي افتاده است. دست هايش را به نشانه پيروزي بالا مي برد و طرفدارانش اختيار را از کف مي دهند، هورا مي کشند صندلي ها را پرت مي کنند، با پليس درگير مي شوند و بطري و آشغال به درون رينگ مي اندازند. مردم وارد رينگ مي شوند.
جويي (به جيک): از رينگ نرو بيرون. تو بُردي... بذار اون اول بره بيرون.
قطع به:
ريوز را روي برانکار مي گذارند. يکي از مسئولان استاديوم به نوازنده ارگ اشاره مي کند و او شروع به زند «سرود ملي آمريکا» مي کند. ريوز را بيرون مي برند. حالا جويي و توني جيک را به بيرون از رينگ هدايت مي کنند.
3. خارجي – تقاطع خيابان هاي وبستر و 169 – محله برانکس – روز بعد
جويي: سلوي، من که نمي خوام سرتو به طاق بکوبم. مثلاً اين کاميونه، پر سيگاره، درست؟ دوي صبح کاميونو از اين جا مي بريم اون جا، (با دست اشاره مي کند؛ دوربين حرکت مي کند) سيگارها رو مياريم بيرون. مي فروشيم، پولشو مي ذاريم جيبمون.
سلوي: آره، ولي تو همه ش به يه قرون دو زار فکر مي کني. پولش پيش داداشته.
جويي: سلوي، از جون من چي مي خواي؟ اون داداشمه.
سلوي: نمي دونه چي کار کنه. بيخودي داره اين در و اون دري مي زنه، در حالي که مي تونه حسابي کاسب بشه. نمي توني اينو بهش بفهموني؟
پليسي جلو مي رود تا به دعوا خاتمه بدهد.
جويي (به پليس): هو، بچه ها رو ول کن.
سلوي: برو گم شو. (به شوخي، او با پليس آشناست) هي، بچه ها، «پليس خائنه» يادتون باشه، «خائن».
جويي (به پليس): جيمي، اين يه دلار واسه زحمتي که کشيدي. چند تا ولگرد سر خيابون وايستادن... برو به دادشون برس.
پليس: اين قدر ولخرجي نکن، جويي. برو واسه خودت يه دست لباس نو بخر.
جويي (مي خندد): اين لباس نوي منه. (دست مي برد به طرف شلوار پليس) ايناهاش.
پليس: هو، دستتو بکش!
جويي: شوخي کردم بابا، جدي نگير. (با خودش حرف مي زند) شوخي سرش نمي شه.
سلوي و جويي مي خندند و قدم هايشان را سريع تر مي کنند.
4.داخلي – آشپزخانه خانه جيک و ايرما – روز
جيک: به نظر پخته.
ايرما: نپخته.
جيک: به نظرم پخته. همين طوري خوبه.
ايرما: اينم استيکت. نمي توني صبر کني بپزه، پس بگير.
استيک را درون بشقاب او مي اندازد و به کنار اجاق گاز برمي گردد.
ايراما (ادامه): اينم هويج هات. عجله داري؟ نمي توني صبر کني؟
جيک: نه، نمي تونم صبر کنم. مي دوني که صبر مي کنم؟ وقتي که لازم باشه صبر کنم. لازم نيست واسه يک استيک صبر کنم. ولي صبر مي کنم تا ريوز از رينگ بره بيرون. لازم نيست واسه يه تيکه استيک صبر کنم. من مسابقه رو بردم. براي همين تو رينگ موندم تا مطمئن بشم همه شيرفهم شدن. بايد اون حرومزاده رو زودتر ناک اوت مي کردم.
شروع به خوردن استيک مي کند. جرعه اي نوشابه مي نوشد.
جيک (ادامه): صبر کن! آره، صبر مي کنم. ولي بذار بهت بگم. اگه اين استيک يه قهرمان ميان وزن بود، اون وقت بهت نشون مي دادم چطوري بلدم صبر کنم. خام خام مي خوردمش. خون مي خوردم. اصلاً خود گاو رو مي خوردم. من اين طوري صبر مي کنم.
5. خارجي – مجتمع مسکوني جيک و ايرما / ساختمان استيجاري – روز
جويي: نمي تونم به راه بيارمش. خيلي کله شقه، دوست دارم خودم کله شو بکوبم به ديوار. با اين که داداشمه ها. کار سختيه. تو نمي خواد به من بگي... خودم مي دونم بايد با تامي کنار بيايم. تو باهاش حرف بزن. گوش به حرف هيشکي نمي ده.
سلوي: ببين، من فقط تامي رو بهت مي گم. جيک داره کارو واسه خودش سخت مي کنه. تامي مي خواد اون با ما باشه. به همين سادگي.
دم در ساختمان مي ايستند.
سلوي (ادامه): يه خرده سر عقل بيارش، باشه؟ هر چي نباشه برادرشي، اگه به حرف تو گوش نکنه، پس به کي گوش کنه؟
جويي: باشه، سعيمو مي کنم. خداحافظ.
سلوي: فردا تو سالن تمرين مي بينمت. يادت نره.
جويي: تو سالن تمرين، باشه.
سلوي مي رود. جويي وارد ساختمان مي شود.
6. داخلي – آشپزخانه جيک و ايرما – روز
جويي (جيک را مي بيند): چي شده؟
ايرما: باز زده به سرش.
جويي (به سراغ جيک مي رود): چي شده؟ مشروب مي خوري. عين حيوون غذا کوفت مي کني.
جويي پشت ميز کنار جيک مي نشيند. جيک ليواني در دست دارد و صورتش خيس اشک است.
جويي (ادامه): چي شده؟
جيک (بلند مي شود): هيچي...
جيک به اتاق نشيمن مي رود. ايرما به جويي نگاه مي کند. جويي به دنبال جيک مي رود.
7. داخلي – اتاق نشيمن
جويي: چته بابا؟
جيک (خصوصي، خطاب به جويي): مشکلم اينه که هيچ وقت نمي تونم با جر لوئيس مسابقه بدم.
جويي: هذيون مي گي؟ اون سنگين وزنه، تو ميان وزني.
جيک دست هاي زخمي اش را نشان مي دهد.
جيک: به اين دست ها نيگا کن. دست هاي کثافت. خدا دست دخترها رو بهم داده. و تازه اگر هم اون قدر وزن اضافه کنم که سنگين وزن بشم، نمي تونم بخورم، خيلي کُندم. هر چقدر هم گنده بشم، اون قدر نيست که بتونم با لوئيس مسابقه بدم.
جيک حرفش را قطع مي کند. ايرما از کنار در آن ها را تماشا مي کند.
جويي: حرف من اينه که تو اصلاً نبايد اين طوري فکر کني. احمقانه ست.
جيک: بذار يه چيزي بهت بگم. آره، من هيچ وقت اون قدر گنده نمي شم که با لوئيس برم تو رينگ، ولي مي دونم جويي، مي دونم...
جويي: مي دوني؟
جيک: آره، يه لطفي به من بکن.
جويي: حتماً. چي هست؟
جيک: بزن تو صورتم.
جويي (پس از مکث): چي کار کنم؟
جيک: شنيدي چي گفتم منو بزن.
جويي: بي خيال، جيک. اون قدر هم زياد مشروب نخوردي.
جيک: بزن ديگه. مست نيستم. بزن تو فکم.
جويي: جيک، دستکش همراهم نيست.
جيک (حوله اي را از همان دوروبر برمي دارد): اينم دستکش.
جويي حوله را دور مشتش مي پيچد. ايرما نگاه مي کند. جويي جيک را با مشت راست مي زند. جيک تکان نمي خورد.
جيک (ادامه): بدو. بزن ديگه. خيالي نيست. مي خوام با تموم قدرتت منو بزني.
جويي دستش را عقب مي برد و يک ضربه حسابي به او مي زند. جيک آن را تحمل مي کند و تکان نمي خورد.
جيک (ادامه): دوباره. محکم تر بزن.
جويي ضربه ديگري به او مي زند.
جيک (ادامه) محکمتر. (حوله را مي گيرد) حوله رو بنداز کنار.
جويي: جک! بسه!
جيک: بزن ديگه.
جويي دوباره او را مي زند. جيک تکان نمي خورد. جيک دور مي شود.
جويي: که چي؟ مي دونم مي توني مشت ها رو تحمل کني. تا روز قيامت مي تونم بزنمت، ولي اين چي رو ثابت مي کنه؟
جيک: ديدي، اصلاً احساس نکردم. طاقتشو دارم. مي دونم که از پس همه برميام.
8. خارجي – سالن تمرين گليسن (Gleason) – روز بعد
9. داخلي – سالن تمرين گليسن – روز
سلوي (دست تکان مي دهد): سلام جويي...
جويي در جواب دست تکان مي دهد.
سلوي (ادامه، دوباره دست تکان مي دهد): جيک، چطوري؟
جيک با بي اعتنايي براي سلوي سري تکان مي دهد. سلوي متوجه مي شود جيک آن قدرها مشتاق ديدنش نبوده است. جويي هم متوجه قضيه مي شود و اين امر قدري عصبي اش مي کند. سلوي نزديک رينگ مي نشيند، اما نه آن قدر که دلش مي خواهد. دوستانش، فرانکي و گوييدو، کنارش مي نشيند. جيک به طرف جويي مي رود.
جيک: تو مي دونستي مي خوان بيان اين جا؟
جويي جواب نمي دهد.
جيک (ادامه): وقتي ازت چيزي مي پرسم جواب بده.
جويي: آره، آره. فقط مي خوان باهات حرف بزنن. واسه...
جيک (حرف او را قطع مي کند): ديگه اين جوجه ها رو اين جا نيار. من دارم تمرين مي کنم، خودمو اين جا جر مي دم، اوت وقت اينا طوري اين جا راه مي رن که انگار محله رو خريدن.
سلوي و ديگران مي بينند که جيک دارد به جويي تشر مي زند. احساس مي کنند که کسي از آن ها استقبال نکرده است. زنگ به صدا در مي آيد. جيک حالا حسابي جويي را گوشه رينگ گير مي اندازد. جيک مشت هايش را حواله بالا تنه او مي کند. جويي نمي تواند از خود دفاع کند. سلوي و ديگران تماشا مي کنند، زنگ دوباره به صدا در مي آيد. سلوي و ديگران به قصد ترک سالن بلند مي شوند.
سلوي (به جويي): جويي، ما بهتره بريم. بعداً مي بينمت.
جويي، گيج و آشفته، برمي گردد تا دست تکان دهد.
جيک: آره، دست تکون بده. با دوستات خداحافظي کن.
جيک بيرون رفتن آن ها را تماشا مي کند.
جيک (ادامه): اون سلوي آشغال فکر مي کنه کيه؟ من نمي ذارم اون گنده بک پاشه بياد اين جا و اداي آدم حسابي ها رو درآره.
جويي: حالا چرا اين قدر داغ کردي... تامي کومو بهش گفته بود بياد اين جا...
جيک (حرفش را قطع مي کند): ببين، تامي کومو که هيچي، تو اصلاً بگو مسيح رو صليب. مي خوان از پولي که من در ميارم درصد بگيرن! من اين جا خودمو پاره مي کنم، نه اونا. ديگه اين جا نيارشون.
جويي: من نگفتم بيان اين جا. تامي کومو...
زنگ دوباره به صدا درمي آيد. جيک چند تا مشت محکم ديگر حواله جويي مي کند. جويي عصباني مي شود و چند مشت مي پراند که خم به ابروي جيک نمي آورند. جيک مي خندد.
جيک: آره، تو هم بزن. سر صبح قبل از اين که بيام اين جا، [...]، ولي بازم مي تونم ترتيبتو بدم.
جويي با مشت جواب مي دهد، ولي بي فايده است.
جويي: کثافت.
جيک مي خندد. آن دو به دعوا ادامه مي دهند و سلوي از دم در بدون آن که ديده شود، نگاه مي کند.
10. خارجي – استخر شورهيون (Shorehaven) - روز (43 – 1942)
طرفدار: سلام جيک.
در آن سوي استخر که دخترها آفتاب مي گيرند و غيبت مي کنند، جويي با ويکي، يک دختر مدرسه اي 15 ساله، اختلاط مي کند. ويکي دختر تودل برويي است. سلوي و فرانکي و جونيور در کنار ويکي و دوستانش هستند. آن ها سربه سر جويي مي گذارند. جيک به سلوي و ويکي نگاه مي کند.
نماي نقطه ديد جيک؛ جويي با ويکي حرف مي زند. (به ويکي پن مي شود) ويکي ريزريز مي خندد. جويي بلند مي شود و به طرف جيک مي رود.
جيک (به ويکي اشاره مي کند): اون کيه؟
جويي: واسه چي مي خواي بدوني؟
جيک: زرزر نکن! بگو کيه، چيه؟ مي ترسي قُرش بزنم؟
جويي: نه، مي ترسم، چطور؟ مي خواي باهاش آشنا بشي؟
جيک: آره...
جويي: مي تونم برم بيارمش اين جا.
جيک: پس جَلدي برو.
جويي: مطمئني مي خواي باهاش آشنا باشي؟ نَرَم اون جا، نظرت عوض بشه و منو ضايع کني، چون طرف خيلي کاردرسته. فقط هم 15 سالشه.
جيک: تو از کجا مي دوني؟ اين قدر خوب مي شناسيش؟
جويي: نه، همين دوروبر استخر مي بينمش. مي شناسمش. همين طوري مي شناسمش؛ نه اون طوري.
جيک (به پانسمانش اشاره مي کند): الانو ولش کن... صبر مي کنم. فعلاً ميزون نيستم...جيک به ويکي نگاه مي کند.
11. داخلي – آپارتمان جيک و ايرما – اتاق نشيمن – آخرشب
جيک: مي خوام تنها گيرش بيارم.
جويي: تو مجلس رقص چطوري مي خواي تنها گيرش بياري؟ ... نمي دونم اونجا تنهاست يا نه... احتمالاً با دوستاش اونجاست.
جيک: با اونا بيرون هم مي ره؟ مثلاً با سلوي؟
جويي: نه، با هيشکي نمي ره. 15 سال که بيش تر نداره.
جيک: چه ربطي داره؟ به نظر من که 15 ساله نمياد. در مورد سلوي چيزايي شنيدم. شنيدم يکي دو بار با اون بوده. مي گفتن يه موطلايي باهاش بوده. همين دختره بوده...
جويي: شايد هم. مي دوني، دختره با همه حرف مي زنه.
جيک: آره، خيلي معاشرتيه.
جويي: خيلي هم شيرينه.
جيک: تو که باهاش نبودي، آره؟
جويي: چي؟
جيک: تو باهاش نبودي؟
جويي: با اون؟ چطور؟
جيک: کاري باهاش نکردي؟
جويي: نه بابا، [...] همين دوروبر باهاش آشنا شدم. مي خواي باهاش آشنا بشي يا نه؟
جيک: حالا نه. فعلاً که اون کثافت ها دوروبرشن. صبر کنم. حالا نه.
صحنه با تصوير ويکي در حالي که جيک تماشايش مي کند، به پايان مي رسد.
12. داخلي – آپارتمان جيک و ايرما – اتاق نشيمن – آخرشب
جيک: خوشم نمياد اون دلقک ها دوروبرمون باشن، اصلاً خوشم نمياد.
جويي: بدو ديگه. مثل اين که قرار نيست امشب از اين جا بريم بيرون.
جيک کراواتش را مي بندد و جويي نوشيدني اي را مزه مزه مي کند. ايرما از اتاق خواب بيرون مي آيد.
ايرما: اين موقع شب کجا دارين مي رين؟
جيک: شما کي باشين، مستنطق؟ دارم مي رم بيرون... واسه کار.
ايرما: توي کثافت، اگه بري بيرون، من هم مي رم بيرون.
جيک: کجا تشريف مي برين؟
ايرما: به تو ربطي نداره.
جويي سرش را بالا مي کند.
جيک: خب برو. هر کاري دوست داري بکن. به من چه؟
جويي در را باز مي کند. جيک به دنبالش مي رود.
ايرما: آره... بدو برو. وقتي برگردي من ديگه اين جا نيستم.
13. داخلي – مجتمع مسکوني جيک و ايرما – راهرو – آخرشب
ايرما: دسته الواط. همه با هم مي پرين. آره جون خودتون، مي رين سراغ کار. [...]
14. داخلي – مجتمع جيک و ايرما – طبقه همکف – آخرشب
جيک: هو، مواظب حرف زدنت باش. اين طوري حرف نزن. هنوز زنمه.
جويي: آخه جيک... تا کي مي خواي فحش بخوري؟
جيک (حرف او را قطع مي کند): چقدر بزنمش؟ به اندازه کافي کتک خورده. وارد خيابان مي شوند.
15. خارجي – مجتمع جيک و ايرما – خيابان – آخرشب
ايرما: آره برين... فقط همين کار و بلدين... برين بيرون و منو مث سگ ول کنين اين جا. تو و اون داداشت! اصلاً عين برادرها نيستين، مث بچه مزلفهايين! آره بچه مزلف!
جيک و جويي تندتر قدم برمي دارند و وانمود مي کنند ايرما سر کس ديگري داد مي زند. ايرما يک بطري به طرفشان مي اندازد. بطري در خيابان خرد مي شود.
16. خارجي – وبستر هال – شب (يک ساعت بعد)
17. داخلي – وبستر هال – شب
جيک و جويي به طرف يک ميز مي روند. ورا، يکي از دختران جوان محله، سر ميزي خم مي شود تا با صاحبان ميز حرف بزند و راه آن ها را سد مي کند. ورا هيکل خوبي دارد و خودش اين را مي داند. جويي راهش را کج مي کند و ورا دوباره راه او را سد مي کند. اين بازي چند ثانيه اي طول مي کشد و سپس:
جويي: مي شه يک کم تکون بخوري؟ مي شه، عزيزجون؟
ورا: مي شه چي، جناب گنده بک؟
جيک (آزرده): راه بيفت، دختر.
جيک دارد جلو مي رود که جويي نگهش مي دارد.
جويي (به ورا): باشه، عزيز جون، من همين جا صبر مي کنم.
جويي ورا را نيشگون مي گيرد. ورا جيغ مي زند و عقب مي رود. جويي و جيک از کنارش مي گذرند. جويي لبخند مي زند. جويي و جيک پشت يک ميز خالي مي نشينند.
جيک: تو ديديش؟
جويي: بذار يه نگاهي بندازم.
نماهاي متحرک.
جيک دنبال دختر مي گردد... دوربين آن قدر پن مي کند تا اين که او را پيدا مي کنيم. جويي به ميز دوري اشاره مي کند. ويکي را به همراه يکي دو دختر ديگر پيدا مي کند. ويکي زيبا شده است و معلوم است که دارد حسابي خوش مي گذراند.
جويي (ادامه): آها، اون طرف نشسته. بهت چي گفتم؟ خوشگل نيست؟ لامصب عينهو عروسکه.
آن ها که نگاه مي کنند، ما هم از نقطه ديد جيک او را مي بينيم: سلوي و فرانکي و جونيور سر ميز ويکي مي آيند. آن ها پالتو و کلاه دارند و نمي نشينند. معلوم است که براي کاري مهم تر از رقص به آن جا آمده اند... و ويکي و دوستانش با رضايت خاطر به دنبال آن ها مي روند.
جيک: الان برمي گردم.
سلوي، فرانکي، جونيور، ويکي و دو دختر ديگر از سالن بيرون مي روند. جيک بدون آن که ديده شود، تا در ورودي به دنبالشان مي رود. آن ها قدم به پياده رو مي گذارند.
18. خارجي – وبستر هال – شب
19. خارجي – استخر شورهيون – روز (43 – 1942)
جويي (ويکي را صدا مي زند): ويکي، بيا اين جا. نترس. بيا. اين برادر منه.
ويکي به کنار حصار مي آيد.
جويي (ادامه): ويکي، با برادرم جيک آشنا شو. يه روزي قهرمان بوکس مي شه.
جيک انگشتانش را از حصار رد مي کند.
جيک: جويي مي گه مي خواستي با من آشنا بشي. راست مي گه؟ مي خواستي منو ببيني؟
ويک (به جويي): فقط مي خواستم سلام و عليک کنم.
جيک: اِ، مي خواستي سلام و عليک کني؟ باورم نمي شه. تو کي از آسمون افتادي اين جا؟ تا حالا کسي بهت گفته خوشگل ترين دختر اين دوروبرايي، تو ملکه استخري. صورتت عين بچه هاست. صورت منو ببين، واسه چي مي خواستي منو ببيني؟
ويکي: نمي دونم. چون بانمکي.
جيک (به جويي): شنيدي، جويي؟ فکر مي کنه بانمکم. حالا چکاره اي؟ مي خواي بريم سواري؟
پن به اتومبيل.
ويکي: حتماً. چند دقيقه صبر کن.
ويکي به راه مي افتد.
جيک: هِي...
ويکي برمي گردد. جيک دست خود را مي بوسد و آن را از لاي حصار روي لب او مي گذارد.
20. خارجي – جاده ساحلي – روز
21. خارجي – زمين گلف مينياتوري – روز
ويکي: تو زياد اهل حرف نيستي.
جيک: عادت ندارم با ستاره هاي سينما حرف بزنم.
ويکي (نخودي مي خندد): من که ستاره نيستم. هنوز دبيرستان مي رم.
جيک: نه بابا؟ فکر مي کردم تو ستاره سينمايي. اتوبوسي به طرفشان مي آيد.
ويکي: جيک! اتوبوس!
جيک دستش را بالا مي برد.
جيک: هر اتوبوسي که مزاحمت بشه، چپه اش مي کنم.
اتوبوس توقف مي کند تا آن ها از خيابان عبور کنند.
22. خارجي – اولين زمين چمن – روز
ويکي: اول تو. مي خوام ببينم چطوريه.
جيک: آدم با نيگا کردن کار ياد نمي گيره. بايس خودت دست به کار بشي. بيا، من کمکت مي کنم. جيک پشت سر ويکي مي ايستد و دست او را روي چوب گلف ميزان مي کند.
جيک (ادامه): اين طوري فقط يه خرده محکم تر بگيرش. آها. اصلاً معلومه اين کاره اي. حسش چطوره؟
ويکي: خيلي با حاله.
جيک: چشمت فقط به توپ باشه.
ويکي: بزنم؟
جيک: فقط يه ضربه کوچولو بهش بزن.
ويکي ضربه مي زند و توپ به وسط آسياي بادي غل مي خورد. ويکي به دنبال توپش به راه مي افتد. جيک هم به دنبال او مي رود.
ويکي: توپم نيست.
جيک: مي بينيش؟
ويکي خم مي شود تا زير آسيا را ببيند.
ويکي: نه.
جيک خم مي شود و نگاه مي کند.
ويکي (ادامه): مي بينيش؟
جيک: نه.
ويکي: حالا چي مي شه؟
جيک بازوي ويکي را مي گيرد.
جيک: هيچي، بازي تمومه.
جيک چوبش را روي زمين کناري مي اندازد.
جيک (ادامه): بيا از اين جا بريم.
23. خارجي – مجتمع مسکوني خيابان آرتور – برانکس – روز
24. داخلي – آپارتمان خيابان آرتور – روز
جيک: سلام بابا. اين ويکيه، دوست جديدم. نظرت چيه بابا؟
جو لاموتا: حرف نداره.
ويکي (عصبي): از ديدنتون خوشحالم، آقاي لاموتا.
جو لاموتا (به ايتاليايي): بشين. يه چيزي بخور.
جيک نگران است، ويکي ترسيده است.
جيک: بي خيال بابا. اين همه سال آمريکا بودي. انگليسي حرف بزن.
جو لاموتا (به شوخي): مي خواي انگليسي حرف بزنم. [...]، اينم انگليسي.
جيک: بابا فحش نده. يه خانوم اين جاست. مي خوام خونه رو نشونش بدم. تو هم نوشابه تو تموم کن، باشه؟
جو به او خيره مي شود. جيک بازوي ويکي را محکم مي گيرد.
25. داخلي – آپارتمان خيابان آرتور – اتاق خواب – روز
ويکي: جيک، اين جا اتاق پدرته.
جيک: خيالي نيست. ناراحت نمي شه.
اتاق اثاثيه اندکي داره. روي کمد، عکس قاب شده بزرگي از برادران بوکسور هست؛ جيک و جوي لاموتا. (جويي در عکس کت و شلوار به تن دارد)
جيک ويکي را روي تخت مي نشاند و کت و کراوات خود را در مي آورد.
ويکي: جيک...
جيک: چيزي نيست.
[...]
26. داخلي – استاديوم المپيا – ديترويت (5 فوريه، 1943)
قطع به زماني ديگر:
مجري جيک را برنده اعلام مي کند. جيک به سوي مردم بوسه مي فرستد. جمعيت به هيجان مي آيد.
27. داخلي – سالن گليسن – روز (1943)
پنج خبرنگار دور سالن پرسه مي زنند و منتظرند که تمرين جيک تمام شود. آن ها زياد از کارشان خوشحال نيستند. جيک هم از حضور آن ها در آن جا زياد راضي نيست. سالن پر است از همان تيپ هاي برانکسي هميشگي. تنها استثنا ويکي است که خيلي خوب و محرک لباس پوشيده و با رضايت جيک را تماشا مي کند که حريف هاي تمرينش را عاصي کرده است. جويي در گوشه اي ايستاده و با يکي از خبرنگارها سروکله مي زند.
جويي: تو روزنامه هاي درِ پيت فقط از رابينسون حرف زدن، هيچي از جيک ننوشتن... خوبه جيک تو ديترويت طرف رو سوت کرد بيرون رينگ. جيک تنها کسيه که رابينسون رو زده. چه مرگتونه؟ مگه ما با هم قرار نداشته بوديم؟
خبرنگار: معلومه که قرار گذاشتيم جويي.
جويي: چيه بازم پول مي خواي؟
زنگ به صدا در مي آيد و تمرين به پايان مي رسد.
خبرنگار: اگه جيک با من حرف نزنه، من که چيزي نمي تونم چاپ کنم.
جويي به کنار رينگ مي رود. خبرنگار پشت سرش مي رود.
جويي: تمومش کن. جيک. سکه يه پولمون نکن. اين آدما رو ورداشتم آوردم اين جا، حالا تو نمي خواي باهاشون حرف بزني؟ چي کار مي خواي بکني؟ تو رو خدا لب بترکون.
جيک سري تکان مي دهد، از رينگ بيرون مي رود و صاف مي رود به سراغ خبرنگاري که مي خواهد بگويد: «سلام، جيک»
جيک (حرف او را قطع مي کند): بذار باهات اتمام حجت کنم. بهتره تو مطلبت ضايعم نکني.
خبرنگار: مگه من تا حالا ضايعت کردم؟
جيک: شايدم تو نبودي، ولي مي دوني چي دارم مي گم.
جويي (حرف او را قطع مي کند): نگران نباش، نگران نباش. درست مي شه. (به خبرنگار) سؤالاتو بپرس.
خبرنگار: خيلي خب، جيک، همه حالا تو رو بزرگ ترين بوکسور ميان وزن مي دونن. فکر مي کني اگه يه بار ديگه شوگر ري رو شکست بدي، بتوني لقب قهرماني رو بگيري؟
جيک: معلومه. ديگه کسي نمونده که بخواد با من مبارزه کنه؛ همه مي ترسن. من که نمي فهمم چرا همين حالا لقبو بهم نمي دن.
خبرنگار: خب. مي گن اگه مي خواي لقبو بگيري، بايد با آدمايي همکاري کني که تو نيويورک و مسابقات مشت زني نظارت دارن. اونام مي گن تو همکاري بکن نيستي.
جيک: شماها اين چيزا رو بهتر از من مي دونين. من فقط مبارزه مي کنم...
جويي (حرف او را قطع مي کند): جيک با نره غول هايي مبارزه مي کنه که همه ازشون مي ترسن...
جيک (حرف او را قطع مي کند): هيشکي جز من تا حالا نتونسته شوگر ري رو بزنه، با اين حال هنوز نتونستم برم سراغ عنوان قهرماني.
خبرنگار: تو تازه دو هفته پيش با شوگر ري مسابقه داشتي و الان داري اين طوري تمرين مي کني... مي ترسي اين بار شوگر ري شکستت بده؟
جيک: بذار يه چيزي رو بهت بگم. تو مي زني اينجام. (گونه راستش را نشان مي دهد) شوگر ري مي زنه اينجام. (گونه چپش را نشان مي دهد) من فرقشونو نمي فهمم، فقط مبارزه مي کنم.
جيک به طرف ويکي برمي گردد، لبخند مي زند و خود را براي حريف بعدي اش آماده مي کند.
28. داخلي – آپارتمان خيابان آرتور – اتاق خواب – روز (فوريه 1943)
ويکي: به اين کارت مطمئني؟
جيک: بيا اين جا.
ويکي: خودت گفتي قبل از مسابقه بهت دست نزنم.
جيک (با مهرباني): اگه بذاري من بهت دست بزنم، مي کشمت. بيا ببينم.
جيک ويکي را تماشا مي کند که به طرفش مي آيد. او را مثل يک الهه مي پرستد، [...]
جيک: نمي تونم. نمي تونم بازيگوشي کنم. اين رابينسون رو بايد دوباره بزنم. نبايد بازيگوشي کنم. نزديک من نيا.
29. داخلي – استاديوم المپيا – ديترويت (26 فوريه، 1943)
راند چهارم: جيک جداً به دردسر افتاده است. شوگر ري يک ضربه راست سخت به او مي زند که با چند مشت راست و چپ دنبال مي شود. جيک دور تادور رينگ مشت مي خورد، اما سرپا مي ماند.
راند هفتم: جيک دوباره با قدرت شوگر ري را به گوشه رينگ مي راند و يک هوک چپ حواله چانه او مي کند. شوگر ري مي افتد و تا نُه برايش مي شمرند. اما اين بار ضربه شوگر ري را فلج نمي کند؛ برعکس، او برمي گردد و جيک را مشت باران مي کند.
قطع به زماني ديگر:
مجري تصميم داوران را اعلام مي کند: شوگر ري برنده مسابقه است. جيک جا مي خورد. جمعيت با صداي بلند و مدتي طولاني مجري را هو مي کند، آن قدر که او نمي تواند بوکسورهاي بعدي را معرفي کند.
30. داخلي – استاديوم المپيا – رختکن – شب
جويي (عصباني): سرمون کلاه گذاشتن! اون داوراي کثافت پس چي رو داشتن نگاه مي کردن؟ تو خيابون ببينمشون، ترتيبشونو مي دم. برنده رابينسون، رابينسون گُه خورده! واسه اين گفتن برنده ست که هفته ديگه مي خواد بره سربازي. وگرنه چرا بايد اين کارو بکنن؟... پس فکر مي کني واسه چي گفتن برنده ست.
جيک (انگار با خودش): چي کار بايد مي کردم، جويي؟ من که کوبوندمش زمين. اشتباهم کجا بود؟ نمي فهمم.
جويي: تو بُردي و اونا ازت گرفتنش. تو اشتباه نکردي.
جيک: نمي دونم. شايد لياقت بردن نداشتم. من کار بد زياد کردم. نمي دونم...
توني به طرف در مي ورد.
جويي: کثافت ها. با اين مبارزه مي تونستي عنوانو بگيري. سرمون کلاه گذاشتن.
توني از طرف در برمي گردد.
توني: جيک، ويکي اين جاست.
جيک: هيشکي رو نمي خوام ببينم.
جويي: مي خواي منتظرت بشيم
جيک: نه، ويکي رو ببر خونه. مي خوام تنها باشم. همه برين.
آن ها خارج مي شوند.
ديزالوبه:
31. داخلي – حمام نزديک رختکن
يک فصل مونتاژي.
اين فصل تصاويري از دوره ميان سال 1943 و آغاز سال 1947 را در برمي گيرد. جيک را در حال مبارزه با عده زيادي بوکسور سرسخت مي بينيم. هر يک از مسابقات با عنواني از فيلم «مبارزات بزرگ» معرفي مي شود. فيلم يک دستکش بوکس را نشان مي دهد که اسم بوکسورها و محل مسابقه روي آن سوپر ايمپوز مي شود. تصاوير مسابقات واقعي که عکس هاي سياه و سفيد روزنامه اند، به سرعت به يکديگربرش مي خورند، تا به کنش واقعي شباهت پيدا کنند. براي مثال: در عکس يک، جيک دارد مشتي به حريفش مي زند.
قطع به:
عکس دو که مشت فرود مي آيد چهره حريف به هم مي ريزد، عرقش به اطراف مي پاشد. جلوه هاي صوتي زنده اين عکس ها را همراهي مي کند. عکس هاي مسابقات به فيلم هاي خانگي سياه و سفيد 16 ميلي متري از جيک و ويکي و جويي و غيره ميان برش مي شود. شکل تقريبي فصل اين طور است:
الف. جيک در برابر فريتزي زيويک در المپياد ديترويت. (14 ژانويه، 1944)
ب. جيک و ويکي و جويي با عينک آفتابي جلوي يک کاديلاک ژست مي گيرند. (1944)
ج. جيک در برابر شوگر ري رابينسون دژ مديسون اسکوئر گاردن. (23 فوريه، 1945)
د. جيک و ويکي ازدواج مي کنند. (عکسي سياه و سفيد از مراسم ازدواج آن ها، 1945، دفتر ازدواج شهرداري نيوجرسي)
ھ. جيک در برابر شوگر ري رابينسون در کاميسکي پارک شيکاگو (26 سپتامبر، 1945)
و. جيک و ويکي در تعطيلات... با حالت عاشقانه. مي رقصند و جيک اجازه مي دهد ويکي او را درون استخر بيندازد. سپس جيک در کنار استخر به ويکي هديه اي مي دهد. ويکي بسته را باز مي کند و لباس و کلاهي سفيد را در مي آورد.
قطع به:
ويکي لباس را پوشيده است. خيلي به لاناترنر در فيلم «پستچي هميشه دوبار زنگ مي زند» شباهت دارد. جيک را مي بوسد. (1946)
ز. جيک در برابر جيمي ادگار در ديترويت (استاديوم دانشگاه ديترويت). (12 ژوئن، 1946)
ح. ازدواج جويي، جيک و ويکي شاهد ازدواج اند. (مي توان از يک عکس هم استفاده کرد، مثل مورد «د») (1946)
ط. جيک در برابر ستر فيلد (Satter field) در ريگلي فيلدِ شيکاگو. (12 سپتامبر، 1946)
ي. جيک و ويکي در مقابل خانه جديدشان در «پِلهام پارک وي». خانه اي شيک و چند طبقه است و صحنه اي رؤيايي... تراس سنگي، چمن هاي تازه کوتاه شده و غيره. جيک ويکي را بغل مي کند و به درون خانه مي برد.
قطع به:
جيک و ويکي با دو پسرشان (جک 2 ساله، جويي 1 ساله) در حياط پشتي خانه پلهام پارک وي اند؛ در چمن غذا مي پزند. جويي و همسرش و دو بچه اش (يک دختر و يک پسر، تقريباً همسن بچه هاي جيک) هم آنجايند. (1947)
ک. جيک در برابر تامي بل در مديسون اسکوئر گاردن. (14 مارس، 1947)
32. داخلي – خانه پلهام پارک وي (1947)
يک تلويزيون قديمي با صفحه گرد را مي بينيم. در آن نزديکي يک راديوي قديمي هم هست. راديو همان ترانه سيناترا را به پايان مي رساند که در صحنه مونتاژي مي شنيديم. جيک وارد مي شود و صداي راديو را کم مي کند. اتاق نشيمن جيک را مي بينيم؛ اتاق به شيوه مدرن اواخر دهه 1940 تزيين شده است.
جويي و ويکي کنار ميز نزديک تلويزيون نشسته اند. مقداري غذا و خوردني روي ميز است. دو پسر جيک دارند بازي مي کنند.
جيک (خطاب به جويي در حالي که صداي راديو را کم مي کند): همين الان خودمو وزن کردم، 161 پوندم. ديگه از اين قرارها مث جانيرو براي من نذار. من که بهت نگفته بودم اين کار رو بکني.
جويي: جيک، خودت گفتي مي توني خودتو برسوني به 155 پوند. من که اين حرفو از خودم در نياوردم.
جيک (عصباني): خب، بعضي وقت ها نبايد به حرفم گوش کني! حالا نمي دونم مي تونم خودمو برسونم به 155 يا نه. من به زور نمي تونم خودمو برسونم به 160، بعد تو بدون اين که بهم بگي قرارداد برام امضا مي کني واسه 155 پوند. حالا اگه من به 155 نرسم، 15 هزار دلار از دست مي دم. خودت بايد بدوني چي کار داري مي کني. ناسلامتي اسم خودتو گذاشتي مدير!
جويي: تو عنوانو مي خواي يا نه؟
جيک: حرفتو بزن!
جويي: تو عنوانو مي خواي يا نه؟
جيک: حرفتو بزن. واسه من قر و غميش نيا.
جويي (داد مي زند): اين جانيرو موندني نيست، بچه ست. بايد ناک اوتش کني. ناک اوتش کني اين بچه مزلفو. دارم بهت مي گم، اگه عنوانو مي خواي، اين قدم اولشه. گوش کن ببين چي مي گم. سه ساله داري خودتو مي کشي. ديگه کسي نمونده. همه مي ترسن باهات مبارزه کنن. اين جانيرو داره پيشرفت مي کنه. خودش نمي دونه. نسخه شو بپيچ، نابودش کن! نگران چي هستي؟ وزنت؟ اصلاً فرض کنيم مسابقه رو ببازي، اون وقت اونا فکر مي کنن ضعيف شدي؛ فکر مي کنن ديگه اون مشت زن سابق نيستي. اون وقت تورو با کساني مي ندازن که مي ترسيدن باهات مبارزه کنن. تو هم نابودشون مي کني و عنوانو مي گيري. اگه هم از اين جانيرو کوتوله ببري، مي ذارن بري سراغ عنوان قهرماني، چون ديگه کسي نمي مونه. يعني در هر دو صورت برنده اي، مگه همينو نمي خواي؟
ويکي: جويي راست مي گه. جانيرو داره پيشرفت مي کنه. خوش قيافه ست.
جيک (حرفش را قطع مي کند): منظورت چيه که خوش قيافه ست؟
ويکي: خوب، محبوبه. خيلي از مردم دوستش دارن. اگه تو بزنيش، اون وقت مي خوان تو عنوان بگيري. اصلاً به من چه؟ من بايد دهنمو بسته نگه دارم، بايد...
جيک (حرفش را قطع مي کند): اصلاً کي از تو پرسيد؟
ويکي: آخه، جيک، من که...
جيک (حرفش را قطع مي کند): مي گم کي از تو پرسيد؟
ويکي: من فقط گفتم...
جيک (حرفش را قطع مي کند): کي از تو پرسيد؟
ويکي با دهان باز بلند مي شود تا اتاق را ترک کند. جيک به او چشم غره مي رود. ويکي بچه ها را جمع مي کند و به آشپزخانه مي برد. (نماي متحرک) ويکي را مي بينيم که در آشپزخانه با عصبانيت وسايل را اين رو و آن ور پرت مي کند. در حالي که او مشغول تميز کردن ظروف است و با خودش غر مي زند، متوجه تنش صحنه مي شويم.
جيک (ادامه، خطاب به جويي): خيلي خب، مدير. حالا که همه اين جا نظر مي دن، بذار منم حرفمو بزنم. خودمو مي رسونم به 155 و اون بچه رو تيکه تيکه مي کنم، تا عنوانو بگيرم. ديگه هم بدون اجازه من سر 15 هزار تا شرط بندي نکن.
جيک به آشپزخانه مي رود. سعي مي کند دل ويکي را به دست بياورد. ويکي ناز مي کند. براي هم به شوخي ادا در مي آورند.
33. داخلي – رستوران – کوپاکابانا – شب (1947)
سالن خيلي شلوغ است. کمدين برنامه اش را قطع مي کند تا بگويد که جيک لاموتا هم در ميان جمعيت است و حتي سعي مي کند شوخي کوچکي هم با او بکند.
کمدين: خانوما و آقايون، امشب مهمون ويژه اي در ميون ما هست، گاو خشمگين، گاو برانکس، آقاي جيک لاموتا.
همه دست مي زنند. جيک لبخند مي زند و با تأمل دستي تکان مي دهد.
کمدين (ادامه): پاشو وايستا، جيک، پاشو ديگه. اِ پاشدي. ببخشيد. (مي خندد) شوخي کردم، جيک.
جيک با خوش خلقي مشتي به طرف کمدين تکان مي دهد، گرچه از شوخي او اصلاً خوشش نمي آيد.
جيک (به جويي): ببين چي بارم مي کنن.
جويي و ويکي و جنت از شوخي بدشان نيامده است.
جيک (ادامه، به شوخي): به چي مي خندين؟ (ليوانش را بلند مي کند) به سلامتي جويي، ويکي و ... (به جنت) اسمت چي بود، عزيزجون؟
جنت: جنت
جيک لبخند مي زند.
سلوي که قدري جاافتاده شده، اما هنوز جوان به نظر مي رسد، با لباس هايي بهتر از دفعه قبل که او را ديديم، سر ميز آن ها مي آيد. طوري راه مي رود که انگار صاحب آن جاست. جيک از حالت او متنفر است.
سلوي: سلام، جويي. جيک، چطوري؟ ويکي ...
آن ها جواب مي دهند. جيک با سلوي سرد برخورد مي کند. سلوي سر ميز کومو مي رود. سلوي که دور مي شود، جيک به ويکي رو مي کند.
جيک: به چي نيگا مي کني؟ به اون نيگا مي کني؟
ويکي: نه، داشتم به تو نيگا مي کردم.
جيک: به من «نه» نگو. ديدم داشتي نيگاش مي کردي. چيه ازش خوشت مياد؟
ويکي: بهش علاقه اي ندارم.
جيک: بهش علاقه نداري؟
ويکي: نه، ندارم.
جيک: منظورت اينه که به اون علاقه نداري، ولي ممکنه به کس ديگه اي علاقه داشته باشي، آره؟
ويکي: جيک دست بردار. دوباره شروع نکن.
جيک (به طرف جويي برمي گردد و به سلوي اشاره مي کند): تو رو خدا ببين، يکهو همه واسه من شدن رومئو. ديدي ويکي چطور نيگاش مي کرد؟
جويي: نه ويکي هيچ وقت...
جيک (حرفش را قطع مي کند): نديدي چطور طرفو نيگا مي کرد؟ خودش که مي گه نه، ولي من تو کَتَم نمي ره.
جويي (معذب): بي خيال، جيک. مي دوني که ويکي ديوونته.
جيک نگاهي پر از سوءظن به او مي اندازد. جويي معذب است.
جيک: فقط دوست دارم مچشو بگيرم. اگه فقط يه بار مچشو بگيرم.
سر ميزشان نوشيدني مي آورند.
پيشخدمت: از طرف تامي کومو.
جيک سرش را بلند مي کند، ولي کومو را نمي بيند. جويي از جا بلند مي شود.
جويي (به جيک): يه دقيقه. الان برمي گردم.
جيک (با تمسخر): طولش نده. با اين آدم هاي بزن بهادر من خيلي مي ترسم.
جويي به سر ميز کومو در عقب سالن مي رود. جيک جابه جا مي شود و نگاه مي کند.
جويي با کومو دست مي دهد. سلوي هم سر ميز کومو است. جويي بلافاصله برمي گردد.
جويي: جيک چند دقيقه بيا بريم اونجا. تامي مي خواد حالتو بپرسه. فقط بيا يه سلام عليکي بکن.
جيک از اين کار خوشش نمي آيد، ولي با اکراه مي رود.
از زوايه اي ديگر: ميز کومو، جيک به سر ميز مي رسد.
جيک: سلام، تامي چطوري؟
تامي: جيک، يه خرده بشين.
جيک مي نشيند. سلوي لبخند مي زند و به جيک سري تکان مي دهد. جيک به زور سر تکان مي دهد.
تامي (ادامه، بازويش را دور جيک مي اندازد): چه پسري! بوکسور از تو بهتر پيدا نمي شه. کارت با ستر فيلد حرف نداشت. اون کثافت ها رو ولشون کن. همه مي ترسن با تو مسابقه بدن.
جيک (قدري خجالت زده): تامي، بي خيال...
تامي: چطوري؟ ميزون هستي؟
جيک: از اين بهتر نمي شه.
تامي: توني جانيرو بايد مواظب خودش باشه، نه؟
جيک: حتماً.
تامي (به سلوي): اين جانيرو بوکسور خوبيه، خيلي هم خوش قيافه ست.
سلوي: سه بار روش شرط بستم. هر بارم روسفيدم کرده.
جيک فقط خيره نگاهش مي کند و خشمش را کنترل مي کند.
لحظاتي سکوت.
تامي: وزنت چطوره؟ ميزونه؟
جيک: آره، ميزون ميزون.
باز هم سکوت.
تامي لبخند مي زند و به جيک نزديک تر مي شود.
تامي: خب، مي خوام يه چيزي ازت بپرسم. فرض کنيم من دوست توام و بهت مي گم مي خوام تو اين مسابقه با جانيرو کلي روت شرط ببندم. تو چي مي گي؟
جيک: من مي گم هر چي داري بذار پاي اين شرط.
تامي نوشيدني اش را مي نوشد.
34. داخلي – خانه پلهام پارک وي – اتاق خواب – شب
جيک: ويکي؟... ويکي، بيداري؟
ويکي: چيه؟
جيک: خوابيدي؟
ويکي: آره؟
جيک: ها؟
ويکي: آره، چيه؟
جيک: وقتي با هم هستيم، تو به کس ديگه اي فکر مي کني؟
ويکي: نه، من دوستت دارم، يادته؟
جيک: پس چرا اون حرفو در مورد توني جانيرو گفتي؟
ويکي: کدوم حرف؟
جيک: که خوش قيافه ست.
ويکي: من تا حالا قيافه شو نديدم.
جيک: مطمئني الان بهش فکر نمي کني؟
ويکي: آره.
جيک: تو گفتي خوش قيافه ست. فکر مي کني خوش قيافه ست، چون مي دونم که واقعاً فکر مي کني خوش قيافه ست، مي خوام صورتشو به هم بريزم. لهش مي کنم. وقتي کارم باهاش تموم بشه ديگه کسي فکر نمي کنه که طرف خوش قيافه ست. حالا به هر کي دوست داري فکر کن.
ويکي بي حرکت مي ماند.
35. داخلي – زيرزمين خيابان وُرث – روز
ايگان: توني جانيرو، 151 و نيم پوند.
جيک روي ترازو مي رود. ضعيف و لاغر به نظر مي رسد. ايگان پس از وررفتن با ترازو مي گويد:
ايگان (ادامه): جيک لاموتا، 155 و يک چهارم پوند. در گروه جيک بحث درمي گيرد. جانيرو لبخند مي زند.
جيک: يه دقيقه صبر کن.
جيک و جويي و توني صحبت مي کنند. جيک از ترازو پايين مي آيد و به توالت مي رود. يکي از مسئولان به دنبالش مي رود.
36. داخلي – توالت
37. داخلي – زيرزمين خيابان ورث
ايگان: خب، اين درست شد...
لاموتا به جانيرو خيره مي شود
ايگان (ادامه): لاموتا، 155 پوند ميزون.
جيک براي جانيرو بوسه مي فرستد.
38. داخلي – مديسون اسکوئر گاردن – شب
جمعيت: لاموتا.
نيمي از جمعيت بلند شده است. مرگ نزديک است. و آن ها عاشق اين لحظه اند. جيک ضربه پشت ضربه فرود مي آورد. بي قرار است. چند رديف عقب تر، تامي کومو و سلوي و چند «نوچه» ديگر با چهره هاي جدي نشسته اند. جيک سريع عمل مي کند و با ضربه اي کاري دماغ جانيرو را خرد مي کند و آن را به گونه چپش مي رساند. آخرين زنگ به صدا درمي آيد. جانيرو کشان کشان خود را به گوشه رينگ مي رساند. جيک دور رينگ قدم مي زند، مشت هايش را مي بوسد و به طرف جمعيت مي گيرد. جويي طرفش مي آيد. ربدوشامبر طرح پوست پلنگي اش را روي شانه او مي اندازد و بغلش مي کند. توني هم نزديک مي شود. جيک صاف به کومو و سلوي نگاه مي کند. جيک به وسط رينگ مي آيد.
مجري: برنده، بنا به تصميم تمام داوران، در ده راند، جيک لاموتا!
جويي: حرف نداري.
جيک که از وزن کم کردن و برنده شدن احساس ضعف دارد، هنوز پيروزمندانه دور رينگ رقص پا مي رود. ويکي که به نزديکي رينگ آمده، براي جيک بوسه مي فرستد.
جيک (به طرف ويکي فرياد مي زند): امشب شب منه! گوش کن! من قهرمان مي شم! خم مي شود و از ميان طناب ها ويکي را مي بوسد.
جيک (ادامه): همه ش به خاطر توئه.
39. داخلي – کوپاکابانا – شب (1947)
تبليغاتچي: جيک کي برمي گرده به ديترويت؟ واقعاً جانيرو رو درست کرد. بعدش نوبت کيه، جويي؟
جويي (دوپهلو): نمي دونم، داريم بهش فکر مي کنيم. جيک داره تو اردو تمرين مي کنه.
جکي کرتي: با اون مسابقه اي که من ديدم، ديگه بايد عنوانو بهش بدن.
جويي: حتماً مي گيريمش.
تبليغاتچي جويي را به جکي کرتي معرفي مي کند.
تبليغاتچي: راستي، جويي، اين جکي کرتيه. تو جنوب اهايو خيلي خرش مي ره.
جکي کرتي: از بردارت خوشم مياد. از قِبَلِش کلي پول درآوردم.
جويي: شرط مي بندم از خودش بيش تر درآوردي.
جکي کرتي: از مسابقه تامي بل هم يه خرده کاسب شدم. چه خبر از اون؟
جويي: مگه نمرده؟
تبليغاتچي: نه. کار مي کنه. تو يه ساختمون مسئول آسانسوره.
جويي: راستي؟
تبليغاتچي: اون روز رفتم بهش يه سري زدم. گفتم: «تامي، منو ببر طبقه پنجم.» اونم منو صاف برد اونجا.
جکي کرتي: آره، تامي هميشه کارشو خوب انجام مي داد.
سلوي و پتسي به اتفاق ورا و سندي (دو تا از دخترهاي محله) و ويکي از راه مي رسند. به سراغ ميزي در همان نزديکي مي روند.
همسطح بار: جويي آن ها را مي بيند.
تبليغاتچي: جويي، بذار برات يه مشروب ديگه بگيرم.
جويي (با حواس پرت): يه دقيقه منو ببخشين. الان برمي گردم.
همسطح ميز: جويي به ميز سلوي مي رسد. ويکي عصبي است. به سردي به هم سلام مي کنند.
جويي (ادامه، به ويکي): پاشو بيا، يه چيزي مي خوام بهت بگم.
وقتي بازوي ويکي را مي گيرد و به رختکن مي برد، سکوت ناراحت کننده اي برقرار مي شود.
جويي (ادامه): تو با سلوي چي کار داري؟ نبايد با اون اين جا باشي. جيک داره خودشو مي کشه، اون وقت تو اين جايي، اگه بفهمه چي؟
ويکي: مگه من چي کار کردم؟ چون اون داره تمرين مي کنه، من نبايد بيام بيرون؟ مگه من زندوني ام؟
جويي: نه، زنشي.
ويکي: من کار اشتباهي نکردم. فقط مي خوام يه خرده خوش بگذرونم. همه ش بايد تو خونه بمونم؟
جويي: صورت خوبي نداره.
ويکي: خيلي خب، برو به جيک بگو. بالاخره که منو مي کشه. فقط دير و زود داره.
جويي: من نمي خوام بهش بگم، ولي اگه بفهمه، مي کشدت. تو چه مرگته؟ خوشبخت نيستي؟ تو که همه چيز داري.
ويکي: تو که باهاش نيستي. بدون اجازه ش نمي تونم آب بخورم. منو کرده تو قفس. اگه فکر کنه به يه نفر نيگا کردم، مي شم کيسه بوکسش. به هيشکي اعتماد نداره. باور کن اگه ما دو تا رو هم الان اين جا ببينه، پدر تو در مياره. به من نيگا کن، جويي. من نوزده سالمه. مي خوام از زندگي لذت ببرم. من جيکو دوست دارم، ولي تو که نمي دوني. گاهي اوقات ديوونه مي شه. ازش مي ترسم.
جويي: ويکي، سعي کن بفهمي. جيک خيلي تحت فشاره. اون خيلي وقته حريف نداره و عنوانو نگرفته.
ويکي: آره. طرف اونو بگير. تو برادرشي. اون هيچ وقت قهرمان نمي شه. خيليا ازش ناراضي ان.
جويي: واسه همين تو باهاشون اين جايي؟
ويکي: من فقط مي خوام خوش بگذرونم، چون کار بدي نمي کنم.
مي خواهد به سر ميز برگردد.
جويي (او را مي گيرد): تو نبايد اين جا باشي. بيا بريم.
ويکي دستش را مي کشد و به سر ميز باز مي گردد.
همسطح ميز: جويي به طرف ميز مي آيد. دست ويکي را مي گيرد.
جويي (ادامه): گفتم بيا بريم.
سلوي: جويي، بي خيال، سوءتفاهم شده. چرا نمي شيني با هم يه چيزي بزنيم؟
جويي: ببخشيد، من دارم با زن برادرم حرف مي زنم.
سلوي: نه بابا!
جويي: فکر مي کني با دسته کورها طرفي؟ برادرم داره تو رينگ خودشو جر مي ده، بعد تو با زنش اومدي اين جا.
سلوي: جويي من با پتسي و ورا و سندي اومدم اين جا. ويکي رو هم اتفاقي ديديم. فقط مي خوايم يه خرده خوش بگذرونيم. مي خواي چه کار کنم؟ چرا خودتو کنترل نمي کني تا وضع بدي پيش نياد؟
صداي آن ها که بلند مي شود، مردم به طرفشان سر برمي گردانند. پل، صاحب رستوران (مردي خشن و خوش لباس) و چند محافظ هم متوجه بحث آن ها مي شوند.
جويي: بزن به چاک. چيه، امروز هوس گنگستربازي کردي؟ سه سوت درازت مي کنم. جويي به طرف سلوي دست دراز مي کند. مردم واکنش نشان مي دهند. دخترها جيغ مي کشند. ويکي بيرون مي رود. جويي متوجه مي شود و او را صدا مي زند.
جويي (ادامه): صبر کن ببينم...
پل جلو مي آيد و مانع دعوا مي شود.
پل: يه چيزي رو فراموش نکردين؟ نمي شه اين جا بي سروصدا باشه؟
سلوي و جويي به هم چپ چپ نگاه مي کنند. جويي به دنبال ويکي مي رود.
40. خارجي – کوپاکابانا – شب
سلوي: جويي، خيلي دوست داري جوونمرگ شي؟
جويي (همان طور که برمي گردد و به جان سلوي و پتسي مي افتد): چشاتو از کاسه درميارم. دهن جفتتونو سرويس مي کنم.
پس از چند لحظه پل و محافظ ها از در بيرون مي آيند. محافظ ها پتسي را مي گيرند.
سعي مي کنند سلوي و جويي را از هم جدا کنند، ولي نمي توانند. جويي روي پله هاي کوپاکابانا و کنار ماشين هاي پارک شده در کنار خيابان، سلوي را وحشيانه کتک مي زند.
جويي (ادامه): کثافت مادر به خطا و ...
سلوي سعي مي کند او را بزند، اما جويي خيلي از او سر است. سلوي روي پياده رو دراز مي شود. جويي لگدش مي زند. بالاخره پل و پتسي و محافظ ها جويي را کنار مي کشند. پتسي مي خواهد به سراغ جويي برود که پل نگهش مي دارد.
پتسي (به پل): به من دست نزن. نوبت تو هم مي رسه، پل.
پل (به پتسي): بزن به چاک. ديگه هم اين جا نيا دردسر درست کن. هر کي هم مي خواي باش! (به جويي) بزن به چاک. بدو.
جويي به او نگاهي مي اندازد و مي رود.
41. داخلي – اتاق پشتي کلوب دبونر
کومو: خيلي خب، ديگه نمي خوام بشنوم. فکر مي کنم مي دونم چي شده. آره، زن برادرت بوده و احتمالاً سوءتفاهم شده. نمي گم سلوي بايد همچين کاري مي کرد. اما جويي تو هم نبايد دست بلند مي کردي. ديگه از اين کارها نکن. اين دفعه رو فراموش مي کنيم، ولي ديگه تکرار نشه. فهميدي؟
جويي: آره، فهميدم، تامي.
کومو: خيلي خب، حالا با هم دست بدين.
سلوي و جويي و پتسي با هم دست مي دهند.
کومو (ادامه): جدا از همه حرف ها، خونواده ات چطورن؟
جويي: خوبن. خوبن. تامي.
کومو: تو چه مرگته؟ بلد نيستي حرف بزني؟ اين چه حالتيه داري؟ از کارات سر در نميارم. جويي. چرا اين طوري جواب آدمو مي دي؟ مي خواي زود از اين جا بزني بيرون؟
جويي: نه، تامي، اين حرفا نيست.
کومو: ببين جويي، مي خوام يه چيزي بهت بگم. داداشت بدون ما به جايي نمي رسه؛ به هيچ جا. يه چيزي مي خوام بهت بگم بين خودمون بمونه، کار داره به يه جايي مي رسه که واسه من حسابي باعث خجالته.
جويي: چرا واسه تو باعث خجالت شده؟
کومو: براي اين باعث خجالتم شده که فرانکي و بقيه انتظار دارن من يه کاري بکنم و براي همين وضعم زياد خوب نيست. يعني من نمي تونم يکي از بچه هاي محله خودمو جمع کنم. چرا اين کارو اين قدر واسه خودش سخت مي کنه؟ اگه بياد پيش من، همه چيز واسه ش راحت تر مي شه.
جويي: تامي، جيک به تو احترام مي ذاره. خودت مي دوني که اون حتي جواب سلام ديگرون رو نمي ده. اما اگه جيک به چيزي گير بده، خدا هم از آسمون بياد زمين، نمي تونه منصرفش کنه. من برادر کوچيکشم. تو اين زمينه حرف من خريدار نداره. جيک فکر مي کنه مي تونه همه رو دور بزنه و کار خودشو بکنه.
کومو: همه رو دور بزنه؟ مي دونه پاي چقدر پول وسطه؟ پول درست و حسابي. فکر مي کنه مي تونه تنهايي قهرمان بشه؟ فکر مي کني ما همين طور مي شينيم تا يه نفر بياد و يکي از عنوان هاي مهم دنيا رو ور داره واسه خودش؟ اونم کسي که نه به حرف کسي گوش مي کنه و نه به کسي احترام مي ذاره؟ واقعاً کم داره. ببين جويي، تو مي فهمي، پس تو بهش بگو. من اهميت نمي دم که آدم بزرگيه يا معروفه. مي تونه هر چي شوگر ري رابينسون و جانيرو تو دنيا هست بزنه. اما بدون ما نمي تونه عنوانو بگيره. من فقط مي خوام تو اين پيغامو تو اون کله پوکش فرو کني.
42. خارجي – استخر شورهيون – روز
جويي: داري چي کار مي کني؟
جيک: ياد دفعه اولي افتادم که ويکي رو ديدم... مي دونم يه خبري هست. مي دونم يه کاسه اي زير نيم کاسه ش هست، اما نمي تونم مچشو بگيرم...
جويي: شايد چون مي ترسه کتکش بزني نمي تونه باهات حرف بزنه.
جيک: منظورت چيه؟
جويي: باهاش حرف بزن. ناسلامتي زنته. ازش بپرس چشه.
جيک: وقتي که من نيستم، متوجه چيز مشکوکي نشدي؟ راستشو بهم بگو.
جويي: جک، اگه چيز مشکوکي بود، خودم بهت گفته بودم.
جيک: مي خوام وقتي من نيستم حواست بهش باشه. فهميدي؟
جويي: مطمئن باش، حواسم هست.
جيک: تامي چي مي گفت؟
جويي: هم خبر خوب دارم و هم خبر بد. خبر خوب اينه که مي توني شانستو واسه قهرماني امتحان کني. و خبر بد اين که...
جيک (حرف او را قطع مي کند): آره، مي دونم.
43. داخلي – زيرزمين خيابان ورث – روز
ايگان: بيلي فاکس، 173 و سه چهارم پوند.
جويي ربدوشامبر جيک را برمي دارد و او روي ترازو مي رود. خبرنگارها دورش جمع مي شوند.
ايگان (ادامه): جيک لاموتا، 167 پوند.
همراهان جيک وقتي به طرف رختکن او مي روند، او را تشويق مي کنند.
44. داخلي – رختکن جيک – روز
جيک: چه خبر، سرهنگ؟
ايگان: مي خوام يه دقيقه با جيک حرف بزنم.
جويي: حتماً.
ايگان: فکر مي کنم شنيدي همه چي مي گن، جيک.
جيک: همه چي مي گن؟
ايگان: همه تو اين مبارزه طرفدار تو بودن. بعد يهو دو روز پيش وضع عوض شد و تو اومدي مقام پايين تر.
جيک: سرهنگ، من دنبال قمار و شرط بندي نيستم. من فقط مبارزه مي کنم.
ايگان: حالا اين مسابقه از شرط بندي خارج شده. مه يرلنسکي ديگه نمي خواد رو اين مبارزه شرط ببنده. بعضي ها مي گن دوره تو سر اومده.
جيک: حرف هر کي رو مي خواي باور کن.
ايگان: من مي خوام حرف تو رو بارو کنم، لاموتا.
جيک: مي کشمش. کاري مي کنم اين جوجه به گه خوردن بيفته. تو پول داري؟
ايگان: چي؟
جيک: مي گم اگه پولي داري که مي خواي رو بيلي فاکس شرط ببندي، مي توني بذاريش همين جا... (دستش را دراز مي کند) چون جيک لاموتا جلوي هيچ کس کم نمياره.
ايگان دستي به شانه جيک مي زند.
ايگان: همينو مي خواستم بشنوم.
جيک به ايگان که دارد بيرون مي رود، چشم غره اي مي رود.
45. داخلي – مديسون اسکوئر گاردن – شب (14 نوامبر، 1947)
نام مشت زن ها اعلام مي شود. بيلي فاکس و جيک دستکش هايشان را به هم مي زنند و هر يک به گوشه اي مي روند. فاکس قدبلندتر است و دست هاي بلندتري هم دارد. زنگ به صدا در مي آيد و مشت زن ها به ميانه رينگ مي آيند. فاکس سر جيک را نشانه مي گيرد و جيک بدن او را، فاکس مشتي محکم به فک جيک وارد مي کند، اما لاموتا تکان نمي خورد. فاکس متحير است. در گذشته، حريف هاي او با اين ضربه نقش زمين مي شدند. کومو و سلوي و چند نفر ديگر با علاقه مسابقه را تماشا مي کنند. جيک با چند ضربه سريع مخصوص به خودش مسابقه را ادامه مي دهد. فاکس ناگهان سرگيجه مي گيرد. جيک سر او را نشانه مي گيرد و سپس ضربه اي کوتاه و سريع فرود مي آورد. فاکس در حال به زانو درآمدن است. جيک بازوهايش را دور فاکس حلقه مي کند تا او نقش زمين نشود.
جيک (به فاکس): وايستا! چه غلطي داري مي کني؟
داور آن ها را از هم جدا مي کند و فاکس حمله را از سر مي گيرد. جيک عقب عقب به گوشه اي مي رود و مي گذارد فاکس ضرباتش را بزند. فاکس سه ضربه مي زند. جيک اصلاً از خود دفاع نمي کند، اما نقش زمين هم نمي شود. جمعيت مشکوک مي شود. سروصداي عده اي درمي آيد.
تماشاگران: يادت رفته واسه چي اومدي اين جا، جيک؟ خريدنت؟
قطع به زماني ديگر:
جيک در گوشه رينگ نشسته است. جيک وانمود مي کند شوکه شده است. توني که نمي داند چه خبر است، به جيک سيلي مي زند.
توني: چته؟ چه مرگته؟
قطع به زماني ديگر:
تابلوي راند چهارم را مي بينيم. جيک در وسط رينگ مشت هاي فاکس را تحمل مي کند. دست هاي جيک به پهلو افتاده است... فاکس ضربه پشت ضربه فرود مي آورد. بوي گند ساخت و پاخت سالن را برداشته است. جيک از اين که فاکس کاري از پيش نمي برد، خشمگين است. همان طور ضربات را تحمل مي کند، حرف مي زند.
جيک: بزن! بزن! چه مرگته کثافت! بزن ديگه!
هو و سوت مردم سالن را برمي دارد. اين يک مبارزه واقعي نيست. داور که اين را مي فهمد، به ميان فاکس و لاموتا مي آيد. دست هايش را تکان مي دهد و اشاره مي کند که فاکس با ناک اوت فني برنده مسابقه است. جيک محافظ دندان هايش را با تنفر به طرف فاکس تف مي کند و به گوشه رينگ مي رود. داور که فاکس را برنده اعلام مي کند، جيک و جويي و توني به راه مي افتند تا از رينگ بيرون بروند. کومو و ديگران با رضايت بلند مي شوند تا سالن را ترک کنند.
46. داخلي – رختکن جيک – مديسون اسکوئر گاردن – شب
توني: ديگه مسابقه نده (مکث) تو اين کشور همه آزادن، مي توني مسابقه ندي!
جيک (هق هق کنان): چرا مسابقه رو نگه داشتن؟ چرا نگه داشتن؟
خبرنگار به طرف دستيار خم مي شود و پچ پچ مي کند.
خبرنگار: چي شده؟
دستيار (با صداي آرام): تو راند دوم بدجوري صدمه ديده. وقتي باهاش حرف زدم جوابمو نداد.
جيک که هنوز سرش پايين است، متوجه پچ پچ مي شود و داد مي زند.
جيک: همه برن بيرون!
خبرنگار و عکاس مي روند. جيک هنوز گريه مي کند.
47. داخلي – خانه پلهام پارک وي – اتاق نشيمن – روز
جيک، افسرده و گرفته، روي کاناپه نشسته است. روي ميز جلوي پايش چند روزنامه افتاده است... از جمله روزنامه اي که تيتر اول آن را ديديم. جويي در مقابل جيک قدم مي زند.
جويي (فرياد مي زند): خيلي آسونه، جک. خيلي آسون...
جويي گارد مي گيرد.
جويي (ادامه): دستتو بگير بالا، جيک.
جيک: جويي، بي خيال.
جويي: بدو ديگه. (به او ضربه اي مي زند) از خودت دفاع کن.
جيک ناخودآگاه دست هايش را بالا مي برد. سپس جويي وانمود مي کند که ضربه خورده و روي کف اتاق مي افتد. جيک به او نگاه مي کند. جويي از زمين بلند مي شود.
جويي (ادامه): ديدي؟ به همين راحتي.
جيک: اونا ديگه چي مي خوان؟ من که باختم. مي خوان نقش زمين هم بشم؟ من جلوي هيشکي زمين نمي خورم. تو زندگيم هيچ وقت زمين نخوردم. ديگه چي کار بايد بکنم؟ رو زمين بخزم؟ من تو اون رينگ لعنتي حسابي خودمو خراب کردم. همه روزنامه ها مسخره م مي کنن. شدم هالوي سال. من فقط مي خوام عنوانو بگيرم. فقط عنوانو. واسه اون هر کاري مي کنم.
جويي: فقط مث يک آدم عادي زمين نمي خوري.
جيک: آره، زمين نمي خورم. درسته. درسته.
جويي: خيلي خب، زمين نمي خوري؟ پس بايد بشيني تو خونه. استراحت کن. چون کار ديگه اي نمي توني بکني. بذار کميته داغونت کنه. بشين و تحمل کن.
جيک: آخه کم که نيست، هفت ماه. من تو اين هفت ماه چي کار کنم؟ ديوونه مي شم. چه جوري رو فُرم بمونم؟ تا اون موقع اون قدر ضعيف شدم که نمي تونم عنوانو بگيرم. وزنم چي؟ حسابي چاق مي شم. ديگه نمي تونم وزنمو پايين نگه دارم. هفت ماه؟ نمي دونم...
جويي: ما کاري رو که بايد مي کرديم، کرديم. تامي فراموش نمي کنه. دير يا زود عنوانو مي گيري؛ البته اگه تامي نميره.
48. خارجي – هتل بوک کاديلاک – ديترويت – روز (1949)
49. داخلي – لابي بوک کاديلاک – روز
متصدي هتل اعلام مي کند:
متصدي هتل: آقاي ويليامز.
آقاي ويليامز، تبليغاتچي ديترويتي، که پيش تر در رستوران کوپاکابانا او را ديده ايم، جواب مي دهد. ويليامز لحظه اي به تلفن گوش مي دهد. بعد آن را به متصدي مي دهد و اعلام مي کند:
تبليغاتچي ديترويتي: مشخص شد. مسابقه بيست و چهار ساعت عقب افتاده.
همه در لابي ابراز نارضايتي مي کنند.
50. داخلي – سوييت لاموتا – روز
جويي: درسته. حرفي ندارم. (گوش مي دهد) خوشت اومد؟ خوبه، چون ديگه حرفي ندارم.
جويي تلفن را قطع مي کند، اما گوشي را روي تلفن نمي گذارد.
جويي (ادامه): من مي خوام يه چيزي سفارش بدم. تو هم يه استيک بخور.
جيک: من نمي تونم استيک بخورم. اگه بخورم، بعد سر وزن کشي مشکل پيدا مي کنم.
جويي: پس يه کم بخور. بالاخره بايد يه چيزي بخوري.
جيک: اين بيست و چهار ساعت رو چي کار کنم؟ غذا از گلوم پايين نمي ره.
جيک به اتاق خواب مي رود. جويي به سراغ دکتر مي رود.
دکتر (تکه گوشت را به او نشان مي دهد): چطوره؟
جويي: چقدر وقت گرفت؟
دکتر: 45 ثانيه.
جويي: به درد نمي خوره. سعي کن بياريش پايين. بهتره بيش تر از 30 ثانيه نشه.
51. داخلي – اتاق خواب
جويي: جيک، يه نفر اومده ببيندت.
جويي در را بيش تر باز مي کند. تامي کومو در کنار اوست. جيک به طرف در مي رود.
کومو: سلام قهرمان!
جيک: تامي، مرسي که اومدي.
کومو: خيالت راحت راحت باشه. اوضاع خوبه. چطوري؟
جيک: خوبم.
کومو: فقط اومدم سري بهت بزنم. (با او دست مي دهد) چيزي لازم نداري؟
جيک: نه، همه چيز داريم. مرسي، تامي.
کومو: خيلي خب، قهرمان.
کومو برمي گردد که برود. با همه در اتاق نشيمن خداحافظي مي کند. به طرف ويکي مي رود. جيک از در اتاق خواب آن ها را نگاه مي کند.
کومو (به ويکي): نيگاش کن. عين هميشه خوشگله. مراقب قهرمانمون باش، باشه؟
ويکي (در حالي که با او به طرف در مي رود): مراقبش هستم. مرسي تامي. خداحافظ.
جيک (به ويکي): بيا اين جا.
ويکي به طرف در اتاق خواب مي رود. جيک بازوي او را مي گيرد، او را به داخل اتاق مي کشد و در را محکم مي بندد.
جيک (ادامه، او را به طرف تختخواب هل مي دهد): ديگه نبينم اين طوري باهاش خداحافظي کني.
ويکي: مگه من چي کار کردم؟
جيک (هلش مي دهد): فقط سلام و خداحافظ. همين.
ويکي: من فقط..
جيک (حرف او را قطع مي کند): خودت مي دوني منظورم چيه. هيچ وقت شب مسابقه حالمو نگير.
ويکي: دستم درد گرفت.
جيک اکنون او را کنار ميز نگه داشته است. کم کم به طرف ديوار مي روند.
جيک: خفه شو. فقط بهش مي گي سلام و خداحافظ.
جيک او را به ديوار فشار مي دهد. آباژور مي افتد. صداي وحشتناکي بلند مي شود. ويکي سعي مي کند خود را خلاص کند. جيک او را از گردن مي گيرد و به ديوار مي فشرد. نفس ويکي مي بُرد.
ويکي: جيک... من که چيزي نگفتم...
جيک: ديگه اين کارو نکن. ديگه (او را به ديوار مي فشرد) اين کارو نمي کني.
ويکي (با صداي خفه): جيک...
جويي به داخل اتاق نگاه مي کند و سپس وارد مي شود.
جيک: شنيدي چه گفتم؟ ديگه اين کارو نمي کني.
دوباره او را به ديوار مي فشرد. ويکي سعي مي کند خود را خلاص کند، اما نمي تواند جنب بخورد.
جيک (ادامه، دوباره او را مي فشرد): ديگه اين کار نمي کني.
جويي دستش را روي بازوي جيک مي گذارد و سعي مي کند آن را از روي گلوي ويکي بردارد.
جويي: جيک، جيک...
توني و دکتر از دم در تماشا مي کنند. ويکي چشمانش را مي بندد. جيک دستش را برمي دارد. جويي به ويکي کمک مي کند. جيک نگاه مي کند.
جيک (خطاب به خودش): نمي ذارم به اين مسابقه گند بزنه.
52. خارجي – استاديوم بريگز – شب (16 ژوئن، 1949)
مجري: و اين مرد جوان که عنوان قهرماني مارسل سردن را به ارث برده؛ لورن دوتول. دوتول به درون رينگ مي پرد. در حالي که صداي مجري را مي شنويم، فصل مونتاژي سريعي را مي بينيم: جيک خود را براي مسابقه قهرماني آماده مي کند.
فصل مونتاژي پيش از مسابقه:
الف. جيک و گروهش وارد رختکن مي شوند.
ب. جيک با ربدوشامبر کفش هايش را به پا مي کند.
ج. تابه اي را با يک استيک خام درونش مي بينيم. جويي خون آن را درون يک ليوان مي ريزد و جيک آن را سر مي کشد.
د. تکرار تصاوير صحنه قبل (با حرکت آهسته) از زاويه اي ديگر. تامي کومو دست جيک را دم در توالت مي فشارد. ويکي کنار کومو است. جيک نگاه مي کند.
مجري (صداي روي تصوير، ادامه): حالا از پرافتخارترين قهرمان جنگي آمريکا مي خواهم تا بايستد و تماشاگران به او اداي احترام کنند. حضور او امشب در اين جا واقعاً مايه افتخار است. او به زودي در فيلم بعدي خود با نام «پسر بد» بازي خواهد کرد؛ گروهبان اودي مورفي!
ھ. جيک دستانش را در آب داغ خيس مي کند.
و. جيک دراز مي کشد و جويي ماساژش مي دهد.
ز. تکرار تصاوير صحنه قبل (با حرکت آهسته) از زاويه اي ديگر. جويي با کومو که از اتاق بيرون مي رود، دست مي دهد. جيک نگاه مي کند. وقتي کومو کنار ويکي است، جويي به کومو لبخند مي زند. جيک نگاه مي کند.
مجري (صداي روي تصوير، ادامه): و مهمان ويژه ما امشب نيازي به معرفي ندارد. تنها مردي که 25 بار از مقام قهرماني سنگين وزن دفاع کرده، سلطان تمام سنگين وزن ها؛ جو لوئيس. جو، بيا تو رينگ.
جو لوئيس (صداي روي تصاوير): مرسي، جاني. اميدوارم امشب عنوان قهرماني ميان وزن به آمريکا يعني جاي اصليش برگرده.
عده زيادي دست مي زنند.
ح. دکتر پينتو سرنگي پراز نووکائين را به هريک از مشت هاي جيک تزريق مي کند.
ط. جويي گردن جيک را ماساژ مي دهد.
ي. دست هاي جيک را بانداژ مي کند.
ک. تکرار تصاوير صحنه قبل (با حرکت آهسته) از زاويه اي ديگر. جيک گلوي ويکي را در اتاق خواب مي فشرد و سپس رهايش مي کند. جويي به ويکي رسيدگي مي کند، اما تصوير به گونه اي ديگر به نظر مي رسد. جيک نگاه مي کند.
مجري: و در اين گوشه، قهرمان ميان وزن جهان، از کازابلانکاي مراکش، مارسل سردن!
ل. جيک شورت بوکسش را به پا مي کند.
م. ماريو بند دستکش هاي جيک را مي بندد.
ن. جيک، آماده مبارزه، با حوله روي سرش درجا مي دود. او به همراه ماريو، جويي، دکتر پينتو و دستياران او از رختکن به راهرو مي آيد. وارد استاديوم مي شود.
53. داخلي – استاديوم بريگز – شب
مجري: و در گوشه ديگر رينگ، از نيويورک، مدي مقام قهرماني، گاو برانکس، جيک لاموتا!
جيک با افراد سرشناس و قهرمانان سابق دست مي دهد.
جيک: کاش تو تو رينگ بودي، جو.
جو لوئيس: کمربندو برامون پس بگير. جيک، موفق باشي.
جيک به ويکي نگاه مي کند که در رديف سوم نشسته است. او عصبي است.
قطع به زماني ديگر:
زنگ آغاز مسابقه به صدا در مي آيد. سردن و لاموتا دستکش ها را به هم مي زنند و شروع به مسابقه مي کنند. جيک پرشور است؛ امشب کسي جلودارش نيست. مانند مردي جن زده عمل مي کند. سردن به جيک مي آويزد تا جلوي ضربات وحشيانه او را بگيرد. جيک با تنفر او را از خود مي راند. ديگر کسي جيک را هو نمي کند. او دل همه را به دست آورده است.
قطع به زماني ديگر:
پايان راند نهم، جيک دست از سردن خون آلود برنمي دارد. اول به بدن او، سپس به سرش و باز به بدنش مشت مي زند. زنگ به صدا درمي آيد.
جيک به گوشه رينگ مي رود و مي نشيند. جويي در آسمان سير مي کند.
جويي: نيگاش کن، جکي! گرفتيش. قهرماني کثافت مال توئه. دخل طرفو بيار!
جيک فرصت اين کار را پيدا نمي کند. داور که در مقابل سردن ايستاده با تکان دادن دست پايان مسابقه را اعلام مي کند. داور دست جيک را بالا مي برد و مجري اعلام مي کند.
مجري: قهرمان جديد ميان وزن جان، با ناک اوت پس از 9 راند، گاو برانکس، جيک لاموتا!
جويي او را در آغوش مي گيرد. توني ويکي را از ميان جمعيت رد مي کند. سردن در گوشه رينگ سرش را با دست مي گيرد و مي گويد: «عنوان من، عنوان من!» مسئولان کمربند قهرماني جواهرنشان را مي آورند. جو لوئيس کمربند را دور کمر جيک مي بندد. جيک کمربند را با دستکش هاي خون آلودش لمس مي کند. همان طور که دست هايش را بالا مي گيرد. اشک از چشم هايش جاري مي شود. اين باشکوه ترين شب زندگي اوست.
54. خارجي – رستوران جيک لاموتا – شب (1956)
55. داخلي – رستوران جيک لاموتا – شب
جيک: شب به خير، خانوما و آقايون. اين جا وايستادن و با شما آدماي معرکه حرف زدن، واقعاً باعث خوشحاليه. راستش اصلاً فقط همين وايستادن کلي باعث خوشحاليه! از آخرين مبارزه م تو «مديسون اسکوئر گاردن» اين همه آدمو يه جا نديده بودم. بعد از اون مبارزه يه خبرنگار ازم پرسيد: «جيک، حالا از اين جا کجا مي ري؟»
گفتم: «معلومه، بيمارستان!»
نيمي از حضار گوش مي کنند و از اين ميان نيمي از آن ها مي خندند و بعضي ديگر بيش از حد صدايشان را بالا مي برند.
جيک (دامه): من صدو شيش تا مبارزه حرفه اي داشتم و بازم اون هالوها نمي دونستن چطور جلوم وايستن. مرتب مشت مي زدن تو سرم! (خطاب به مسئول بار) کسي تو باره، ليندا؟ يه چيزي به من بده. فکر مي کنم اگه بخوام واسه الکي ها کار کنم، يه روزي خودم هم مث اونا بشم. من از اين جا خوشم مياد. از اين کلوباي خونوادگيه... هر شب يه عالم بابا رو اين جا مي بينم که با دختراي جوونشون اومدن! خيلي خوبه.
ليندا نوشابه اي به او مي دهد.
جيک (ادامه): مرسي، عزيزم. اين دختره حرف نداره. از اون دختراييه که دوست داري ببري خونه به بابات معرفيش کني. مخصوصاً اگه بابات آدم فاسدي باشه! به سلامتي مي خوريم! به سلامتي شما! شما فقط يه بار زندگي مي کنين، اما اگر درست زندگي کنين، همون يه بار بسه. من نبايد اين طوري بخورم، چون دارم زور مي زنم وزن کم کنم. يه رژيم محشر گرفتم. مي تونم هر چيزي دوست دارم بخورم، فقط نبايد قورتشون بدم. خب راستش من هيچ وقت از وزن شانس نياوردم. راستش من از هيچ شانسي نياوردم، تا اين که همين چند سال پيش اين اتفاق افتاده...
به عکس بزرگ پشت سرش اشاره مي کند و منتظر تشويق مي شود، تک و توک برايش دست مي زنند.
جيک (ادامه): ... مرسي، خوشحالم که هنوز يادتون مياد. براي اونايي که يادشون نمياد بگم... که اين منم که عنوان قهرماني رو از سردن مي گيرم. مي دونين سختي بُردن اين عنوان چيه... سختيش مسابقه بعديشه... که بايد نشون بدي شانسي نبوده. بعد چه اتفاقي افتاد؟ سردن که قهرمان واقعاً بزرگي بود، بعد از اين که از من شکست خورد... با هواپيما سقوط کرد... واقعاً پايان غم انگيزي بود. واسه همينه که من از پرواز خوشم نمياد. مردم بهم مي گن: ببين جيک، اجل آدم وقتي بخواد بياد مياد ديگه. و من بهشون مي گم: درسته، اما اگه من تو هواپيما باشم و اجل خلبان بياد چي؟ به هر حال با اين که سردن خيلي خوب بود، من مي تونستم دوباره شکستش بدم. اما هيج وقت شانس اينو پيدا نکردم قدرت خودمو ثابت کنم. اون کشته شد و بعدش شد يه افسانه. نمي دونم کدوم بدتره؛ شانسي بردن يا افسانه شدن. اينم بخت و اقبال من بود ديگه. واسه همين رينگو ول کردم و از نيويورک اومدم اين جا. زنم گفت: جيک، تو بايد از اين شهر بزني بيرون. حالا که فکرشو مي کنم... کميته بوکس هم نظرش همين بود. اما دلم واسه نيويورک تنگ نمي شه. ميامي عين خونه خودمه.
حضار دست مي زنند.
جيک (ادامه): ميامي جاي باحاليه. من تو اين شهر با همه کنار ميام... حتي با پليس... همه شونو مي شه با پول خريد! شوخي کردم بابا. راستي... من و زنم ويکي به زودي يازدهمين سالگرد ازدواجمونو جشن مي گيريم.
تشويق بيش تر.
جيک (ادامه): ما خوب با هم کنار ميايم. گاهي دعوا مي کنيم، اما هيچ وقت عمداً حالشو نمي گيرم. گاهي اوقات واميستم به تمرين مشت زني و اون اتفاقاً از جلوي مشت هام رد مي شه... من که تقصيري ندارم. اون مي گه: چرا مي زني؟ و من مي گم: چيزي نيست. فقط نوازشت کردم. و اون مي گه: خوبه که ديوونه م نيستي! راستش من ديوونه شم. يه روز ديدم تلفني داره با دوستش حرف مي زنه و مي گه: بعد از 11 سال من هنوز هم عاشق يه نفرم. اگه بفهمم اون يه نفر کيه حتماً مي کشمش. زن ها، نه مي شه باهاشون زندگي کرد و نه مي شه ولشون کرد.
سپس يکهو حس مي گيرد... و گفتاري از ياگو از نمايشنامه «اتللو» را نقل مي کند.
جيک (ادامه): آره، پروردگارا، امان از حسادت. هيولاي چشم سبزي که خوراک خود را به سخره مي گيرد. آن مرد خيانت شده چه سعادتمند است که مطمئن از سرنوشت خويش ديگر به محبوبش عشق نمي ورزد. اما چه دقايق جانکاهي را مي گذراند آن که در آتش شک و سوءظن مي سوزد و باز بي دريغ عشق مي ورزد! – اين يه تيکه از نمايشي بود به اسم اتللو.
يا مي توان اين گفتار را جايگزين کرد:
جيک (ادامه): زمزمه اي نمي کند؟ گونه به گونه ايستاده است؟ بيني به هم مي سايند؟ بوسه مي زنند؟ به نشانه اي دست از خنده برمي دارند؟ - نشانه اي از زير پا گذاشتن صداقت – پا به پا آمدن؟ پنهان شدن در گوشه اي؟ آرزوي سرعت پيدا کردن عقربه هاي ساعت؟ ساعات، دقيقه ها؟ نيمروز، نيمه شب؟ آيا اين چيزي نيست؟ پس دنيا و هرچه در آن است ناچيز است. آسمان بالاي سر چيزي نيست. همسرم هم ناچيز است. و اگر آن ناچيز باشد، اين ناچيزها هم اصلاً نخواهند بود. اين از نمايشنامه اي بود به اسم «حکايت زمستاني» شکسپير. همه تون شکسپير و يادتون هست. اين يارو پشت سر هم يه عالم نمايشنامه معروف نوشت، بعد حسابي رفت تو خواب و از اون به بعد سال هاست که چيزي ننوشته. اين تيکه هم در مورد حسادته... حسادت چيز خوبي نيست. حسادت خيليا رو آزار مي ده... مثلاً منو در نظر بگيرين... من کم مونده بود برادرمو بکشم... دوستش دارم... جزئي از خونواده منه... منظورم اينه هر کاري واسه من مي کرد. ما تموم زندگيمونو همين طوري گذرونديم... هيچ کاري واسه هم نکرديم. بچه که بوديم، هر وقت به دردسر مي افتاديم، من مي رفتم کمکش. بچه که بوديم عادت داشت چيزاي کوچيک بدزده. البته آدم خاصي بود... فقط چيزايي رو بلند مي کرد که اولش «يک» داشت... مثل يک ساعت، يک ماشين، يک کت، يک انگشتر... اما اشتباه مي کردم... نبايد داداشمو مي زدم. بعدش پشيمون شدم. حالا هر وقت چيزي مي خوام خودم بايد برم خريد. يه بار يه روانکاو بهم گفت: وقتي برادر تو مي زني، انگار داري مادرتو مي زني، ولي جرئت نداري بهش اعتراف کني. روانکاوه واقعاً قاطي داشت. من هيچ وقت مادرمو نمي زدم، البته مگه واسه دفاع از خود!
56. داخلي – اتاق نشيمن خانه جيک – روز (1950)
ويکي: جيک، تو خونه اي؟
جيک به او نگاه مي کند. ويکي به سراغ او مي رود و مي بوسدش. (نماي متحرک) جويي مؤدبانه به دهان ويکي بوسه اي مي زند. (نماي متحرک)
جويي: سلام ويکي.
جيک جويي را در حال بوسيدن ويکي نگاه مي کند. ويکي متوجه واکنش جيک مي شود.
ويکي: تو چته؟
جيک: دارم زور مي زنم اين تلويزيون آشغالو درستش کنم. اين همه پول بالاش داديم، هنوز يک کيلومتري اين جارو هم نمي گيره. اين عقل کل هم که اصلاً کمک نمي کنه.
جويي: گم شو جيک.
جيک (به ويکي): کجا بودي؟
ويکي به اتاق خواب مي رود تا کتش را درآورد. (نماي متحرک) روي پلکان.
ويکي: رفتم بيرون.
جيک (به جويي): داستان اين دهنشو بوسيدن چيه؟
جويي: چي؟ من که فقط گفتم سلام. از کي تا حالا من نمي تونم زن برادرمو ببوسم؟
جيک: حالا نمي توني به گونه ش رضايت بدي؟ من هيچ وقت حتي دهن مامانمونو نبوسيدم.
جويي: خب، به خاطر اين که قرار نيست کسي دهن مادرشو ببوسه.
جيک: منظور منم همينه ديگه.
جيک روي تلويزيون خم مي شود.
جيک (ادامه): چطوره؟
جويي: نمي تونم بگم. شکمت جلوي چشمم رو گرفته.
جيک به جويي خيره مي شود.
جويي (ادامه): به من از اون نگاها نکن. من فقط مدير برنامه تم. تا قهرمان شدي شروع کردي عين خرس به خوردن. حالا به من از اين نگاها تحويل مي دي. فقط بهت بگم من نيستم که ماه ديگه بايد از عنوانم دفاع کنم.
جيک به جويي نگاه مي کند.
جيک: يه چيزي رو بهم بگو. من که تو شهر نبودم، تو کوپاکوبانا با سلوي چه اتفاقي افتاد؟
جويي: کي؟
جيک: خودت مي دوني ديگه، وقتي که زديش.
جويي (تا مي تواند طفره مي رود): هيچي. سلوي حرف دهنشو نفهميد. فکر کنم مست بود. به هر حال خلاصه ش اينه که حسابي زدمش. بعد تامي فرستاد دنبالم و ماجرا رو فيصله داديم. حالا هم همه چيز گذشته و فراموش شده.
جيک: پس چرا به من نگفتي؟
جويي: به خاطر اين که به تو ربطي نداشت.
جيک: به من ربطي نداشت؟
جويي: نه، گفتم که چي شد.
جيک (معلوم است که از قضيه با خبر است): پس به کي ربط داشت... به ويکي؟
جويي: نه، جک. همين الان همه چيزو واسه ت گفتم. ماجرا بين من و سلوي بود و اگه ربطي به تو و ويکي داشت، حتماً بهت گفته بودم.
جيک: من يه چيزايي شنيدم.
دوربين روي جويي مي رود و او را از نقطه ديد جيک مي بينيم.
جويي: «من يه چيزايي شنيدم.» مي شه دست از اين حرفاي خاله زنکي برداري؟
فراموشش کن، هفته ديگه دوباره مسابقه داري.
سکوت.
جويي (به تلويزيون اشاره مي کند): ديگه بسه، خوب شد.
جيک: سلوي با ويکي بود؟
جويي: چي؟
جيک: مثل اين که قراره تو مراقب ويکي باشي، پرسيدم...
جويي (حرفش را قطع مي کند): من مراقبش...
جيک: پس اگه کاري نکرده بود، چرا زديش؟ شما که دوستاي چندين و چند ساله بودين.
جويي: وضعمون يه خرده عوض شده. حالا اون خيلي خودشو مي گيره. مدتي بود حرفايي مي زد که من خوشم نميومد.
جيک (حرف او را قطع مي کند): چرت و پرت تحويل من نده، جويي. راستشو بهم نمي گي.
جويي: کدوم چرت و پرت؟ هي، من داداشتم. حرفمو باور مي کني، بهم اطمينان داري يا نه؟
جيک: حرف ويکي که به ميون بياد به هيشکي اطمينان ندارم. ازت يه سؤالي کردم.
جويي: اشتباه مي کني، جک. بهت گفتم چه اتفاقي افتاد. پاشو از گليمش درازتر کرد، دعوامون شد، بعدش هم قضيه فيصله پيدا کرد.
سکوت مي شود. (دوربين روي جويي مي رود و او را از نقطه ديد جيک مي بينيم)
جيک (مشکوک): داري نگاه هاي مشکوک تحويلم مي دي. اگه بفهمم بهم دروغ گفتي، يه نفر کشته مي شه.
جويي (داد مي زند): خيلي خب، پاشو. همه رو بکش. سلوي، ويکي، تامي کومو و منو بکش. به من چه؟ اين طوري که تو به خوردن افتادي خودتم داري مي کشي.
جيک (حرف او را قطع مي کند): منظورت چيه از تو؟
جويي: چي؟
جيک (حرف او را قطع مي کند): منظورت چيه از تو؟
جويي (گير افتاده است): منظورم اين بود که همه رو بکش. خودتو، منو، همه رو. چه فرقي مي کنه. بکش ديگه.. بدو.
جيک: اما تو گفتي «تو».
جويي: که چي؟
جيک: جويي، حتي خودت نمي دوني منظورت چي بود. تو گفتي سلوي و تامي کومو و تو، اين حرفت يه معني اي داره. چرا اسم اونا رو گفتي؟ مي تونستي اسم کس ديگه اي رو بگي.
جويي: تو همه ش نگران اين دختره اي و آخرش هم مي ذاري اين دختره زندگيتو داغون کنه... مي خواي نگران باشي، نگران اون شکم خيکي ت باش که اصلاً نمي ذاره خم بشي، اون هم وقتي که يه ماه ديگه بايد بري تو رينگ.
جيک: تو تا حالا با زن من بودي؟
جويي: چي؟
جيک الان منظورم نيست. منظورم قبله، قبل از اين که من باهاش آشنا بشم.
جويي: منظورت چيه؟
جيک: تو تا حالا با زن من بودي؟
جويي: تو چه مرگته؟
جيک: تو خيلي زرنگي، جويي. تو اين خونه هيشکي به من رک و راست جواب نمي ده. اين همه با من حرف زدي، ولي هنوز جواب سؤالمو ندادي. تو با ويکي بودي؟
جويي (خسته از بحث به راه مي افتد): من ديگه بايد برم. بايد از اين جا بزنم بيرون. ديگه تحملتو ندارم. لنور منتظرمه بايد برم. تو مخت تاب داره. واقعاً ديوونه اي، ديوونه.
نماي نقطه ديد جيک در حالي که جويي اتاق را ترک مي کند. جيک به اتاق خواب مي رود.
57. داخلي – اتاق خواب
جيک: اين همه وقت کجا بودي؟
ويکي: بچه ها رو بردم خونه خواهرم.
جيک: زنگ زدم، اون جا نبودي.
ويکي: حوصله م سر رفت، رفتم سينما.
جيک: چه فيلمي ديدي؟
ويکي: رفتم سينما.
جيک: چه فيلمي ديدي؟
ويکي: «پدر عروس».
جيک: داستانش چي بود؟
ويکي: ول کن ديگه. همه چيزو بايد واسه ت تعريف کنم؟
جيک: من که نبودم تو به کوپاکابانا رفتي؟
ويکي: از چي حرف مي زني؟
جيک: جواب منو بده. اون شب چه اتفاقي افتاد؟
ويکي (حرف او را قطع مي کند و فرياد مي زند): دارم جواب...
جيک (او را مي زند): چي کار کنم تا اين جا يه نفر رک و راست جوابمو بده؟
جيک او را مي گيرد، اما او خود را خلاص مي کند.
ويکي: جيک، نه...
جيک (همان طور که دور اتاق به دنبالش مي رود): مجبورم نکن بکشمت (او را مي زند) حتماً بايد کسي رو بکشم تا جواب بگيرم؟ (او را مي زند) مي دونم قضيه کوپاکابانا چيه. همه چيزو مي دونم.
جيک ويکي را مي گيرد.
ويکي: من کار اشتباهي نکردم. قسم مي خورم. فقط چند تا مشروب خوردم.
جيک (او را مي زند): با سلوي، آره؟
ويکي: من با سندي و ورا رفتم. سلوي هم اونجا بود. (کتک مي خورد) ولم کن، فقط يه مشروب خوردم، همين. کار اشتباهي نکردم. (کتک مي خورد)
ويکي فرار مي کند و در حمام را به روي خود قفل مي کند.
جيک (پشت در حمام): از اونجا بيا بيرون! تو با سلوي بودي؟ (به در مي کوبد) جواب منو بده. اين درو باز کن، پتياره! (به در مي کوبد) ديگه با کي بودي؟
ويکي (از دورن حمام): با هيشکي. تمومش کن، جيک.
جيک: عين سگ دروغ مي گي.
در را مي شکند.
جيک (ادامه): با کي بودي؟ سلوي؟ (او را مي زند) تامي کومو؟ (او را مي زند) من به هيشکي اعتماد ندارم. (او را مي زند) با جويي بودي؟ (او را مي زند) با کي بودي؟
ويکي بالاخره موفق مي شود او را از خود براند.
ويکي: خيلي خب، با همه بودم! بيا منو بکش، بکش ديگه.
ويکي دست جيک را مي گيرد و خود را مي زند. جيک جا مي خورد.
ويکي (ادامه): هر چي تو بخواي بهت مي گم. با سلوي بودم. با تامي بودم. با برادرت بودم. با همه بودم! ديگه چي مي خواي بدوني؟
جيک: واقعاً؟
ويکي: آره، واقعاً.
جيک از او دور مي شود. ويکي به دنبالش مي رود.
جيک مي رود.
58. داخلي – خانه جويي در پلهام پارک وي – روز
جويي (به بچه ها): برادرتو نزن! مؤدب باش.
ناگهان جيک وارد خانه مي شود. مستقيماً به طرف ميز مي آيد، جويي را مي گيرد، او را در هوا بلند مي کند و شروع مي کند به زدن او.
جويي (ادامه): جيک، ولم کن.
جيک به زدن او ادامه مي دهد، بچه ها مي زنند زير گريه. لنور مي خواهد دعوا را ختم کند، اما مي ترسد زياد نزديک شود.
جيک: ويکي هم جزو قرارت با تامي بود؟ زنم هم جز قرارت بود؟ بگو ببينم.
جويي: تمومش کن. ديوونه شدي؟
جيک جويي را به اتاق نشيمن خرکش مي کند و او را به زمين فشار مي دهد.
جيک (در حالي که روي جويي زانو زده و او را کتک مي زند): تو بهم چيزي نگفتي. چيزي بهم نگفتي. گذاشتي باهاش ازدواج کنم.
ويکي با عجله وارد خانه مي شود و از کنار لنور و دو بچه که الان با صدايي بلندتر جيغ مي زنند، مي گذرد.
ويکي (به پشت جيک ضربه مي زند): داري مي کشيش. داري به خاطر هيچي مي کشيش. تمومش کن.
جيک (او را هم مي زند): از اين جا گم شو برو بيرون. منظورت چيه به خاطر هيچي؟ پتياره!
ويکي (هنوز جيک او را مي زند): گفتم به خاطر هيچي. بزن ديگه. (او را مي زند) منو بکش. (او را مي زند) ديگه ازت نمي ترسم. مهم نيست که منو هم عين اين بکشي. تو حيووني.
جويي از حال رفته است. لنور به سراغش مي رود و او را در آغوش مي گيرد.
جيک (به ويکي): تو حيووني! تو وقتي من داشتم خودمو واسه ت جر مي دادم، دنبال همه مردها موس موس مي کردي.
ويکي (در حالي که جيک را به طرف در خانه هل مي دهد): حيوون که هستي هيچي، يه حيوون ابلهي. (او را از در خانه به بيرون هل مي دهد) تو فاسدي. (او را مي زند) فاسد. (او را مي زند) فاسد. (او را مي زند) تو قاطي داري. ديوونه! جات تو ديوونه خونه ست.
59. خارجي – خانه جوي در پلهام پارک وي – روز
جيک روي پله هاي جلويي خانه تنها مي ماند.
ديزالوبه:
60. داخلي – خانه جيک در پلهام پارک وي – اتاق نشيمن – غروب
ويکي: خب، شايد بخواي بدوني که جويي نمرده. (مکث) من تو رو ترک مي کنم. اهميتي هم نمي دم اگه بخواي منو بکشي. پاشو ديگه. ديگه ازت نمي ترسم. از مردن بدتر هم هست، يکيش زندگي با توئه. (مکث) امشب از اين جا مي رم. من از تو ديوونه ترم که اين همه مدت باهات سر کردم. آدم بيچاره اي هستي. نمي ذاري کسي دوستت داشته باشه. همه ش فکر مي کني قهرمان که بشي عوض مي شي... اما ديگه تحملشو ندارم. بچه هامو ور مي دارم و مي رم.
سکوت.
جيک: ويکي، ويکي، تو رو خدا نه. ويکي، نه... نرو. بهت التماس مي کنم... مي دونم که خيلي بهت بدي کردم. ولي بهت نياز دارم. تو و بچه ها که نباشين، من هيچي نيستم. خودمو عوض مي کنم. ويکي، شايد من ندونم چه رفتاري بايد داشته باشم، ولي دوستت دارم. دوستت دارم.
سکوت.
ويکي: مي دوني، اگه يه چيز هم باشه، اون اينه که من اصلاً هيچي نمي فهمم، يه ذره هم درکت نمي کنم. تو منو دوست داري؟
جيک: آره.
ديزالوبه.
61. داخلي – حمام بخار – شب
توني: فايده نداره، جيک. بيا بيرون.
جيک (نمي داند چه مي گويد): ساعت چنده؟
توني: نُه.
جيک: نُه شب؟
توني: آره، شب.
جيک: چند پوند بايد کم کنيم؟
توني: فکر مي کنم سه پوند ديگه.
جيک: فقط يه تيکه يخ بده بذارم روي زبونم. يه تيکه کوچولو.
توني: هر چي بخواي بهت مي دم، جيک. فکر مي کنم بايد چند دقيقه بياي بيرون. يه استراحتي بکن.
جيک (صدايش به زحمت شنيده مي شود): ديوونه شدي؟ بيام بيرون، عنوانو از دست مي دم.
62. داخلي – خانه جيک در پلهام پارک وي – اتاق نشيمن.
ويکي: جيک، چرا يه خرده دراز نمي کشي استراحت کني؟
جيک: نمي دونم چمه. نمي دونم، از اون موقعيت هاست که دهنم به حرف زدن باز نمي شه؟
ويکي: جيک!
جيک: چيه؟
ويکي: مي خوام يه چيزي بهت بگم، ناراحت نشي.
جيک: خيلي خب، بگو.
ويکي (مکث): چرا بهش زنگ نمي زني؟
جيک: بهش چي بگم؟ بهش زنگ بزنم بگم: جويي، بابت مشکلي که پيش اومد ببخشين، بريم با هم شام بخوريم؟ همينو بايد بگم؟
ويکي: نه، اينو نگو.
جيک: پس چي؟
ويکي (مکث): نمي دونم.
63. داخلي – استاديوم المپيا – ديترويت – شب (13 سپتامبر 1950)
مجري کنار رينگ: ... خانوما و آقايون. من بيست ساله که جلوي اين ميکروفن ها مي شينم و تا حالا مسابقه قهرماني به اين عجيبي نديدم. در حالي که دو دقيقه از راند آخر باقي مونده، قهرمان، گاو برانکس، از مدعي قهرماني ضربه پشت ضربه مي خوره. دوتول چند ضربه را وارد مي کنه و بعد باز مي ره عقب. لاموتا به دنبالش مي ره. يه دقيقه وقت باقيه. لورن دوتول که قبلاً در يه مسابقه ديگه لاموتا رو زده، داره به رؤياش جامعه عمل مي پوشونه. اون مي خواد عنوان قهرماني ميان وزن رو به فرانسه برگردونده. جيک در رينگ تواني ندارد. به طناب ها تکيه مي دهد و فکش را بدون گارد در اختيار دوتول مي گذارد. اما ضربات دوتول فاقد نيروي کافي است. جيک وقت تلف مي کند. مجري کنار رينگ: سي ثانيه. گاو شروع مي کنه. لاموتا براي حمله اي وحشيانه جلو مياد: يک، دو، سه، چهار ضربه. لاموتا يه هوک چپ قوي مي ذاره رو فک فرانسوي. دوتول گيج شده. لاموتا حال با تموم قدرت حمله مي کنه: راست، چپ، راست، چپ! دوتول عقب عقب مي ره. همه از جاشون بلند شدن. خانوما و آقايون من به زور مي تونم رينگو ببينم. دوتول به طناب تکيه داده. لاموتا يه ضربه راست مي زنه. دوتول افتاد! دوتول افتاد! داور لو هندلر داره براش مي شمره – سه، چهار، پنج – اگه دوتول بتونه بلند بشه، با امتياز مي بره – هشت، نه – دوتول رو يه زانوئه – ده! – تموم شد. در حالي که فقط سيزده ثانيه از مسابقه باقي مونده بود، جيک لاموتا توانست قهرمان ميان وزن رو در يکي از چشمگيرترين مسابقات براي خودش نگه داره! دوتول حالا گيج و آشفته ايستاده. اما مسابقه ديگه تموم شده.
مجري دست جيک را بالا مي برد. او هم به اندازه ديگران شگفت زده به نظر مي رسد. توني ربدوشامبر جيک را روي شانه اش مي اندازد و مجري اعلام مي کند:
مجري: قهرمان ميان وزن و بار ديگر قهرمان با يک ناک اوت در پانزده راند، گاو برانکس، گاو خشمگين، جيک لاموتا!
جمعيت دست مي زند. جيک دست هايش را به نشانه پيروزي بلند مي کند.
64. داخلي – رختکن جيک – استاديوم المپيا – شب
جيک (به ويکي): دلم واسه جويي تنگ شده. کاش اين جا بود.
ويکي: چرا بهش زنگ نمي زني؟
جيک: نمي دونم.
ويکي: اما تو بهش بگو، بگو دلت واسه ش تنگ شده، عذرخواهي کن.
جيک (مکث): باشه. تلفن تو راهروئه. شماره شو بگير.
ويکي به سراغ تلفن سکه اي راهرو مي رود و يک شماره راه دور را مي گيرد. جيک عصبي است، اما به دنبال ويکي مي رود. در راهرو، وقتي تلفن بوق مي زند، ويکي گوشي را به جيک مي دهد.
جويي (صداي خارج از قاب): الو... الُو...
جيک نمي تواند حرف بزند.
جويي (صداي خارج از قاب): اين چه شوخي ايه؟ الو... هو!
جيک نمي تواند حرف بزند.
جويي (صداي خارج از قاب، ادامه): خيلي خب، اگه داري گوش مي کني، اون گوشي رو [...]
صداي گذاشتن گوشي مي آيد. جيک مي ايستد و پس از مدتي گوشي را مي گذارد.
65. داخلي – رستوران جيک لاموتا – شب (1956)
جيک (تک گويي اش را ادامه مي دهد): نبايد داداشمو مي زدم. بعدش پشيمون شدم. حالا هر وقت چيزي مي خوام، خودم بايد برم خريد. يه بار يه روانکاو بهم گفت: وقتي برادرتو مي زني، انگار داري مادرتو مي زني، ولي جرئت نداري بهش اعتراف کني. روانکاوه واقعاً قاطي داشت. من هيچ وقت مادرمو نمي زدم. البته مگه واسه دفاع از خود. خيليا مي خوان بدونن بهترين حريفم کي بوده، بذار ببينم... يه نفر بود که دوبار باهاش مسابقه دادم... يه فرانسوي ديگه ... مي دونين کيو مي گم... (نمي تواند اسم او را تلفظ کند)... دوتول! قَدَر بود، ولي من زدمش... مجبور بودم. فکرشو بکنين آدم از کسي بخوره که حتي نمي تونه اسمشو تلفظ کنه. اما ... رابينسون. اين اسمو خوب مي تونم بگم. با اون شوگر ري اون قدر مسابقه دادم که حسابش از دستم در رفته! ليندا... يکي ديگه بهم بده. ليندا محبوب ترين پيشخدمت اين جاست... از انعام هايي که مي گيره معلومه. از اون دختراييه که من دنبالشون مي رم. بايد ببينين چه تيکه هايي گيرم مياد.
ليندا يک اسکاچ ديگر برايش مي آورد.
جيک (ادامه): ... مرسي، عزيزم. دختر نازنينيه. فقط با مردايي مي ره که ازشون خوشش بياد. خيلي شبيه ويل راجرزه، تا حالا با مردي آشنا نشده که دوستش نداشته باشه... داشتم از شوگر ري مي گفتم؛ بعضي هاتون فکر مي کنين من از اون بهترم... اما مي دونين، همه چيزمون مساوي بود، البته غير از آخرين مسابقه مون... 14 فوريه 1951.
جيک مشروبش را مزه مزه مي کند.
جيک (ادامه): روز والنتين. سالگرد کشتار سنت والنتين. رابينسون مسلسل نداشت، ولي قتل عام کرد...
جيک نوشيدني ديگري مي گيرد.
جيک (ادامه): راستش اولش کارم خوب بود. آخرهاي راند پنجم حسابي نگرانش کرده بودم، فکر مي کرد منو مي کشه.
66. داخلي – خانه جويي در پلهام پارک وي – اتاق نشيمن – شب (14 فوريه، 1951)
لنور: نيگا کن، حرومزاده رابينسونو خسته کرده.
جويي: باورم نمي شه که داره مي خوره.
زنگ به صدا در مي آيد و آگهي آبجوي پابست (pabst) روي صفحه ظاهر مي شود: آگهي پابست: «دوست عزيز، فقط درخواست هاي شماست که پابست دور آبي را به سراسر جهان برده است. دفعه ديگر که متصدي بار از شما مي پرسد: چي مي خورين؟ جوابي را به او بدهيد که همه دنيا مي دهند: پابست دور آبي!»
67. داخلي – استاديوم شيکاگو – شب
جيک: اذيتم نمي کنه، ولي نمي تونم درازش کنم.
توني: حرف نزن. همين طوري ادامه بده. بزن، بزن. امتياز تو بيش تره.
در آن سوي رينگ، مربي شوگر ري شانه هايش او را مي مالد و مي گويد:
مربي شوگر ري: اون رفتنيه، شوگر. پير شده. اين اون لاموتا نيست. بزنش، شوگر. بکشش!
رابينسون سر تکان مي دهد.
زنگ به صدا در مي آيد و مشت زن ها به ميان رينگ مي آيند. پيش از آغاز راند به هم نگاهي مي کنند. هر دو از نتيجه ناگزير مسابقه باخبرند. رابينسون لبخند مي زند.
68. داخلي – اتاق نشيمن خانه جويي – شب
مجري تلويزيون: لاموتا ديگر رمقي نداره، ولي هنوز ايستاده. رابينسون يه ضربه راست مي زنه، يه چپ، يه راست، يه راست و باز يه راست ديگه! لاموتا چطور مي تونه هنوز روپاهاش وايسته؟
در تلويزيون مي بينيم که رابينسون جيک را به طناب هاي دوررينگ چسبانده است. جيک را چپ و راست مي زند. مسابقه جيک با فاکس صورت واقعيت پيدا کرده است. صورت جيک آن قدر خون آلود است که نمي توان زخم هايش را ديد.
مجري تلويزيون (ادامه): هيچ مردي تحمل اين ضرباتو نداره. لاموتا ديگه شده کيسه بوکس. خدا مي دونه چطور سرپا مونده. اين مسابقه تاريخيه. شوگر ري لاموتا رو با يک ضربه چپ به تلوتلو مي اندازه، بعد يه مشت سهمگين به سرش مي زنه. داور به وسط مياد. رابينسون لاموتا رو به طناب ها چسبونده. تموم شد! شوگر ري رابينسون، قهرمان سابق، کمربند قهرماني ميان وزن رو از جيک لاموتا پس گرفت.
داور که مسابقه را متوقف مي کند، جويي نفسي به راحتي مي کشد.
69. داخلي – استاديوم شيکاگو – شب
جيک: تو منو زمين نزدي. هيچ وقت نتونستي منو زمين بزني.
رابينسون که از همه طرف تبريک مي شنود، به طرف جيک برمي گردد و مي گويد:
رابينسون: که چي؟
70. خارجي – خانه جيک در ميامي – روز (2 ژوئن، 1954)
71. داخلي – خانه جيک در ميامي – اتاق نشيمن – روز
جيک: از مسابقه چهارشنبه به بعد خودمو کنار کشيدم، چون نمي تونم وزنمو کنترل کنم. الان تو دسته سنگين وزن مسابقه مي دم، ولي بازم نمي تونم وزنمو کنترل کنم.
خبرنگار: يعني اين که...
جيک: يعني اين که کارم با بوکس تمومه. ديگه از کنترل وزنم خسته شدم. ديگه از فکر کردن به وزن خودم حالم به هم مي خوره.
خبرنگار: تلخ حرف مي زني.
جيک: نه بابا. بوکس واسه من اومد داشته. الان يه خونه قشنگ دارم، سه تا بچه، يه زن خوشگل؛ ازش عکس بگيرين. ويکي.
ويکي از سر وظيفه ژست مي گيرد.
جيک (ادامه): خوشگل نيست؟ مي تونست بشه ملکه زيبايي آمريکا اگه من نگفته بودم بي خيالش بشه. دوست دارم فقط واسه خودم [...]
خبرنگار: خانوم لاموتا، نظر شما در مورد بازنشستگي جيک چيه؟
جيک زودتر جواب مي دهد:
جيک: يک کلوبم تو خيابون کالينز خريدم و به همين زودي ها بازش مي کنم. ميدوني اسمشو چي مي خوام بذارم؟ «رستوران جيک لاموتا.»
72. داخلي – رستوران جيک لاموتا – شب (1956)
جيک: روز والنتين. سالگرد کشتار سنت والنتين. رابينسون مسلسل نداشت، ولي باز قتل عام کرد. (مشروبي ديگر مي گيرد) اولش وضعم خوب بود. راستش آخراي راند پنجم حسابي نگرانش کرده بودم. فکر مي کرد داره منو مي کشه. مي دونين، مي تونم تا آخر شب اين داستان معرکه رو براتون بگم، اما شما فقط خواهيد خنديد. حالا مي خوام آواز بخونم. کسي درخواستي داره؟ البته غير از اين که «آواز نخون». (به طرف نوازنده پيانو برمي گردد و سپس به طرف تماشاگران) آره، بخندين. معلومه که مي تونم آواز بخونم. راستش آواز خوندنم دليل داره. آوازم که تموم بشه، حسابي هشيار شدين و دوباره مشروب سفارش مي دين.
اجراي ترانه توسط جيک با شکل اجراي آن در پشت صحنه تفاوت دارد. هم قدري مست است و هم صدايش به شکل غم انگيزي مبارزه جويانه است. خطاب به مافيايي ها مي خواند.
جيک (ادامه): «وقتي بوکسور کار نداره، کار نداره، گرچه قهرمان بوده و کلي بزن بهادر، بايد بره جاي ديگه کار پيدا کنه، کار پيدا کنه. پس چي کار مي کنه؟ مي ره رو صحنه تا دشمناي واقعيشو ببينه، همه شما نژاد بشر رو مي گم. اما تو زندگيِ بوکسور حلوا پخش نمي کنن، واسه همين ترجيح مي دم تخم مرغ گنديده به صورتم بزنن، نه مشت... به اين مي گن نمايش!»
جيک گروه نوازندگان را با حرکت دست هدايت و بعد ساکت مي کند. نورافکن خاموش مي شود و همه دست مي زنند. جيک در حالي که در اطراف کلوب قدم مي زند، با مافيايي ها روبوسي مي کند، دست مي دهد و از آن ها تبريک مي شنود. دوستان جديد جيک شيفته اش هستند. اين دوستان عبارت اند از: رقاصه ها، چهره هاي ورزشي، روزنامه نگاران، مافيايي ها، هنرپيشه هاي درجه دو و ديگر «آدم هاي سرشناس».
جيک با دو دختر زيبا و جوان عکس مي گيرد. يکي از دختران را نوازش مي کند و او ريزريز مي خندد. پس از خاموش شدن فلاش دوربين دخترها دست هاي «کوچک و ظريف» اش را تحسين مي کنند.
جيک سر ميزي مي رود و به جي. آر. روزنامه نگار و همراهانش سلام مي کند.
جيک (ادامه): جي. آر. خوشحالم که اومدي.
جي.آر.: عالي بود، جيک. درست مثل قديما بود. خوب شد که شوگر ري اين جا نيست. راستي جيک، ايشون برانسون، دادستان ايالتي، هستش با زنشون.
جيک دستش را تکان مي دهد و بعد آن را بالا مي گيرد. دست خالي اش را نشان مي دهد.
جيک (به شوخي): ببخشين، خاليه. هه هه! منظوري نداشتم. اگه من به شوهرتون پول ندم، اونم پول نداره که براي شما مشروب بخره. براي اين که ثابت کنم آدم خوبي ام، اين مشروبو مهمون من باشين.
برانسون خجالت زده است. به نظرش شوخي خنده داري نبود، اما به زور لبخند مي زند.
زنش با حالتي عصبي مي خندد. جيک خم مي شود و او را مي بوسد.
جيک (ادامه): شما خانوم خوبي هستين.
جي.آر.: من سال 46 مسابقه تو با باب ستر فيلد رو ديدم. تو شيکاگو، عالي بود.
جيک: آره، حسابي درستش کردم.
جي.آر.: زنت کجاست، جيک؟
جيک: فکر مي کني مي ذارم پاشو بذاره تو همين جايي که شما مي پلکين؟
جيک چند تا مشت نمايشي مي زنه و همه مي خندند. دور مي شود. جيک که مي رود، جي. آر. به دوستش با صداي آهسته مي گويد:
جي.آر.: بايد زنشو ببيني.
جيک به سراغ ميزي مي رود که پشتش چند «پسر» نِشسته اند. ريکي نسخه بدل سلوي، مدل سال 1956، است.
جيک: سلام، ريکي، خوب کردي اومدي.
ريکي: هيچ وقت برنامه تو از دست نمي دم، جيک.
جيک پيشخدمتي را صدا مي کند.
جيک: عزيزجون، اين آقايون يه دور مهمون منن. فکر مي کنم مشتري بشن.
پيشخدمت يه دختري که معلوم است به سن قانوني نرسيده مي گويد:
پيشخدمت: بايد کارت شناسايي شما رو ببينم.
[...]
73. خارجي – رستوران جيک لاموتا – روز
ويکي: جيک.
جيک، ناراحت به طرف اتومبيل مي رود.
جيک: ببخشين، تا دير وقت کار مي کردم، واسه همين تو کلوب خوابيدم.
ويکي: من مي خوام ازت جدا بشم، جيک.
جيک: خبر جديد چي داري؟
ويکي: نه، اين دفه راست مي گم. گذاشتم ترتيب همه چيز داده بشه تا بعد بهت بگم.
جيک مي خواهد در را باز کند. در قفل است.
جيک: در رو باز کن، ويکي.
ويکي: نه، مي دونم روم دست بلند مي کني.
جيک: بي خيال، اين چه حرفيه؟!
ويکي: جيک، وکيل گرفتم. از هم جدا مي شيم. بچه هارم من مي گيرم.
جيک: ويکي، بي خيال...
ويکي: ديگه حالم به هم مي خوره. نمي تونم اين طوري ببينمت. تو همه ش مستي. دخترا از سر و کولت بالا مي رن. نمي تونم... نمي خوام در موردش حرف بزنم. من تصميممو گرفتم.
جيک مي خواهد دستش را از شيشه به داخل ببرد، اما ويکي شيشه را روي دست او مي بندد. حالا جيک داد مي زند:
ويکي (ادامه): سه روز وقت داري وسايلتو از خونه ببري بيرون. بعد از اون پليس جلوتو مي گيره. بچه ها پيش من مي مونن. ديگه هم نمي خوام ببينمت.
ويکي صورتش را برمي گرداند و مي رود. جيک به کاديلاک چنگ مي زند، اما اتومبيل از او بزرگ تر و قوي تر است. جيک در پارکينگ تنها مي ماند.
74. داخلي – دفتر جيک – روز (9 ژانويه، 1957)
معاون کلانتر اول: جيک، پاشو بريم، بيدار شو!
جيک: ها؟ يعني چي، پاشو؟
معاون اول (کارت شناسايي اش را نشان مي دهد): ما از...
جيک (حرفش را قطع مي کند): مي دونم از کجا اومدين. شماها هميشه قيافه تون يکيه.
معاون اول: مي خوان باهات حرف بزنن.
جيک: در مورد چي؟
معاون اول: نمي دونم. فقط بهم گفتن ببرمت.
جيک: واسه چي؟
معاون دوم: پاشو لباستو بپوش.
جيک دنبال لباس هايش مي گردد.
جيک: هو، من کلي ماليات مي دم. به خاطر اونم که شده بايد يه خرده اطلاعات بهم بدين.
معاون دوم عکسي را به جيک نشان مي دهد.
معاون دوم: اين دخترو مي شناسي؟ تو کلوبت بوده؟
جيک: نمي دونم.
معاون دوم: مي گه تو به چند تا مرد معرفيش کردي.
جيک: من خيليارو به مردا معرفي مي کنم. که چي؟
معاون دوم: دختره 14 سالشه.
نماي نزديک از عکس.
75. خارجي – خانه جيک در ميامي – روز
جيک: ويکي، درو باز کن. بايد بيام تو.
ويکي: مستي؟
جيک: نه، باز کن.
جيک سعي مي کند از لاي در صورت او را لمس کند، ولي او خود را کنار مي کشد.
جيک (ادامه): تو رو خدا، ويک، مزاحمت نمي شم. با وثيقه اومدم بيرون. مي توني بچه ها رو بفرستي خونه همسايه، يه چيزي رو ور مي دارم و سريع مي زنم بيرون.
ويکي لحظه اي فکر مي کند، بعد در را باز مي کند و جيک را به داخل راه مي دهد.
ويکي: بچه ها خوابن.
جيک: قول مي دم فقط يه چيزي رو بردارم و برم.
ويکي: باشه، فقط سروصدا نکن.
76. داخلي – خانه جيک در ميامي – روز
ويکي: داراي چي کار مي کني؟
جيک: 10 هزار دلار پول لازم دارم. وکيلم مي گه اگه 10 هزار تا جور کنم، تبرئه مي شم.
ويکي: ولي کسي شکايتي ازت نکرده.
جيک (در حال ور رفتن با کمربند): شوخي مي کني؟ تا حالا ديدي يه بچه 14 ساله تو دادگاه شهادت بده. روزنامه ها رو خوندي؟ «لاموتا در جايگاه محکومان». همه دوست دارن يه وصله اي به قهرمانا بچسبونن.
ويکي: جيک مواظب باش! با اون کمربند چي کار مي کني؟
جيک: ديگه برام اهميتي نداره.
ويکي: نمي توني از دوستات پول بگيري؟
جيک: کدوم دوست؟
جيک خسته از کارش کمربند را برمي گرداند و با چکش روي آن مي کوبد. جواهرات روي کابينت و کف آشپزخانه پخش مي شوند. جيک جواهرات را جمع مي کند و در جيبش مي گذارد.
77. داخلي – جواهرفروشي – روز
جواهر فروش: خود کمربندو نمي خواستين بفروشين، آقاي لاموتا؟
جيک: همينه که هست. اين سنگا رو کمربند بود.
جواهرفروش: خود کمربند کجاست؟
جيک: تو سنگا رو مي خواي يا کمربندو؟
جواهرفروش: هر دو. اين سنگا 1500 دلار مي ارزه. ولي کمربند قهرماني چيز کميابيه. کمربند با سنگا دست کم پنج هزار دلار مي ارزيد.
جيک کاملاً نوميد به نظر مي رسد؛ کمربند، تلاش براي جور کردن ده هزار دلار، پرونده جنايي، زندگي اش.
78. خارجي – باجه تلفن – روز
جيک (تلفني): نمي تونم ده هزار تا رو جور کنم. گور پدرشون. بذار منو بکشونن دادگاه.
79. داخلي – رختکن باربيزان – شب
جيک 42 ساله به تمرين ادامه مي دهد. رو به روي آينه نشسته است.
جيک: اين طوري افتادم تو قوطي... دارم از زندون حرف مي زنم! تو جنوب! منظورم اينه که زندوناي شمال در مقايسه با اين زندون مثل اردوگاه تابستونيه. و اگه مث من باشين، تو همچين جايي هيچ شانسي ندارين. مخصوصاً اگه ايتاليايي باشين... مال برانکس باشين... و قهرمان سابق. تا منو ديدن... تا صدامو شنيدن... فهميدم تو دردسر افتادم. به نظر من اونا لهجه داشتن و به نظر اونا من لهجه داشتم. مي فهمين ديگه؟ هيکل بزرگي دارم با دستاي کوچيک، هنوز طوري راه مي رم انگار تو رينگم... و هر وقت فرصت مي کنم، کلي کتاب مي خونم. با در نظر گرفتن تموم اينا، طبيعتاً به يه نتيجه رسيدن؛ اين که من همجنس گرام! البته وقتي منو «همجنس گرا» يا «آقا غوله» يا «آشغال» صدا مي کردن، زياد ناراحت نمي شدم... ولي يه روز يکيشون اومد سراغم... تو گروه اعمال شاقه داشتم کار مي کردم، درختايي رو که توفان انداخته بود، برمي داشتيم و مي ذاشتيم تو کاميون. يهو... يکي از اين درختا ليز خورد و افتاد رو من. فکرشو بکنين، دراز کشيدم و يه درخت افتاده رو سينه ام! يکشيون اومد به من نگاه کرد و گفت: اِه، قهرمان پاانداز، باز که دراز شدي! اين آدما وقتي تفنگ دستشونه و طرفشون زير درخت مونده، خيلي بامزه مي شن، بهش گفتم: درخت افتاده روم، فکر مي کنم يه جاييم شکسته. گفت: خب قهرمان پاانداز حالا چي کار کنيم؟ منم عين خودش جواب دادم: اگه من پااندازم، چرا پولي رو که ديشب درآوردي بهم نمي دي؟ بعد يه نفر ديگه شون اومد و گفت: اين آشغال باز دردسر درست کرده؟ حالا هر کي ديگه جاي من بود، مي گفت: نه، آقا، من اصلاً دنبال دردسر نمي گردم... فقط مي خوام زندنيمو بگذرونم و بزنم به چاک. اما من حرفاي ديگه اي زدم. اونا هم منو انداختن تو سوراخي. زندون انفرادي. تموم عمرم چند نفر گوشه رينگ بودن که مي گفتن: برو، جيک، بکششون. تو نظير نداري. اما اونجا ديگه کسي نبود هوامو داشته باشه. البته بد هم نشد. يه چيزايي هم ياد گرفتم. ياد گرفتم چطور رو ديوار تقويم درست کنم. دوشنبه يک خط. سه شنبه دو خط. چهارشنبه سه خط. و الي آخر. جز يکشنبه ها. يکشنبه خط نداره. تعطيله.
80. داخلي – دندان ديد کانتي – روز
81. داخلي – انفرادي – روز يا شب
1. [...]
2. مجلات بوکس: صورت کبود و خون آلود بوکسورها. آگهي زيباي اندام: چارلز اطلس عضلاتش را به نمايش گذاشته است.
3. کميک استريپ هاي ليل ابنر [...]
4. تکرار صحنه اي از فيلم: در آپارتمان قديم جيک و ايرما، جويي حوله اي دور دستش مي پيچد و به صورت جيک مشت مي زند.
5. در يک فيلم هشت سياه و سفيد دختري وارد شيريني فروشي مي شود. ديگر دخترهاي خوشگل برانکس را مي بينيم که لبخندزنان قدم مي زنند.
6. کنار استخر شورهيون.
7. تکرار صحنه اي از قبل: مثل قسمت 4، جويي به صورت جيک مشت مي زند.
دوباره تصوير صورت جيک را مي بينيم که در سلول نشسته است.
ادامه تصاوير مونتاژي:
8. صورت جانيرو هنگام وزن کشي.
9. جيک هنگام وزن کشي براي جانيرو بوسه مي فرستد.
10. جيک به صورت جانيرو مشت مي کوبد.
11. دختري دم در اتاق خواب ايستاده است.
12. جيک با ايرما که به سقف چشم دوخته روي تخت دراز کشيده است.
13. صورت زيبا و جوان ويکي روي صورت شوگر ري رابينسون اکسپوز مي شود.
14. دکتر پينتو به مشت هاي جيک نووکايين تزريق مي کند.
15. جيک در گوشه رينگ به درون سطلل خون تف مي کند...
16. جويي در گوشه رينگ چهره خونين برادرش را پاک مي کند.
17. باز در گوشه رينگ: زخمي باز بالاي چشم جيک است. جويي با عجله خون زخم را پاک مي کند و دکتر پينتو آن را معاينه مي کند.
18. باز در گوشه رينگ: جويي محافظ دندان را داخل دهان جيک مي گذارد. (با حرکت آهسته)
19. جيک سردن را شکست مي دهد. جويي با خوشحالي فراوان يک پس گردني به جيک مي زند. جيک نگاه سريعي به او مي اندازد، ولي جويي او را در آغوش مي گيرد.
20. روي تخت، دختري دراز کشيده، دختر سر برمي گرداند و به جيک نگاه مي کند، ليندا پيشخدمت کلوب اوست. جيک خيره مي شود.
21. جيک به صورت ليندا مشت مي زند.
22. ويکي به شوخي دست جيک را مي پيچاند.
23. جيک دوباره ليندا را مي زند. او گريه مي کند.
24. تکرار تصوير شماره 14.
دوباره تصوير صورت جيک در سلولش را مي بينيم.
ادامه تصاوير مونتاژي:
25. ويکي در اتاق خواب است. يک جفت دست سياه وارد قاب مي شود و او را در آغوش مي گيرد.
26. نماي نزديک از جيک، او واکنش نشان مي دهد. با شوگر ري در رينگ است. شوگر ري را از رينگ بيرون مي اندازد.
27. جيک از پشت موي ويکي را مي کشد و به او سيلي مي زند.
28. مجري شوگر ري را برنده اعلام مي کند. (يک مبارزه ديگر) دوربين به روي ري پن مي کند که دست هايش را بالا مي برد.
29. جيک خون آلود شوگر ري را بغل مي کند.
با جيک به سلول برمي گرديم. آرام شروع مي کند به زدن سرش به ديوار.
جيک (زير لب): چرا، چرا، چرا؟ (با هر زدن سر به ديوار) من مَردم، من مَردم، اواخواهر نيستم. اواخواهر نيستم. مادر، چرا؟ از جون من چي مي خوان؟ ازم چي مي خوان؟ چرا؟ مادر؟ چرا؟
جيک اکنون با تمام قدرت به ديوار مشت مي زند.
جيک (ادامه): چرا، چرا، چرا من؟ ازم گرفتيش. همه چيزو ازم گرفتن. از جون من چي مي خوان؟ چه مرگشونه؟ من بد نيستم. من بد نيستم. من اون يارو نيستم. من اون يارو نيستم. من حيوون نيستم.
انگشتان جيک مي شکند. درد و خون انگشتان تحمل ناپذيرند. جيک روي کف سيماني سلول مي افتد. دستانش خرد شده است. به گريه مي افتد.
جيک (ادامه): من اين طوري نيستم. تورو خدا. من اين طوري نيستم. تورو خدا. تورو خدا. سپس سکوت.
صداي تک گويي جيک را مي شنويم.
جيک (ادامه): به اين ترتيب، شکسپير گفت، آن قدر سقوط کرده ام که پايين تر از آن ممکن نيست.
82. داخلي – متروپل – شب (1958)
جيک: البته جز اين جا، آقايون به اتفاق شما هالوها. بهتون مي گم «آقايون»، اما خودتون بهتر مي دونين چي هستين! مي دونين که اين جا يه زماني خيلي خاص بود... حالا محافظ ها رو مي ذارن بيرون تا مست ها رو بندازن تو! شب اول که اومد اين جا به رئيس گفتم: توالت کجاست؟ اونم گفت: توش وايستادي! راستي اگه اين جا کارم خوب باشه، کارو مي بوسم مي ذارم کنار.
جمعيت فرياد مي زند: «نعشتو از رو صحنه بکش کنار!»
جيک (ادامه): خيلي خب، مي دونم منتظر چي هستين؛ منم يه زماني تو ساحل ميامي براي خودم جايي داشتم... واسه شما خيلي کلاسش بالا بود...
جمعيت دوباره فرياد مي زند: «دخترا رو بيارين!»
جيک (ادامه): اه، ببخشين. اينم دخترا. آره اين جاست... همون طور که دم در تبليغ شده. دوباره برگشته. دختري که تا آخر راهو رفته. حالا اين جاست... تا بهتون بگه تا کجا سقوط کرده! بهش خوشامد بگين ... پسرا – دوشيزه اما 48!
وقتي اما 48 رقصش را شروع مي کند، جيک از صحنه پايين مي آيد. به بار مي رود و مشروبي مي گيرد. چند مرد سن و سال دار با تي شرت و قيافه هاي شرور جلوي بارند.
83. خارجي – متروپل – شب
جيک: ببين، عزيزم، دختر خوبي باش. اين پول. يه تاکسي بگير و برو خونه. من مي خوام يه خرده قدم بزنم. باشه؟
اما: بعداً مي بينمت؟
جيک: آره، نمي دونم... بهت زنگ مي زنم.
اما که سوار تاکسي مي شود، جيک به ورودي پارکينگ مي رود.
ديزالوبه:
84. خارجي – پارکينگ – شب
جيک: هي، جويي...
جيک با آغوش باز به طرف جويي مي رود. جويي به جيک نگاه مي کند. (سکوت) جويي به او پشت مي کند و مي خواهد سوار اتومبيلش شود. جيک به طرف او مي رود و شانه اش را مي گيرد.
جيک (ادامه): جويي، نه ببين، يه دقيقه لطفاً...
جويي طوري به جيک نگاه مي کند که انگار سگ است، دست او را از روي شانه خود کنار مي زند و دوباره مي خواهد سوار شود.
جيک (ادامه): جويي...
جيک نمي گذارد جويي سوار اتومبيلش شود. دوباره دستش را روي شانه او مي گذارد.
جيک (ادامه): حق داري. کاملاً حق داري. حق داري ازم بيزار باشي.
جويي دست جيک را کنار مي زند و سعي مي کند پاکت را روي صندلي جلوي اتومبيل بگذارد.
جيک (ادامه): تو رو خدا نه. مي دونم خيلي بي صفتي کردم. حق داري. نبايد دست روت بلند مي کردم.
جويي جيک را هل مي دهد و دوباره مي خواهد سوار شود. جيک بازوي جويي را مي گيرد.
جيک (ادامه): جويي، گوش کن...
جيک خيلي محکم بازوي جويي را مي کشد و باعث مي شود پاکت به زمين بيفتد. قهوه و چاي درون پاکت روي زمين و پاچه هاي شلوار جويي مي ريزد. جويي اول به شلوارش و بعد به جيک خيره مي شود. ناگهان دو ضربه چپ و راست به چانه جيک مي زند. جيک جا مي خورد و عقب مي رود تا گارد بگيرد. جويي به مشت زدن ادامه مي دهد. جيک دست ها را پايين مي آورد و ضربات را تحمل مي کند.
جيک (ادامه): بزن. دوباره بزن (مشت مي خورد) حقّمه... بزن. (مشت مي خورد) بازم بزن... (مشت مي خورد).
جويي مشتش را نگه مي دارد و به جيک خيره مي شود. سر در نمي آورد. جيک سر تکان مي دهد و سعي مي کند لبخند بزند، اما مي زند زير گريه.
جيک (ادامه): بزن، جويي. حقّمه.
جويي مکث مي کند و سپس ضربه اي ضعيف به شانه جيک مي زند. دستش را همان جا نگه مي دارد، بعد مشتش را باز مي کند و بالاخره وقتي چشمانش پر از اشک مي شود، دستش را دور گردن جيک مي اندازد. جويي جيک را در آغوش مي گيرد و گريه مي کند. هر دو گريه مي کنند. هيچ کدام چيزي نمي گويند.
85. خارجي – باربيزان پلازا تياتر – شب (1964)
روي تابلويي در کنار در اعلام شده است: «شبي با جيک لاموتا». روي تابلو همچنين اسم نويسنده هايي نوشته شده که آثارشان در سالن اجرا مي شود: پدي چايفسکي، راد سرلينگ، شکسپير، باد شولبرگ و تنسي ويليامز.
86. داخلي – رختکن باربيزان – شب
جيک: مي دونين، من فيلسوف ميلسوف نيستم، ولي يه خرده دنيا رو ديدم و مي دونم که همه ما به دنبال يه چيزيم: گرفتن عنوان قهرماني. مهم نيست چيکاره مي خواي باشي ... فقط مي خواي بهترين باشي. خب، من عنوانو گرفتم و اسمم هميشه تو کتاباي رکورد و اين جور چيزا خواهد بود. ديگه اهميت نداره از اين جا به بعد سر من چي مياد. بعضي هاي اين قدر شانس نداشتن ... مثل اوني که مارلون براندو نقششو تو «در بارانداز» بازي کرد، دخل يارو اومد. يادتون مياد، اون صحنه عقب ماشين با برادرش چارلي که تبهکار خرده پاست، صحنه اش تو اين مايه هاست: «اون نبود، چارلي. تو بودي. يادته اون شب تو گاردن اومدي رختکن من و گفتي: بچه جون، امشب شب تو نيست. ما رو ويلسون پول گذاشتيم. يادته؟ مي تونم ويلسونو جر بدم. بعد چي شد؟ اون قهرمان شد و من چي گيرم اومد؟ يه بليت يه سره به پالو کاويل. بعد اون شب ديگه خال خودمو نفهميدم. ديگه همه ش سرازيري بود. تو بودي، چارلي. تو برادرم بودي، چارلي. بايد يه خرده هوامو مي داشتي. نمي فهمي. من مي تونستم به همه چيز برسم، مدعي قهرماني باشم. مي تونستم براي خودم کسي باشم، به جاي اين ولگردي که الان هستم. کار تو بود، چارلي.»
سايه اي روي قاب مي افتد. دستيار صحنه است.
دستيار (صداي خارج از قاب): چطوري، جيک؟
سايه خارج مي شود.
جيک: چقدر وقت دارم؟
سايه دوباره ظاهر مي شود.
دستيار (صداي خارج از قاب): حدود پنج دقيقه.
سايه خارج مي شود.
جيک: خيلي خب.
جيک مکث مي کند، بعد شروع مي کند به تمرين بوکس در رختکن. نفسش را سريع بيرون مي دهد. پاهايش را طوري بالا و پايين مي برد که انگار روي رينگ است. مشت هاي ظريفش مثل برق و با حرکتي سريع به جلو پرتاب مي شوند. هنوز زنده و هنوز مدعي. مردي 42 ساله که براي گرفتن عنوان مبارزه مي کند.
دوربين به نمايي نزديک از مشت هاي او دالي مي کند که به هوا ضربه مي زنند و از قاب خارج مي شوند و به درون آن برمي گردند.
اين نقل قول بر پرده ظاهر مي شود (با موسيقي)
«حقيقتي را به تو مي گويم، انسان قدم به درون ملکوت آسمان نمي گذارد، مگر آن که دوباره زاده شود...»
يوحنا، 3 – 3
دوربين وارد تاريکي مي شود.
عنوان بندي پاياني آغاز مي شود.
پايان.
منبع:ماهنامه فيلمنامه نويسي فيلم نگار / آذر 1382 / سال دوم / شماره 16
/ن
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}