بوي مرگ، عطر زندگي
بوي مرگ، عطر زندگي
بوي مرگ، عطر زندگي
نويسنده: نزهت بادي
بررسي نقش مرگ در روايت سينماي ايران به بهانه «دموكراسي تو روز روشن»
كو دريغا گويي؟
نسبت دموكراسي تو روز روشن با اينگونه فيلمها متغير است. در بعضي موارد به شدت به آن نزديك مي شود و از آنها وامهايي نيز مي گيرد و در بعضي موارد ديگر توجهي به تجربه هاي انجام شده ندارد و راه خود را از چنين فيلمهايي جدا مي كند.
مروراجمالي بر هر يك از اين فيلمها و سپس پرداختن به دموكراسي تو روز روشن اين مجال را در اختيارمان قرار مي دهد كه با مقايسه و بررسي آنها ببينيم شمايلي كه تاكنون از مرگ نشان داده ايم چقدر توانسته ضمن انطباق و نزديكي با منابع ديني، از ظرفيتها و ابتكارات سينمايي بهره ببرد و اساساً كدام رويكرد تاثيربهتري برجا مي گذارد.
مادر
در فيلم مادر مرگ همچون شخصيتي زنده در روايت حضور دارد و بر تمام روابط و ماجراها تاثير مي گذارد. به نظر مي رسد نه فقط مادر كه هر يك از فرزندان نيز در مواجهه با مرگ قرار مي گيرند و به شناخت جديدي از زندگي خود و اطرافيانشان مي رسند. گويي با مرگ مادر، فرزندان جديدي زاييده مي شوند و تولدهاي دوباره اي رخ مي دهد.
مسافران
در رفتار خانم بزرگ نوعي وقار و خويشتن داري ديده مي شود كه بيش از اينكه نشان از لجبازي و مقاومت در برابر پذيرش واقعيت باشد، از يقين و باورش به بازگشت مردگان نشئت مي گيرد. حس انتظار او، از اميد ما به زوال ناپذيري كساني كه دوستشان داريم، ريشه مي گيرد. مهتاب آنقدر در ذهن خانم بزرگ حضور دارد كه در نهايت از عالم رويا به جهان واقعيت منتقل مي شود. آدم بيشتر احساس مي كند كه خانم بزرگ به خاطر اعتقاد تزلزل ناپذيرش بالاخره قدرت اين را مي يابد كه ذهنتيش درباره ابدي بودن مسافران را جلوي چشم ديگران به عينيت برساند.
مرگ آگاهي مهتاب نيز به ايمان و باور خانم بزرگ كمك زيادي مي كند او با وجود اينكه مي داند در اين سفر به مقصد نمي رسد اما قول داده است كه آينه موروثي خانواده را به مراسم عروسي خواهرش برساند؛ گويي او نيز همچون خانم بزرگ اطمينان دارد كه با مرگ تمام نمي شود و مي تواند در خاطرات و روياهاي ديگران تداوم داشته باشد.
طعم گيلاس
او در زير تك درختي در بيابان براي خودش گوري كنده است و از آدمهاي مختلف مي خواهد تا بعد از مرگش روي او خاك بريزند ولي كسي حاضر نيست به او كمكي كند. گريز سرباز از او را به ياد داريد؟ انگار از رويارويي با كسي كه اينچنين براي مرگ خويش به ديگري التماس مي كند وحشت كرده است و يا طلبه اي كه او را به خوردن املت دعوت مي كند و به نظر مي رسد اصلاً حرفهاي بديعي درباره خودكشياش را جدي نگرفته است تنها كسي كه مي پذيرد در مرگ به بديعي كمك كند پيرمردي است كه اتفاقاً بيش از همه شور زيستن دارد. اوست كه از تجربه تماشاي طلوع و شستن دست و صورت در آب چشمه و مزه گيلاس با بديعي حرف مي زند از اينكه همين چيزهاي كوچك و تكراري مي تواند نگاه انسان را به زندگي تغيير دهد.
در نهايت وقتي بديعي در دل شب در گور خويش دراز مي كشد و به آسمان خيره مي شود و بعد كم كم قطرات باران بر صورتش مي چكد احساس مي كنيم شايد همين قطرات باران شبانه او را از مرگي كه بر ذهنش مستولي شده نجات دهد و درست وقتي ساعت شش صبح كارگردان و گروه فيلمبردارياش او را صدا مي زنند او از جايش بلند نمي شود. گويي او نقشش را براي مردن باور كرده است. خنده كارگردان، دعوت بديعي به بازگشت براي زندگي است.
روز فرشته
گوشه گيري سودايي كه داداش بيگ بعد از بيدار شدن از اين خواب در پيش مي گيرد، بيش از آنكه تنبه و آگاهي او را تداعي كند، دلتنگي و نيازش را براي بازگشت به جهاني كه در خواب تجربه كرده نشان مي دهد، گويي همه چيزهاي خوب و جذاب اين دنيا در برابرآن چه كه در دنياي پس از مرگ ديده برايش رنگ باخته است.
بوي كافور، عطر ياس
گاهي به آسمان نگاه كن
همين شخصيتها با ورود و خروجشان به زندگي آدمهاي مختلف داستانهاي متداخلي را در كليت روايت بوجود مي آورند؛ انگار همه شخصيتهاي فيلم به واسطه نسبتي كه با مرگ برقرار مي كنند به يكديگر ربط و وصل مي يابند. اساساً چنين رويكردي است كه به روايت فيلم اجازه مي دهد يكي از ايده هاي جسورانه و زيبايش را به نمايش بگذارد و صحنه مرگ بهمن را به جشن وصلت او تبديل كند و همه شخصيتهاي معروف سينماي دفاع مقدس را به ضيافت شهادت او بكشاند تا او را با خود به آسمان ببرند.
اين فيلم يكي از بهترين مواردي است كه در معادل يابي سينمايي براي معاني قرآني و روايي دست به تجربه مي زند، مثلاً رنگ دستمالهايي كه هاتف به تازه درگذشتگان مي دهد نوع وضعيت بهشتي يا جهنمي بودنشان را نشان مي دهد و يا زماني كه اصغر فاضلي را به دنبال خودش مي برد تا به اموراتش در برزخ رسيدگي كند هر چه جلوتر مي روند و فاضلي به جهنم اعمالش نزديكتر مي شود بيشتر گرمش مي شود.
باغهاي كندلوس
بيماري لاعلاج آبان كه او را در آستانه مرگ قرار مي دهد به او نوعي آگاهي شهودي مي بخشد و انتظار او از وقوع معجزه به تسليم و رضايت مي رسد. طوري كه بيماري و مرگي كه به زودي رخ خواهد داد نمي تواند شكوه عشق كاوه وآبان را خدشه دار كند آن نماي پاياني كه با رقص سرخوشانه آنها همراه است به نوعي بر ابديت وجودي آنها تاكيد مي ورزد. شايد در ظاهر مرگ كاوه نوعي خودكشي به نظر برسد اما آن شور عجيبي كه از آبان به كاوه منتقل مي شود بعيد است به چنين تجربه تلخ و ياس آوري منجر شود بيشتر احساس مي كنيم كه كاوه آن قدر در آبان حل شده است كه وقتي قرار است آبان نباشد كاوه هم خود به خود ديگر نمي تواند وجود داشته باشد. اساساً همين تصورنبودن آبان است كه مرگ كاوه را جلوترازمرگ آبان منجر مي شود.
باغهاي كندلوس همچنين رويكرد متفاوتتري در نمايش قاصدان مرگ دارد بطوري كه دو شخصيت پستچي و سيد كه متعلق به عالم ماورا هستند به خاطر ساده دلي روستايي در عادات و رفتارهاي آن به داستان تحميل نمي شود. هر دو به نوعي پيام آور مرگ هستند؛ پستچي با زبان طعنه و كنايه تلخي وقوع مرگ را به يادمان مي آورد و سيد كه به نوعي به خادم بهشتي مي ماند، با شير و عسلي كه براي ديگران هديه مي برد شيريني و لذت پس از مرگ را تداعي ميكند.
يه بوس كوچولو
ما از همان ابتدا بارها نشانه هاي حضور مرگ را در اطراف آنها مي بينيم و احساس مي كنيم چقدر مرگ مي تواند به هر يك از ما نزديك باشد. شبلي در ميان دشتي سر سبز و زيبا به آرامي بوسه اي كه بر چهره اش مي نشيند از دنيا مي رود و شبلي در گورستان فرشته مرگ را در هيبت پيرزني زشت مي بيند اما او نيز از اينكه در وطن و زادگاه خود مي ميرد مرگي آسوده تر از آن چه انتظار دارد تجربه مي كند.
خواب تلخ
تنها دوبار زندگي مي كنيم
چيزي كه روايت فيلم را متفاوت از ساير فيلمهايي با موضوع مرگ مي كند تقابل مرگ با روياست. در واقع روياي شهرزاد است كه مرگ را از زندگي سيامك بيرون مي زند و با نيروي عشق از او آدم ديگري مي سازد.
فيلم با روايت تلخ و عبوسش درباره مرگ به يادمان مي آورد كه همه ما براي زندگي كه گاهي به شدت دردناك و غير قابل تحمل مي شود چقدر به رويا احتياج داريم؛ به رويايي كه بتواند ما را از دخمه هايي كه خود را در آن زنده به گور كرده ايم بيرون بكشاند وبه مبارزه وا دارد.
دموكراسي تو روز روشن
فيلم در زمينه استفاده از حضور فرشته و يا موجودات ماورايي ديگر نيز فضاي باورپذيري ارائه نمي دهد و آنها به جز انتقال افراد به دنياي بعد از مرگ هيچ نقش ديگري در پيشبرد روايت ندارد در حالي كه مي توانست حس القاي مرگ را با استفاده از افرادي معمولي بعد عميق تري ببخشد و ما به جاي اينكه منتظر فرشته اي در ظاهري خاص باشيم تا مرگ را به يادمان بياورد احساس كنيم همه كساني كه در زندگيمان در رفت و آمدند مي توانند حامل پيام مرگ ما باشند.
همچنين ساخت فيلم مستند درباره امير قابليت اين را دارد كه ميان ذهنيات اطرافيان و واقعيات وجودي امير مقايسه اي صورت بگيرد و ما ببينيم چقدر نظرات و قضاوتهاي مردم با حقيقتي كه امير در برزخ با آن روبه رو مي شود مطابقت يا تضاد دارد. در واقع فيلم مي توانست ميان دوربين فيلم برداري در اين دنيا و صفحه نمايش در آن دنيا يك ارتباط نامحسوس و نامرئي برقرار كند اما به نظر مي رسد داستان آنقدر كه علاقه دارد به مسائل ملتهب جامعه نزديك شود و دوباره آنها اظهار نظر كند توجه زيادي به فلسفه مرگ در زندگي انسانها ندارد به همين دليل با وجود اينكه بيشترصحنه هاي داستان در فضاي مرگ آلود مي گذرد ولي مرگ در لابه لاي رويكردهاي مختلف روايت به مسائل ديگر گم مي شود و فيلم نمي تواند به مكاشفهاي در مفهوم مرگ و زندگي و تجربهاي تكان دهنده در نمايش رستاخيز دروني انسان تبديل شود.
منبع:نشريه فيلم نگار، ش93
/ن
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}